قلم سرا

تکاپوی اندیشه و قلم

تکاپوی اندیشه و قلم

قلم سرا

توضیحات: این آرم به طور اختصاصی برای فاطمه سلیمی طراحی شده است لطفا کپی نکنید


این جا ، دنیای خیال و احساس من است. خوش آمدید
تکاپوی قلمم برای به تصویر کشاندن بهتر و بیشتر به نظرات زیبای شما نیاز مند است

اینستاگرام:
@fatameh.salimi :پیج دست نوشته ها و روز نوشته ها
@salimi.fatameh : پیج رمان

از حضورتون یه دنیا ممنون.🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲۹ مهر ۹۶، ۱۷:۵۰ - طراحی سایت عالی
  • ۲۹ مهر ۹۶، ۱۷:۵۰ - طراحی سایت عالی

رمان از قفس های شهر آزادم قسمت سیزدهم

جمعه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۵۴ ب.ظ

قسمت سیزدهم


تمام شب خواب و بیداری یکی شده بود.حرفای امرالله خان ...اتفاقای توی راه..... دیونه شدم.

آخه ما داریم به کجا می ریم؟ به کدوم سمت و سو که یک دختر تنها شب نمی تونه بیرون بره ار ترس؟

هر طوری بود گذشت.صبح شد .3 روز تعطیلات آخر هفته برای امتحانات پاتولوژی که باید درس می خوندم . 7/10 امتحان دارم .اما کی می تونه درس بخونه.با تموم  اتفاقات دیشب و بعدشم شب یلدای دانشجویی تو اتاقو تا ساعت دو بیدار موندن،تا ساعت 10 خواب موندم و با زنگ تلفن مامان از خواب بیدار شدم.فکر و ذکرم مشغول اون خونه بود.زنگ زدم به بابا.جایزه ی کارنامه ام را تازه ادارشون داده بود و حدود 500 هزار تومنی می شد

سلام بابا جونم

سلام عزیزم.فدای دختر خوشگلم بشم

خدانکنه.بابایی یه سوال؟

جانم

از پول کارنامه ام میشه برای یک کار خیر خرج کنم

اون پول مال خودته هرجور صلاح می دونی خرجش کن 

گفتم اجازه بگیرم

اون که سهله هرچی دارم مال شماست

قربونت برمبابایی...پس راستی سند ماشینت را فردا به نامم کن پس

شیطونی دیگه مکن

باشه قربونت برم کاری نداری

نه عزیزم مواظب خودت باش.فقط درست یادت نره ها..

باشه جونم ...یه دنیا بوس .خداحافظ

خیالم راحت شد . کارت بانک ملی ام برای پس انداز جایزه هام بود که مطمئن باشم خمس نمی خوره و کارت ملت برای خرج روز مره.

آماده شدم رفتم بیرون .اول باید یه هدیه می خریدم برای طاهره .امروز تولدشه . یه هدیه از طرف پیرمرد و یه کیک تولد و از این جور چیزا. ولی خوب بقیه ی بچه ها هم انتظار هدیه دارند.برای هر کدوم 10 هزارتومن تو پاکت هدیه گذاشتم و برای طاهره یک مانتوی شیک خریدم .یه ژاکت جوون پسند هم برای پیرمرد خریدم.در اعضای چادری که بهمداده بود.

100هزار تومن هم برای پیرمرد تو پاکت گذاشتم.جمعا 300 هرار تومن شدولی برای تشکر از احمد باید چی کار بکنم .

مطمئنا از من پول نمی گیره.حتی به عنوان هدیه. باید به فکر چیزی باشم که به دردش بخوره .اصلا نمی دونم دانشجوی چی هست؟

"آهان ...فهمیدم"

رفتم یه کتاب فروشی دانشگاهی . یه فروشگاه کامل .تمام کتاب ها و تمام وسایلی که یه دانشجو نیاز داره از کیف تا خودکار وجود داشت

یک حواله ی 100 هزار تومنی ازشون گرفتم.البته با قید اینکه گه همه ی مبلغ خرید نشد بقیه را به خرید کننده برگردونند . تازه خرید با حواله 20درصدتخفیف هم داشت.

هرچند مبلغ چندانی نیست اما تنها کاریه که می تونم بکنم.

وسایل را آماده کردم و آژانس گرفتم و رفتم.در زدم .یکی از همسایه ها در را باز کرد.

وسایل را بردم اتاق پیرمرد.حالش اونقدر خوب نبود که برای کار رفته باشه.رفتم دم در اتاقش .در را باز کرد.لبخند روی لبهام نشسته بود


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده رخ داده و واقعیت ندارد 

نظرات  (۱)

۲۵ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۵۲ سیّد محمّد جعاوله
مطلب خوب و زیبایی بود
متشکرم.
پاسخ:
خیلی ممنون.سپاسگزارم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی