قلم سرا

تکاپوی اندیشه و قلم

تکاپوی اندیشه و قلم

قلم سرا

توضیحات: این آرم به طور اختصاصی برای فاطمه سلیمی طراحی شده است لطفا کپی نکنید


این جا ، دنیای خیال و احساس من است. خوش آمدید
تکاپوی قلمم برای به تصویر کشاندن بهتر و بیشتر به نظرات زیبای شما نیاز مند است

اینستاگرام:
@fatameh.salimi :پیج دست نوشته ها و روز نوشته ها
@salimi.fatameh : پیج رمان

از حضورتون یه دنیا ممنون.🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲ مهر ۹۶، ۱۴:۱۹ - Unknown 96 زیبا

رمان از قفس های شهر آزادم قسمت سوم

چهارشنبه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۰۰ ب.ظ

قسمت سوم


اما دیگه نمی د کاریش کرد.با اکراه به پیرمرد کمک کردم و وسایلش را جمع کردم خیلی برای من سنگین بود و نمی تونستم بلندشون کنم. پیرمرد کتک خورده حتی نمیتونست خودش را بیاره چه برسه به گونی.

اگه تونستی بکشش رو زمین و بیار.راه زیادی نیست

راست می گفت خونه اش تو همون کوچه ی بن بست بود.

وقتی جلوی در خونه اش رسیدیممن پشت در ایستادم و پیرمرد کلید را تو در انداخت و دوباره پرسید: نگفتی ...چرا دنبال من میومدی؟

تو بودی چی می گفتی ؟ می گفتم کنجکاوم ... می خواستم بدونماین زباله جمع کن های شهر چه طوری زندگی می کنند و زندگیشون چه طوریه؟...می خواستم چی کار کنم آخه؟

سرم را انداختم پایین.پیرمرد رفت تو

حالاکه تا اینجا اومدی بیا تو

نمی دونستم برم تو یا نرم.راستش می ترسیدم .فکر اینجا را نکرده بودم که برای زندگیش باید برم تو خونه ی طرف.آخه چرا اینقدر خنگ بازی در میارم.

از تعللم پیرمرد فهمید.

نترس دختر...کلی خونواده تو این خونه زندگی می کنه...بیا تو

داشتیم حرف می زدیم که توپ محکم خورد پشت سر پیرمرد.خیلی دردش اومد.حداقل من اینطوری حس کردم.

صداش را انداخت توگلوش و داد زد: مگه نگفته بودم مثل آدم بازی کنید...دفعه ی دیگه توپتون را پاره می کنم ها...

نمی تونستم خنده ام را کنترل کنم و زیر زیرکی می خندیدم.پیرمرد که من را دید گفت :راحت بخند و شروع کرد به خندیدن

رفتم تو.پیرمرد به یکی گفت اومد گونی را آورد پایین پله ها.

حیاط خیلی قشنگ و شلوغ بود.از هین خونه هایی بود که تعداد زیادی اتاق دور یه حیاط ساخته شده اند.بچه ها وسط حیاط کنار حوض باز می کردند.پیر مرد به یک تخت اشاره کرد و گفت:اون جا بشین منم الآن برمی گردم.

همسایه ها تقریبا همه فهمیدند که من وارد خونه شدم.پچ پچ ها شروع شد.یکی از دختر بچه ها با عروسکش اومد جلوو کنارم نشست.زل زده بود به من...

وای چه عروسک قشنگی..اسمش چیه؟

دختر: آتیلا

چه اسم قشنگی...اسم خودت چیه؟

زهرا

خاله تو کی هستی ؟

این اولین سوال از سوال پیچ کردن هاش بود.فهمیدم این نیم وجبی را مامانش فرستاده تا آمار بگیره.

اسم من فاطمه است

یک مرد لب حوض نشسته بود و مارا تماشا می کرد.پیرمرد اومد بیرون مرد رفت کنار پیرمرد و گفت:سر پیری و معرکه گیری...چشم طوبی خانوم روشن...

پیرمرد بی توجه با سینی چایی قندپلوش جلو اومد وروی تخت نشست .

پیرمرد: اگه پیزی گفتند به دل نگیر...چیزی تودلشون نیست

سرم راتکان دادم

نه حرفی نشنیدم...اشکالی هم نداره

پیرمرد یه چایی برای من گذاشت.اونقدر از این صحنه های جنایی توفیلم ها دیده بودم که تو خوردنش دست دست می کردم ولی این تنها چیزی بود که برای پذیرایی تو خونه ی پیرمرد پیدا می شد .دلم را زدم به دریا و چایی را تا ته خوردم.

پیرمرد با آداب تمام چایی می خورد.


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده رخ داده و واقعیتی ندارد

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی