قلم سرا

تکاپوی اندیشه و قلم

تکاپوی اندیشه و قلم

قلم سرا

توضیحات: این آرم به طور اختصاصی برای فاطمه سلیمی طراحی شده است لطفا کپی نکنید


این جا ، دنیای خیال و احساس من است. خوش آمدید
تکاپوی قلمم برای به تصویر کشاندن بهتر و بیشتر به نظرات زیبای شما نیاز مند است


از حضورتون یه دنیا ممنون.🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات

رمان از قفس های شهر آزادم قسمت بیست و هفتم

سه شنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۶، ۱۱:۴۰ ب.ظ

نه ... فاطمه نیستم ... اما فقط اسم فاطمه را دارم

حلالم کن

هر کاری بگی می کنم .می دونم هنوز ازم می ارسی.چشمات خیلی معصوم اند.سریع خودشونو لو می دهند.نگاه مظلومانه ات وقتی گردنت را فشار می دادم از ذهنم بیرون نمی ره.

احمد با صدای در بیدار شده بود و از نبودم با خبر شده بود.اومده بود دنبالن .می دونست حالم این قدر خوب نیست که تنهایی بتونم برسم خوابگاه

قباد همین طور که حرف می زد لحظه لحظه ی  دیروز را برام بیشتر و بیشتر زنده می کرد اونقدر که دیگه نمی دونستم امروز و دیروز جدا از هم اند هیچ صدایی نمی شنیدم.تصاویر قاطی شده بودند.شوک بهم وست داد و زبونم بند اومده بود داشتم خفه نی شدم

چی شده...خوبی...تورو خدا منا ببخش.

تو همین لحظه احند اومد .یه نگاه به من کرد و یه نگاه به قباد

دیگه چی کارش داری ...نمی بینی چی کار کردی....اومدی بکشیش

برای اولین بار نگرانی را ت  چشمای قباد می دیدم

تو رو خدا یه کاری بکن ... الآن می میره

احمد یکدفعه حواسش به من جمع شد.نشست

خوبی...چرا اومدی بیرون......

آروم باش ...آروم نفس بکش

ولی من نمی تونستم کاری بکنم نفس های آخرم بود انگار.

از خس خس نفس هام فهمید رفته ام تو شوک  و دارم نفس کم میارم

احمد: باید یه کاری بکنیم .نمی تونه نفس بکشه

قباد: بگذار بلندش کنم ببریمش دکتر

نزدیکش بشی با من طرفی

احمد بلند شد و رفت سراغ موتور.شلنک ینزین را کشید و دستاش را بنزینی کرد.اومد و دست بنزینی اش را زیر بینی ام گرفت... از بوی بنزین خیلیبدم میاد  و به خاطر همین بوی بدش باعث شد که از شوک بیام بیرون ... چشمام را باز کردم .صورت رنگ پریده ی احمد جلوی چشمام بود .آروم باش .

آروم باش... همه چی تموم شد...من اینجام...

نفسم کم کم طبیعی شد

احمد رو کرد به قباد 

احمد: از این جا برو..

قباد: اما من....

احمد: هرچی ...به خار هرچی اومدیبرو...نباید خاطره ی دیروز یادش بیاد. اتفاقات دیروز باعث شد شوک عصبی بهش وارد بشه و الآن با هر یاداوری دوباره شوکه میشه.

نه من خوبم 

احمد : مطمئنی؟

آره خوبم.باید یه جایی این تس تموم شه .نمی تونم تموم عمرم را به خاطر ترس از گذشته و خاطراتش فرار کنم.

چه طور به حرفات اعتماد کنم...فکر کنم بهتر از من بدونی که یه شرط معامله اعتماده.

قباد: آره ولی نمی دونم


فاطمه سلیمی

آوا

از قفس های شهر آزادم

نکته:این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

۹۶/۰۹/۲۱ موافقین ۵ مخالفین ۰
فاطمه سلیمی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی