قلم سرا

تکاپوی اندیشه و قلم

تکاپوی اندیشه و قلم

قلم سرا

توضیحات: این آرم به طور اختصاصی برای فاطمه سلیمی طراحی شده است لطفا کپی نکنید


این جا ، دنیای خیال و احساس من است. خوش آمدید
تکاپوی قلمم برای به تصویر کشاندن بهتر و بیشتر به نظرات زیبای شما نیاز مند است

اینستاگرام:
@fatameh.salimi :پیج دست نوشته ها و روز نوشته ها
@salimi.fatameh : پیج رمان

از حضورتون یه دنیا ممنون.🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲ مهر ۹۶، ۱۴:۱۹ - Unknown 96 زیبا

رمان از قفس های شهر آزادم قسمت نهم

سه شنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۱۲ ب.ظ

قسمت نهم


نمی دونستم چی کارش کنم.

نه ممنون

بگیر ناراحتم نکن. تو مثل دختر من هستی... من که دیگه کسی را ندارم.

چادر را گرفتم و سرم کردم.دقیقا اندارم بود .خیلی تمییز و خشبو و سالم.

چه بوی خوبی می ده

بوی عطریه که طوبی دوست داشت.

درست اندازته... انگار طوبی بای تو دوخته

چادرم را جمع کردم و توی کیفم گذاشتم.

باهم از اتاق رفتیم بیرون.

وای نه هوا تاریک شده... خیلی دیر شد

خوابگاهتون کجاست؟

هفت تیر

حداقل یک ساعتی توراهی...از اینجا هم نه تاکسی گیر میاد نه اتوبوس و نه مترو

قلبم از جا کنده شد.

"آخه مگه یه ساعت نداری که نگاهی بهش بندازی دختر"

چند لحظه این جا وایسا.

پیرمرد رفت و در اتاقی را زد و رفت تو و چند دقیقه بغد برگشت.

با احمد حرف زدم.اون می بردت.

پیرمرد ترس را از چشمای من می خوند.

نترس آدم مطمئنیه ...دانشجوئه....وضع خونوادشون زیاد خوب نیست...همون دانشگاه نهراندرس می خونه...گفت اون جارو بلده...پسر خیلی خوبیه...نگران نباش...روپای خودش وایساده و کار می کنه و درس می خونه...خرج خوابگاه براش خیلی سنگین بود، اومد اینجا...وقتای بیکاریش به بچه های محل قرآن و زبان و درس یاد می ده...خدا خیرش بده

ولی ... آخه ...

از تنهایی رفتن که بهتره ... آدم درستیه

"گاهی وقتا تنهایی بودن خیلی بهتره .به خصوص تو این شهر هزار رنگ.چی کار کنم؟"

نه منظورم خوابگاهه

تونم بهش می گم... می گم از سر خیابون خوابگاه با فاصله پشت سرت بیاد.

چاره ای نداشتم .یا باید تنها تو این محله ی ترسناک می رفتم یا با اون پسر.ترجیح دادم تنها نباشم.خودم را سپردم به خدا و قول دادم دوباره از این کارها نکنم .اما خودم را می شناسم آدم بشو نیستم.نمی دونم چرا پس هر دفعه قول می دم ؟

احمد حاضر شد و از اتاقش بیرون اومد.تا اومد بیرون بچه ها دویدن دورش.مثل اینکه فردا امتحان داره وبچه ها نمی رفتند پیشش تا درس بخونه و حالا اومده بودند تا بازی کنند.با اونا چند کلمه حرف زد و اومد جلوتا به پیرمرد رسید.من روی پله پشت سر پیرمرد ایستاده بودم.بچه ها هنوز دورش حلقه زده بودند.مذهبی به نظ می رسید.لباس ساده ی سفید پوشیده بود.ریش و سبیل متوسط،مو های شونه کرده با فرق کج و یک صورت نورانی.

چشماش را پایین انداخت.


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده رخ داده و واقعیت ندارد 

نظرات  (۱)

۲۱ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۵۴ سیّد محمّد جعاوله
خوبه ولی ای کاش تو ویرایشش دفت می کردید
و لی به دلم نشست.
پاسخ:
خیلی ممنون.این نگارش اولیه است هنوز ویرایش نشده.
از توجهتون سپاسگذارم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی