قلم سرا

تکاپوی اندیشه و قلم

تکاپوی اندیشه و قلم

قلم سرا

توضیحات: این آرم به طور اختصاصی برای فاطمه سلیمی طراحی شده است لطفا کپی نکنید


این جا ، دنیای خیال و احساس من است. خوش آمدید
تکاپوی قلمم برای به تصویر کشاندن بهتر و بیشتر به نظرات زیبای شما نیاز مند است


از حضورتون یه دنیا ممنون.🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۱۲ شهریور ۹۷، ۲۲:۵۳ - سیّد محمّد جعاوله زیباست

رمان از قفس های شهر آزادم قسمت بیست و دوم

سه شنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۶، ۱۰:۵۱ ب.ظ

برگشت....برگشت

به موقع رسوندیدش چند ثانیه دیر تر می رسوندینش مرده بود.

احمد دستش را گذاشت روی صورتش  و یه نفس عمیق کشید 

خدایا شکرت

آوردنم اورژانس و ماسک اکسیژن روی صورتم  و سرم توی دستم.هنوز بی هوش بودمپرستار صورتم را تمییز کرد.خدارو شکر زخم سطحی بود و نیاز به بخیه نداشت و همون طور پانسمان کرد.سرم که تموم شد و تنفسم عادی شد برای مچ دستم که کبود شده بود بردنمرادیوگرافی.عکس فقط یه کوفتگی ساده را نشون داد و خدارو شکر اونم نشکسته بود.

همه دیگه رسیده بودند بیمارستان.دکتر دارو ها را نوشت و به احمد داد تا بخره.اما پول دارو ها وهزینه ی بیمارستان اونقدری نبود که احمد بتونه پرداخت کنه.روی صندلی کنار پیرمرد نشست و آرنج هاش را روی زانو هاش گذاشت و به نسخه نگاه می کرد.

پیرمرد: صدیقه خانوم کیف پول فاطمه را از تو کیفش بده

صدیقه خانوم کیف پولم را آورد و پنجاه تومنی که قباد پس داده بود را توش گذاشت و به پیرمرد داد.پیرمرد کیف پول راگذاشت تو دستای احمد 

برو زود دارو هاش را بخر

اما آخه 

آخه نداره . این پول را دیروز برامن آورده بود اما مخفیانه گذاشتم تو کیفش.اگه این کارو نمی کردم دیگه امروز برنمی گشت و الآن این جا نبود. زود باش برو

ساعت 8 شب بود که چشمام را باز کردم.همه جا تار بود.

صدیقه خانوم داد زد:چشماش را باز کرد.بهوش اومد

پرستار و بقیه اومدند .دکتر اومد بالای سرم و نور چراغ قوه را انداخت توی چشمم

خداروشکر خطر رفع شده

پشت سر دکتر یه افسر پلیس را دیدم و بعد احمدو پیرمرد وبقیه.

هنوز همه چی برام گنگ بود. توی گوشم صدای زنگ می اومد و نمی تونستم حرف بزنم.

دکتر: دچار شوک شده تا چند ساعت دیگه حالش بهتر می شه اما باید حواستون بهش باشه .ممکنه بعضی از عوارض شوک باقی بمونه و در ضمن هیچ چیزی نباید موجب ایجاد نگرانی و ترسش بشه .اگه شوک عصبی دوباره براش رخ بده تشنج ، سکته یا هر اتفاقی ممکنه براش بیفته.

پلیس از بقیه ماجرا را جویا شد.و همه را نوشت و خواست  فرداش برای تشکیل پرونده بریم آگاهی.

چند ساعتی گذشت.تازه داشتم می فهمیدم اطرافم چه خبره. اومدم بشینم اما جیغم در اومد.پرستار دوید تو.

میشه کمکم کنید بشینم؟

تمام بدنم درد می کرد.انگار یه تریلی از روم رد شده بود.کوچکترین حرکتی به شدت درد داشت .ساعت را نگاه کردم.

ساعت 10 بود.خوابگاه .... سرپرست....مامان

مامان همیشه ساعت 8 زنگ می زد 


فاطمه سلیمی

آوا

از قفس های شهر آزادم

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

۹۶/۰۹/۱۴ موافقین ۳ مخالفین ۰
فاطمه سلیمی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی