قلم سرا

تکاپوی اندیشه و قلم

تکاپوی اندیشه و قلم

قلم سرا

توضیحات: این آرم به طور اختصاصی برای فاطمه سلیمی طراحی شده است لطفا کپی نکنید


این جا ، دنیای خیال و احساس من است. خوش آمدید
تکاپوی قلمم برای به تصویر کشاندن بهتر و بیشتر به نظرات زیبای شما نیاز مند است

اینستاگرام:
@fatameh.salimi :پیج دست نوشته ها و روز نوشته ها
@salimi.fatameh : پیج رمان

از حضورتون یه دنیا ممنون.🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات

رمان از قفس های شهر آزادم قسمت چهارم

پنجشنبه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۰۰ ب.ظ

قسمت چهارم


پیرمرد با آداب تمام چایی می خورد.

نگاش کردم.

خانواده ی شما کجا هستند

پیرمرد: من کسی اندارم

بلند شد و رفت توی اتاق.دنبالش رفتم.دم در مکثی کردم.اتاق خیلی تمییز بود .اطراف اتاق پشتی گذاشته یود.رفتم تو .پیرمردجلوی قاب عکس همسرش ایستاده بود.جلوتر رفتم و همین طور از چینش مرتب اتاق لذت می بردم.

عکس همسرتونه؟

پیرمرد: آره ولی 10ساله که مرده

خیلی زیبا بوده اند

پیرمرد: دختر خان بود..

با هزار تا بدبختی به دستش آوردم

نگاهی به من کرد

پیر مرد: می دونم الآن می خواهی بپرسی دختر خان کجا و این جا کجا؟

روی زمین نشست و من هم روبروش نشستم.

اون زمان تهران نبودیم . توی ایل ،خان دختری داشت که دل من را از هرلحاظی برده بود.هر روز به بهونه ی دیدنش فگوسفند هارا رم می دادم و به سمت رود خونه می رفتم .جایی که اون برای قدم زدن خیلی دوست داشت.اون قدر این کار و کردم که دیگه همه فکر می کردند گله داری بلد نیستم و دیگه کسی گله هاش را به من نمی سپرد.دلم را زدم به دریا و رفتم خواستگاری .همه ی چیزی که داشتمیه چادر و یه تفنگ و چند تا گوسفند بود.خان من را رد کرد.

پای رقیبی درمیون نبود اما می گفت : خان زاده باید دختر من را بگیره.

یک روز مخفیانه رفتم تا با دختر خان حرف بزنم .سر همون رودخونه ی همیشگی .من را که دید خواست بره اما من خواهش کردم صبر کنه.اونجا بود که فهمیدم تمام این مدت من را می دیده و از من خوشش میاد.

باز هم رفتم خواستگاری .اینقدر رفتم و جواب رد شنیدم که دیگه تعدادش از دستم در رفت.همه ی ایل دیگه فهمیده بودند ومتلک بهم می گفتند.اما من دست بردار نبودم.تا اینکه بالاخره طوبی با پدرش حرف زد.

از فرداش دیگه سر رود خونه نمیومد.پدرش گفته بود یه باره دیگه این پسره را ببینی می کشمش.

تو ایل جون آدم هم دست خان بود.

این قدر من و طوبی پا فشاری کردیم تا بالاخره با یک شرط ازدواج کردیم.

خان شرط گذاشت که بعد ازدواجمون باید از ایل بریم و دیگه هیچ وقت برنکردیم.در واقع ترد شدیم چون نمی خواستیم خان برای زندگیمون تصمیم بگیره.رفتیم یه شهر دور .من که عاشق طوبی بودم هر پی داشتم را تو ایل فروختم و با پولش یه خونه ی کوچولو خریدمو مشغول کار شدم.تو بازار هرکاری بود می کردم.تا این که تو یه مغازه کار پیدا کردم.کغازه ی فرش فروشی بود.عاشق فرش بودم . هنر دستی که باهاش زندگی می کردم اما زیر پای طوبی تو خونه نبود.


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

نکته:این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی