قلم سرا

تکاپوی اندیشه و قلم

تکاپوی اندیشه و قلم

قلم سرا

توضیحات: این آرم به طور اختصاصی برای فاطمه سلیمی طراحی شده است لطفا کپی نکنید


این جا ، دنیای خیال و احساس من است. خوش آمدید
تکاپوی قلمم برای به تصویر کشاندن بهتر و بیشتر به نظرات زیبای شما نیاز مند است

اینستاگرام:
@fatameh.salimi :پیج دست نوشته ها و روز نوشته ها
@salimi.fatameh : پیج رمان

از حضورتون یه دنیا ممنون.🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲ مهر ۹۶، ۱۴:۱۹ - Unknown 96 زیبا

رمان از قفس های شهر آزادم قسمت پنجم

جمعه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۶، ۰۳:۵۳ ب.ظ

قسمت پنجم


سه سال از ازدواجمون می گذشت و هنوز بچه دار نشده بودیم.سال ها همین طور می گذشت و نذر ودعا هم جواب نداد.رفتیم دکتر .دکتر گفت هیچ وقت نمی تونیم صدای بچه را توخونمون بشنویم.مشکل از من بود.اما طوبی به روم هم نمی آورد.

آرزوی هر زنی مادر شدنه اما من اونو از آرزوش محروم کرده بودم.بهش گفتم که می تونه بره . اما با هام قهر کرد که چرا بعد این همه سال اونو نشناختم.تصمیم گرفتم اونقدر بهش محبت کنم که جبران این همه ظلم بشه.اما هرکاری می کردم باز هم جای خالی بچه حس می شد.

خودش را مشغول خیاطی کرد.شب وروز .برای همسایه ها و مردم لباس می دوخت.کارش گرفته بود.تا این که یه روز...

پیر مرد دیگه اشکش دراومده بود.

یه پارچ آب لب تاقچه بود . یه لیوان آب ریختم و دادم دستش.نفسش که جا اومد دوباره شروع کرد

مامور اومد در خونه و من را باخودش برد.طوبی خیلی ترسیده بود ولی نمی دونست چی کار باید بکنه.

مغازه را دزد زده بود و همه گفته بودند کار منه.هرچیزی تا اون روز درآورده بودم ازم گرفتند و نتونستن بیگناهیم را ثابت کنم.سر آخر فهمیدم صاحب مغازه که تاجر فرش بوده برای گرفتن بیمه و خسارت تمام این نمایش را درست کرده بوده و من پاسوز طمع اون شده بودم...

بعد کلی التماس طوبی به تاجر، تاجر رضایت داد من را آزاد کننداما دیگه هیچی نداشتیم.

هیچ کس به خاطر اسم دزد روی پیشونیم تو خوش راهمون نمی داد.هیچ کس کار به من نمی داد.تصمیم گرفتیم از اون شهر بریم یهجای دورتر.اومدیم تهران.جایی که هیچ کس ما را نشناسه و با آرامش زندگی کنیم.

اومدیم تو این خونه.

بنده خدا طوبی رنگ خوشبختی را تو زندگی بامن ندید.

این قدر خیاطی کرد که چشماش ضعیف شد.من هم کار می کردم اما کفاف زندگی نبود.این جا کسی به من بی سواد کار نمی داد.پادویی مغازه هارا می کردم تا این که یه روز فهمیدم طوبی مریض شده . رفتیم دکتر .گفت سرطان گرفته.تا اون موقع حتی همچین کلمه ای نشنیده بودم.

دکتر گفت نباید کار کنه ، استراحت مطلق.

اما طوبی که اون وضع را می دید هر وقت که من نبودم خیاطی می کرد و مخفیانه کار می کرد.عاشقش بودم . براش هرکاری می کردم.بارها باخدا دعوا کردم.چرا اون؟بعد این همه بدبختی..چرا طوبی؟

اما طوبی راضی بود.می گفت چرا کفر می گی ؟ همه یه روز می میرند .دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره.


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

نکته:این داستان تنها در ذهن نویسنده رخ داده است و حقیقت ندارد

نظرات  (۲)

سلام به پیشنهادت رمانت رو خوندم عزیزم
من یه زمان خیلی رمان میخوندم ولی عادت به رمان خوندن با فاصله ندارم اعصابم خورد میشه ادامه ش رو ندونم همیشه یه رمان و یه روزه تموم میکردم ولی خوب چون دنبالت میکنم پس هروقت بزاری میخونم :)
ولی امیدوارم دق ندی منو :`( دیر یه دیر نزار :)
خیلی هم قشنگ بود به کارت ادامه بده موفق باشی :)
پاسخ:
سلام
خیلی ممنون
لطف کردین شما
۱۸ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۵۰ Mohsen Farajollahi シ
غم ناک بود ولی اون قسمت آخرش رو موافقم همه باید بمیرند... و چیزی شیرین تر و یا هولناک تر از مرگ نیست.
حالا این داستان تموم شد؟ :/ یا هنوز ادامه داره؟!
پاسخ:
😊نه حالا حالا ها ادامه داره

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی