قلم سرا

تکاپوی اندیشه و قلم

تکاپوی اندیشه و قلم

قلم سرا

توضیحات: این آرم به طور اختصاصی برای فاطمه سلیمی طراحی شده است لطفا کپی نکنید


این جا ، دنیای خیال و احساس من است. خوش آمدید
تکاپوی قلمم برای به تصویر کشاندن بهتر و بیشتر به نظرات زیبای شما نیاز مند است

اینستاگرام:
@fatameh.salimi :پیج دست نوشته ها و روز نوشته ها
@salimi.fatameh : پیج رمان

از حضورتون یه دنیا ممنون.🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات

رمان از قفس های شهر آزادم قسمت هفتم

يكشنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۶، ۰۴:۰۴ ب.ظ

قسمت هفتم


تمام بچه های ایم خونه حکم نوه های من را دارند.

خواهر بزرگترش طاهره14 سالشه...

چند هفته پیش خیلی بدجور مریض شده بود و کارش به تشنج رسید .خانوادشون وضع مالی خوبی ندارند. صدیقه خانوم ...مادر زهرا را می گم...اومد از من پول خواست...وضع خودم را هم که می بینی ...از طرفی نمی خواستم بچه اون طوری تلف بشه 

مگه بیمه نیستند؟

نه.ما بدبخت بیچاره ها کجا بیمه ایم؟

یه نفر این طرفا هست که پول با بهره قرض می ده.پول دکتر و داروی طاهره 200هزار تومن می شد. رفتم ازش گرفتم.اونم دوهفته مهلت داد با سودش برگردونم.یعنی 250هزار تومن بدم.منم قبول کردم.ولی به صدیقه خانوم چیزی نگفتم.گفتم نمی خواد پس بدهند .گفتم کادوی من برای تولد طاهره باشه.آخه تولدش فرداست.

هرچی تواین دو سه هفته کار کردم دادم به اون یارو ولی بازم پول می خواد میگه تاخیر داشته سودش بیشتره.

چقدر دیگه مونده ؟

50 هزار تومن.آخه من تا پس فردا چه طوری این پولو جور کنم؟

خدا بزرگه ...

چی شد که ...

منظورت اینه که چی شد که آشغال جمع کن شدم؟

نترس ناراحت نمی شم..

بعد از مردن طوبی دست و دلم به کار نمی رفت. وقتی مرد هیچ کس برای تشیع جنازه اش نبود.

خیلی غریبانه رفت.تا مدت ها می نشستمو به چرخ خیاطی اش خیره می موندم و گریه می کردم.همه فکر می کردند دیوونه شده ام.زمان همین طور می گذشت و زندگی من بی هدف.تا این که یه شب به خوابم اومد.گفت جاش خوبه .گفت دوست نداره من را این طوری می بینه .گفت ناراحت می شه. گفت جاش خوبه .گفت خیلی زود میرم پیشش و با هم می مونیم.

ولی نفهمیدم منظورش از خیلی زود 10 سال به بالاست.

می دونم الآن می خوایبپرسی پس پول اجاره خونه را از کجا می آوردم.صاحب این خونه یه پیرزنی بود که کسی را نداشت.انقلاب که شده بود از ایران رفته بود اما یه سرایدار داشت که پول اجاره را براش می فرستاد و حقوق می گرفت .یه روز فهمیدیم پیره زنه مرده و خونه بی صاحب مونده سرآیدارهم چند وقت بعد تصادف کرد و مرد ومن شدم بزرگتر خونه اینایی که اینجاند هیچ کدوم اجاره خونه نمی دهند اما این ماجرا مخفی موندو حتی کسای که اینجاند نمی دونند.


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده رخ داده است و حقیقت ندارد 

نظرات  (۲)

۲۰ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۰۱ سیّد محمّد جعاوله
سلام
خوبه داره جالب و جال تر میشه
احسنت
پاسخ:
سلام خیلی ممنون
۱۹ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۴۸ سایت تفریحی چفچفک
قسمت های قبلو نتونستم ببینم شرمنده
پاسخ:
اشکال نداره.
همین حمایت معنوی شما بسیار ارزشمنده

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی