قلم سرا

تکاپوی اندیشه و قلم

تکاپوی اندیشه و قلم

قلم سرا

توضیحات: این آرم به طور اختصاصی برای فاطمه سلیمی طراحی شده است لطفا کپی نکنید


این جا ، دنیای خیال و احساس من است. خوش آمدید
تکاپوی قلمم برای به تصویر کشاندن بهتر و بیشتر به نظرات زیبای شما نیاز مند است

اینستاگرام:
@fatameh.salimi :پیج دست نوشته ها و روز نوشته ها
@salimi.fatameh : پیج رمان

از حضورتون یه دنیا ممنون.🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲۹ مهر ۹۶، ۱۷:۵۰ - طراحی سایت عالی
  • ۲۹ مهر ۹۶، ۱۷:۵۰ - طراحی سایت عالی

رمان از قفس های شهر آزادم قسمت شانزدهم

دوشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۰۴ ب.ظ

قسمت شانزدهم


پیرمرد اومد پیشم و نشست.لبخندی زد...

_تو به من می گی بابابزرگ. اما من حتی اسمت را هم نمی دونم

_فاطمه ...

_خیلی مهربونی فاطمه خانوم

_نه اونقدرا هم خوب نیستم

_خوش به حال پدر و مادرت

_ببینم خواهر و برادر نداری؟ازدواج کردی؟

_چرا ... یه خواهر و یه برادر دارم.برادرم بزرگتر از من و خواهرم کوچک تره ازدواج هم نکرده ام

همسایه ها توجهشون به نبود ما جلب شد.یکیشون به طعنه گفت:خوب باهم خلوت کردیدها...امرالله خان معرفی نمی کنید؟

با پیرمرد پیش بقیه رفتیم

_خوب من فاطمه ام .... از امروز نوه ی امرالله خان

همه خندیدند

_دختر من دانشجوی پزشکیه اهل اصفهان ...اما دوست نداره خانوم دکتر صداش کنید

دوباره همه خندیدند.

یکی یکی خودشونو معرفی کردند.تا این که به احمد رسید

_احمد: منم که همه می شناسید. 

_یکی از همسایه ها:این قدر خجالتی نباش. خودت را معرفی می کنی یا معرفیت کنم

_احمد موسوی هستم. دانشجوی پزشکی ،اهل شیراز

من شوکه شدم. دانشگاه تهران .... پزشکی....

بالاخره جشن تموم شد .همه داشتن می رفتند. ساعت دیگه 5 شده بود و اگه برنمی گشتم دیگه دیر می شد.

_آقای موسوی اگه میشه یه لحظه شما بمونید

_کاری دارید؟

_چند لحظه صبر کنید...

رفتم سراغ کیفم و حواله را برداشتم و گرفتم سمت احمد

_این چی هست؟

_این حواله ی خرید کتاب و این جور چیزاست.دانشگاه بهمون داده بود.اما خوب من نمایشگاه کتاب قبلی هرچی می خواستم خریده ام .دیگه این به دردم نمی خوره .از طرفی براش هزینه شده و فقط چند هفته وقت داره.گفتم شاید به درد شما بخوره .

این طوری که گفتم گرفت و نگاهی کرد

_ولی روی این نزده مال دانشگاه 

_نمی دونم ... شاید چون برای همه نبوده

_پس من این را استفاده می کنم و هزینه اش را به شما برمی گردونم

_نه..نه لازم نیست.اگه وقتش تموم می شد چون استفاده نداشتم هزینه ای به من برنمی گشت. شما فکر کنید وقتش برای من تموم شده

_به هر حال خیلی ممنون لطف کردید

_کاری نکردم

ماجرای حواله را به پیرمرد نگفته بودم ولی خودش دیگه فهمید قضیه چیه برای همین پرید وسط حرف زدنمون

_بابا دیرت نشه فاطمه

یه نگاه به ساعت انداختمو به سمت وسایلم دویدم

_اوه اوه...چرا دیگه داره دیرم میشه

خوب خداحافظ همگی

داشتم کفش هام را می پوشیدم که احمد اومد جلوم...


ادامه دارد


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

از قفس های شهر آزادم 


نکته:این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

اینستا گرام: @salimi.fatameh

نظرات  (۵)

۲۸ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۳۲ محمد حسین ظرافتی
قلمتون خیلی خوبه
پیشنهاد میکنم به سایت زیر یه سر بزنید:
http://shahinkalantari.com
پاسخ:
خیلی ممنون.
چشم
هنوز اولی رو تموم نکردم😅😅😅😅
پاسخ:
😅😅😅 بخونیدش سریع پیش می ره
۲۷ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۳۵ سیّد محمّد جعاوله
عالی بود
ممنونم.
پاسخ:
سپاسگذارم.
ممنون از حضورتون
خیلی عالیه 
دوتا سوال یکی واسه این قسمت که گفتی احمد دانشجوی پزشکی شیراز بعد خط بعدش تعجب کرد دانشگاه پزشکی تهران؟؟؟
دوم اسم رمانت از قفس های شهر آزارم یا آزادم؟
چونکه تو کامنتی که تو وبلاگم گذاشته بودی گفتی آزاد ولی تو اینجا همش آزار !
پاسخ:
اهل شیرازه دانشگاه تهران پزشکی قبول شده
اشتباه تایپی اتفاق افتاده چون کپی می کنمشون تو وبلاگ متوجه نشده بودم
از تذکرتون صمیمانه سپاسگذارم
اخ اخ یعنی ما پونزده قسمتشو از دست دادیم ...
حیفه که ...
پاسخ:
اشکال نداره بخونید می رسید بهش

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی