قلم سرا

تکاپوی اندیشه و قلم

تکاپوی اندیشه و قلم

قلم سرا

توضیحات: این آرم به طور اختصاصی برای فاطمه سلیمی طراحی شده است لطفا کپی نکنید


این جا ، دنیای خیال و احساس من است. خوش آمدید
تکاپوی قلمم برای به تصویر کشاندن بهتر و بیشتر به نظرات زیبای شما نیاز مند است

اینستاگرام:
@fatameh.salimi :پیج دست نوشته ها و روز نوشته ها
@salimi.fatameh : پیج رمان

از حضورتون یه دنیا ممنون.🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات

رمان از قفس های شهر آزادم قسمت یازدهم

چهارشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۴۵ ب.ظ

قسمت یازدهم


احمد فهمید خیلی ترسیده امبا دست سینه ی پسره را هل داد عقب و بین من و اون وایساد.من خودم را کشیدم پشت سر احمد و قایم شدم.مثل بچه هایی که خودشونو پشت بابا قایم می کنند وقتی یه چیز وحشتناک می بینند.

احمد: برو کنار می خوایم بریم

پسره : حالا تشریف داشتید

صدای احمد بلند تر شد

برو کنار

بقیشون هم اومدند پشت سر پسره ایستادند

ترس من بیشتر و بیشتر می شد. "خدا غلط کردم .فقط یه امشبه را به خیر بگذرون... خواهش می کنم"

پسره:می خوای بری برو ولی اون می مونه 

پسره خواست از کنار احمد به من نزدیک بشه

احمد:هی... دست بهش بزنی با من طرفی

مگه تو چیکارشی ....شوهرشی؟ باباشی؟داداششی؟....هان...می خوام دست بزنم ببینم چه غلطی می تونی بکنی

احمد دیگه نمی دونست چی کار باید بکنه.حس می کردم صدای نفسهام را از پشت سرش می شنوه.یکدفعه گفت : نامزدمه

من شوکه شدم ... "چی... آخه چرا هم چین حرفی زدی ؟زاهی بهتر از این نبود"

یکیشون دست احمد را گرفت که کنار بکشه

پسره : چرت نگو ... تو این کاره نیستی

احمد بلند تر گفت

گفتم نامزدمه...اشاره بهش بکنی انگشتای دستت را قلم می کنم

هم راه را بلد نبودم که فرار کنم و هم نامردی بود فرار کردنم و تنها گذاشتن احمد و هم صدام در نمی اومد که بخوام جیغ بزنم.

 یکیشون چاقو کشید.بند دلم پاره شد.اما گفتم اگه کاری نکنم پسر بنده خدا را می زنند.کیفم طبق معمول سنگین بود. بندش را گرفتم و محکم زدم تو صورت پسره.یک کم گیج شد اما کیف را محکم گرفت و هرچی می کشیدم ولش نمی کرد.

پسره : چیه جرئت پیدا کردی؟

احمد کیفم را محکم از دستش کشید و من خوردم زمین

آخی نازی ... چه دختر خوبی... خیی دوسش داری...؟

گوشیم را از تو کیفم در آوردم . دستام می لرزید

الو 110 ...سه نفر با چاقو مزاحم من و نامزدم شده اند.تو رو خدا زود تر بیاید آدرس...

پسره: خوب چرا جوش میاری...یک کلمه می گفتی نامزدته 

احمد: چند بار گفتم...

پسره : بچه ها بریم.

شونه ی احمد را گرفت وسرش را به گوشش نزدیک کرد

این دفعه قصر رد رفتی... دفعه ی دیگه باید اشهدت را بخونی


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده رخ داده و واقعیت ندارد 

نظرات  (۵)

۲۳ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۲۶ علیـ ــر ضــا
خیلی حس داره 
پاسخ:
ممنون
خداروشکر
عه خوبه پس :)) 
رمان و نوشتید کامل یا همزمان مینویسید ؟
پاسخ:
این فصل اولشه دارم فصل ۶ را الان می نویسم
حالا 110 اومد یا بازم با تاخیر رسید؟
پاسخ:
نه نیومد . با تهدید گوشی را قطع کردم
وااای خخخخ :) 
عاشق میشن :)))) !!!!!
پاسخ:
نه عاشقی در کار نیست
ژانر فصل اولش که دارم می گذارم اجتماعی هیجانی می شه تقریبا
۲۳ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۱۹ سیّد محمّد جعاوله
حس خوبی تو نوشتتون هست
موفق و شاد باشید
پاسخ:
خیلی ممنون از انرژی های مثبتی که می دهید.
سلامت باشید

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی