قلم سرا

تکاپوی اندیشه و قلم

تکاپوی اندیشه و قلم

قلم سرا

توضیحات: این آرم به طور اختصاصی برای فاطمه سلیمی طراحی شده است لطفا کپی نکنید


این جا ، دنیای خیال و احساس من است. خوش آمدید
تکاپوی قلمم برای به تصویر کشاندن بهتر و بیشتر به نظرات زیبای شما نیاز مند است

اینستاگرام:
@fatameh.salimi :پیج دست نوشته ها و روز نوشته ها
@salimi.fatameh : پیج رمان

از حضورتون یه دنیا ممنون.🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات

رمان از قفس های شهر آزادم قسمت بیست و سوم

چهارشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۶، ۱۰:۵۵ ب.ظ

صدیقه خانوم میشه گوشیم رابدهید؟

صدیقه خانوم رفت بیرون

احمد آقا .. حالش جا اومده گوشیش را می خواد.

احمد اومد سمت تختم .از پشت پرده گفت: یا الله

ملافه را تازیر گردنم به زور کشیدم بالا.

بفرمایید

احمد سرش را انداخت پایین و اومد تو. یه پلاستیک گذاشت جلوم .گوشیم داغون شده بود.تازه یادم افتاد چی شده.

وای ...نه... مامانم

چیزی شده؟

با چشمای نگران به احمد نگاه کردم.

میشه یه کاری برام بکنید.میشه سیمکارتم رابگذارید تو گو شیتون.تا الآن مامانم اینا حتما خیلی نگران شده اند.

احمد سرع سیم کارت من را با مال خودش عوض کرد.تاگوشی روشن شد صدای زنگش بلند شد.

میشه بگذاریدش رو بلند گو...

با این که همیشه خودم را لوس می کنم و مامان  واینا هم اینا می دونند و همون جوری باهام رفتار می کنند اما اصلا اون موقع حواسم نبود که احمد هم هست.تا جواب دادم مامانم گفت

سلام فاطمه کجایی هرچی زنگ می زنم خاموشی؟

سلام مامان جون خیچی گوشیم خورد زمین و شکست.الآن هم سیم کارتم توگ.شی یکی از بچه هاست

خوب زود تر اینکارو می کردی .عصر تاحالا دلم شور می زنه قربونت برم

عزیزم نگران نباش ...خوبم

بابا خود کشی کرد...می خواست زنگ بزنه پسر عمو اینا بیند بهت سر بزنند

همین جا بود که صدای پیج بیمارستان بلند شد

فاطمه راستش را بگو ... بیمارستانی

به زور خودم را کنترل کردم که نزنم زیر گریه.آخه هر موقع اتفاقی افتاده باشه و با مامانم حرف می زنم وقتی به جای اصلی می رسه می زنم زیر گریه

آره ولی خوبم

هیچی مامان حالم بد شد آوردنم بیمارستان.فقط مامانی صدات رو بلندگواست

چرا خوب گوشی را دستت نمی گیری....فاطمه چیزی شده... اتفاقی افتاده...کی اونجاست؟

مامانم نگرانی نداره که .غذای ناجور خوردم،حالم بدشد .فشارم افتاد .اومدم بیمارستان .سرم زدم.حالا هم حالم خوبه

بابا گوشی رو گرفت

فاطمه جون فدات شم. زنگ بزنم پسر عمو اینا بیاند اونجا

نه لازم نیست.دوستم با مامانش اینجاست.فقط یه چیزی من به خوابگاه اطلاع نداده ام.

احتمالا زنگ می زنند بهتون .شما بگید در جریانید

بابا مطمئنی لازم نیست بیام.همین الآن سوار می شم فرا می رسم ها

نه بابا جون خوبم .نمی خواد هم به پسر عمو بگی

مطمئنی .. فاطمه جون قربونت برم آخر هفته پس میام.

نه بابا امتحان دارم ...بابایی نمی خواد بیایی.فقط امشب پیش دوستم می مونم .دیگه دیر شده خوابگاه رام نمی ده

بابایی برو خوابگاه من زنگ می زنم حرف می زنم.

نه دیگه می مونم فردا با هم بریم کتابخونه درس بخونیم

مطمئنی خوبی؟چیزی نمی خواهی ؟پول یا هرچیز دیگه..

نه عزیزم .فقط گوشیم شکسته دیگه قابل استفاده نیست. خودم بهتون زنگ می زنم.نگران نباشید .خوب دیگه یه عالمه بوس خداحافظ.

به زور خودم را خوب نشون می دادم .احمد قیافه اش دیدنی بود. با این که سعی کردم لوس بازی درنیارم اما باز هم لوس بودم.


فاطمه سلیمی

آوا

از قفس های شهر آزادم

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

۹۶/۰۹/۱۵ موافقین ۵ مخالفین ۰
فاطمه سلیمی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی