قلم سرا

تکاپوی اندیشه و قلم

تکاپوی اندیشه و قلم

قلم سرا

توضیحات: این آرم به طور اختصاصی برای فاطمه سلیمی طراحی شده است لطفا کپی نکنید


این جا ، دنیای خیال و احساس من است. خوش آمدید
تکاپوی قلمم برای به تصویر کشاندن بهتر و بیشتر به نظرات زیبای شما نیاز مند است

اینستاگرام:
@fatameh.salimi :پیج دست نوشته ها و روز نوشته ها
@salimi.fatameh : پیج رمان

از حضورتون یه دنیا ممنون.🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲ مهر ۹۶، ۱۴:۱۹ - Unknown 96 زیبا

رمان از قفس های شهر آزادم قسمت ششم

شنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۶، ۰۳:۵۸ ب.ظ

قسمت ششم


اما طوبی راضی بود.می گفت چرا کفر می گی ؟ همه یه روز می میرند .دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره.

10 سال پیش مثل دو شب دیگه ساعت 9 شب من را تنها گذاشت .

طوبی دیدی رفتی و من را تنها گذاشتی....دیدی با من چیکار کردی زن...

پیرمرد بلند بلند گریه می کردو نمی تونستم آرومش کنم.

اشک های خودم هم دونه دونه می ریختند.کم کم آروم شد.

پیرمرد: خوب تو بگو ...

من؟..من چی بگم؟

چرا اینجا اومدی...

اهل تهران که نیستی...

نه راستش...

اهل کجایی؟

اصفهان.البته خمینی شهر

خیلی ازش تعریف شنیدم.می گند خیلی قشنگه ...نه؟

آره خوب هرجایی یه زیبایی داره و یه زشتی هایی

تو این شهر ارواح،تک و تنها چی کار می کنی؟

چرا شهر ارواح؟

نمی دونم ... شاید چون دیگه مردم زندگی باهم را یادشون رفته.پایین دستی ها شدند پله برای بالادستی هاو همسایه از همسایه اش خبر نداره.

راستش من دانشجو ام . اینجا درس می خونم . قصد موندن تو این شهر را هم ندارم . نمی خوام اسیر قفس های شهر باشم. زندگی تو هوای آزاد روستا را ترجیح می دم.

خوب چی می خونی

پزشکی 

پس خانوم دکتری

نه هنوز ... هنوز طبابت را یاد نگرفته ام .5 سالی مونده

زمان زیادیه خانوم دکتر

اگه ممکنه نگید خانوم دکتر

چرا ؟خوب بعدا هم همین را می گند بهتون ...

درسته ...ولی یه جورایی احساس می کنم ان کلمه فخر و مسئولیتی داره که دوست ندارم"

پیرمرد لبخند معنا داری زد

واقعا معذرت می خوام اگه تعقیبتون کردم.می دونم کار کاملا اشتباهی بود ،اما راستش را بگم...

پیرمرد: اگه سختته نمی خواد بگی .به هرحال خوش حالم کردی مهمون خونه ی من شدی 

یه سوال بپرسم

هرچقدر می خواهی بپرس

چرا اون دو تا مرد تو را می زدند؟...چی می خواستند؟

داستانش طولانیه

من می شنوم

زهرا را دیدی اون بیرون؟

آره.

تمام بچه های ایم خونه حکم نوه های من را دارند.

خواهر بزرگترش طاهره14 سالشه...

چند هفته پیش خیلی بدجور مریض شده بود و کارش به تشنج رسید .خانوادشون وضع مالی خوبی ندارند. صدیقه خانوم ...مادر زهرا را می گم...اومد از من پول خواست...وضع خودم را هم که می بینی ...از طرفی نمی خواستم بچه اون طوری تلف بشه 


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

نظرات  (۱)

۱۸ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۴۰ سیّد محمّد جعاوله
با سلام
احسنت
عیدتون مبارک.
پاسخ:
سلام.خیلی ممنون.عید شما هم مبارک البته با تاخیر
همیشه نظراتتون تشویق کننده هست.
سپاسگذارم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی