قلم سرا

تکاپوی اندیشه و قلم

تکاپوی اندیشه و قلم

قلم سرا

توضیحات: این آرم به طور اختصاصی برای فاطمه سلیمی طراحی شده است لطفا کپی نکنید


این جا ، دنیای خیال و احساس من است. خوش آمدید
تکاپوی قلمم برای به تصویر کشاندن بهتر و بیشتر به نظرات زیبای شما نیاز مند است

اینستاگرام:
@fatameh.salimi :پیج دست نوشته ها و روز نوشته ها
@salimi.fatameh : پیج رمان

از حضورتون یه دنیا ممنون.🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات

رمان از قفس های شهر آزادم قسمت دوازدهم

پنجشنبه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۵۱ ب.ظ

قسمت دوازدهم


شونه ی احمد را گرفت وسرش را به گوشش نزدیک کرد

این دفعه قصر رد رفتی... دفعه ی دیگه باید اشهدت را بخونی

احمد همین طور ایستاده بود 

پسره : خانوم کوچولو ... آخرین دفعه ای باشه که می بینمت جوجه 

وقتی رفتند احمد اومد سمت من که رو زمین افتاده بودم و رو زمین زانو زد

شما خوبین؟ حالتون خوبه؟

ترس از چشما ی من موج می زد

احمد: بلند شید زود تر بریم. ایم آخرین دفعه ای باشه که تو دعوا وارد می شید. این ها آدم نیستند یه بلایی سرتون میارند

بلند شدم 

خوب بود می گذاشتم با چاقو شما را زخمی می کردند

اون طوری که بهتر بود.اصلا شاید باید فرار می کردید...

اون موقع اونا هم منا نگاه می کردند و دنبالم نمی اومدند

خوب سرگرمشون می کنم

شما خیلی فیلم می بینید....سه نفر به یه نفر...تازه منم که راه را بلد نبودم و تو راه گم می شدم

احمد بحث را تموم کرد و آروم شروع کرد به حرکت.منم راه افتاد.هوا تاریک و تاریک تر می شد و راه تموم نمی شد.بالاخره به خیابون رسیدیم.تاکسی گرفت و جلو سوار شد و من عقب.

خوابم می اومد .تو ماشین چرت می زدم.

احمد: بخوابید ... بیدارتون می کنم

نه ممنون

درم نزدیک ترین آبمیوه فروشی نگه داشت و دوتا آبمیوه خرید

بفرمایید

خیلی ممنون اما نمی تونم قبول کنم

امشب خیلی ترسیدین .براتون خوبه ... بگیرید

پس لطفا بگید هزینه اش چقدر شد

لازم نیست...

آبمیوه را گرفتم.واقعا خوش موقع بود،چون احساس می کردم فشارم افتاده.

دیگه رسیدیم.احمد گفت تاکسی تا دم کوچه ی خوابگاه بره.خواستم حساب کنم.

احمد: لازم نیست

ولی این درست نیست.به هرجهت خودم می خواستم برگردم و باید خودم حساب کنم...این طوری نمی شه

امرالله خان بیشتر از این به گردن ما حق داره

نمی خواستم اون حساب کنه اما قبول نمی کرد

خیلی ممنون.شرمنده امشب خیلی اذیت شدین به خاطر من ....خداحافظ

خواهش می کنم...خدا حافظ

مونده بودم تا بروند و اون ها هم منتظر بودند من برم تو

برید داخل تا خیالم راحت بشه 

اومد توی خوابگاه

تمام شب خواب و بیداری یکی شده بود.حرفای امرالله خان ...اتفاقای توی راه..... دیونه شدم.

آخه ما داریم به کجا می ریم؟ به کدوم سمت و سو که یک دختر تنها شب نمی تونه بیرون بره ار ترس؟

هر طوری بود گذشت.صبح شد .3 روز تعطیلات آخر هفته برای امتحانات پاتولوژی که باید درس می خوندم . 7/10 امتحان دارم .اما کی می تونه درس بخونه.با تموم  اتفاقات دیشب و بعدشم شب یلدای دانشجویی تو اتاقو تا ساعت دو بیدار موندن،تا ساعت 10 خواب موندم و با زنگ تلفن مامان از خواب بیدار شدم.فکر و ذکرم مشغول اون خونه بود.زنگ زدم به بابا.جایزه ی کارنامه ام را تازه ادارشون داده بود و حدود 500 هزار تومنی می شد


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

نکته:  این داستان تنها در ذهن نویسنده رخ داده و واقعیت ندارد 

نظرات  (۳)

۲۴ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۴۹ علیـ ــر ضــا
خیلی پر احساس 
مثه تیکه قبلش 😊
پاسخ:
خیلی ممنون لطف دارید. امیدوارم ارزش نگاه ها و تعریف های شما را داشته باشه.😊
قسمت های قبلی نخوندم  که؟؟؟
پاسخ:
خوب بفرمایید بخونید.
منتظر نظرات زیباتون هستم
۲۴ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۱۶ سیّد محمّد جعاوله
سلام
خسته نباشید
با تشکر احساستان.
پاسخ:
سلام
خیلی خیلی ممنون
سپاسگزارم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی