قلم سرا

تکاپوی اندیشه و قلم

تکاپوی اندیشه و قلم

قلم سرا

توضیحات: این آرم به طور اختصاصی برای فاطمه سلیمی طراحی شده است لطفا کپی نکنید


این جا ، دنیای خیال و احساس من است. خوش آمدید
تکاپوی قلمم برای به تصویر کشاندن بهتر و بیشتر به نظرات زیبای شما نیاز مند است


از حضورتون یه دنیا ممنون.🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات

رمان از قفس های شهر آزادم قسمت بیست و چهارم

پنجشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۶، ۱۰:۵۷ ب.ظ

فک نکنم احمد یک درصد هم فکر می کرد من اینطوری باشم.

خوبه پس لوس بودنم را ندیده .در حالت عادی وقتی با خونواده ام حرف می زنم غیر از استفاده کدن از دوستت دارم و بوس بوس و قربونت برم و دلم برات یه ذره شده و هزار تا کلمه ی محبت آمیز دیگه که می گم و نقل و نبات حرفامونه یه جاهایش هم بچگونه حرف می زنم و مثل بچه ها خودم را لوس می کنم

گوشی را پسش دادم

خیلی ممنون

خواهش می کنم.چرا نگذاشتید با خوابگاه صحبت کنند؟

به نظرترتون با این قیافه این وقت شب چه طوری برم خوابگاه...

راستی دکتر گفت تا یک ساعت دیگه مرخص می شوید

احمد رفت بیرون فکر کنم ما جرا را برای همه گفت.

یک ساعت که گذشت با احمد، پیرمرد و صدیقا خانم با ماشین آقای مستوفی برگشتیم خونه

رفتم اتاق پیرمرد.خیلی به هم ریخته بود.همین که پام را گذاشتم تو سرم گیج رفت.همه ی صحنه ها جلوم چشمام تکرار می شدند.نتونستم بمونم .نفسم گرفته بود .اومدم بیرون و کنار حوض نشستم.صدیقه خانوم اومد کنارم

خوبی؟چیزی شده؟

نفسم بالا نمی یاد.نمی تونم تو اتاق بمونم.

سریع رفت احمد را صدا زد

احمد از اتاق دوید بیرون

چی‌شده خوبی؟؟

نه ...نمی تونم نفس بکشم.یه چیزی روی قلبم سنگینی می کنه 

حرف می زدم اشک هام می ریخت.احمد ساکت و آروم نشست سر حوض.

سرش را انداخت پایین و گذاشت گریه کنم.کم کم آرومم کرد

امروز برای همه ی ما سخت گذشت اما بیشتر برای تو.نمی تونم بگم تمام لحظه هایی که توشون گیر کردی را درکت می کنم.اما تو که تو اون لحظه ها اینقدر مقاوم بودی باید خودت را پیدا کنی و در مقابل خاطراتش هم مقاوم بشی وگرنه هر دفعه چیزی تو را به یاد اونا بندازه حالت بد می شه حتی بد تر از این.

امشب نمی خواد تو اتاق امرالله خان بخوابی.می دونم سخته بهش فکر نکنی پس بهتره بری اتاق من .اونجا برات بهتره تو حیاط هم زیاد نمون.

احمد رفت تو اتاقش و با یه بالشت و پتو اومد بیرون

شما برید تو اتاق بخوابید

پس شما؟؟

من بیرون روی تخت می خوابم

نه ممنون .نمی تونم. شب سرده

پیرمرد تازه اتاق را مرتب کرده بود.اومد بیرون و حرف های مارا شنید

احمدیش من می خوابه .تو برو اتاق احمد.

اصلا دلم نمی خواست تعارف کنم . بلند شدم و قدم قدم آرام به سمت اتاق رفتم.به اتاقش که رسیدم شگفت زده شدم.خیلی مرتب و خوب بود.با این که افلب پسر ها نا مرتب اند ،خیلی مرتب بود حتی از خوابگاه ما هم مرتب تر.کنار اتاق یک جا انداخته بود و یه پارچ آب کنارش گذاشته بود.رفتم تو.پشت سر من احمد هم اومد تو.


فاطمه سلیمی

آوا

از قفس های شهر آزادم

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

۹۶/۰۹/۱۶ موافقین ۴ مخالفین ۰
فاطمه سلیمی

نظرات  (۱)

http://hiiran.blog.ir
خوشحال میشم یه سری بزنی
پاسخ:
سلام 
چشم حتما
مایه ی افتخاره

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی