قلم سرا

تکاپوی اندیشه و قلم

تکاپوی اندیشه و قلم

قلم سرا

توضیحات: این آرم به طور اختصاصی برای فاطمه سلیمی طراحی شده است لطفا کپی نکنید


این جا ، دنیای خیال و احساس من است. خوش آمدید
تکاپوی قلمم برای به تصویر کشاندن بهتر و بیشتر به نظرات زیبای شما نیاز مند است

اینستاگرام:
@fatameh.salimi :پیج دست نوشته ها و روز نوشته ها
@salimi.fatameh : پیج رمان

از حضورتون یه دنیا ممنون.🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات

رمان از قفس های شهر آزادم قسمت هفدهم

چهارشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۴۷ ب.ظ

قسمت هفدهم


یه نگاه به ساعت انداختمو به سمت وسایلم دویدم

_اوه اوه...چرا دیگه داره دیرم میشه

_خوب خداحافظ همگی

داشتم کفش هام را می پوشیدم که احمد اومد جلوم

_خانومه....

_سلیمی هستم

_خانوم سلیمی گوشیتون جا موند ...

گوشی را به من داد

_خیلی ممنون . خودم را جا نگذارم خیلیه

از در زدم بیرون و خودم را رسوندم به اتوبوس.

روز خیلی خوبی بود .شادی توی خونه ی پیرمرد ترک های دیوار را کمرنگ کرده بود.

"آخیش.... بالا خره تموم شد."

رسیدم خوابگاه ...

خواستم گوشیم را از تو کیفم در بیارم . پاکت پولی که برای پیرمرد گذاشته بودم ، تو کیفم بود دست نخورده بود 

"اوه ..نه چرا... آخه؟

فردا اون قلدرها..

نه...نه.

فردا حتما برمی گردم..."

جزوه  های پاتو لوژی دکتر قینی را برای اولین بار باز می کردم  ولی فکرم پیش پیرمرد بود که فردا همه ی شادی ها با ریختن اون غول تشن ها توی خونش برباد می رفت.

صبح پنج شنبه با اولین زنگ ساعت از خواب پریدم و آماده شدم.

یک ساعت را کامل توی فکر بودم.

رسیدم دم در ... در باز بود و سر و صدا از تو خونه بلند بود

رفتم تو .همه ی همسایه ها توی حیاط بودند اما کسی جرئت حرف زدن نداشت.فقط داشتند بیرون ریخته شدن وسایل را نگاه می کردند .یک چوب از کنار وسایل برداشتم.

همه فریاد می زدند نرو خطرناکه..

دویدم توی اتاق 

یکشون وسایل را به هم می ریخت.یکیشون هم می خواست بره سر کمد و پیرمرد التماس می کرد که با کمد کاری نداشته باشند. می گفت کمد زنشه و هیچ کس حق نداره به اون دست بزنه.

رفتم تو.اصلا حواسم به کفشام نبود . به خودم اومدم دیدم با چوب زدم تو کمر اون مرده که می خواست بره سر کمد که از قضا از همه هیکلی تر بود.

افتاد رو زمین.

پیرمرد ترسید

_تو چرا اومدی اینجا؟

_اومدم کمک

_اینا غیرت ندارند.حرف حالیشون نیست.زود باش برو

_نه نمی رم

_این قدر کله شق نباش دختر

می خواستم برم هم دیر شده بود . همشون دیگه فهمیده بودند چی کار کردم.مرد از روی زمین بلند شد.جلوم ایستاد.از نظر هیکل مثل یه مورچه جلو یه فیل بودم.کل بدنم می لرزید اما سعی می کردم آروم به نظر برسم

شروع کردم به داد زدن

_چیه سرتون را انداختید اومدید تو.مگه این جا صاحب نداره؟

مرد نیش خند زد و با اشاره ی دست بقیه را جمع کرد

_این جوجه را ببینید ..اومده واسه ما کری می خونه

_گمشید برید بیرون از این خونه

_اوه اوه ...بی ادبم که هست

مرد شروع کرد بیاد جلو .پیرمرد وایساد جلوش

_آقا قباد ببخشش .خامی کرد . غلط کرد

_نه غلط کردم نه خامی غلط را اینا دارند می کنند که بی اجازه اومدند تو و قلدری می کنند و فک می کنند همه بردشونند

_ساکت دختر 

قباد پیرمرد را کنار زد...


ادامه دارد

فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

نکته:این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

۹۶/۰۶/۲۹ موافقین ۳ مخالفین ۰
فاطمه سلیمی

نظرات  (۳)

۳۰ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۴۱ علیـ ــر ضــا
لذت بردیم 🙂 

پاسخ:
خوشحالم که خوشتون اومده
۲۹ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۵۲ حاجی لند | HajiLand
سلام جالب بود

یه پیشنهاد فوق العاده دارم براتون که از نوشته هاتون و ایدهاتون کسب درامد کنید

نوشته های خودتونو در مجله میترا انتشار بدید و به راحتی از مطالب خود کسب درامد کنید

یه سر بزنید  چون محتوای وبتون خیلی خوب بود و از این امر می تونید استفاده کنید.

http://yon.ir/3968J
پاسخ:
خیلی ممنون و متشکرم

چون از ابتدا این رمان رو نخوندم نمی تونم نظر بدم!!

فقط آرزوی موفقیت می کنم واستون!!!!

دلتون شاد شاد!!
پاسخ:
ممنون و سپاسگذار
موفق و موید باشید

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی