قلم سرا

تکاپوی اندیشه و قلم

تکاپوی اندیشه و قلم

قلم سرا

توضیحات: این آرم به طور اختصاصی برای فاطمه سلیمی طراحی شده است لطفا کپی نکنید


این جا ، دنیای خیال و احساس من است. خوش آمدید
تکاپوی قلمم برای به تصویر کشاندن بهتر و بیشتر به نظرات زیبای شما نیاز مند است

اینستاگرام:
@fatameh.salimi :پیج دست نوشته ها و روز نوشته ها
@salimi.fatameh : پیج رمان

از حضورتون یه دنیا ممنون.🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲۹ مهر ۹۶، ۱۷:۵۰ - طراحی سایت عالی
  • ۲۹ مهر ۹۶، ۱۷:۵۰ - طراحی سایت عالی

رمان از قفس های شهر آزادم قسمت پانزدهم

يكشنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۴۷ ب.ظ

قسمت پانزدهم


به اتاق احمد رسیدم.با انگشت به شیشه ی پنجره زدم

_احمد: بله

_میشه یه لحظه بیایید بیرون؟

در را باز کرد.چشمش به من افتاد درجا خشکش زد

_سلام احمد آقا

_سلام...دوباره شما...

_نترسید این دفعه تا شب نمی مونم .یک ساعت دیگه می رم

خودش را جمع و جور کرد

_راستش برای یه موضوع دیگه ای اومدم.امروز تولد طاهره است.یه جشن کوچیک گرفته ایم،خواستیم شما را هم دعوت کنیم.ساعت 4 اتاق امرالله خان

_خیلی ممنون اما..

پریدم وسط حرفش

پس منتظریم

_رفتم دم اتاق خونواده ی طاهره.مادرش اومد بیرون .با اون صحبت کردم و ماجرا را براش گفتم و هماهنگ کردیم که ساعت 4 به بهونه ی عیادت بیند اتاق امرالله خان

اتاق را تاریک کردیم.همه اومده بودند حتی احمد.تا طاهره وارد شد،بمب کاغذ رنگی را ترکوندیم و برق ها را روشن کردیم.خیلی ذوق کرد با گوشی چند تا عکس دسته جمعی گرفتم.احمد گوشی را ازم گرفت و خواست که اون عکس بگیره . بالاخره منم تو چند تا عکس دسته جمعی دیده شدم.

طاهره با اشتیاق شمع هارا فوت کرد.تا حالا کسی براش جشن تولد نگرفته بود.کادو ها را قرار بود پیرمرد بده اما وقتی داد گفت اینا از طرف دخترمه.بچه ها کلی بغلم کردند و بوسیدنم.طاهره را محکم تر از همه بغل کردم و تو گوشش گفتم :خوب درس بخون تا آینده ی خودت را بسازی .همه چیز پول نیست. دوباره بغلم کرد.

احمد تو تمام این مدت عکس می گرفت.عکس های بانمکی شده اند.خداروشکر مانتو اندازه ی طاهره بود و خیلی خوشش اومد.

نگرانیم هنوز سر سه تا چیز مونده بود.لباس بافتنی که برای پیرمرد خریده بودم و می خواست به احمد بدم،همون حواله ای که برای احمد گرفته بودم و سوم چه جوری پول را به پیرمرد بدم؟

پیرمرد کادوی آخر را آورد.

_پیرمرد: احمد جان دیگه بسه اینقدر عکس گرفتی

احمد جلو رفت و پیرمرد گوشی را  ازش گرفت و کادو را داد دستش

_بیا بابا اینم کادوی شما

_نه این را نمی تونم قبول کنم

_از طرف من نیست از طرف دخترمه

_نه واقعا نمی تونم قبول کنم

_نگران نباش بابا.برش دار.اینا برامن خریده بود اما به سن من نمی خوره .برای شما خوبه

احمد با اصرار پیرمرد و بقیه بالاخره قبول کرد.وقتی بازش کرد فهمیدم خیلی خوشش اومده.

کیک را تقسیم کردیم و حسابی خوش گذروندیم.عکس پشت عکس و خنده پشت خنده .

خونه یه حال و هوای دیگه ای گرفته بود.

من به گوشه ای رفتم و دور از جمع نشستم.آروم پاکت پول را در آوردم و پشت قاب عکس طوبی خانوم گذاشتم. می دونستم پیر مرد هر روز صبح اون قاب را تمییز می کنه و اونو حتما می بینه.

پیرمرد اومد پیشم و نشست.لبخندی زد...

_تو به من می گی بابابزرگ. اما من حتی اسمت را هم نمی دونم

_فاطمه ...


ادامه دارد

فاطمه سلیمی

آوا

از قفس های شهر آزادم

نکته:این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 


اینستا:@salimi.fatameh


نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی