قلم سرا

تکاپوی اندیشه و قلم

تکاپوی اندیشه و قلم

قلم سرا

توضیحات: این آرم به طور اختصاصی برای فاطمه سلیمی طراحی شده است لطفا کپی نکنید


این جا ، دنیای خیال و احساس من است. خوش آمدید
تکاپوی قلمم برای به تصویر کشاندن بهتر و بیشتر به نظرات زیبای شما نیاز مند است


از حضورتون یه دنیا ممنون.🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۱۲ شهریور ۹۷، ۲۲:۵۳ - سیّد محمّد جعاوله زیباست

رمان از قفس های شهر آزادم قسمت نوزدهم

شنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۶، ۱۰:۴۵ ب.ظ

قسمت نوزدهم


مثل برق برگشت سمتم و سیلی محکمی زد تو گوشم.تنها چیزی که یادمه صدای زنگ توی گوشمه و چرخیدن دنیا دور سرم با سیلی اون.

از پله های ایوان بالا پرت شدم پایین. 10 تا پله ای می شد.نفهمیدم چی شد.دستم را گرفتم به لبه ی گلدون کنار دیوار و تکیه دادم به دیوار و آروم بلند شدم.حتی نمی تونستم قدم از قدم بردارم.از گوشه ی لب و بینی ام خون می اومد و صورتم می سوخت. انگار که آتیش گرفته باشه.تمام تنم درد می کرد.

خیلی عوضی هستی

اومد پایین

تو آدم نشدی هنوز

وقتی تو آدم شدی منم آدم میشم...

تو اصلا چرا اومدی اینجا؟

فکر کردی از حرف زدن با تو خوشم اومده ....نچ....در اشتباهی

اومده بودم طلب بابا بزرگ را بدم

خوب چرا از اول نگفتی که کتک نخوری؟

هه...تو اگه مرد بودی دست روی زن بلند نمی کردی

دستم را توکیفم بردم و 5تا ده هزار تومنی در آوردم

بچه ها بیاید وصول شد.

پول را کوبوندم تو صورتش

بیا ... برید گورتونو گم کنید

پول ها را گرفت و شمرد...

یه چیزی یادت رفته، این نرخ دو روز پیش بود . الآن دیگه 100 تومن شده.

من پول زور به کسی نمی دم

اومد سمتم که کیفم را بگیره

اسپریم را از تو کیف در آوردم و سمت چشماش زدم.چاقو و پول ها از دستش افتاد و چشماش را گرفت .گوشیم را در آوردم که به پلیس زنگ بزنم .

دوتا از نو چه هاش اومدند جلو .یکی رفت سمت قباد و یکی اومد سمت من .یکدفعه قباد که سرش را کرده بود توی آب حوض،سرش را بیرون آورد

اون مال منه 

گوشی تو دستم موند . از اون طرف خط می گفتند الو ... الو ...

قباد که بلند شد،دیگه آتیش را رد کرده بود چشماش کاسه ی خون بود.

از ترس چسبیدم به دیوار 

پیر مرد از ترس دوید پایین و وایساد جلوش

آقا قباد بقیه اش را خودم می دم.

دیگه لازم نیست

پیرمرد را پرت کرد سمت نوچه هاش . کی از اونا پیر مرد را گرفت.

دلم می خواست دیوار دهن باز می کرد می رفتم توش

اومد جلو و مچ دست راستم که موبایل را گرفته بودم ،با دست راستش گرفت . 

احمد از در اومد تو 

احمد: چی کار می کنی؟ ولش کن ...با هم قد خودت در بیفت.

اما قباد دستم را ول نمی کرد .اونقدر فشار می داد که احساس می کردم استخون هام داره می شکنه.

احمد دوید سمتم.همین که خواست دست قباد را بگیره قباد با تمام قدرت پرتش کرد سمت نوچه ی دیگه اش. نوچه احمد راگرفته بود و احمد هرچی تلاش  می کرد زورش نمی رسید خودش را رها کنه.


فاطمه سلیمی

آوا

از قفس های شهر آزادم

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

۹۶/۰۹/۱۱ موافقین ۳ مخالفین ۰
فاطمه سلیمی

نظرات  (۱)

یه مدت خیلیییییییی طولانی نبودید 
من دیگه رمانو دنبال نمیکنم 
موفق باشید دوست جان
پاسخ:
سلام 
بله امتحان و درسام زیاد بود
نه دیگه دنبال  کنید بقیه اش را مرتب می گذارم

خیلی ممنون هم چنین

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی