قلم سرا

تکاپوی اندیشه و قلم

تکاپوی اندیشه و قلم

قلم سرا

توضیحات: این آرم به طور اختصاصی برای فاطمه سلیمی طراحی شده است لطفا کپی نکنید


این جا ، دنیای خیال و احساس من است. خوش آمدید
تکاپوی قلمم برای به تصویر کشاندن بهتر و بیشتر به نظرات زیبای شما نیاز مند است

اینستاگرام:
@fatameh.salimi :پیج دست نوشته ها و روز نوشته ها
@salimi.fatameh : پیج رمان

از حضورتون یه دنیا ممنون.🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات

رمان از قفس های شهر آزادم قسمت بیست و یکم

دوشنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۶، ۱۰:۴۷ ب.ظ


50 تومن را از جیبش در آورد و زد تو صورتم 

دیگه تصفیه شد.

سرش را آورد جلو گوشم

آخرین باری باشه که میبینمت ... دفعه ی دیگه زندت نمی گذارم

با ته صدایی که داشتم و تمام توانم گفتم 

 زهی خیال باطل... آخرین بارت باشه پات را تو این خونه می گذاری و بدون ، من برای رفت و آمد از کسی مثل تو اجازه نمی گیرم...حتی اگه بمیرم به تو و امثال تو باج نمی دم و تسلیم نمی شم

با تمسخر گفت 

خوبه هنوز زنده ای .از من گفتن بود.مواظب سرت باش

همون طور وسط حیاط افتاده بودم .سرفه می کردم و نمی تونستم نفس بکشم. نو چه های قباد احمد و پیر مرد را ول کردند

احمد داشت سمت من می اومد که قباد دستش را روی سینه ی احمد گذاشت ونگهش داشت.

یک چشم احمد به من بود که داشتم جون می دادم و یه چشمش به قباد.می خواست دست قباد را کنار بزنه اما نمی تونست.یقه ی احمد را گرفت و سرش را جلو کشید. 

آخرین بارت باشه که تو کار من دخالت می کنی ...فهمیدی..؟

 قباد دستش را شل کرد و احمد خودش را رها کرد و دوید.

پیرمرد کنارم نشسته بود و گریه می کرد

چند بار بهت گفتم برو ...

صداش خیلی مفهوم نبود .احمد کنارم نشست .اما چشمای من از گوشه ی چادر که رو صورتم افتاده بود دنبال قدم های قباد بود.پاش را که از در خونه گذاشت بیرون ، خیالم راحت شد و دیگه هیچی ندیدم

احمد و پیرمرد خیلی ترسیده بودند.

با رفتن قباد همه ی همسایه ها بیرون اومدند ولی بچه هارا توی اتاق نگه داشتند

احمد: یکی زنگ بزنه آمبولانس . تو رو خدا یکی زنگ بزنه آمبولانس

آقا یحیی رفت زنگ بزنه آمبولانس

آقا اسماعیل وسایل من  را جمع کرد.

صدیقه خانوم جلو اومد و دستای بی جونم را گرفت.

صدیقه خانوم: چقدر سردی دختر 

چادر را از رو صورتم کنار زددلش ریش شد و حالش بد شد.سرش را برد کنار .احمد چشمای بسته ی من را که دید ترسید.در واقع همه ترسیدند.صدیقه خانوم جیغ می زد.

احمد نشست رو زمین و با نگرانی دستش را جلوی بینی ام آورد

نفس نمی کشه

پیر مرد از جاش پرید 

چه خاکی توسرمون شد.

حالا چی کار کنیم

احمد نمی دونست باید چی کار بکنی.دست و پاش را گم کرده بود.دوید سمت آقا یحیی .

برو سریع ماشین خبر کن.همین الآن.باید برسونیمش بیمارستان

همه زیر لب ذکر می گفتند . احمد رو پاش بند نبود.پیرمرد بالاسرم گریه می کرد.آقا یحیی دوید تو خونه.

بیاید...آقای مستوفی ماشین را آورده دم در

خانم ها دویدند و بدن بی جونم را گذاشتند روی صندلی عقب.احمد هم وسایل من را از آقا اسماعیل گرفت و نشست جلو .صدیقه خانوم هم عقب نشست و سر من را تو بغلش گرفت .

قرار شد بقیه خودشون بیاند بیمارستان سینا.نزدیک ترین بیمارستان

آقای مستوفی با سرعت زیاد رانندگی می کرد.به بیمارستان که رسیدیم،احمد رفت بلانکارد آورد .

یک راست من را بردند اتاق فوریت های ویژه.چند تا شوک و تنفس مصنوعی


فاطمه سلیمی

آوا 

از قفس های شهر  آزادم

نکته : این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

۹۶/۰۹/۱۳ موافقین ۳ مخالفین ۰
فاطمه سلیمی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی