قلم سرا

تکاپوی اندیشه و قلم

تکاپوی اندیشه و قلم

قلم سرا

توضیحات: این آرم به طور اختصاصی برای فاطمه سلیمی طراحی شده است لطفا کپی نکنید


این جا ، دنیای خیال و احساس من است. خوش آمدید
تکاپوی قلمم برای به تصویر کشاندن بهتر و بیشتر به نظرات زیبای شما نیاز مند است

اینستاگرام:
@fatameh.salimi :پیج دست نوشته ها و روز نوشته ها
@salimi.fatameh : پیج رمان

از حضورتون یه دنیا ممنون.🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات

رمان از قفس های شهر آزادم قسمت بیستم

يكشنبه, ۱۲ آذر ۱۳۹۶، ۱۰:۴۶ ب.ظ

قباد اونقدر دستم را فشار دادکه دستم بی حس شد و گوشی از دستم افتاد.سعی می کردم احساس درد را تو صورتم نشون ندم.تا چند ثانیه بعد از افتادن گوشی هنوز دستم را گرفته بود.

تا گوشی افتاد زمین با پاش محکم زد روی گوشی و صفحه اش را خورد کرد.

دستم را ول کرد اما هنوز رو بهروم وایساده بود .چاقو را از رو زمین برداشت.می خواستم موقع برداشتن چاقوش یه کاری بکنم مثل هل دادن ، زدن و یا حتی فرار کردن .اما اونقدر بدنم بی اراده شده بود که فقط ایستادم نگاش کردم.

احمد داد و بیداد می کرد.اما فایده ای نداشت.همین طور که قباد به من نزدیک تر می شد دادو بیداد احمد هم بیشتر و عصبانی تر می شد تا این خودش را از دست نوچه خلاص کرد و به طرف قباد حمله ور شد.این باد دوتا از نو چه هاش پریدند و احمد را گرفتند و خواستند بزننش که با اشاره ی دستش آرومشون کرد.اما از پشت دهنو دستای احمد را گرفته بودند.

"خدایا کمک کن . می دونم خیل بنده ی بدی هستم و همش مشکل درست می کنم ، اما این بار هم کمکم کن"

سرش را آورد 2 سانتی صورت من.

تا حالا از مادر زاده نشده که این طوری تو روی قباد وایسه و دیگه هم زاده نمی شه

تو صورتش تف کردم.سرش را کشید عقب و دستی به صورتش کشید و با همون دست یه سیلی زد تو گوشم .اما قبل از پرت شدن دستم را گرفت و کوبوندم به دیوار.حالم خیلی بد بود .چشمام سیاهی می رفت.تمام بدنم درد می کرد.پاهام توان نداشت . داشتم می افتادم که با دستش گردنم را گرفت .چسبوند به دیوار و از زمین بلندم کرد.پاهام دیگه زمین را حس نمی کرد.داشتم خفه می شدم .

احمد اونقدر با دهن بسته فریاد می زد که سرخ شده بود .پیرمرد گریه می کرد و کارش التماس شده بود.

تمام صحنه ها آروم می گذشت.

همسایه ها از پشت پنجره داشتند نگاه می کردند و بچه ها گریه می کردند.

یه نگاه به چشمای قباد کردمو چشمام را بستم و اشهدم را خوندم.با سردی چاقوی قباد روی صورتم چشمام را باز کردم.

چشماش دنبال چشمام بود . نگاهش قلبم را فشار می داد.

فکر کردی به این سادگی می گذارم بمیری . باید درس عبرت همه بشی

با لبه ی چاقو روی صورتم کشید .اونقدر بدنم سرد بود که دیگه دردش را حس نمی کردم .احساس می کردم دارم کبود می شم. خون از روی صورتم حرکت می کرد.

ولم کرد رو زمین . اونقدر بی جون بودم که روی زمین افتادم . تلاش می کردم بلند شم اما نمی تونستم تکون بخورم.

قباد نیم خیز شد به سمت من .فقط کفش هاش را می دیدم.خون رو چاقو را با چادرم پاک کرد.چاقو را بست و با قبضه ی چاقو شونه ی راستم را به بالا هل داد. سرم اومد بالاتر و تونستم صورتش را ببینم.

داشت موذیانه به حال من می خندید.


فاطمه سلیمی

آوا

از قفس های شهر آزادم

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

۹۶/۰۹/۱۲ موافقین ۴ مخالفین ۰
فاطمه سلیمی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی