قلم سرا

تکاپوی اندیشه و قلم

تکاپوی اندیشه و قلم

قلم سرا

توضیحات: این آرم به طور اختصاصی برای فاطمه سلیمی طراحی شده است لطفا کپی نکنید


این جا ، دنیای خیال و احساس من است. خوش آمدید
تکاپوی قلمم برای به تصویر کشاندن بهتر و بیشتر به نظرات زیبای شما نیاز مند است

اینستاگرام:
@fatameh.salimi :پیج دست نوشته ها و روز نوشته ها
@salimi.fatameh : پیج رمان

از حضورتون یه دنیا ممنون.🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات

رمان از قفس های شهر آزادم قسمت چهاردهم

شنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۵۳ ب.ظ

قسمت چهاردهم


وسایل را بردم اتاق پیرمرد.حالش اونقدر خوب نبود که برای کار رفته باشه.رفتم دم در اتاقش .در را باز کرد.لبخند روی لبهام نشسته بود

سلام بابابزرگ

- سلام به روی ماهت... چه خبره... اینا براچیه ؟ عروسیه؟

ماجراش زیاده ... اجازه هست بیام تو

ببخشید بیا تو

از جلوی در کنار رفت و رفتم تو.

تمام وسایل را باز کردم و براش توضیح دادم ... صدای نده هاش کل خونه رو برداشته بود.

پیرمرد: این یکی را نگفتی چیه؟

آخرین بسته را برداشتم و دادم دستش

این .... یه هدیه برای شما است

پیرمرد آهسته بازش کرد.رنگ شادی چشمانش را پرکرده بود

خیلی زیباست . ولی یه کم زیادی براش پیرم

نهخیرم...خیلی هم خوبه.شما تازه اول جونیتونه.بپوشیدش تا برای جشن تولد تو تنتون باشه.

نه دختر گلم.بهتره اینو به احمد آقا بدی

این برای شما ست نه هیچ کس دیگه

اگه می خواهی من خوشحال بشم این کارو بکن...البته الآن دانشگاهه امتحان داشت وقتی اومد برو بهش بده

نه بابابزرگ..

پیرمرد ناراحت شد

آخه....پس خودتون بهش بدید

تو اینا خریدی ،من بهش بدم

اون از من این هدیه را قبول نمی کنه ولی شما بدید قبول می کنه

پیرمرد کاغذ کادو را دوباره بست

حالا یه فکری می کنیم

ساعت 3بعد از ظهر بود که احمد اومد.من با کمک پیرمرد اتاقش را برای جشن تزیین می کردم

خیلی خوشحال بود .از خنده هاش خنده ام می گرفت . به خصوص موقع ترکیدن بادکنک.

اگه دیده بودیش عاشق اخلاق و رفتارش می شدی....خوش به حال طوبی خانوم

ساعت 3.30شده بود .میز و شمع و کیک و همه چیز آماده شده بود.دم هر اتاق می رفتم و حرف می زدم وبرای ساعت 4 دعوتشون می کردم اتاق پیرمرد.به اتاق احمد رسیدم.با انگشت به شیشه ی پنجره زدم

احمد: بله

میشه یه لحظه بیایید بیرون؟

در را باز کرد.چشمش به من افتاد درجا خشکش زد


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده رخ داده و واقعیت ندارد 


نظرات  (۳)

۲۶ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۲۱ علیـ ــر ضــا
منتظریم 
خوب بود 
پاسخ:
خیلی خیلی ممنون
:) خیلی قشنگه 
بیشتر بزار :))
پاسخ:
خیلی ممنون. 
چشم هنوز ادامه داره
هر شب یک قسمت
خوشحالم خوشتون اومده
سپاس🌹🌹
۲۶ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۰۲ سیّد محمّد جعاوله
احسنت
ادامه بدید
پاسخ:
لطف دارید. ممنون😊😊

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی