قلم سرا

تکاپوی اندیشه و قلم

تکاپوی اندیشه و قلم

قلم سرا

توضیحات: این آرم به طور اختصاصی برای فاطمه سلیمی طراحی شده است لطفا کپی نکنید


این جا ، دنیای خیال و احساس من است. خوش آمدید
تکاپوی قلمم برای به تصویر کشاندن بهتر و بیشتر به نظرات زیبای شما نیاز مند است

اینستاگرام:
@fatameh.salimi :پیج دست نوشته ها و روز نوشته ها
@salimi.fatameh : پیج رمان

از حضورتون یه دنیا ممنون.🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات

رمان از قفس های شهر آزادم قسمت هشتم

دوشنبه, ۲۰ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۰۸ ب.ظ

قسمت هشتم


بعد خواب طوبی خواستم کار کنم اما دیگه پیر شده بودم و کسی بهم کار نمی داد .با یه نفر آشنا شدم .گفت اگه هر روز این قدر خرت وپرت جمع کنی و بیاری کیلویی 200تومن ازت می خرم.من هم برای سیر کردن شکمم شروع کردم . اویل خیلی خجالت می کشیدم اما کم کم عادت کردم و هرچی گذشت فهمیدم کارم شرف داره به کار خیلی از مفت خورها مثل اون یارو نزول خوره که ازش پول گرفتم.

راستش من خیلی کنجکاو شده بودم به زندگی شما .این که چرا ....

واقعا ببخشید.شرمنده.

اشکال نداره .این خیلی بهتر از رفتار افرادیه که با تحقیر به من نگاه می کنند .حداقل برات اهمیت داشته ام.

واقعا انتظار چنین رفتاری را نداشتم. فکر نمی کردم این قدر خوب قبول کنه .

اما راستی چه جوری باید به این افراد تو خیابون نگاه کنم.اگه نگاه نکنم ،احساس میکنم فکر می کنند به خاطر وضعشون بهشون بی تفاوتم و اگه نگاه کنم قلبم به درد میاد و این احساس را نمی تونم مخفی کنند و می ترسم فکر کنند با ترحم بهشون نگاه می کنم .گاهی فکر می کنم اینا واقعا ا من چی کم دارند ...بعضی هاشون حتی از منم باهوش ترند ولی به خاطر نبود امکانات از تحصیل جامونده اند شاید اگه یکم بیشتر امکانات داشتند حتی می تونستند دکتر مهندس بشند.حتی بهتر از من .چون مزه ی واقعی درد را اونا می فهمند.

خوب یگه خیلی دیره من باید برم...

راستی می تونم بازم بیام؟

پیرمرد خوشحال شد.

آره می تونی بیای.هر وقت که دلت خواست.

بلند شدم که برم

صبرکن.یه لحظه صبر کن.

چرا؟

چادرت پاره شده.اون وقت که دیدمت پاره نبود.به خاطر اون گونیه پاره شده.یک دقیقه صبر کن.

فدای سرتون.اشکال نداره

پیرمرد از تو کمد یه چادر مشکی درآورد

این چادر مشکی طوبی است.خودش دوخته . می خواست اگه تونستیم بریم مشهد بپوشتش ولی عمرش کفاف نداد.

نمی دونستم چی کارش کنم.


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

نظرات  (۳)

۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۴۴ سیّد محمّد جعاوله
خدا قوت ادامه بدید 
متشکرم.
پاسخ:
ممنون و متشکر😊
:)
پاسخ:
ممنون از حضورتون🌹🌹
با سلام و وقت به خیر
یک مقاله نوشته م که خوشحال میشم اگر بخونیدش و نظرتون رو راجع بهش برام بنویسید. و سوالی دارید هم مطرح کنید
با تشکر
پاسخ:
سلام 
چشم
حتما

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی