قلم سرا

تکاپوی اندیشه و قلم

تکاپوی اندیشه و قلم

قلم سرا

توضیحات: این آرم به طور اختصاصی برای فاطمه سلیمی طراحی شده است لطفا کپی نکنید


این جا ، دنیای خیال و احساس من است. خوش آمدید
تکاپوی قلمم برای به تصویر کشاندن بهتر و بیشتر به نظرات زیبای شما نیاز مند است

اینستاگرام:
@fatameh.salimi :پیج دست نوشته ها و روز نوشته ها
@salimi.fatameh : پیج رمان

از حضورتون یه دنیا ممنون.🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات

رمان از قفس های شهر آزادم قسمت اول

دوشنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۶، ۰۹:۳۹ ب.ظ

سلام دوستان خوب

از امروز قراره یک رمان نوشته ی خودم را اینجا به اشتراک بگذارم

امیدوارم بخونید لذت ببرید و خواهشا نظر بدهید برای ادامه ی مجموعه

با سپاس و تشکر😊😊

قسمت اول

مراقب بودم تا مرا نبیند.از پشت سر آهسته تعقیبش می کردم.صدای نفس هایم در گوشم می پیچید.

"آروم باش ... آروم باش .... چیزی نمی شه"

پیرمرد از این سطل زباله به سطل زباله ی بعدی و بعدی می رفت.یک ساعتی دنبالش بودم.در کوچه ای پیچید و من سر کوچه ایستادم و نگاهی به داخل کوچه انداختم.

" آخه این کارها به تو چه ربطی داره؟"

یکدفعه پام به قوطی کنسرو که روی زمین افتاده بود خورد.با صدای اون هم من و هم پیرمردجا خوردیم.من عقب کشیدم.عقب نشینی بهتر از لو رفتن بود.قلبم داشت از جا کنده می شد و صدای تپش های قلبم را می شنیدم.پیرمرد حرکت کرد و من به دنبال او.انگار قصد رفتن به سمت خیابان را نداشت.شاید داشت به طرف خانه اش می رفت.هر حدسی فکر کنی زدم و هر احتمالی که بگویی دادم اما باز دنبالش رفتم . از کوچه پس کوچه های نا آشنا گذشتم .کسی نیست بگه آخه دختر فکر نمی کنی تو این شهر شلوغ گم بشی

گفتم باید ببینم چی می شه؟ واقعا اینا برای کی کار می کنند ؟ واقعا فقیرند و کار دیگه ای نمی تونند بکنند؟

همین که پیر مرد در بن بست 26 پیچید صدای ناله ای بلند شد . سر جایم خشکم زد . همان طور که بودم مخفیانه نگاهی می انداختم. 2 جوان با یک چوپ پیر مرد را می زدند.

بگو ببینم چقدر پول در آورده ای؟

پیرمرد: باور کنید هر هنوز در آمدی نداشته ام.پولتونو می دم ...قول می دم

یکی از اون مردا یه لگد به پیر مرد بی نوا زد

"چرا باید یه پیرمرد تو این سن کتک بخوره؟"

اون جوونی که سیبلش کلفت تر بود و کت چرمی مشکی تنش بود تمام کیسه های پیرمرد را خالی کرد و لگدی به زباله ها زد

اینا که همش آشغاله ...این طوری می خواهی پول مارار بدی مشتی؟

پیرمرد التماسشون می کرد و می گفت که پولشونو می ده ولی گوششون بدهکار نبود.اشکم دیگه داشت کم کم پایین می اومد که اون مردیکه تپل تر بود و به قول خودشون گردن کلفت تر بود یقه ی پیرمرد را با یک دست گرفت و از روزمین بلندش کرد .چسبوندش به دیوار و به قول خودشون تیزی را کشید.یه چاقوی ضامن دار بود همین که ضامن را کشید و چاقو زیر گلوی پیرمرد رها شد، صدای من در اومد"هیییی..."دو دستم را محکم چسبوندم روی دهنم و چشمای متعجب و هراسانم را بستم.

از پشت دیوار صدای جابه جا شدن پا و قطع شدن صدای اونا را می شنیدم


فاطمه سلیمی متخلص به آوا

نکته:داستان تنها در ذهن نویسنده رخ داده است

۹۶/۰۶/۱۳ موافقین ۳ مخالفین ۰
فاطمه سلیمی

نظرات  (۲)

خوب بود !!قلم خوبی دارید !!بعد چی شد؟؟؟؟

منتظریم ببینم او دو تا زورگو کی بودند!!!
سپاس!!
پاسخ:
خیلی ممنون لطف دارید
هر شب یک قسمت را می گذارم
امیدوارم از خوندنش لذت ببرید
۱۳ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۴۱ مهندس رضا عباسی
سلام
رمانتو هنوز تموم نکردم ولی وبتون عالیه
خواستین بیاین تبادل دنبال کردن داشتع باشیم.
پاسخ:
ممنون
چشم حتما
تا چند لحظه ی دیگه آدرس وبتون در پیوند ها قرار می گیره

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی