قلم سرا

تکاپوی اندیشه و قلم

تکاپوی اندیشه و قلم

قلم سرا

توضیحات: این آرم به طور اختصاصی برای فاطمه سلیمی طراحی شده است لطفا کپی نکنید


این جا ، دنیای خیال و احساس من است. خوش آمدید
تکاپوی قلمم برای به تصویر کشاندن بهتر و بیشتر به نظرات زیبای شما نیاز مند است


از حضورتون یه دنیا ممنون.🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۱۲ شهریور ۹۷، ۲۲:۵۳ - سیّد محمّد جعاوله زیباست

۵۴ مطلب با موضوع «خط خطی های فاطمه سلیمی(خودم) :: نوشته های دل من :: دل نوشته» ثبت شده است

۱۵:۲۵۲۵
دی



خواستم قلبم را به تو هدیه کنم اما دستی مانع شد 

خوب شد که خدا مانع شد

خواستم قلبم تنها مال تو باشد اما دریغ که فهمیدم چیزی را که شکست قلب در دستم را... .

چه کسی دیده که مجنون لیلی را بیازارد چه کسی گفته که مجنون از لیلی طلبکار بوده عشق را 

چه کسی گفته که مجنون لیلی را با حرف های توهین آمیز خار کند وقتی فهمید که قلبش در طبق اخلاص است

آری مجنون و فرهاد برای لیلی و شیرین جان دادند بی آنکه طلب حتی نگاهی کنند ... قلب خود را هدیه کردند بی آنکه توقع پس گرفتنش را داشته باشند


این سخن مخاطب خاصی برای من ندارد ولی مخاطبم دختران کشورم و خواهران زیبا تر و با ارزش تر از گل من هستند

آنان که پاک تر از غنچه ی رز و خوشبو تر از گلاب اند


به آن کس که به شما ابراز عشق کرد به سرعت دل نبندید 

عشق خیابان و کوچه و بازار ارزش پاکی و وجود تو را ندارد

کسی که مجنون تو باشد در خیابان قلبت را با تو قمار نمی کند احساست در قمار از تو نمی دزدد 

آن کس که تو را مجنون است قلب و روح و احساس تورا از خانواده ات تمنا می کند

برای گوشه نگاهت کوه را از جا می کند

آن کس که با تو قمار کرد... وقتی خودت را باختی، برایش بی ارزش می شوی دیگر از عشق و جنونش خبری نخواهد بود


قلب شما انباری است پر از مواد منفجره

کافی است حرارتی آن را شعله ور کند تا انفجار عظیم احساسات شما را بسوزاند

پس حواست باشد... محافظان و آتشنشانان آن را بیشتر کن

نگذار هر کسی با شعله ای به سراغ آن برود

انفجار فقط یکبار است 

شعله بگیرد خاموش شدنش محال است 

اگر درست باشد کسی مقابلت ایستاده آرامش قلبش گلستان  کننده ی آتش قلب تو خواهد بود واگر اشتباه باشد با آتش هرزگی و هوس رانی اش تو را در آتشی عظیم رها خواهد کرد

خواهرم قلب و احساست را در بازار هوس ناپاکان قمار نکن 

ارزش تو بالاتر از این است 

باید تو را تمنا کنند 

باید برایت دریا هارا درنوردند و کوه ها را بشکافند 

و اگر او را یافتی قلبت را برایش مسخر کن تا آن را فتح کند تا در دشت هایش کلبه ای چوبی بسازد و روح تو را در آرامش گل های شقایق دامنه ی کوه هایش غرق کند


مراقب باش که ارزش تو بیش از این هاست

 

#فاطمه_سلیمی 

#آوا 

فاطمه سلیمی
۱۵:۲۲۲۴
دی





دلم برای آق داداش های لوتی سر کوچه های قدیم با دستمال یزدی های گردن و زنجیر کمرشون تنگ شده ... اونایی که وقتی دور هم بودند با دیدن یه خانم کنار می کشیدند که آبجی بفرما... اونایی که اگه اون سر محل یک پسری به دختری چپ نگاه می کرد می دویدند و یکی می زدند زیر گوش پسره که مگه ناموس نداری... اونایی که همه ی زنا و دخترای محل و کشورشون براشون ناموس بود و شاهرگشون را به خاطر ناموس می دادند و  حتی خودشون هم نگاه چپ نمی کردند... همونایی که گلریزون راه می انداختند ‌ و برای دفاع از حق می افتادند زندون و زندون رفتنشون نشونه ی مردونگیشون بود چون آزادیشون را با چیزای مهم تر تاخت می زدند... همون هایی که علی وار شبونه می رفتند در خونه ی فقرا و کمکشون می کردند... همون پهلون هایی که اسب می شدند واسه بچه یتیم ها ... همونایی تار سیبیلشون مشکل گشای یه محله می شد و قولشون قول بود... همونایی که اون قدر مرد بودند مثل یک کوه عظیم و استوار که کل محل می تونست بهشون تکیه کنه

همون آقا داداش هایی که تا امام گفت جهاد رخصت گرفتند و رفتند

همونایی که با هیکل پهلونی رفتند و یه پلاک هم ازشون برنگشت


دلم براشون تنگ شده.... خدا دوباره از اونا بفرست لطفا


#فاطمه_سلیمی 

#آوا 

#التماس_شهادت 

#شهید_نشی_می_میری

فاطمه سلیمی
۱۵:۱۸۲۳
دی

شهید گمنام



شهدا سلام 

دوباره دلم شکست 

دلم شکست که یه عده گفتند چند تا تیکه استخون به اسم شهید گمنام میارند

دلم شکست وقتی گفتند تابوت خالی میارند مردم را گول بزنند

آخه ندیدند قامتت را موقع رفتن 

ندیدن قربون صدقه های مادرت را 

ندیدند جمال نورانی که بقیه می گفتند چیه نور بالا می زنی

ندیدنت چه جوری رفتی و الان دارند فقط یه ذره از جسمت را بر می گردونند

آره حق دارند نشناسنت 

اما بمیرم برای مادرت که از بوی وجودت تو را شناخت

بمیرم برای اون دل مادرت 

شهدا شرمنده که هنوز گرفتار خودمونیم و غرقیم 

ولی یه سوال

چرا اصلا رفتی

چرا رفتی 

من ناموس به درک ... چرا رفتی که این مدلی برات بگند و اشکم را دربیارند

چرا رفتی که مادرت چشم به در از دنیا بره

چرا رفتی که دستای پیر و چروکش تا اخر عمر لیف ببافه برای سیر کردن شکمش

چرا آخه رفتی.... هان .... چرا؟؟؟؟؟

کاش نمی رفتی 

اون موقع کشور دست بعثی ها بود و امریکا جولان می داد

اون موقع اینایی که تورا متهم می کنند نه مالی از خودشون داشتند نه ناموسی نه آزادی و نه هیچ چیز دیگه ای دقیقا یه برده ی تمام عیار می شدند

و اون موقع نه آزادی داشتند که دم از دموکراسی بزنند و نه حرف دیگه ای


کاش نمی رفتی

کاش هیچ وقت نمی رفتی

کاش هیچ وقت دستای دخترت را رها نمی کردی

چه گناهی داشت که پدر نداشت

چه گناهی داشت که پدرش را داد برای هفتاد میلیون نفر بعد همون هفتاد میلیون نفر ریخته اند سرش که همه ی مشکلات به خاطر توئه

چرا اون نباید دستای نوازشگرت را حس می کرد 

چرا بدون شنیدن قربان صدقه های تو بزرگ شد

چرا رفتی 

فقط بگو چرا؟؟؟

رفتی که الان اینایی که به تو تهمت می زنند و توهین می کنند آزاد باشند و آزاد بگردند 

نمی خوام 

چرا باید برای اون ها می رفتی

کاش خودت بودی اون موقع یه عده ادم کلاش نمی اومدند تو میدون

یار امام کجا گذاشتی رفتی 

برای کدوم مردم

برای این ناموس های هرزه ی فروشنده ی تن 

یا برای اون قاتلین و جانیان تو خیابون که دارند مردم را می زنند و اموالشون را نابود می کنند و عده ای را می کشند و بر سر قدرت و مال دعوا می کنند؟

برای کدومشون 

مگه اینا ارزش هم داشتند

می دونی سربند یا زهرای تورا به سخره گرفتند 

می دونی پرچم اربابت را به آتش کشیدند

می دونی عکس عزیز ترینت یعنی امام و رهبر را پاره کردند

می دونی پرچمی که براش جون دادی را به آتش کشیدند

برای چی رفتی برای تکرار تاریخ ؟؟

به خدا قسم نمی گذارم تاریخ کوفه تکرار بشه حتی اگه تنها باشم حتی اگه بمیرم ... .

حتی اگه تمام بلای آسمان و زمین سرم بیاد

پای عشق تو می مونم

و پاش جون می دم


#فاطمه_سلیمی 

#آوا

#لبیک_یا_خامنه_ای

فاطمه سلیمی
۱۵:۱۸۲۲
دی




دارم غرق می شم

لحظه لحظه زیر پام خالی تر می شه

لحظه لحظه اب بالاتر میاد

این جا که برسی می فهمی چه یک وجب چه صد وجب بی معنا است

این جا که برسی می فهمی سعی کردن برای بالاموندن و غرق نشدن چقدر سخته

می فهمی وقتی پات از پایین به لجن های کف آب گیر کرده یعنی داری خفه می شی یعنی دست و پازدن بیهوده است

به این جا که برسی می فهمی انتظار یعنی چی 

می فهمی یه دست بی طمع یعنی چی

می فهمی یعنی چی التماس کردن و گیر کردن و نا امید شدن از امه جا

تاکی می خواهیم نفهمیم داریم غرق می شیم

تا کی می خواهیم تو خواب غفلت خودمون بمونیم

تا کی مثل کبک سرمون را زیر برف بکنیم

پس کی می خواهیم دست از تمام دنیا بکشیم و تموم بند هارا پاره کنیم

پس کی می خواهیم خودمون را از دست خودمون نجات بدهیم و از حصار نفس رها کنیم

پس کی می خواهیم بفهمیم تنها دست نجات بخشی که می تونه از باتلاق گناهان و مادیات نجاتمون بده دست بدون چشم داشت امام زمانمونه 

تا کی می خواهیم غرق بشیم

یه وجب با صد وجب فرق داره

صد وجب دور شی دیگه شاید برگشتی نباشه

حواسمون هست داریم چه بلایی سر خودمون و امام زمانمون میاریم

حواسمون هست اگه پامون نلغزید و دلمون نلرزید  به خاطر دستای مهربون اون بوده وگرنه ما این قدرا خوب نیستیم که مقاومت کنیم .

حواسمون هست به خودمون و کارهامون و دلامون که کجا می ره و چی کار می کنه و قلبمون را مامن چه احساساتی می کنیم

به خودمون بیاییم 

دست امام زمانمون برای نجات ما دراز شده 

سر ما چی اومده که نه می بینیم نه می شنیم و نه دست مون را به دست آقا می دهیم

داریم با دل خودمون و آقامون چه می کنیم


#فاطمه_سلیمی 

#آوا

#اللهم_عجل_لولیک_الفرج

فاطمه سلیمی
۱۷:۵۶۱۳
دی




چقدر حس خوبیه وقتی دلت گرفته و حس می کنی خسته ای
وقتی صبح از خواب بیدار میشی و دلت بارون می خواد
وقتی مثل همیشه از در می زنی بیرون و از روی جوی آب مثل کودکی هات می پری و می گی آخجون یه روز خوب دیگه ..‌. .
وقتی همه چیز خوب و بد دست به دست هم می دهند و استاد نمیاد سر کلاس و تو بر می گردی
وقتی هزار تا فکر تو سرت می چرخه
خدا دست بزنه روشونه ات و بگه بیا با هم قدم بزنیم
همون لحظه باد شیطنتش شروع بشه و گوشه ی چادرت را بکشه و اونو به رقص در بیاره و با مهر تمام به صورتت بخوره و گونه هات را نوازش کنه ... اون موقع است که روحت به پرواز درمیاد و دلت می خواد دستات را باز کنی تا با باد هم نوا بشی و تا ابر ها قدم بگذاری
حس خوبیه وقتی دستت تو دستای خدا باشه و با لبخند نگاهت کنه و تو چشمات را ببندی و تو آغوشش قدم برداری
حس خوبیه وقتی می گی دلم بارون می خواد تمام ابر ها بسیج شوند تا فقط همون موقع قدم زدن دونفره ی تو و خدا ببارند اونم رو به صورتت ... و قطرات بارون آرم آروم صورتت را قلقلک بدهند
حس خوبیه وقتی خدا هم قدم قدم های کوچکت می شه تا قلبت را وسعت بده و تمام ناراحتی هات را به دست باد بسپره ... .
حس خوبیه وقتی خدا دلش برای دل تو می تپه و به فکر دل کوچولوی تو هم هست ... .
حس خوبیه وقتی یکی می خواد پابگذاره تا حال دلت را عوض کنه طوری دلت را تو دستاش می گیره که فقط مال خودش بمونی
حس خوبیه که خدا محافظت بشه ... رفیقت بشه... هم دمت بشه و همره و هم قدمت بشه و در یک کلمه خودش بشه مونس و هم دمت و با تو عشق بازی کنه... .
حس خوبیه که خدا تمام دنیا را بسیج می کنه که مبادا اشک هات را ببینه و مبادا تنهایی چشمات بارونی بشه... و حس خوبیه که تمام دنیا را بسیج می کنه که خنده ها رو لبت جاری بشوند و همه جا صداشون پر بشه
حس خوبیه وقتی خدا عاشق شیطنت هات باشه و پا به پای شیطنت هات بخنده و تو بیشتر خودت را براش لوس کنی

خدا عاشقتم
همیشه و همیشه 


فاطمه سلیمی

آوا

فاطمه سلیمی
۲۱:۳۹۲۷
آذر


چقدر حس بدیه که صبح با شادی تمام از در می زنی بیرون و به امید یه صبح زیبا چشمات را می بندی و سرت را می بری بالا و به آسمون لبخند می زنی و وقتی چشمات  را باز می کنی با یه آسمون دلگیر روبه رو می شی
و این جاست که شاعر می گه خنده ی من از غصه غم انگیز تر است
تو خیابون قدم می زنی
حتی پرتو های خورشید هم پشت این آلودگی محصور شده
شایدم یه ماسک زده و اون جلوی پرتو ها را گرفته واقعا حق داره جای نفس کشیدن نیست
دیگه امروز نور خورشید از افق تو صورتم نمی خورد نور خورشید با تمام تلاشش فقط تونسته بود رنگ هوا را از سیاه به قهوه ای تغییر بده
خورشید چند ده برابر زمینه اما آلودگی هوای یه شهر کوچیک مانع اون شده

ولی یه نتیجه ی مهم گرفتم
این همه فساد و گناهی که تو زمین خواسته و نا خواسته انجام داده ایم اگه یه لایه ی آلودگی این مدلی درست کرده باشه چه طوری توقع داریم نور وجود امام زمان از لابه لای این همه آلودگی رد بشه
دیگه فکر کنم مثال اون خورشید و ابر را برای امام زمان عوض کنیم قبلا می گفتیم نور خورشید از پس ابر گرم می کنه زمین را
اما الان دیگه ابر قلب آدم ها شده آلودگی هوای قلبشون و وارونگی دما
بی خود نیست امام زمان می گه شبانه روز براتون دعا می کنم و گریه می کنم
چی کار داریم می کنیم
داریم با خودمون و زندگیمون چه می کنیم که هواشناسی هم تو سنجش آلودگیش مونده

کمی بیاییم دعای باران بخونیم برای قلب هامون شاید از آلودگیش بکاهیم
شاید بتونیم کمی از نور خورشید دوباره بهره مند بشیم
بیایید برای دلهای خودمون دعا کنیم و دعای باران بخونیم شاید دوباره آسمونشون آبی شد و کمی مهربانی و زیبایی گل کرد. شاید بالاخره انسانیت همون راه درستی که خدا برای زندگی انسان تو فطرتش گذاشت دوباره برگرده و تازه بشه و شکوفه کنه
کاش بارون بباره


فاطمه سلیمی 

آوا


فاطمه سلیمی
۱۸:۲۰۲۶
آذر



گاهی آدما انگار زندگی را اشتباه گرفته اند
شاید فقط زنده اند
زندگی خیلی فراتر از چیزیه که ما فکر می کنیم
نمی دونم چرا بعضی فکر می کنند تمام زندگی کاره نه کار برای زندگی
انگار زنده اند که کار کنند کار نمی کنند که بهتر و شادتر زندگی کنند
چند سال طول کشید که بفهمم
چند سال طول کشید بفهمم هدفی که دارم برای زندگیمه نه زندگیم برای هدفم
اگه برای رسیدن به هدف از تمام کار هایی که دوست داریم صرف نظر کنیم و زندگی را برای هدف تعطیل کنی یه زمانی رسیدی به پله ی آخر اهدافت و میبینی از زندگیت هیچی نفهمیدی و شادترین روز های زندگیت در خستگی و گوشه گیری گذشته  و حالا تنها از زندگی هدفت را داری و تموم

اونقدر در کار غرق شده ایم زندگی روز را در کاریم و شب هارا در خستگی
دنیای ما چقدر خلاصه شده
از چی فرار می کنیم و به چی پناه می بریم
درآغوش چی خودمون را گم می کنیم
شادیمون، نشاطمون،جوانی و زیبایی روز ها را با چی معامله می کنیم
می دویم تا به کدوم نقطه برسیم ؟؟؟
پول بیشتر ؟؟
رفاه بیشتر؟؟؟
خونه ی بهتر؟؟؟
ماشین گرون تر؟؟؟
چی ارزش این روزها را می تونه داشته باشه؟؟
می دویم و می دویم به هدفمون که رسیدیم به انتهای خط کار که رسیدیم وقتی می نشینیم تا عزیزانمون را دور خودمون ببینیم فقط تنهایی نصیبمون میشه ... مگه تا کی خونواده ی آدم کنارش هست؟؟؟
وقتی خواستیم بلند بشیم تا یه چایی برای تنهایی خودمون بریزیم نمی تونیم چون دیگه سلامتیمون هم از دست رفته
وقتی می ریم جلوی آینه تا یه کم به خودمون برسیم می بینیم دیگه فایده نداره چون زیباییمون هم از دست رفته
خودمون را دعوت می کنیم به رستوران خوب تا پول هایی که جمع کردیم را کمی خرج کنیم اما جز سوپ چیزی نمی تونیم بخوریم
اونقدر به خودمون بی تفاوت بوده ایم که الان هر چیز خوبی که دوست داشتیم برامون عقده ای می شه که هرگز نمی تونیم دیگه به دستشون بیاریم
زندگیمون را با چیزی عوض نکنیم
اون را صرف چیزی نکنیم همه چیز را باید صرف بهتر زیستن بکنیم
فقط زنده نباشیم و نفس نکشیم ... زندگی کنیم در اوج سعادت و خوشبختی و آرامش و شادی
همه چیز را خودمون می تونیم بسازیم حتی خوشبختی را تو بدترین شرایط فقط کافیه بفهمیم چرا زنده ایم و چرا نفس می کشیم


فاطمه سلیمی

آوا

زندگی زیباست

فاطمه سلیمی
۲۲:۰۱۲۵
آذر

فاطمه سلیمی
۱۴:۵۰۰۲
آبان



اگه به شما بگند یک چاهی هست که با پریدن توش بسیار لذت می برید و شما هم عاشق پریدن و لذتش باشید چی کار می کنید
توی چاه می پرید با این که  نمی دونید تهش چیه یا ترجیح می دید همون بیرون بمونید
تهش ممکنه آب باشه ممکنه خالی باشه ممنکه بهشت باشه یا ممکنه جهنم باشه

خودم عاشق هیجانم و پریدن از ارتفاع ام  شاید به روحیه ی دخترا نخوره ولی من عاشق ترسم بنابراین به احتمال زیاد خودم جز اون هایی هستم که می پرم تا تهش را کشف کنم و هیجانش را درک کنم
اما یه لحظه...
تو زندگی چاه های کشف نشده ی زیادی جلومون قرار می گیره
اما آیا حتی اگه عاشق هیجان باشیم هر چاهی ارزش پریدن داره

نه... نداره
اعتیاد ، خلاف و غیره هیچ کدوم ارزش نداره و حتی لذتی هم نداره تهش اون چاه خالیه فقط استخونات می شکنه و خودت آسیب می بینی
یه چاهی تو زندگی هست که خیلی لذت بخشه به اسم چاه احساسات
درسته تاحالا همیشه از احساسات می گفتم و زیبایی هاش اما هر چیزی اندازه و جایگاهی داره
احساسات فریبنده ترین چاه تو رندگی آدم هاست
روح انسان آکنده از احساسه پس طبیعیه به پریدن تمایل بیشتری داشته باشه به خصوص این که احساسات وقتی خرج می شوند قیمتی تر و لذت بخش تر می شوند
اگه از هر چاهی بتونی سالم خودت را بیرون بکشی از این یکی نمی تونی زخم هاش خوب نمی شه و گاهی اصلا ته نداره که بهش برسی
البته توجه کنید همه نوع احساسی را نمی گم
احساسات اگه صرف خانواده بشه عالیه اون چاه نیست قله است که صعودش افتخار داره
امروزه این چاه زیاد شده چاه کنش هم زیاد تر

خواهر و برادر های عزیز یه توصیه ی کوچولو بکنم
احساستون را کنترل کنید گرچه مثل یک گلوله ی آتش غیر قابل کنترله ولی سعی کنید
همه تون می خواهید ازدواج کنید و طرف مقابل یک آدم آفتاب مهتاب ندیده ی پاک باشه اما آیا خودتون تونسته اید اون طوری باشید
بیایید با خودمون قرار بگذاریم چه دخترا چه پسرا
بیایید با عقلمون آشتی کنیم و اون را مدیر احساساتمون بکنیم
جای دوری نمی ره حداقل خواستید بپرید تو چاه یک طناب محافظ و یک چراغ قوه دارید
بیاید قرار بگذاریم تا قبل از ازدواج عاشق نشیم و احساساتمون را جمع کنیم و جمع کنیم تا مثل یک قلک پر از سکه بشه بعد به محض فراهم شدن شرایط ازدواج و گرفتن بله یا دادن بله قلک را بشکنیم اون موقع یک موج عظیمی از احساسات همه را دربرمی گیره و مطمئن باشید طرف مقابلتون با اون موج تا ابد کنارتون می مونه چون انقدر ذخیره دارید که اون را سیراب از احساس کنید که نیازی به احساس بقیه نداشته باشه

خیلی رک بگم
امروزه ما جوون ها وارد فاز احساسات قبل از حتی مشخص شدن خود خواستگاری می شیم اصلا می ریم خواستگاری هنوز طرف بله نداده دو کلمه حرف نزده یک دل نه صد دل عاشق می شیم یا هنوز خواستگار نیومده بشینه حرف بزنه ببینیم چقدر مرد زندگیه دلمون را باختیم
دیگه این عقل بیاد وسط خودش را کوچیک کنه چی بگه به ما
این می شه که تازه وقتی بله می گیم و می شنویم موج احساسات تموم می شه و عقل میاد میگه مگه نگفتم فلان و تازه تو می گی عجب چرا نفهمیدم

خواهر گل من برادر عزیز من اگه زندگی آروم می خواهی بیا یک چوب بزرگ بگذار روی چاه احساسات و درش را تخته کن
راحت همسرت را انتخاب کن  بعد از انتخاب دیگه این چاه نیست می شه یک کوه با تله کابین مستقیم تا قله

آقا همین جا شبهه را رفع کنم
نمی گم کلا نگذار یه نور احساس هم بیاد نه بالاخره باید از طرف خوشت بیاد وگرنه متنفر باشی بعد از ازدواج چی درست می شه
گفتم احساساتت را الکی خرج نکن
خوشت اومد در این حد که می تونی تحملش کنی برای یک عمر خوب بسم الله وارد ما جرا شو و کوه احساست را بساز

زندگی هاتون سرشار از احساسات حلال و زیبا
بدون چاه های ترسناک و مخوف پراز تپه ها و کوه های پر از شقایق

دوباره پر حرفی کردم
یکی از چاه های زندگی من همین حرف زدنه
ته هم نداره بنده خدا
ولی کلی هیجان و لذت داره
یکی یه طناب بفرسته فکم درد گرفت😅😅😅


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۱۷:۲۵۲۴
مهر


خدایا چه خوبه که هستی
چه خوبه که همیشه هستی
چو خوبه اختیار داریم و جبر نیست اما باز تو هستی
چه خوبه که مصلحت تو بالاتر از اختیار ماست
چه خوبه که حواست به اختیاری های ما هم هست
خدایا چه خوبه که هستی و چه خوبه که خدای منی
چه خوبه که هستی و هدایتم می کنی بی آن که طلب کرده باشم
راستی خدایا خسته نشدی از بنده ای چون من
اشتباه در پس اشتباه
خسته نشدی از پذیرش های دوباره و دوباره
خسته نشدی از فراموش کاری هایم
خسته نشدی که از سوی تو دور می شوم و سیلی خورده و زار به سویت باز می آیم
خدایا چه خوبه که هستی تا قلبم را در آغوش کشی و جانم را آسوده کنی و راهنمایم باشی به سوی خودت
خدایا چه خوبه که هستی تا در این نمکزار گناه دنیا آب حیاتی به من رسانی که سیرابم کند
چه خوب شد که تو هستی تا شر را که در لباس نیکان خود را می نمایاند نشانم دهی و حجابش برداری تا خود را نمایان کند
چه خوب شد که تو هستی تا دستم را بگیری که در چاه نیفتم
دست منی که آنقدر سر به هوا و بازیگوش هستم که هر کجا سربزنم
اما تو چه خوب خدایی هستی که این دخترک بازیگوش را در آغوش مهر می کشی و سپر می شوی که آزار نبیند و غلط نرود و احساسش را محافظت می کنی که تنهایی را نچشد و تاریکی او را فرا نگیرد
چه خوب خدایی هستی که اشتباهی های زندگی ام را پاک می کنی و خودت را میهمان تمام زندگی ام می کنی تا یادبگیرم درست زیستن را
چه خوب خدایی هستی هر چند که بنده ی خوبی نیستم
خدای خوب من بمان که بدون تو در این باتلاق زندگی لحظه به لحظه بیشتر فرو خواهم رفت

خدایا بمان
آغوش احساساتم ، لبخند شادی هایم ، مانوس غم هایم، محرم اسرارم
اصلا خدا فقط خدایم باش برایم کافی است


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۱۵:۱۷۲۳
مهر


امروز می خواهم کمی متفاوت بنویسم
کمی متفاوت تر از همیشه
شاید امروز تولد کسی باشد
شاید امروز تولد شهیدی باشد ، هر چند گمنام در گوش جهانیان و یا مفقود
نمی دانم ولی شاید تولدش امروز باشد
ای شهیدی که نمی شناسمت ندیده امت و شاید هرگز نشناسمت چه شخصیتت را چه بزرگی روحت را چه هدفت را ... تولدت مبارک
می دانی در این سرزمین آشنای نا آشنا در این دنیای بی فرجام انسان ها ، در تولد افراد زندگی آرزو می کنیم سلامتی و شادی را
اما برای تو چه آرزو کنم که زندگی ات را سلامتی ات را و شادی ات را برای برآورده شدن آرزوهای ما برای دوستانمان فدا کردی
برای تو چه آرزو کنم؟
برای اموات محشور شدن با ائمه و قرین رحمت خدا شدن را آرزو می کنیم اما تو در همان اول به آغوش خدا شتافتی
پس برای تو چه آرزو کنم
نه... هر چه فکر می کنم نمی شود
بگذار جور دیگه ای آرزو کنم...
بیا به عنوان هدیه ی تولدت آرزویی بکنم که خودت باید واسطه اش باشی
آرزو می کنم که روزی انسانیت را به معنای واقعی درک کنم ، اسلام را هم چون تو بشناسم ، خدا را چون تو از رگ گردن نزدیک تر ببینم
در صحنه ی سختی ها هم چون تو در صحنه ی جنگ خدا را یابم و زیبایی اش را
کاش مرگ را چون تو به سخره گیرم
کاش لبخند خدا را به دنیا ارج نهم
اصلا کاش ذره ای از معرفت تو را دریابم
نمی دانم..
تولد تو است اما من چیزی برای هدیه کردن ندارم... ولی تو چرا
بیا و از بهترین ها هدیه ام کن
می گویند رفیق شهید داشته باش تا شفاعت کند نامه ی شهادتت را و آدمت کند
در این روز هایی که همه یک به یک چه خط شکن و چه ستون پنجم و چه مدعیان در سیاهی قدرت و ثروت و مقام رنگ می بازند و غرق می شوند و دنیا را به دوش می کشند ، دستم را بگیر تا دست تو باشد که دستانم را لمس می کند و اجازه ندهد دستان دشمن را بگیرم و خود را در پس ترس ها مخفی کنم
ای شهید بیا و دوست شهید من باش و نامه ی شهادت من را شقاعت کن و امضای سرور شهیدان را برایم بگیر

#التماس_شهادت
#شهید_نشی_می_میری
#فاطمه_سلیمی
#آوا

فاطمه سلیمی
۱۱:۴۸۲۱
مهر



گاهی وقت ها می رسه که آدم منتظر یه نفره... .

اون  موقع است که با هر صدایی که از گوشی می شنوه به سرعت خودش را می رسونه سمتش... .

حالا اگه خیلی منتظر باشه گوشی را می گیره دستش و از خودش جدا نمی کنه 

اما نمی دونم چرا الان وضع برای یه نفر فرق کرده

هر روز پست می گذاریم که بیا ... دلمون برات تنگه ... دنیا بی تو هواش سرده ... و این جور پست ها بعد وقتی پیام می ده کسی جوابش را نمی ده

جای تعجب داره خوب... .

می گه دین ،نماز ،انسانیت ،استقامت، ایستادگی، خودسازی ،جهاد ،ولایت و غیره

کلی چیز ساده ... .

اما کسی جواب نمی ده

گاهی وقت ها می گه ... بیا فقط به آغوش خدا برگرد بقیه اش با من .... وساطتت با من 

باز هم جوابی نمی گیره

اینقدر تو بیخیال می مونی که اون شب و روز جای تو برای تو دعا می کنه

اما این همه ساله داریم پست می گذاریم بر گرده یه بار هم دایرکت جواب بدیم چی می شه؟

فقط منتظره همه ی آدم ها بیاند و بگند آقا نیازت داریم فقط همین

اون وقت از توی این همه آدم، ۳۱۳ نفر فقط برند دایرکت بگند همه جوره اش را هستیم ... پات ایستاده ایم


همین

خیلی سخته 

خیلی سخته که انسان باشیم و بین خودمون و بقیه ی موجودات فرق بگذاریم

حتی اون گنجشک سر دیوار هم خدا را صدا می زنه

خیلی سخته تو روز ۳ بار خدا را صدا بزنیم


چی شد که ما این جوری شده ایم

برای لایک کردن پست های یه نفر اون طوری می دویم و اگه فلان شخصیت فالومون کنه خودکشی می کنیم ولی حواسمون به دایرکت های یه نفر که مدام می گه امت من ... عزیز من ... پاره ی وجودم... نیست

چرا؟؟؟؟

یه کم با خودمون فکر کنیم...

امام زمان را تنها نگذاریم و بعد غروب جمعه بگیم این جمعه هم گذشت نیامدی

امام که می خواست بیاد ... .

اما هر چی پیام داد خونه هستید تو رد کردی و جواب ندادی... .

مثل اینه که زنگ برنی به یکی بگی دارم میام خونتون بعد بگه من دارم می رم بیرون اما خواستی بیا ... تعارف نکنی هاااا... .

بیایید حداقل به اصل خودمون برگردیم و اگه دین نداریم لااقل آزادمرد باشیم 

#فاطمه_سلیمی 

#آوا

#خودمونی_طوری

فاطمه سلیمی
۱۸:۵۱۲۰
مهر



اگر از تنهایی می نویسم ، اگر از دلتنگی می گویم این بدان معنا نیست که محتاج حضور کسی هستم... .

من محتاج حضور بیشتر کسی هستم که تمام هستی بسته به اوست

اگر از دلتنگی می گویم برای آن است که در انبوه روزمرگی ها دلتنگ خدایی می شوم که هست از همه چیز بیشتر و در لابه لای این همه دل مشغولی کمتر می یابمش

اگر از تنهایی می نویسم برای آن است که او بیشتر مرا دریابد و در خیل گرفتاری های خودساخته رهایم نکند هر چند می دانم که رها نخواهم شد

برایش می نویسم گرچه می دانم از رگ گردن به من نزدیک تر است...

.

.

این روز ها همه کمی تنها تر شده ایم و در میان این تکنولوژی گم شده ایم 

تنهاییمان هزاران علت دارد اما خواهر من ،  برادر من ،تنهاییت را با کسی در پشت این همه دیوار و فاصله قسمت نکن. 

جار بزن تنهاییت را اما با کسی که نمی دانی لیاقتش را دارد یا نه شریک نشو. 

جار بزن و از آن برای خدا بگو خدا خودش آن را به بهترین شکل پرمی کند. 

اصلا به جای تمام لحظه های تنهایی خدا را در پازل هایت قرار بده 

خدا در همه جا و همه زمانی جا می شود و آنقدر تو را زیبا پر می کند از خودش ، که هیچ شریک و راز داری نمی تواند هیچ مونس و غمخواری نمی تواند

خدا تو را به خودش و خودت باز می گرداند.


خدایا دستم را بگیر که تنها تنهای وجود تو و دلتنگ نگاه های مهربانانه ی تو ام


#فاطمه_سلیمی 

#آوا

فاطمه سلیمی
۱۸:۰۷۱۹
مهر


زندگی من هم چون نواختن موسیقی است که هزاران نفر بیننده و شنونده دارد
و انسان ها هر کدام نتی از این موسیقی بلند اند که نواخته می شوند . می آیند و می روند و گاه تا پایان همراه می شوند و می مانند
اما نت هایی هستند سرزده می آیند . زیبایی موسیقی ات را با صدای دلخراش خود می گیرند و ریتم گوش نواز زندگی ات را خراب می کنند
ای میهمان چند روزه ی ناگهانی یا بمان و رنگ نت های زندگی ام را بگیر و یا برو و در امتداد موسیقی ام محو شو
اجازه نمی دهم هر روز نتی موسیقی ام را به هم بزند

با تمام احساس نت ها را در کنار هم می چینم و با سرانگشتان مهر آنها را می نوازم
گاه نبود یکی دل تنگم می کند و گاه لطافت دیگری مرا به شوق می آورد
گاه نتی آنقدر شیرین است که او را درلحظه لحظه ی موسیقی شریک می کنم و گاه یکی آنقدر ناموزون است که باید دور شود

هیچ نتی به خودی خود در موسیقی بی ارزش نیست ولی باید درجای خود باشد آن موقع است که در موسیقی شریک می شود و اثری ماندگار پدید می آورد
 پس ای دوست بیا و نت خراب زندگی ام نباش

 گاه کاش می شد قسمتی از این موسیقی را حذف کنی و یا آنکه دوباره اجرا کنی اما چه کنم که موسیقی زنده اجرا می شود و اشتباهاتش در یاد می ماند و تغییر ناپذیر است
چه کنم که نت هایش همیشگی می شوند


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۲۰:۴۲۱۸
مهر



روز ها می گذرد و من در تب و تاب زندگی گم می شوم
می روم تا به آینده ای برسم روشن تر از امروز
تا در آرامشی غوطه ور شوم که رویاهایم را به هم گره می زند
برسختی ها می تازم تا خواسته هایم را با جنسی از تلاش بسازم
اما چه حیف هر روز به امید فردا از دست رفت
کاش می فهمیدم که همین امروز مهم است
همین لحظه و همین ثانیه
از جنگ با سختی ها ، در آغوش کشیدن شادی ها ، لمس کردن محبت ها در همین لحظه باید لذت برد
پس همین لحظه را دریاب .
همین هنگام که در انبوه سوالات روزگار قلم روی کاغذ می رقصد یا چشمانت با چیزی فراتر از آن همگام می شود تا بخوانی و بدانی و احساس کنی.
در همین ثانیه های خودمانی زندگی کن


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۲۲:۰۴۱۷
مهر



تو این روزگار حال خوب مثل یک بادکنک است که خودت بادش می کنی و هر چی بزرگ تر و بزرگ تر می شود دشمناش هم بیشتر می شود 

اما این بادکنک یک تفاوت با بادکنک های معمولی دارد و آن این است  که به خودی خود هیچ وقت نمی ترکد

اما همین که بزرگ شد وزش باد روزگار می شود دشمنت که آن را از تو بدزدد

بچه های شرور می شوند دشمنت که با سوزن کینه و شرارت و شیطنت منفجرش کنند

شاخه های درخت و خار ها و تیغ گل ها می شوند دشمنت تا زخمی اش کنند 

دزد های احساس سر گردنه می شوند دشمنت تا حالت را از آن خودشان کنند 

آتش قلب های کینه توز و حسود می شود دشمنت تا بسوزانندش

اما تنها دستان مهربانی که بادکنک تو را حفظ می کنند اول خداست و بعد خانواده

خانواده ای که هر کدام در شرایط مختلف بادکنک احساس و حال خوب خود را رها می کنند تا تو بادکنکت را حفظ کنی و بیشتر و بیشتر بادش کنی تا آسمان را از آن خود کنی

 و خدایی که همیشه هست و بادکنکت را با دست های محبت و کرمش دوباره نو می کند و اجازه ی هیچ آسیبی را نمی دهد 

خدا دوستت دارم


#فاطمه_سلیمی

#آوا

فاطمه سلیمی
۲۲:۴۷۱۶
مهر


امروز از آلاچیق رویا ها در روپوش سفید شروع شد در کنار قلب هایی مهربان
و در نهایت با گرمی دستانی از جنس محبت و دوستی دوباره به خیابان خاطرات رسید
در خیابان خاطراتت خود را به آغوش باد می سپاری و باد صورتت را به دست نوازش بوسه باران می کند
و صدای امواج آب از لابه لای درختان موسیقی عشق می نوازد
قدم هایت زمین را تحسین می کند .
چشم هایت آسمان و درختان سر بر فلک کشیده را می نگرد و گوش هایت زمزمه می کند صدای آواز های آب را در میان درختان تنومند
و سر مست می شوی از این همه شگفتی درختانی که در کنار هم قد کشیده اند و شاخه هایشان را در لا به لای هم مهمان کرده اند تا سایبانی از برگ های طلایی و نارنجی پاییزی باشند

این همه زیبایی و احساس و موسیقی

اما در انتها همه چیز نابود می شود و قدم در قفسی از خودرو و دود و زندگی رباتی می گذاری

ای انسان به چه چیز اینقدر افتخار می کنی و مغرور و سر خوشی ؟
به کدام سازه ات می نازی به کدام تکنولوژی ؟
هر کجا که پا نهادی ویرانه ای برجای گذاشتی ؟
گمان کردی ساختی ولی خودت قضاوت کن .
ساختمان عجیب و نا همگون و مثلا زیبا و اشرافی تو زیبا تر است یا آبشار های طبیعت که خنکای نسیمش روح را زنده می کند ؟
ویلا های دست ساز تو زیبا تر است یا آبی نیلگون خلیج فارس ؟

می بینی هر جا که بشر به خود غره شد و در کار آفرینش دخالت کرد
نابود می کند همه ی زیبایی ها را
هم چون نابودی زاینده رود و دریاچه ی ارومیه و آبشار لردگان و هزاران منظره ی بکر دیگر

پس هر کجا که باشی هنوز حقیری
پس خدا را از یاد مبر
چرا که شیطان به انسان سجده نکرد و رانده شد و تو تمام عمر او را لعنت گفتی اما تو با نفرمانی به خدا سجده نمی کنی و باید تمام زندگی جاودانه ات را به خود لعنت فرستی

فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۱۹:۰۱۱۵
مهر


بد ترین موقعیت آنگاه است که چیزی را می خواهی و نمی دانی واقعا می خواهی یا نه
آن لحظه ای که نمی دانی اطرافت چه می گذرد و بد تر از همه حال دلت چگونه است
می دانی همه را اما نمی دانی
تمام ثانیه ها در دوراهی هایت می مانی
می دانی کدام است
کدام مقصد است
تمام تابلو ها به یک سمت است به سمت تو و تویی و خودت
خدا هست اما گوش های تو برای شنیدنش ناشنوا است
او می بیند و تو نمی بینی
به خودش می سپاری اما باز نمی دانی و در بین دانستن و ندانستن گیر می کنی
عقل و دلت تو را سوی هم هل می دهند و نه عقل می فهمد و نه دل می شناسد
دیگر احساساتت را نمی فهمی
حس عجیبی هم نداری چون هیچ حسی را قلبت در آغوش نمی گیرد و نقاشی اش نمی کند
و این می شود که در تنهایی ذهنی ات گم می شوی تا زمانی که نوری نامرئی دلت را روشن کند و دستی نادیدنی دست هایت را بگیرد
و به انتظار آن لحظه است که تصاویر زندگی نقاشی می شود
خدایا می شنوی ، نمی شنوم
می بینی ، نمیبینم
دست گیری می کنی ، نمی فهمم
هستی و حس نمی کنم
همه مشکل از من است
پس خودت را به من بازگردان که تمام این احساسات مبهم با تو تمام می شود
هر چند با تو شروع نشد که اینگونه شد
خودت را به من بازگردان همچون روزی که مادری به من عطا کردی و چشم بر این دنیا گشودم
خودت را به من بازگردان


فاطمه سلیمی متخلص به آوا

فاطمه سلیمی
۰۹:۵۶۱۵
مهر



.

چقدر باران پاییز دل انگیز است و چقدر بخشنده است که بر تمام زمین به یک گونه قطره های خود را می پراکند.

مگر آنکه برای آن قسمت مانعی باشد هم چون سایه ای

اما باز تلاش می کند و قطره هایش را به باد می سپارد تا آنجا هم بی نصیب نماند

و چقدر دلنشین است در زیر باران قدم گذاری و نا خودآگاه به خیابان خاطراتت برسی و در کنار جویبار خروشانش قدم زنی و صدای حرکت آب و برخورد قطره ها به چتر موسیقی احساس تو باشد بسیار دلنشین و الهام بخش

می دانم خدای من که باران ،بخشش را از تو آموخته است

پس رحمتت را بر همه ی ما بباران هر چند قلبمان در پس هزاران لایه ی غبار مدفون شده است


#فاطمه_سلیمی 

#آوا 

#اولین_بارون_پاییز

#هوای_دو_نفره_من_به_اضافه_ی_خدا😍


تاریخ نوشتن : پنج شنبه اولین روز بارونی پاییز ⛈🌩🌧

مکان نوشتن: تو راه دانشگاه🎓

زمان انتشار : همین الان یهویی😊


فاطمه سلیمی
۲۳:۳۷۱۲
مهر




وقتی تنهایی را تنها تجربه می کنی بسیار دوست داشتنی تر از آن است که در میان هیاهویی تنها باشی. همه باشند اما نباشند


خدا یا شکرت که تو همیشه هستی چه در تنهایی و چه در هیاهوی تنهایی


#فاطمه_سلیمی

#آوا

#ذهن_نوشت

.

.

.


توجه توجه:

این فقط یه ذهن نوشت بود .

هیچ ربطی هم به حس الانم نداشت 

جهت توجه دوستان مهربان خودم گفتم 

حال من بهتر از این نمی شه وقتی دنیایی به این زیبایی دارم و خدایی که بهترین خداست😍

فاطمه سلیمی