قلم سرا

تکاپوی اندیشه و قلم

تکاپوی اندیشه و قلم

قلم سرا

توضیحات: این آرم به طور اختصاصی برای فاطمه سلیمی طراحی شده است لطفا کپی نکنید


این جا ، دنیای خیال و احساس من است. خوش آمدید
تکاپوی قلمم برای به تصویر کشاندن بهتر و بیشتر به نظرات زیبای شما نیاز مند است

اینستاگرام:
@fatameh.salimi :پیج دست نوشته ها و روز نوشته ها
@salimi.fatameh : پیج رمان

از حضورتون یه دنیا ممنون.🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات

رمان از قفس های شهر آزادم قسمت دوم

سه شنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۰۰ ب.ظ

قسمت دوم


از پشت دیوار صدای جابه جا شدن پا و قطع شدن صدای اونا را می شنیدم

کاپشن قهوه ایه: صب کن .یه نفر داره زاغ سیا مونا چوب می زنه...

قلدره: برو ببین کیه

پیر مرد را رو زمین انداخت و هر دو به سمت من اومدند. با هر صدای پایی که نزدیک تر می شد،قلبم تند تر می زد.نفر دوم هم چاقوش را بیرون کشید . با صدای کشیده شدن ضامن چاقوی دوم دیگه داشتم سکته می کردم.همین طور که می اومدند جلوتر من پشت دیوار به سمت چپ می رفتم. یکدفعه پشت پام خالی شد.در یک خونه باز بود .از ترس پریدم تو خونه و پشت لنگه در بسته پناه گرفتم.اون قدر بلند نفس می کشیدم که احساس می کردم الانه که لو برم.

اکه من را می دیدند دیگه حسابم با کرام الکاتبین بود.

نمی دونم چی شد ولی برای یه بار هم شانس آوردم .از سر کوچه نگاه کردند و وقتی کسی را ندیدند برگشتند.

یه کتک دیگه به پیر مرد زدند و همون طور رهاش کردند

اون قلدره داشت می رفت گفت:وای به حالت اگه تا دو روز دیگه پول را پس ندی.هرچی دیدی از چشم خودت دیدی

بریم...

سوار موتور شدند و رفتند .پشت در خونه بودم و خدا خدا می کردم کسی از خونه نخواد بیرون برود.تا صدای موتور دور شد با احتیاط از پشت در بیرون اومدم و به سمت کوچه رفتم .اونقدر ترسیده بودم که با سرعت لاکپشت حرکت می کردم.وقتی مطمئن شدم کسی نیست وارد کوچه شدم.

پیرمرد همین طور روی زمین افتاده بود وتقلا می کرد که از زمین بلند بشه.دلم خیلی به حال او می سوخت .جلو رفتم و مثل از همه جا بی خبر ها گفتم : پدر جان چیزی شده ؟ کمک می خواهید؟

پیرمرد سرش را بلند کرد و وقتی من را دید لبخندی زد و گفت: پس تو بودی دنبال من می اومدی . و چند تا سرفه کرد. من مات و مبهوت نکاش می کردم و حرفی به ذهنم نمی رسید.صدای نزدیک شدن یه موتور شنیدم .خودمو جمع کردم . پیرمرد دستش را تکان داد و گفت: نترس اونا دیگه رفتند. حالا حالا ها پیداشون نمی شه... نگفتی کاری با من داشتی یا نه...

با چشم دنبال چیزی می گشتم که به عنوان عصا بهش بدم.یه چوب گوشه ی دیوار بود.برش داشتم و به پیرمرد دادم.پیرمرد از جاش بلند شد اما وسایلش روی زمین ریخته بود.یک نگاه به من کرد و گفت : میشه وسایلم را جمع کنی؟

منم که یک دختر نازک نارنجی...

"حالاچی کار کنم... همین طوریش از نگاه کردن به این خرت و پرت ها چنرشم میشه چه برسه به جمع کردنشون"

اما دیگه نمی شد کاریش کرد.با اکراه به پیرمرد کمک کردم و وسایلش را جمع کردم خیلی برای من سنگین بود و نمی تونستم بلندشون کنم. پیرمرد کتک خورده حتی نمیتونست خودش را بیاره چه برسه به گونی.


فاطمه سلیمی

آوا

نکته:داستان تنها در ذهن نویسنده رخ داده است

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی