قلم سرا

تکاپوی اندیشه و قلم

تکاپوی اندیشه و قلم

قلم سرا

توضیحات: این آرم به طور اختصاصی برای فاطمه سلیمی طراحی شده است لطفا کپی نکنید


این جا ، دنیای خیال و احساس من است. خوش آمدید
تکاپوی قلمم برای به تصویر کشاندن بهتر و بیشتر به نظرات زیبای شما نیاز مند است

اینستاگرام:
@fatameh.salimi :پیج دست نوشته ها و روز نوشته ها
@salimi.fatameh : پیج رمان

از حضورتون یه دنیا ممنون.🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات

۲۲ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

۱۸:۱۵۳۰
آذر



تقدیم کنید به عزیزترینتون😍😍😍

یلدای همگی مبارک
فاطمه سلیمی
۱۶:۵۲۲۸
آذر

فاطمه سلیمی
۲۱:۳۹۲۷
آذر


چقدر حس بدیه که صبح با شادی تمام از در می زنی بیرون و به امید یه صبح زیبا چشمات را می بندی و سرت را می بری بالا و به آسمون لبخند می زنی و وقتی چشمات  را باز می کنی با یه آسمون دلگیر روبه رو می شی
و این جاست که شاعر می گه خنده ی من از غصه غم انگیز تر است
تو خیابون قدم می زنی
حتی پرتو های خورشید هم پشت این آلودگی محصور شده
شایدم یه ماسک زده و اون جلوی پرتو ها را گرفته واقعا حق داره جای نفس کشیدن نیست
دیگه امروز نور خورشید از افق تو صورتم نمی خورد نور خورشید با تمام تلاشش فقط تونسته بود رنگ هوا را از سیاه به قهوه ای تغییر بده
خورشید چند ده برابر زمینه اما آلودگی هوای یه شهر کوچیک مانع اون شده

ولی یه نتیجه ی مهم گرفتم
این همه فساد و گناهی که تو زمین خواسته و نا خواسته انجام داده ایم اگه یه لایه ی آلودگی این مدلی درست کرده باشه چه طوری توقع داریم نور وجود امام زمان از لابه لای این همه آلودگی رد بشه
دیگه فکر کنم مثال اون خورشید و ابر را برای امام زمان عوض کنیم قبلا می گفتیم نور خورشید از پس ابر گرم می کنه زمین را
اما الان دیگه ابر قلب آدم ها شده آلودگی هوای قلبشون و وارونگی دما
بی خود نیست امام زمان می گه شبانه روز براتون دعا می کنم و گریه می کنم
چی کار داریم می کنیم
داریم با خودمون و زندگیمون چه می کنیم که هواشناسی هم تو سنجش آلودگیش مونده

کمی بیاییم دعای باران بخونیم برای قلب هامون شاید از آلودگیش بکاهیم
شاید بتونیم کمی از نور خورشید دوباره بهره مند بشیم
بیایید برای دلهای خودمون دعا کنیم و دعای باران بخونیم شاید دوباره آسمونشون آبی شد و کمی مهربانی و زیبایی گل کرد. شاید بالاخره انسانیت همون راه درستی که خدا برای زندگی انسان تو فطرتش گذاشت دوباره برگرده و تازه بشه و شکوفه کنه
کاش بارون بباره


فاطمه سلیمی 

آوا


فاطمه سلیمی
۱۸:۲۰۲۶
آذر



گاهی آدما انگار زندگی را اشتباه گرفته اند
شاید فقط زنده اند
زندگی خیلی فراتر از چیزیه که ما فکر می کنیم
نمی دونم چرا بعضی فکر می کنند تمام زندگی کاره نه کار برای زندگی
انگار زنده اند که کار کنند کار نمی کنند که بهتر و شادتر زندگی کنند
چند سال طول کشید که بفهمم
چند سال طول کشید بفهمم هدفی که دارم برای زندگیمه نه زندگیم برای هدفم
اگه برای رسیدن به هدف از تمام کار هایی که دوست داریم صرف نظر کنیم و زندگی را برای هدف تعطیل کنی یه زمانی رسیدی به پله ی آخر اهدافت و میبینی از زندگیت هیچی نفهمیدی و شادترین روز های زندگیت در خستگی و گوشه گیری گذشته  و حالا تنها از زندگی هدفت را داری و تموم

اونقدر در کار غرق شده ایم زندگی روز را در کاریم و شب هارا در خستگی
دنیای ما چقدر خلاصه شده
از چی فرار می کنیم و به چی پناه می بریم
درآغوش چی خودمون را گم می کنیم
شادیمون، نشاطمون،جوانی و زیبایی روز ها را با چی معامله می کنیم
می دویم تا به کدوم نقطه برسیم ؟؟؟
پول بیشتر ؟؟
رفاه بیشتر؟؟؟
خونه ی بهتر؟؟؟
ماشین گرون تر؟؟؟
چی ارزش این روزها را می تونه داشته باشه؟؟
می دویم و می دویم به هدفمون که رسیدیم به انتهای خط کار که رسیدیم وقتی می نشینیم تا عزیزانمون را دور خودمون ببینیم فقط تنهایی نصیبمون میشه ... مگه تا کی خونواده ی آدم کنارش هست؟؟؟
وقتی خواستیم بلند بشیم تا یه چایی برای تنهایی خودمون بریزیم نمی تونیم چون دیگه سلامتیمون هم از دست رفته
وقتی می ریم جلوی آینه تا یه کم به خودمون برسیم می بینیم دیگه فایده نداره چون زیباییمون هم از دست رفته
خودمون را دعوت می کنیم به رستوران خوب تا پول هایی که جمع کردیم را کمی خرج کنیم اما جز سوپ چیزی نمی تونیم بخوریم
اونقدر به خودمون بی تفاوت بوده ایم که الان هر چیز خوبی که دوست داشتیم برامون عقده ای می شه که هرگز نمی تونیم دیگه به دستشون بیاریم
زندگیمون را با چیزی عوض نکنیم
اون را صرف چیزی نکنیم همه چیز را باید صرف بهتر زیستن بکنیم
فقط زنده نباشیم و نفس نکشیم ... زندگی کنیم در اوج سعادت و خوشبختی و آرامش و شادی
همه چیز را خودمون می تونیم بسازیم حتی خوشبختی را تو بدترین شرایط فقط کافیه بفهمیم چرا زنده ایم و چرا نفس می کشیم


فاطمه سلیمی

آوا

زندگی زیباست

فاطمه سلیمی
۲۲:۰۱۲۵
آذر

فاطمه سلیمی
۲۰:۲۳۲۳
آذر

فاطمه سلیمی
۱۰:۳۵۲۲
آذر

فاطمه سلیمی
۲۳:۴۰۲۱
آذر

نه ... فاطمه نیستم ... اما فقط اسم فاطمه را دارم

حلالم کن

هر کاری بگی می کنم .می دونم هنوز ازم می ارسی.چشمات خیلی معصوم اند.سریع خودشونو لو می دهند.نگاه مظلومانه ات وقتی گردنت را فشار می دادم از ذهنم بیرون نمی ره.

احمد با صدای در بیدار شده بود و از نبودم با خبر شده بود.اومده بود دنبالن .می دونست حالم این قدر خوب نیست که تنهایی بتونم برسم خوابگاه

قباد همین طور که حرف می زد لحظه لحظه ی  دیروز را برام بیشتر و بیشتر زنده می کرد اونقدر که دیگه نمی دونستم امروز و دیروز جدا از هم اند هیچ صدایی نمی شنیدم.تصاویر قاطی شده بودند.شوک بهم وست داد و زبونم بند اومده بود داشتم خفه نی شدم

چی شده...خوبی...تورو خدا منا ببخش.

تو همین لحظه احند اومد .یه نگاه به من کرد و یه نگاه به قباد

دیگه چی کارش داری ...نمی بینی چی کار کردی....اومدی بکشیش

برای اولین بار نگرانی را ت  چشمای قباد می دیدم

تو رو خدا یه کاری بکن ... الآن می میره

احمد یکدفعه حواسش به من جمع شد.نشست

خوبی...چرا اومدی بیرون......

آروم باش ...آروم نفس بکش

ولی من نمی تونستم کاری بکنم نفس های آخرم بود انگار.

از خس خس نفس هام فهمید رفته ام تو شوک  و دارم نفس کم میارم

احمد: باید یه کاری بکنیم .نمی تونه نفس بکشه

قباد: بگذار بلندش کنم ببریمش دکتر

نزدیکش بشی با من طرفی

احمد بلند شد و رفت سراغ موتور.شلنک ینزین را کشید و دستاش را بنزینی کرد.اومد و دست بنزینی اش را زیر بینی ام گرفت... از بوی بنزین خیلیبدم میاد  و به خاطر همین بوی بدش باعث شد که از شوک بیام بیرون ... چشمام را باز کردم .صورت رنگ پریده ی احمد جلوی چشمام بود .آروم باش .

آروم باش... همه چی تموم شد...من اینجام...

نفسم کم کم طبیعی شد

احمد رو کرد به قباد 

احمد: از این جا برو..

قباد: اما من....

احمد: هرچی ...به خار هرچی اومدیبرو...نباید خاطره ی دیروز یادش بیاد. اتفاقات دیروز باعث شد شوک عصبی بهش وارد بشه و الآن با هر یاداوری دوباره شوکه میشه.

نه من خوبم 

احمد : مطمئنی؟

آره خوبم.باید یه جایی این تس تموم شه .نمی تونم تموم عمرم را به خاطر ترس از گذشته و خاطراتش فرار کنم.

چه طور به حرفات اعتماد کنم...فکر کنم بهتر از من بدونی که یه شرط معامله اعتماده.

قباد: آره ولی نمی دونم


فاطمه سلیمی

آوا

از قفس های شهر آزادم

نکته:این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۲۳:۰۷۲۰
آذر

احمد:چی می گی ؟اعتماد...هه....به این آدما اعتماد نمی شه کرد .حتما شنیده دیروز پلیس اومده بیمارستان و امروز هم می ری برای شکایت ،می خواد تو رو منصرف کنه ...

قباد: نه ....باور کن این طور نیست .تو مرام ما هرچی باشه دروغ نیست 

احمد: جالبه ..آدم کشی و دست بلند کردن رو یه دختر تو مرامتون هست اما دروغ نه 

پاشو بریم...

صبر کن .من حرفاشو باور می کنم .

احمد: فکر نمی کردم اینقدر ساده باشی و زود گولش را بخوری . حال چند دقیقه پیشت یادت رفته . 

خوبه بگم پیرمرد تا صبح نگران تو بود  و تو خواب و بیداری تو را صدا می کرد .یا این که تو خواب تا صبح جیغ می زدی و کابوس می دیدی؟یادت رفته احیای قلبی شدی یعنی مرده بودی و دوباره برگشتی..؟....آره .... یادت رفته 

اشک از چشمای قباد ریخت

نه یادم نرفته .... ولب حداقل الآن داره راست می گه 

بعدشم من سر جنگ باهاش باز کردم .من اول حمله کردم . من اول شروع کردم تحقیرش کنم

خودم هم بی تقصیر نیستم .هرچند تنبیه کارم حال الآنم نبود.درک مب کنم شما هم نگران من هستید مثل داداشم .خیلی شبیه همید .اما به هر حال حرف هاش را باور می کنم.

قباد ،حلال کردن همین طوری نیست . بابت هر کاری ادم باید قیمتی بده.اینو خیلی خوب می دونی

قباد : چقدر ؟

چی چقدر ؟ 

چقدر باید پول بدم؟

نشد... همه چیز با پول خریدنی نیست 

هر چی تو بگی .هرکاری که بگی می کنم فقط حلالم کن.

فقط یه چیز می خوام .کارهات را بگذاری کنار و ادم خوبی بشی

ولی ...

ولی نداره .گفتی من بگم . باید نماز خوندن را شروع کنی .مالت را پاک کنی . غیر از برای رضای خدا از زورت استفاده نکنی.یه کار مردونه راه بندازی و این کارهارا کلا کنار بگذاری.

می دونم خیلی سخته .اما از کسی که جلوی من اینقدر مقاومت کنه و اینقدر ازش بترسم حتما بر میاد

احمد نیش خندی زد

البته زندان جای خوبی برای عوض شدنه اگه قبلش عوضی نشه

اگه حالت خوب شده پاشو بریم.قراره ساعت 9 بریم برای تکمیل پرونده 

اما من نمی خوام شکایت کنم

چی می گی ... یعنی چی ؟

قباد : احمد درست می گه ...من باید تاوان کارم را بدم

تاوان کتک زدن من زندانه ؟ خوب چه سودی برای من و تو داره؟ بری و برگردی بهتر می شی یابدتر ؟ بعدشم ازم متنفر می شی یا ممنون؟ بعدشم می گی حلالم کن یا می گی انتقامم را از اون جوجه باید بگیرم؟ کدومش ؟...هان؟

آقا احمد شما خیلی آقایی...باغیرت ...مهربون ...یه پسر متدین و یه مرد خیلی خوب .اما نمی شه همیشه مردم را به قانون سپرد.شاید اگه به خاطر بدهکاری ناخواسته طرف را زندان نفرستیم و وقت بهش بدیم بعدش کلاهبردار نشه.بعضی مواقع زندان فرستادن ادما هیچ کمکی به جامعه نمی کنه .زندان باید برای کسایی باشه که از آدم شدنشون و یا آدم بودنشون نا امید باشیم.

اگه کار من وقباد بعد ضربه ی من با چوب به کمرش تموم می شد و ستون فقراتش اسیب می دید و شکایت می کرد چی؟ منم باید می رفتم زندان؟...

کاش مردم تو این دوره زمونه یکم گذشت داشتند.

قباد جلوم نشسته بود و به پهنای صورت اشک می ریخت و احمد کنارم نشسته بود و گوش می داد

احمد اقا خیلی ببخشید واسه این همه دردسری که درست کردم.از همه ی اهل خونه معذرت خواهی کن.این سه روزه که پام را تو اون خونه گذاشتم ،آرامش اونجا رو به هم زدم 


فاطمه سلیمی 

آوا

از قفس های شهر آزادم

نکته:این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۱۵:۴۷۲۰
آذر

فاطمه سلیمی
۲۱:۲۰۱۹
آذر

فاطمه سلیمی
۲۳:۰۳۱۸
آذر

نیومدم اذیتت کنم .به روح ننم راست می گم

نفسم بالا نمی اومد.داشتم کبود می شدم.سرفه می کردم.

یه بطری آب از خورجین موتورش برداشت و اومد سمتم.نشست رو زمینو در بطری را باز کرد.

بیا بخور

نگاش کردم.برام قابل اعتماد نبود.اونم فهمید.سرش را بالا گرفت و یکم از آب بطری تو دهنش ریخت.دوباره بطری را گرفت سمتم.

دستم می لرزید .نمی تونستم بطری را بگیرم.بطری را گذاشت جلوی دهنم.یک کم آروم شدم.

کوچه خلوت بود و تنگ و باریک با یک جوی آب کوچولو وسطش.

با چشماش زل زده بود به من.

باور کن امروز برای اذیت نیومده ام

برای چی اومدی.معذرت خواهی یا این که ببینی زنده ام یا این که ضرب دستت چقدر بوده

سرش را انداخت پایین

برای همش. دیروز زیادی تند رفتم.نباید اون طوری می شد.نباید اون طوری جلوم می ایستادی.

انتظار داشتی چی کار کنم.براتون نوشابه باز کنم

به دست راستش نگاه کرد و محکم روی آسفالت های درب و داغون کف کوچه کوبید .پرخون شد.چشمام گرد شد.

این همون دستیه که با هاش تو را به این روز انداختم

شروع کرد به کوبیدن دستش رو زمین

بسه دیگه......بسه

صدای جیغم منوقفش کرد.یه دستمال کاغذی از تو کیفم در آوردم

دستت را بیار جلو

دستمال را دور دستش بستم

بهم نگاه کرد و زد زیر گریه

حلالم کن.تورو خدا حلا لم کن

دیشب بچه ها از درو همسایه شنیدند بعد از رفتن ما داشتی می مردی.اگر دیر تر رسیده بودی بیمارستان الآن مرده بودی

خوب که چی

دیشب بعد کلی وقت که ننم مرده خوابش را دیدم و از اون موقع تاحالا نتونستم بخوابم و اومدم نشستم اینجا.گفتم بالاخره میای .

شایدم هیچ موقع نمی اومدم.اونم با اون همه تهدیدیکه کردی

هنوز بهش اعتماد نداشتم. احساس می کردم نقشه ای تو سرش داره

ننم خیلی از دستم عصبانی شده بود .گفت به خاطر هیچ کاریت اینقدر شرمنده نشده بودم که امروز شدم.پسری که من به دنیا آوردم کی مثل دشمنای علی شده که دست رو فاطمه بلند می کنه و پهلو و سینه اش را به درد میاره و دستش را کبود نی کنه؟

کی از درد کشیدن اون لذت می بره؟ کی سیلی به گوش فاطمه می زنه؟هان....

حلا لت نمی کنم اگه حلالت نکنه

می دونم فکر می کنی آدم نیستم، مرد نیستم،اما هر چی هستم مادر سرم میشه.ادعای مسلمونی نمی کنم .چون هیچی ازش نمی دونم اما اولاد پیغمبر را می شناسم...

تو فاطمه ای نه....


فاطمه سلیمی

آوا

از قفس های شهر آزادم

نکته:این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۱۸:۲۵۱۸
آذر

فاطمه سلیمی
۲۳:۰۰۱۷
آذر

خیلی ببخشید اگه خوب نیست.

نه خیلی هم عالیه از خوابگاه که بهتره

صدیقه خانم از گوشه ی پنجره دید می زد.تا متوجهش شدم زد به پنجره

چیزی نمی خواهید

نه ممنون .امروز خیلی اذیتتون کردم .ببخشید

احمد کیسه ی داروهام را آورد.دونه دونه قرص ها را می آورد و طبق ساعت می گفت کی بخورمشون.تعدادشون زیاد بو . من اصلا با قرص خوردن جور نیستم .همیشه یادم می ره و هیچ وقت قرص ها و دارو هایی که دکترا برام می دهند را نمی خورم.حالا این همه قرص مختلف....خدای بزرگ

راستش فکر نکنم بخورمشون

چرا ؟ همه ی اینا لازم اند

آخه ....بر خلاف درسی که می خونم اصلا تو این قضیه خوب نیستم.به هبچ نسخه ای بیش از یه روز نمی تونم عمل کنم . نه این که نخوام ... ولی خوب یادم می ره

احمد خنده اش گرفته بود

خوب اینا و این شرایط فرق داره .برای جلوگیری از خون ریزی و لخته شدن و آمبولی  و هزازتا چیز دیگه باید بخورین

اما...

اما نداره..

لیوان را دستم داد.شده بود مثل داداشم.اونم سر این چیز ها خیلی گیر می دادالبته همیشه قرص هام را مامانم می آورد و آخرش هم یادم می رفت و آب را بدون قرص می خوردم.گاهی هم مزه ی دارو را دوست نداشتم و نمی خوردم.

باید آب بیشتر بخورید

نمی تونم .آب زیاد بخورم حالت تهوع می گیرم.نمی تونم بیشتر بخورم.

خوب معده درد می گیرید.

به زور یه لیوان آب دیگه داد بخورم

خیالش که راحت  شد و دید که حالم خوبه،کلید اتاق را بهم داد.

اگه خواستید در را قفل کنید و راحت بخوابید.فردا هم تعطیله و منم کاری تو اتاق ندارم

دم رفتن کتاب و مدادس را برداشت .چراغ ها را خاموش کرد و رفت بیرون.همین که رفت خودم را تو رخت و خواب انداختم و تا صبح خوابیدم.تا صبح کابوس می دیدم و با صدای جیغ خودم از خواب می پریدم.

ساعت ۷ صبح دیگه نتونستم بخوابم.یه یادداشت تشکر برای همه نوشتم .وسایلم را جمع کردم و از خونه زدم بیرون.

قدم های کوتاه و آهسته.سرم پایین بود و به پاهام که گاهی تلوتلو می خورد نگاه می کردم.یکدفعه سایه ی یه نفر را جلوم دیدم.قباد بود اما تنها.

تا دیدمش قلبم درد گرفت.نفسم بند اومد دستم را گذاشتم روی قلبم و سعی می کردم نفس بکشم.

از روی موتورش بلند شد و جلو اومد.چسبیدم به دیوار و نشستم روی زمین.فهمید خیلی ترسیده ام

نترس کاری باهات ندارم

خودم را با هر قدم اون جمع تر می کردم

نیا جلو و گرنه جیغ می زنم


فاطمه سلیمی

آوا

از قفس های شهر آزادم

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۱۴:۲۵۱۷
آذر



اندر اوصاف دونفری من و زینب خاتون 

به طرز عجیبی آخرش مهمون شدم تمام خوشمزه ها رو و اصلا مزه شون یه جور دیگه رویایی شد😅😅😅😅


خسیس خودتونید 

قرار بود من حساب کنم و مهمونش کنم رفت یه سفارش دیگه بده حساب کرد گفت دلم خواست خودم مهمونت کنم😍😍😍

به این می گند رفیق بامرام

یاد بگیرید😁😁😁

فاطمه سلیمی
۲۲:۵۷۱۶
آذر

فک نکنم احمد یک درصد هم فکر می کرد من اینطوری باشم.

خوبه پس لوس بودنم را ندیده .در حالت عادی وقتی با خونواده ام حرف می زنم غیر از استفاده کدن از دوستت دارم و بوس بوس و قربونت برم و دلم برات یه ذره شده و هزار تا کلمه ی محبت آمیز دیگه که می گم و نقل و نبات حرفامونه یه جاهایش هم بچگونه حرف می زنم و مثل بچه ها خودم را لوس می کنم

گوشی را پسش دادم

خیلی ممنون

خواهش می کنم.چرا نگذاشتید با خوابگاه صحبت کنند؟

به نظرترتون با این قیافه این وقت شب چه طوری برم خوابگاه...

راستی دکتر گفت تا یک ساعت دیگه مرخص می شوید

احمد رفت بیرون فکر کنم ما جرا را برای همه گفت.

یک ساعت که گذشت با احمد، پیرمرد و صدیقا خانم با ماشین آقای مستوفی برگشتیم خونه

رفتم اتاق پیرمرد.خیلی به هم ریخته بود.همین که پام را گذاشتم تو سرم گیج رفت.همه ی صحنه ها جلوم چشمام تکرار می شدند.نتونستم بمونم .نفسم گرفته بود .اومدم بیرون و کنار حوض نشستم.صدیقه خانوم اومد کنارم

خوبی؟چیزی شده؟

نفسم بالا نمی یاد.نمی تونم تو اتاق بمونم.

سریع رفت احمد را صدا زد

احمد از اتاق دوید بیرون

چی‌شده خوبی؟؟

نه ...نمی تونم نفس بکشم.یه چیزی روی قلبم سنگینی می کنه 

حرف می زدم اشک هام می ریخت.احمد ساکت و آروم نشست سر حوض.

سرش را انداخت پایین و گذاشت گریه کنم.کم کم آرومم کرد

امروز برای همه ی ما سخت گذشت اما بیشتر برای تو.نمی تونم بگم تمام لحظه هایی که توشون گیر کردی را درکت می کنم.اما تو که تو اون لحظه ها اینقدر مقاوم بودی باید خودت را پیدا کنی و در مقابل خاطراتش هم مقاوم بشی وگرنه هر دفعه چیزی تو را به یاد اونا بندازه حالت بد می شه حتی بد تر از این.

امشب نمی خواد تو اتاق امرالله خان بخوابی.می دونم سخته بهش فکر نکنی پس بهتره بری اتاق من .اونجا برات بهتره تو حیاط هم زیاد نمون.

احمد رفت تو اتاقش و با یه بالشت و پتو اومد بیرون

شما برید تو اتاق بخوابید

پس شما؟؟

من بیرون روی تخت می خوابم

نه ممنون .نمی تونم. شب سرده

پیرمرد تازه اتاق را مرتب کرده بود.اومد بیرون و حرف های مارا شنید

احمدیش من می خوابه .تو برو اتاق احمد.

اصلا دلم نمی خواست تعارف کنم . بلند شدم و قدم قدم آرام به سمت اتاق رفتم.به اتاقش که رسیدم شگفت زده شدم.خیلی مرتب و خوب بود.با این که افلب پسر ها نا مرتب اند ،خیلی مرتب بود حتی از خوابگاه ما هم مرتب تر.کنار اتاق یک جا انداخته بود و یه پارچ آب کنارش گذاشته بود.رفتم تو.پشت سر من احمد هم اومد تو.


فاطمه سلیمی

آوا

از قفس های شهر آزادم

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۲۲:۵۵۱۵
آذر

صدیقه خانوم میشه گوشیم رابدهید؟

صدیقه خانوم رفت بیرون

احمد آقا .. حالش جا اومده گوشیش را می خواد.

احمد اومد سمت تختم .از پشت پرده گفت: یا الله

ملافه را تازیر گردنم به زور کشیدم بالا.

بفرمایید

احمد سرش را انداخت پایین و اومد تو. یه پلاستیک گذاشت جلوم .گوشیم داغون شده بود.تازه یادم افتاد چی شده.

وای ...نه... مامانم

چیزی شده؟

با چشمای نگران به احمد نگاه کردم.

میشه یه کاری برام بکنید.میشه سیمکارتم رابگذارید تو گو شیتون.تا الآن مامانم اینا حتما خیلی نگران شده اند.

احمد سرع سیم کارت من را با مال خودش عوض کرد.تاگوشی روشن شد صدای زنگش بلند شد.

میشه بگذاریدش رو بلند گو...

با این که همیشه خودم را لوس می کنم و مامان  واینا هم اینا می دونند و همون جوری باهام رفتار می کنند اما اصلا اون موقع حواسم نبود که احمد هم هست.تا جواب دادم مامانم گفت

سلام فاطمه کجایی هرچی زنگ می زنم خاموشی؟

سلام مامان جون خیچی گوشیم خورد زمین و شکست.الآن هم سیم کارتم توگ.شی یکی از بچه هاست

خوب زود تر اینکارو می کردی .عصر تاحالا دلم شور می زنه قربونت برم

عزیزم نگران نباش ...خوبم

بابا خود کشی کرد...می خواست زنگ بزنه پسر عمو اینا بیند بهت سر بزنند

همین جا بود که صدای پیج بیمارستان بلند شد

فاطمه راستش را بگو ... بیمارستانی

به زور خودم را کنترل کردم که نزنم زیر گریه.آخه هر موقع اتفاقی افتاده باشه و با مامانم حرف می زنم وقتی به جای اصلی می رسه می زنم زیر گریه

آره ولی خوبم

هیچی مامان حالم بد شد آوردنم بیمارستان.فقط مامانی صدات رو بلندگواست

چرا خوب گوشی را دستت نمی گیری....فاطمه چیزی شده... اتفاقی افتاده...کی اونجاست؟

مامانم نگرانی نداره که .غذای ناجور خوردم،حالم بدشد .فشارم افتاد .اومدم بیمارستان .سرم زدم.حالا هم حالم خوبه

بابا گوشی رو گرفت

فاطمه جون فدات شم. زنگ بزنم پسر عمو اینا بیاند اونجا

نه لازم نیست.دوستم با مامانش اینجاست.فقط یه چیزی من به خوابگاه اطلاع نداده ام.

احتمالا زنگ می زنند بهتون .شما بگید در جریانید

بابا مطمئنی لازم نیست بیام.همین الآن سوار می شم فرا می رسم ها

نه بابا جون خوبم .نمی خواد هم به پسر عمو بگی

مطمئنی .. فاطمه جون قربونت برم آخر هفته پس میام.

نه بابا امتحان دارم ...بابایی نمی خواد بیایی.فقط امشب پیش دوستم می مونم .دیگه دیر شده خوابگاه رام نمی ده

بابایی برو خوابگاه من زنگ می زنم حرف می زنم.

نه دیگه می مونم فردا با هم بریم کتابخونه درس بخونیم

مطمئنی خوبی؟چیزی نمی خواهی ؟پول یا هرچیز دیگه..

نه عزیزم .فقط گوشیم شکسته دیگه قابل استفاده نیست. خودم بهتون زنگ می زنم.نگران نباشید .خوب دیگه یه عالمه بوس خداحافظ.

به زور خودم را خوب نشون می دادم .احمد قیافه اش دیدنی بود. با این که سعی کردم لوس بازی درنیارم اما باز هم لوس بودم.


فاطمه سلیمی

آوا

از قفس های شهر آزادم

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۱۸:۴۲۱۵
آذر

فاطمه سلیمی
۲۲:۵۱۱۴
آذر

برگشت....برگشت

به موقع رسوندیدش چند ثانیه دیر تر می رسوندینش مرده بود.

احمد دستش را گذاشت روی صورتش  و یه نفس عمیق کشید 

خدایا شکرت

آوردنم اورژانس و ماسک اکسیژن روی صورتم  و سرم توی دستم.هنوز بی هوش بودمپرستار صورتم را تمییز کرد.خدارو شکر زخم سطحی بود و نیاز به بخیه نداشت و همون طور پانسمان کرد.سرم که تموم شد و تنفسم عادی شد برای مچ دستم که کبود شده بود بردنمرادیوگرافی.عکس فقط یه کوفتگی ساده را نشون داد و خدارو شکر اونم نشکسته بود.

همه دیگه رسیده بودند بیمارستان.دکتر دارو ها را نوشت و به احمد داد تا بخره.اما پول دارو ها وهزینه ی بیمارستان اونقدری نبود که احمد بتونه پرداخت کنه.روی صندلی کنار پیرمرد نشست و آرنج هاش را روی زانو هاش گذاشت و به نسخه نگاه می کرد.

پیرمرد: صدیقه خانوم کیف پول فاطمه را از تو کیفش بده

صدیقه خانوم کیف پولم را آورد و پنجاه تومنی که قباد پس داده بود را توش گذاشت و به پیرمرد داد.پیرمرد کیف پول راگذاشت تو دستای احمد 

برو زود دارو هاش را بخر

اما آخه 

آخه نداره . این پول را دیروز برامن آورده بود اما مخفیانه گذاشتم تو کیفش.اگه این کارو نمی کردم دیگه امروز برنمی گشت و الآن این جا نبود. زود باش برو

ساعت 8 شب بود که چشمام را باز کردم.همه جا تار بود.

صدیقه خانوم داد زد:چشماش را باز کرد.بهوش اومد

پرستار و بقیه اومدند .دکتر اومد بالای سرم و نور چراغ قوه را انداخت توی چشمم

خداروشکر خطر رفع شده

پشت سر دکتر یه افسر پلیس را دیدم و بعد احمدو پیرمرد وبقیه.

هنوز همه چی برام گنگ بود. توی گوشم صدای زنگ می اومد و نمی تونستم حرف بزنم.

دکتر: دچار شوک شده تا چند ساعت دیگه حالش بهتر می شه اما باید حواستون بهش باشه .ممکنه بعضی از عوارض شوک باقی بمونه و در ضمن هیچ چیزی نباید موجب ایجاد نگرانی و ترسش بشه .اگه شوک عصبی دوباره براش رخ بده تشنج ، سکته یا هر اتفاقی ممکنه براش بیفته.

پلیس از بقیه ماجرا را جویا شد.و همه را نوشت و خواست  فرداش برای تشکیل پرونده بریم آگاهی.

چند ساعتی گذشت.تازه داشتم می فهمیدم اطرافم چه خبره. اومدم بشینم اما جیغم در اومد.پرستار دوید تو.

میشه کمکم کنید بشینم؟

تمام بدنم درد می کرد.انگار یه تریلی از روم رد شده بود.کوچکترین حرکتی به شدت درد داشت .ساعت را نگاه کردم.

ساعت 10 بود.خوابگاه .... سرپرست....مامان

مامان همیشه ساعت 8 زنگ می زد 


فاطمه سلیمی

آوا

از قفس های شهر آزادم

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۲۲:۴۷۱۳
آذر


50 تومن را از جیبش در آورد و زد تو صورتم 

دیگه تصفیه شد.

سرش را آورد جلو گوشم

آخرین باری باشه که میبینمت ... دفعه ی دیگه زندت نمی گذارم

با ته صدایی که داشتم و تمام توانم گفتم 

 زهی خیال باطل... آخرین بارت باشه پات را تو این خونه می گذاری و بدون ، من برای رفت و آمد از کسی مثل تو اجازه نمی گیرم...حتی اگه بمیرم به تو و امثال تو باج نمی دم و تسلیم نمی شم

با تمسخر گفت 

خوبه هنوز زنده ای .از من گفتن بود.مواظب سرت باش

همون طور وسط حیاط افتاده بودم .سرفه می کردم و نمی تونستم نفس بکشم. نو چه های قباد احمد و پیر مرد را ول کردند

احمد داشت سمت من می اومد که قباد دستش را روی سینه ی احمد گذاشت ونگهش داشت.

یک چشم احمد به من بود که داشتم جون می دادم و یه چشمش به قباد.می خواست دست قباد را کنار بزنه اما نمی تونست.یقه ی احمد را گرفت و سرش را جلو کشید. 

آخرین بارت باشه که تو کار من دخالت می کنی ...فهمیدی..؟

 قباد دستش را شل کرد و احمد خودش را رها کرد و دوید.

پیرمرد کنارم نشسته بود و گریه می کرد

چند بار بهت گفتم برو ...

صداش خیلی مفهوم نبود .احمد کنارم نشست .اما چشمای من از گوشه ی چادر که رو صورتم افتاده بود دنبال قدم های قباد بود.پاش را که از در خونه گذاشت بیرون ، خیالم راحت شد و دیگه هیچی ندیدم

احمد و پیرمرد خیلی ترسیده بودند.

با رفتن قباد همه ی همسایه ها بیرون اومدند ولی بچه هارا توی اتاق نگه داشتند

احمد: یکی زنگ بزنه آمبولانس . تو رو خدا یکی زنگ بزنه آمبولانس

آقا یحیی رفت زنگ بزنه آمبولانس

آقا اسماعیل وسایل من  را جمع کرد.

صدیقه خانوم جلو اومد و دستای بی جونم را گرفت.

صدیقه خانوم: چقدر سردی دختر 

چادر را از رو صورتم کنار زددلش ریش شد و حالش بد شد.سرش را برد کنار .احمد چشمای بسته ی من را که دید ترسید.در واقع همه ترسیدند.صدیقه خانوم جیغ می زد.

احمد نشست رو زمین و با نگرانی دستش را جلوی بینی ام آورد

نفس نمی کشه

پیر مرد از جاش پرید 

چه خاکی توسرمون شد.

حالا چی کار کنیم

احمد نمی دونست باید چی کار بکنی.دست و پاش را گم کرده بود.دوید سمت آقا یحیی .

برو سریع ماشین خبر کن.همین الآن.باید برسونیمش بیمارستان

همه زیر لب ذکر می گفتند . احمد رو پاش بند نبود.پیرمرد بالاسرم گریه می کرد.آقا یحیی دوید تو خونه.

بیاید...آقای مستوفی ماشین را آورده دم در

خانم ها دویدند و بدن بی جونم را گذاشتند روی صندلی عقب.احمد هم وسایل من را از آقا اسماعیل گرفت و نشست جلو .صدیقه خانوم هم عقب نشست و سر من را تو بغلش گرفت .

قرار شد بقیه خودشون بیاند بیمارستان سینا.نزدیک ترین بیمارستان

آقای مستوفی با سرعت زیاد رانندگی می کرد.به بیمارستان که رسیدیم،احمد رفت بلانکارد آورد .

یک راست من را بردند اتاق فوریت های ویژه.چند تا شوک و تنفس مصنوعی


فاطمه سلیمی

آوا 

از قفس های شهر  آزادم

نکته : این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی