قلم سرا

تکاپوی اندیشه و قلم

تکاپوی اندیشه و قلم

قلم سرا

توضیحات: این آرم به طور اختصاصی برای فاطمه سلیمی طراحی شده است لطفا کپی نکنید


این جا ، دنیای خیال و احساس من است. خوش آمدید
تکاپوی قلمم برای به تصویر کشاندن بهتر و بیشتر به نظرات زیبای شما نیاز مند است

اینستاگرام:
@fatameh.salimi :پیج دست نوشته ها و روز نوشته ها
@salimi.fatameh : پیج رمان

از حضورتون یه دنیا ممنون.🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲۹ مهر ۹۶، ۱۷:۵۰ - طراحی سایت عالی
  • ۲۹ مهر ۹۶، ۱۷:۵۰ - طراحی سایت عالی

رمان از قفس های شهر آزادم قسمت دهم

چهارشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۲۱ ب.ظ

قسمت دهم


احمد حاضر شد و از اتاقش بیرون اومد.تا اومد بیرون بچه ها دویدن دورش.مثل اینکه فردا امتحان داره وبچه ها نمی رفتند پیشش تا درس بخونه و حالا اومده بودند تا بازی کنند.با اونا چند کلمه حرف زد و اومد جلوتا به پیرمرد رسید.من روی پله پشت سر پیرمرد ایستاده بودم.بچه ها هنوز دورش حلقه زده بودند.مذهبی به نظ می رسید.لباس ساده ی سفید پوشیده بود.ریش و سبیل متوسط،مو های شونه کرده با فرق کج و یک صورت نورانی.

چشماش را پایین انداخت.

احمد: سلام خانوم

سلام

خوابگاهتون دقیقا کجاست

کریم خان زند ... خیابون نجات الهی

می دونم کجاست...بریم...فقط زیاد از من دور نشید

خیلی ممنون..شرمنده زحمت دادیم

خوتهش می کنم

پیرمرد: خدا به همراهتون.احمد جان مراقب دختر من باش

لبخند صورتم را گرفته بود .نمی دونم چرا ولی حس خوبی به پیرمرد داشتم.شاید چون پدر بزرگ ندارمحس می کردم پدر بزرگمه.

خدا حافظی کردیم و اومدیم از خونه بیرون.با اینکه آقایون ذاتا تند تر از خانوما راه می رند اما خیلی مراعات می کرد که عقب نمونم.حواس دائم به من بود.مثل برادرا باهام رفتار می کرد.

کوچه ها تو اون تاریکی وحشتناک بودند .بدون نور حتی یک چراغ.کوچه پشت کوچه.تمومی نداشت.

سر یک کوچه چند تا جوون زیر تیر چراغ برق ایستاده بودند .احمد نگاهی به من کرد و مطمئن شد که پشت سرشم و ادامه داد.

به اونا که رسیدیم،یکیشون گفت:سلام ... اوه اوه...احمد آقا...شما هم ..

احمد فقط به یک سلام بسنده کرد

این خانم کیه...به تو نمی خوره دوست دختر داشته باشی ... کجا این وقت شب؟

احمد بدون توجه می رفت

یکیشون پرید جلوی ما:کجا داداش ؟ آروم تر برو ..یواش یواش...بذار ما هم فیضی ببریم...تنها تنها

استغفرالله

آره دیگه به ما که رسید استغفرالله است برای شما مجازه...پسر حا جی این کارا براتو جیزه...بکش کنار

پسره اومد جلوی من .قیافه اش تو اون نور چراغ تیر برق یک کم روشن شد.تا چشمم به صورتش افتاد زهره ترک شدم .خیلی وشتناک بود . صدای هییییی از دهنم بیرون پرید.خیلی ترسیده بودم قلبم داشت تند تند می زد.نفسم بند اومده بود .صورتم رنگش مثل گچ شده بود.

آخی..ترسیدی...کجا این وقت شب...امر می کردید می رسوندیمتون.

احمد فهمید خیلی ترسیده امبا دست سینه ی پسره را هل داد عقب و بین من و اون وایساد.من خودم را کشیدم پشت سر احمد و قایم شدم.مثل بچه هایی که خودشونو پشت بابا قایم می کنند وقتی یه چیز وحشتناک می بینند.


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده رخ داده و واقعیت ندارد 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی