قلم سرا

تکاپوی اندیشه و قلم

تکاپوی اندیشه و قلم

قلم سرا

توضیحات: این آرم به طور اختصاصی برای فاطمه سلیمی طراحی شده است لطفا کپی نکنید


این جا ، دنیای خیال و احساس من است. خوش آمدید
تکاپوی قلمم برای به تصویر کشاندن بهتر و بیشتر به نظرات زیبای شما نیاز مند است

اینستاگرام:
@fatameh.salimi :پیج دست نوشته ها و روز نوشته ها
@salimi.fatameh : پیج رمان

از حضورتون یه دنیا ممنون.🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲۹ مهر ۹۶، ۱۷:۵۰ - طراحی سایت عالی
  • ۲۹ مهر ۹۶، ۱۷:۵۰ - طراحی سایت عالی

رمان از قفس های شهر آزادم قسمت هجدهم

پنجشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۳۸ ب.ظ

قسمت هجدهم


قباد پیرمرد را کنار زد

_پیرمرد: هرچی می خواهید ببرید.همه چی مال شما .بیا اینم کمد مال شما

قباد می اومد جلو و من عقب تر می رفتم.قدم به قدم.

_فکر کردین گردن کلفتید کسی جلوتون در نمی یاد.فکر کردین زور بگید کسی حرفی نمی زنه.

یه ذره مرام و معرفت ندارین اونوقت سیبیل گذاشتیدلات های بی سر و پا .

هر چی می گفتم آتیشش بیشتر می شد. همسایه ها می شنیدند اما از روی ترس به خاطر خونوادهاشون چیزی نمی گفتند و صداشون در نمی اومد 

_شما ها هیچی نیستید . یک مشت بادکنک تو خالی که فکر کردین با وحشت مردم خودتونو باد کنید کسی نمی فهمه چقدر حقیرید

خیلی عصبانیش کردم . یهو دیدم از در اتاق اومدم بیرون.

پیرمرد مدام التماس می کرد و می گفت که فرار کنم.پای قباد به لب پاشنه ی در رسید.چاقوش را درآورد و ضامنش را کشید.

آخرین قدم را برداشتم .سردی دیوار را پشت سرم حس کردم.چسبیدم به دیوار.

"آخه دختر چه مرضی بود اینقدر عصبانیش کنی..."

قبادرو به همسایه هاکرد

_چه خبرتونه .برید خونه هاتون

همه رفتند تو خونه هاشون

_بچه ها همتون بیاد بیرون.

اومد جلو و جلوتر .چوب را از دستم کشید و پرت کرد اونور حیاط 

_پس یه جوجه تو منطقه ی من اونقدر جرئت پیدا کرده که با چوب بی هوا از پشت می زنه تو کمر قباد ...هان 

صداش گوشم را به درد آورد

یه نیش خند زدم 

_تومنطقه ی تو....هه....تو کی هستی که این منطقه هم به نامت باشه...تو حتی...

نگذاشت حرفم را بزنم .چاقو را گذاشت زیر گلوم و اونقدر نزدیک شد که بوی سیگار را از دهنش حس می کردم. دست چپش را هم کنار صورتم گذاشت رو دیوار.

_ببین خانوم خانوما چه خوشت بیاد و چه خوشت نیاد، این جا منطقه ی منه و حرف حرف منه یک دقیقه فرصت داری که بری و دیگه برنگردی وگرنه...

_وگرنه چی؟ تو هیچی نیستی...کسی هم نمی تونه من را مجبور به انجام کاری بکنه

_مثل آدم باهات حرف زدم.رات را بکش و برو

_منم مث آدم بهت گفتم تو باید از این جا بری .نامرد بی غیرت

آتیش به انبار کاه زدم. ازم کمی فاصله گفت و شروع کرد به خندیدن و قهقه زدن

_ازت داره خوشم میاد 

_بهتره نیاد چون من ازت خوشم نمیاد

مثل برق برگشت سمتم و سیلی محکمی زد تو گوشم.تنها چیزی که یادمه صدای زنگ توی گوشمه و چرخیدن دنیا دور سرم با سیلی اون.



فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

۹۶/۰۶/۳۰ موافقین ۳ مخالفین ۰
فاطمه سلیمی

نظرات  (۳)

بسیار عالی
پاسخ:
بسیار سپاسگزارم
۳۰ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۴۷ سیّد محمّد جعاوله
لذت بردم
متشکرم.
پاسخ:
خوشحالم که خوشتون اومده.
سپاسگزارم
موفق باشید !!!
پاسخ:
ممنون 
شادو سلامت و پیروز باشید
سپاسگزارم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی