قلم سرا

تکاپوی اندیشه و قلم

تکاپوی اندیشه و قلم

قلم سرا

توضیحات: این آرم به طور اختصاصی برای فاطمه سلیمی طراحی شده است لطفا کپی نکنید


این جا ، دنیای خیال و احساس من است. خوش آمدید
تکاپوی قلمم برای به تصویر کشاندن بهتر و بیشتر به نظرات زیبای شما نیاز مند است


از حضورتون یه دنیا ممنون.🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۱۲ شهریور ۹۷، ۲۲:۵۳ - سیّد محمّد جعاوله زیباست

رمان از قفس های شهر آزادم قسمت بیست و پنجم

جمعه, ۱۷ آذر ۱۳۹۶، ۱۱:۰۰ ب.ظ

خیلی ببخشید اگه خوب نیست.

نه خیلی هم عالیه از خوابگاه که بهتره

صدیقه خانم از گوشه ی پنجره دید می زد.تا متوجهش شدم زد به پنجره

چیزی نمی خواهید

نه ممنون .امروز خیلی اذیتتون کردم .ببخشید

احمد کیسه ی داروهام را آورد.دونه دونه قرص ها را می آورد و طبق ساعت می گفت کی بخورمشون.تعدادشون زیاد بو . من اصلا با قرص خوردن جور نیستم .همیشه یادم می ره و هیچ وقت قرص ها و دارو هایی که دکترا برام می دهند را نمی خورم.حالا این همه قرص مختلف....خدای بزرگ

راستش فکر نکنم بخورمشون

چرا ؟ همه ی اینا لازم اند

آخه ....بر خلاف درسی که می خونم اصلا تو این قضیه خوب نیستم.به هبچ نسخه ای بیش از یه روز نمی تونم عمل کنم . نه این که نخوام ... ولی خوب یادم می ره

احمد خنده اش گرفته بود

خوب اینا و این شرایط فرق داره .برای جلوگیری از خون ریزی و لخته شدن و آمبولی  و هزازتا چیز دیگه باید بخورین

اما...

اما نداره..

لیوان را دستم داد.شده بود مثل داداشم.اونم سر این چیز ها خیلی گیر می دادالبته همیشه قرص هام را مامانم می آورد و آخرش هم یادم می رفت و آب را بدون قرص می خوردم.گاهی هم مزه ی دارو را دوست نداشتم و نمی خوردم.

باید آب بیشتر بخورید

نمی تونم .آب زیاد بخورم حالت تهوع می گیرم.نمی تونم بیشتر بخورم.

خوب معده درد می گیرید.

به زور یه لیوان آب دیگه داد بخورم

خیالش که راحت  شد و دید که حالم خوبه،کلید اتاق را بهم داد.

اگه خواستید در را قفل کنید و راحت بخوابید.فردا هم تعطیله و منم کاری تو اتاق ندارم

دم رفتن کتاب و مدادس را برداشت .چراغ ها را خاموش کرد و رفت بیرون.همین که رفت خودم را تو رخت و خواب انداختم و تا صبح خوابیدم.تا صبح کابوس می دیدم و با صدای جیغ خودم از خواب می پریدم.

ساعت ۷ صبح دیگه نتونستم بخوابم.یه یادداشت تشکر برای همه نوشتم .وسایلم را جمع کردم و از خونه زدم بیرون.

قدم های کوتاه و آهسته.سرم پایین بود و به پاهام که گاهی تلوتلو می خورد نگاه می کردم.یکدفعه سایه ی یه نفر را جلوم دیدم.قباد بود اما تنها.

تا دیدمش قلبم درد گرفت.نفسم بند اومد دستم را گذاشتم روی قلبم و سعی می کردم نفس بکشم.

از روی موتورش بلند شد و جلو اومد.چسبیدم به دیوار و نشستم روی زمین.فهمید خیلی ترسیده ام

نترس کاری باهات ندارم

خودم را با هر قدم اون جمع تر می کردم

نیا جلو و گرنه جیغ می زنم


فاطمه سلیمی

آوا

از قفس های شهر آزادم

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

۹۶/۰۹/۱۷ موافقین ۴ مخالفین ۰
فاطمه سلیمی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی