قلم سرا

تکاپوی اندیشه و قلم

تکاپوی اندیشه و قلم

قلم سرا

توضیحات: این آرم به طور اختصاصی برای فاطمه سلیمی طراحی شده است لطفا کپی نکنید


این جا ، دنیای خیال و احساس من است. خوش آمدید
تکاپوی قلمم برای به تصویر کشاندن بهتر و بیشتر به نظرات زیبای شما نیاز مند است


از حضورتون یه دنیا ممنون.🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۱۲ شهریور ۹۷، ۲۲:۵۳ - سیّد محمّد جعاوله زیباست

۲۸ مطلب با موضوع «خط خطی های فاطمه سلیمی(خودم) :: نوشته های دل من :: رمان» ثبت شده است

۲۳:۴۰۲۱
آذر

نه ... فاطمه نیستم ... اما فقط اسم فاطمه را دارم

حلالم کن

هر کاری بگی می کنم .می دونم هنوز ازم می ارسی.چشمات خیلی معصوم اند.سریع خودشونو لو می دهند.نگاه مظلومانه ات وقتی گردنت را فشار می دادم از ذهنم بیرون نمی ره.

احمد با صدای در بیدار شده بود و از نبودم با خبر شده بود.اومده بود دنبالن .می دونست حالم این قدر خوب نیست که تنهایی بتونم برسم خوابگاه

قباد همین طور که حرف می زد لحظه لحظه ی  دیروز را برام بیشتر و بیشتر زنده می کرد اونقدر که دیگه نمی دونستم امروز و دیروز جدا از هم اند هیچ صدایی نمی شنیدم.تصاویر قاطی شده بودند.شوک بهم وست داد و زبونم بند اومده بود داشتم خفه نی شدم

چی شده...خوبی...تورو خدا منا ببخش.

تو همین لحظه احند اومد .یه نگاه به من کرد و یه نگاه به قباد

دیگه چی کارش داری ...نمی بینی چی کار کردی....اومدی بکشیش

برای اولین بار نگرانی را ت  چشمای قباد می دیدم

تو رو خدا یه کاری بکن ... الآن می میره

احمد یکدفعه حواسش به من جمع شد.نشست

خوبی...چرا اومدی بیرون......

آروم باش ...آروم نفس بکش

ولی من نمی تونستم کاری بکنم نفس های آخرم بود انگار.

از خس خس نفس هام فهمید رفته ام تو شوک  و دارم نفس کم میارم

احمد: باید یه کاری بکنیم .نمی تونه نفس بکشه

قباد: بگذار بلندش کنم ببریمش دکتر

نزدیکش بشی با من طرفی

احمد بلند شد و رفت سراغ موتور.شلنک ینزین را کشید و دستاش را بنزینی کرد.اومد و دست بنزینی اش را زیر بینی ام گرفت... از بوی بنزین خیلیبدم میاد  و به خاطر همین بوی بدش باعث شد که از شوک بیام بیرون ... چشمام را باز کردم .صورت رنگ پریده ی احمد جلوی چشمام بود .آروم باش .

آروم باش... همه چی تموم شد...من اینجام...

نفسم کم کم طبیعی شد

احمد رو کرد به قباد 

احمد: از این جا برو..

قباد: اما من....

احمد: هرچی ...به خار هرچی اومدیبرو...نباید خاطره ی دیروز یادش بیاد. اتفاقات دیروز باعث شد شوک عصبی بهش وارد بشه و الآن با هر یاداوری دوباره شوکه میشه.

نه من خوبم 

احمد : مطمئنی؟

آره خوبم.باید یه جایی این تس تموم شه .نمی تونم تموم عمرم را به خاطر ترس از گذشته و خاطراتش فرار کنم.

چه طور به حرفات اعتماد کنم...فکر کنم بهتر از من بدونی که یه شرط معامله اعتماده.

قباد: آره ولی نمی دونم


فاطمه سلیمی

آوا

از قفس های شهر آزادم

نکته:این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۲۳:۰۷۲۰
آذر

احمد:چی می گی ؟اعتماد...هه....به این آدما اعتماد نمی شه کرد .حتما شنیده دیروز پلیس اومده بیمارستان و امروز هم می ری برای شکایت ،می خواد تو رو منصرف کنه ...

قباد: نه ....باور کن این طور نیست .تو مرام ما هرچی باشه دروغ نیست 

احمد: جالبه ..آدم کشی و دست بلند کردن رو یه دختر تو مرامتون هست اما دروغ نه 

پاشو بریم...

صبر کن .من حرفاشو باور می کنم .

احمد: فکر نمی کردم اینقدر ساده باشی و زود گولش را بخوری . حال چند دقیقه پیشت یادت رفته . 

خوبه بگم پیرمرد تا صبح نگران تو بود  و تو خواب و بیداری تو را صدا می کرد .یا این که تو خواب تا صبح جیغ می زدی و کابوس می دیدی؟یادت رفته احیای قلبی شدی یعنی مرده بودی و دوباره برگشتی..؟....آره .... یادت رفته 

اشک از چشمای قباد ریخت

نه یادم نرفته .... ولب حداقل الآن داره راست می گه 

بعدشم من سر جنگ باهاش باز کردم .من اول حمله کردم . من اول شروع کردم تحقیرش کنم

خودم هم بی تقصیر نیستم .هرچند تنبیه کارم حال الآنم نبود.درک مب کنم شما هم نگران من هستید مثل داداشم .خیلی شبیه همید .اما به هر حال حرف هاش را باور می کنم.

قباد ،حلال کردن همین طوری نیست . بابت هر کاری ادم باید قیمتی بده.اینو خیلی خوب می دونی

قباد : چقدر ؟

چی چقدر ؟ 

چقدر باید پول بدم؟

نشد... همه چیز با پول خریدنی نیست 

هر چی تو بگی .هرکاری که بگی می کنم فقط حلالم کن.

فقط یه چیز می خوام .کارهات را بگذاری کنار و ادم خوبی بشی

ولی ...

ولی نداره .گفتی من بگم . باید نماز خوندن را شروع کنی .مالت را پاک کنی . غیر از برای رضای خدا از زورت استفاده نکنی.یه کار مردونه راه بندازی و این کارهارا کلا کنار بگذاری.

می دونم خیلی سخته .اما از کسی که جلوی من اینقدر مقاومت کنه و اینقدر ازش بترسم حتما بر میاد

احمد نیش خندی زد

البته زندان جای خوبی برای عوض شدنه اگه قبلش عوضی نشه

اگه حالت خوب شده پاشو بریم.قراره ساعت 9 بریم برای تکمیل پرونده 

اما من نمی خوام شکایت کنم

چی می گی ... یعنی چی ؟

قباد : احمد درست می گه ...من باید تاوان کارم را بدم

تاوان کتک زدن من زندانه ؟ خوب چه سودی برای من و تو داره؟ بری و برگردی بهتر می شی یابدتر ؟ بعدشم ازم متنفر می شی یا ممنون؟ بعدشم می گی حلالم کن یا می گی انتقامم را از اون جوجه باید بگیرم؟ کدومش ؟...هان؟

آقا احمد شما خیلی آقایی...باغیرت ...مهربون ...یه پسر متدین و یه مرد خیلی خوب .اما نمی شه همیشه مردم را به قانون سپرد.شاید اگه به خاطر بدهکاری ناخواسته طرف را زندان نفرستیم و وقت بهش بدیم بعدش کلاهبردار نشه.بعضی مواقع زندان فرستادن ادما هیچ کمکی به جامعه نمی کنه .زندان باید برای کسایی باشه که از آدم شدنشون و یا آدم بودنشون نا امید باشیم.

اگه کار من وقباد بعد ضربه ی من با چوب به کمرش تموم می شد و ستون فقراتش اسیب می دید و شکایت می کرد چی؟ منم باید می رفتم زندان؟...

کاش مردم تو این دوره زمونه یکم گذشت داشتند.

قباد جلوم نشسته بود و به پهنای صورت اشک می ریخت و احمد کنارم نشسته بود و گوش می داد

احمد اقا خیلی ببخشید واسه این همه دردسری که درست کردم.از همه ی اهل خونه معذرت خواهی کن.این سه روزه که پام را تو اون خونه گذاشتم ،آرامش اونجا رو به هم زدم 


فاطمه سلیمی 

آوا

از قفس های شهر آزادم

نکته:این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۲۳:۰۳۱۸
آذر

نیومدم اذیتت کنم .به روح ننم راست می گم

نفسم بالا نمی اومد.داشتم کبود می شدم.سرفه می کردم.

یه بطری آب از خورجین موتورش برداشت و اومد سمتم.نشست رو زمینو در بطری را باز کرد.

بیا بخور

نگاش کردم.برام قابل اعتماد نبود.اونم فهمید.سرش را بالا گرفت و یکم از آب بطری تو دهنش ریخت.دوباره بطری را گرفت سمتم.

دستم می لرزید .نمی تونستم بطری را بگیرم.بطری را گذاشت جلوی دهنم.یک کم آروم شدم.

کوچه خلوت بود و تنگ و باریک با یک جوی آب کوچولو وسطش.

با چشماش زل زده بود به من.

باور کن امروز برای اذیت نیومده ام

برای چی اومدی.معذرت خواهی یا این که ببینی زنده ام یا این که ضرب دستت چقدر بوده

سرش را انداخت پایین

برای همش. دیروز زیادی تند رفتم.نباید اون طوری می شد.نباید اون طوری جلوم می ایستادی.

انتظار داشتی چی کار کنم.براتون نوشابه باز کنم

به دست راستش نگاه کرد و محکم روی آسفالت های درب و داغون کف کوچه کوبید .پرخون شد.چشمام گرد شد.

این همون دستیه که با هاش تو را به این روز انداختم

شروع کرد به کوبیدن دستش رو زمین

بسه دیگه......بسه

صدای جیغم منوقفش کرد.یه دستمال کاغذی از تو کیفم در آوردم

دستت را بیار جلو

دستمال را دور دستش بستم

بهم نگاه کرد و زد زیر گریه

حلالم کن.تورو خدا حلا لم کن

دیشب بچه ها از درو همسایه شنیدند بعد از رفتن ما داشتی می مردی.اگر دیر تر رسیده بودی بیمارستان الآن مرده بودی

خوب که چی

دیشب بعد کلی وقت که ننم مرده خوابش را دیدم و از اون موقع تاحالا نتونستم بخوابم و اومدم نشستم اینجا.گفتم بالاخره میای .

شایدم هیچ موقع نمی اومدم.اونم با اون همه تهدیدیکه کردی

هنوز بهش اعتماد نداشتم. احساس می کردم نقشه ای تو سرش داره

ننم خیلی از دستم عصبانی شده بود .گفت به خاطر هیچ کاریت اینقدر شرمنده نشده بودم که امروز شدم.پسری که من به دنیا آوردم کی مثل دشمنای علی شده که دست رو فاطمه بلند می کنه و پهلو و سینه اش را به درد میاره و دستش را کبود نی کنه؟

کی از درد کشیدن اون لذت می بره؟ کی سیلی به گوش فاطمه می زنه؟هان....

حلا لت نمی کنم اگه حلالت نکنه

می دونم فکر می کنی آدم نیستم، مرد نیستم،اما هر چی هستم مادر سرم میشه.ادعای مسلمونی نمی کنم .چون هیچی ازش نمی دونم اما اولاد پیغمبر را می شناسم...

تو فاطمه ای نه....


فاطمه سلیمی

آوا

از قفس های شهر آزادم

نکته:این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۲۳:۰۰۱۷
آذر

خیلی ببخشید اگه خوب نیست.

نه خیلی هم عالیه از خوابگاه که بهتره

صدیقه خانم از گوشه ی پنجره دید می زد.تا متوجهش شدم زد به پنجره

چیزی نمی خواهید

نه ممنون .امروز خیلی اذیتتون کردم .ببخشید

احمد کیسه ی داروهام را آورد.دونه دونه قرص ها را می آورد و طبق ساعت می گفت کی بخورمشون.تعدادشون زیاد بو . من اصلا با قرص خوردن جور نیستم .همیشه یادم می ره و هیچ وقت قرص ها و دارو هایی که دکترا برام می دهند را نمی خورم.حالا این همه قرص مختلف....خدای بزرگ

راستش فکر نکنم بخورمشون

چرا ؟ همه ی اینا لازم اند

آخه ....بر خلاف درسی که می خونم اصلا تو این قضیه خوب نیستم.به هبچ نسخه ای بیش از یه روز نمی تونم عمل کنم . نه این که نخوام ... ولی خوب یادم می ره

احمد خنده اش گرفته بود

خوب اینا و این شرایط فرق داره .برای جلوگیری از خون ریزی و لخته شدن و آمبولی  و هزازتا چیز دیگه باید بخورین

اما...

اما نداره..

لیوان را دستم داد.شده بود مثل داداشم.اونم سر این چیز ها خیلی گیر می دادالبته همیشه قرص هام را مامانم می آورد و آخرش هم یادم می رفت و آب را بدون قرص می خوردم.گاهی هم مزه ی دارو را دوست نداشتم و نمی خوردم.

باید آب بیشتر بخورید

نمی تونم .آب زیاد بخورم حالت تهوع می گیرم.نمی تونم بیشتر بخورم.

خوب معده درد می گیرید.

به زور یه لیوان آب دیگه داد بخورم

خیالش که راحت  شد و دید که حالم خوبه،کلید اتاق را بهم داد.

اگه خواستید در را قفل کنید و راحت بخوابید.فردا هم تعطیله و منم کاری تو اتاق ندارم

دم رفتن کتاب و مدادس را برداشت .چراغ ها را خاموش کرد و رفت بیرون.همین که رفت خودم را تو رخت و خواب انداختم و تا صبح خوابیدم.تا صبح کابوس می دیدم و با صدای جیغ خودم از خواب می پریدم.

ساعت ۷ صبح دیگه نتونستم بخوابم.یه یادداشت تشکر برای همه نوشتم .وسایلم را جمع کردم و از خونه زدم بیرون.

قدم های کوتاه و آهسته.سرم پایین بود و به پاهام که گاهی تلوتلو می خورد نگاه می کردم.یکدفعه سایه ی یه نفر را جلوم دیدم.قباد بود اما تنها.

تا دیدمش قلبم درد گرفت.نفسم بند اومد دستم را گذاشتم روی قلبم و سعی می کردم نفس بکشم.

از روی موتورش بلند شد و جلو اومد.چسبیدم به دیوار و نشستم روی زمین.فهمید خیلی ترسیده ام

نترس کاری باهات ندارم

خودم را با هر قدم اون جمع تر می کردم

نیا جلو و گرنه جیغ می زنم


فاطمه سلیمی

آوا

از قفس های شهر آزادم

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۲۲:۵۷۱۶
آذر

فک نکنم احمد یک درصد هم فکر می کرد من اینطوری باشم.

خوبه پس لوس بودنم را ندیده .در حالت عادی وقتی با خونواده ام حرف می زنم غیر از استفاده کدن از دوستت دارم و بوس بوس و قربونت برم و دلم برات یه ذره شده و هزار تا کلمه ی محبت آمیز دیگه که می گم و نقل و نبات حرفامونه یه جاهایش هم بچگونه حرف می زنم و مثل بچه ها خودم را لوس می کنم

گوشی را پسش دادم

خیلی ممنون

خواهش می کنم.چرا نگذاشتید با خوابگاه صحبت کنند؟

به نظرترتون با این قیافه این وقت شب چه طوری برم خوابگاه...

راستی دکتر گفت تا یک ساعت دیگه مرخص می شوید

احمد رفت بیرون فکر کنم ما جرا را برای همه گفت.

یک ساعت که گذشت با احمد، پیرمرد و صدیقا خانم با ماشین آقای مستوفی برگشتیم خونه

رفتم اتاق پیرمرد.خیلی به هم ریخته بود.همین که پام را گذاشتم تو سرم گیج رفت.همه ی صحنه ها جلوم چشمام تکرار می شدند.نتونستم بمونم .نفسم گرفته بود .اومدم بیرون و کنار حوض نشستم.صدیقه خانوم اومد کنارم

خوبی؟چیزی شده؟

نفسم بالا نمی یاد.نمی تونم تو اتاق بمونم.

سریع رفت احمد را صدا زد

احمد از اتاق دوید بیرون

چی‌شده خوبی؟؟

نه ...نمی تونم نفس بکشم.یه چیزی روی قلبم سنگینی می کنه 

حرف می زدم اشک هام می ریخت.احمد ساکت و آروم نشست سر حوض.

سرش را انداخت پایین و گذاشت گریه کنم.کم کم آرومم کرد

امروز برای همه ی ما سخت گذشت اما بیشتر برای تو.نمی تونم بگم تمام لحظه هایی که توشون گیر کردی را درکت می کنم.اما تو که تو اون لحظه ها اینقدر مقاوم بودی باید خودت را پیدا کنی و در مقابل خاطراتش هم مقاوم بشی وگرنه هر دفعه چیزی تو را به یاد اونا بندازه حالت بد می شه حتی بد تر از این.

امشب نمی خواد تو اتاق امرالله خان بخوابی.می دونم سخته بهش فکر نکنی پس بهتره بری اتاق من .اونجا برات بهتره تو حیاط هم زیاد نمون.

احمد رفت تو اتاقش و با یه بالشت و پتو اومد بیرون

شما برید تو اتاق بخوابید

پس شما؟؟

من بیرون روی تخت می خوابم

نه ممنون .نمی تونم. شب سرده

پیرمرد تازه اتاق را مرتب کرده بود.اومد بیرون و حرف های مارا شنید

احمدیش من می خوابه .تو برو اتاق احمد.

اصلا دلم نمی خواست تعارف کنم . بلند شدم و قدم قدم آرام به سمت اتاق رفتم.به اتاقش که رسیدم شگفت زده شدم.خیلی مرتب و خوب بود.با این که افلب پسر ها نا مرتب اند ،خیلی مرتب بود حتی از خوابگاه ما هم مرتب تر.کنار اتاق یک جا انداخته بود و یه پارچ آب کنارش گذاشته بود.رفتم تو.پشت سر من احمد هم اومد تو.


فاطمه سلیمی

آوا

از قفس های شهر آزادم

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۲۲:۵۵۱۵
آذر

صدیقه خانوم میشه گوشیم رابدهید؟

صدیقه خانوم رفت بیرون

احمد آقا .. حالش جا اومده گوشیش را می خواد.

احمد اومد سمت تختم .از پشت پرده گفت: یا الله

ملافه را تازیر گردنم به زور کشیدم بالا.

بفرمایید

احمد سرش را انداخت پایین و اومد تو. یه پلاستیک گذاشت جلوم .گوشیم داغون شده بود.تازه یادم افتاد چی شده.

وای ...نه... مامانم

چیزی شده؟

با چشمای نگران به احمد نگاه کردم.

میشه یه کاری برام بکنید.میشه سیمکارتم رابگذارید تو گو شیتون.تا الآن مامانم اینا حتما خیلی نگران شده اند.

احمد سرع سیم کارت من را با مال خودش عوض کرد.تاگوشی روشن شد صدای زنگش بلند شد.

میشه بگذاریدش رو بلند گو...

با این که همیشه خودم را لوس می کنم و مامان  واینا هم اینا می دونند و همون جوری باهام رفتار می کنند اما اصلا اون موقع حواسم نبود که احمد هم هست.تا جواب دادم مامانم گفت

سلام فاطمه کجایی هرچی زنگ می زنم خاموشی؟

سلام مامان جون خیچی گوشیم خورد زمین و شکست.الآن هم سیم کارتم توگ.شی یکی از بچه هاست

خوب زود تر اینکارو می کردی .عصر تاحالا دلم شور می زنه قربونت برم

عزیزم نگران نباش ...خوبم

بابا خود کشی کرد...می خواست زنگ بزنه پسر عمو اینا بیند بهت سر بزنند

همین جا بود که صدای پیج بیمارستان بلند شد

فاطمه راستش را بگو ... بیمارستانی

به زور خودم را کنترل کردم که نزنم زیر گریه.آخه هر موقع اتفاقی افتاده باشه و با مامانم حرف می زنم وقتی به جای اصلی می رسه می زنم زیر گریه

آره ولی خوبم

هیچی مامان حالم بد شد آوردنم بیمارستان.فقط مامانی صدات رو بلندگواست

چرا خوب گوشی را دستت نمی گیری....فاطمه چیزی شده... اتفاقی افتاده...کی اونجاست؟

مامانم نگرانی نداره که .غذای ناجور خوردم،حالم بدشد .فشارم افتاد .اومدم بیمارستان .سرم زدم.حالا هم حالم خوبه

بابا گوشی رو گرفت

فاطمه جون فدات شم. زنگ بزنم پسر عمو اینا بیاند اونجا

نه لازم نیست.دوستم با مامانش اینجاست.فقط یه چیزی من به خوابگاه اطلاع نداده ام.

احتمالا زنگ می زنند بهتون .شما بگید در جریانید

بابا مطمئنی لازم نیست بیام.همین الآن سوار می شم فرا می رسم ها

نه بابا جون خوبم .نمی خواد هم به پسر عمو بگی

مطمئنی .. فاطمه جون قربونت برم آخر هفته پس میام.

نه بابا امتحان دارم ...بابایی نمی خواد بیایی.فقط امشب پیش دوستم می مونم .دیگه دیر شده خوابگاه رام نمی ده

بابایی برو خوابگاه من زنگ می زنم حرف می زنم.

نه دیگه می مونم فردا با هم بریم کتابخونه درس بخونیم

مطمئنی خوبی؟چیزی نمی خواهی ؟پول یا هرچیز دیگه..

نه عزیزم .فقط گوشیم شکسته دیگه قابل استفاده نیست. خودم بهتون زنگ می زنم.نگران نباشید .خوب دیگه یه عالمه بوس خداحافظ.

به زور خودم را خوب نشون می دادم .احمد قیافه اش دیدنی بود. با این که سعی کردم لوس بازی درنیارم اما باز هم لوس بودم.


فاطمه سلیمی

آوا

از قفس های شهر آزادم

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۲۲:۵۱۱۴
آذر

برگشت....برگشت

به موقع رسوندیدش چند ثانیه دیر تر می رسوندینش مرده بود.

احمد دستش را گذاشت روی صورتش  و یه نفس عمیق کشید 

خدایا شکرت

آوردنم اورژانس و ماسک اکسیژن روی صورتم  و سرم توی دستم.هنوز بی هوش بودمپرستار صورتم را تمییز کرد.خدارو شکر زخم سطحی بود و نیاز به بخیه نداشت و همون طور پانسمان کرد.سرم که تموم شد و تنفسم عادی شد برای مچ دستم که کبود شده بود بردنمرادیوگرافی.عکس فقط یه کوفتگی ساده را نشون داد و خدارو شکر اونم نشکسته بود.

همه دیگه رسیده بودند بیمارستان.دکتر دارو ها را نوشت و به احمد داد تا بخره.اما پول دارو ها وهزینه ی بیمارستان اونقدری نبود که احمد بتونه پرداخت کنه.روی صندلی کنار پیرمرد نشست و آرنج هاش را روی زانو هاش گذاشت و به نسخه نگاه می کرد.

پیرمرد: صدیقه خانوم کیف پول فاطمه را از تو کیفش بده

صدیقه خانوم کیف پولم را آورد و پنجاه تومنی که قباد پس داده بود را توش گذاشت و به پیرمرد داد.پیرمرد کیف پول راگذاشت تو دستای احمد 

برو زود دارو هاش را بخر

اما آخه 

آخه نداره . این پول را دیروز برامن آورده بود اما مخفیانه گذاشتم تو کیفش.اگه این کارو نمی کردم دیگه امروز برنمی گشت و الآن این جا نبود. زود باش برو

ساعت 8 شب بود که چشمام را باز کردم.همه جا تار بود.

صدیقه خانوم داد زد:چشماش را باز کرد.بهوش اومد

پرستار و بقیه اومدند .دکتر اومد بالای سرم و نور چراغ قوه را انداخت توی چشمم

خداروشکر خطر رفع شده

پشت سر دکتر یه افسر پلیس را دیدم و بعد احمدو پیرمرد وبقیه.

هنوز همه چی برام گنگ بود. توی گوشم صدای زنگ می اومد و نمی تونستم حرف بزنم.

دکتر: دچار شوک شده تا چند ساعت دیگه حالش بهتر می شه اما باید حواستون بهش باشه .ممکنه بعضی از عوارض شوک باقی بمونه و در ضمن هیچ چیزی نباید موجب ایجاد نگرانی و ترسش بشه .اگه شوک عصبی دوباره براش رخ بده تشنج ، سکته یا هر اتفاقی ممکنه براش بیفته.

پلیس از بقیه ماجرا را جویا شد.و همه را نوشت و خواست  فرداش برای تشکیل پرونده بریم آگاهی.

چند ساعتی گذشت.تازه داشتم می فهمیدم اطرافم چه خبره. اومدم بشینم اما جیغم در اومد.پرستار دوید تو.

میشه کمکم کنید بشینم؟

تمام بدنم درد می کرد.انگار یه تریلی از روم رد شده بود.کوچکترین حرکتی به شدت درد داشت .ساعت را نگاه کردم.

ساعت 10 بود.خوابگاه .... سرپرست....مامان

مامان همیشه ساعت 8 زنگ می زد 


فاطمه سلیمی

آوا

از قفس های شهر آزادم

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۲۲:۴۷۱۳
آذر


50 تومن را از جیبش در آورد و زد تو صورتم 

دیگه تصفیه شد.

سرش را آورد جلو گوشم

آخرین باری باشه که میبینمت ... دفعه ی دیگه زندت نمی گذارم

با ته صدایی که داشتم و تمام توانم گفتم 

 زهی خیال باطل... آخرین بارت باشه پات را تو این خونه می گذاری و بدون ، من برای رفت و آمد از کسی مثل تو اجازه نمی گیرم...حتی اگه بمیرم به تو و امثال تو باج نمی دم و تسلیم نمی شم

با تمسخر گفت 

خوبه هنوز زنده ای .از من گفتن بود.مواظب سرت باش

همون طور وسط حیاط افتاده بودم .سرفه می کردم و نمی تونستم نفس بکشم. نو چه های قباد احمد و پیر مرد را ول کردند

احمد داشت سمت من می اومد که قباد دستش را روی سینه ی احمد گذاشت ونگهش داشت.

یک چشم احمد به من بود که داشتم جون می دادم و یه چشمش به قباد.می خواست دست قباد را کنار بزنه اما نمی تونست.یقه ی احمد را گرفت و سرش را جلو کشید. 

آخرین بارت باشه که تو کار من دخالت می کنی ...فهمیدی..؟

 قباد دستش را شل کرد و احمد خودش را رها کرد و دوید.

پیرمرد کنارم نشسته بود و گریه می کرد

چند بار بهت گفتم برو ...

صداش خیلی مفهوم نبود .احمد کنارم نشست .اما چشمای من از گوشه ی چادر که رو صورتم افتاده بود دنبال قدم های قباد بود.پاش را که از در خونه گذاشت بیرون ، خیالم راحت شد و دیگه هیچی ندیدم

احمد و پیرمرد خیلی ترسیده بودند.

با رفتن قباد همه ی همسایه ها بیرون اومدند ولی بچه هارا توی اتاق نگه داشتند

احمد: یکی زنگ بزنه آمبولانس . تو رو خدا یکی زنگ بزنه آمبولانس

آقا یحیی رفت زنگ بزنه آمبولانس

آقا اسماعیل وسایل من  را جمع کرد.

صدیقه خانوم جلو اومد و دستای بی جونم را گرفت.

صدیقه خانوم: چقدر سردی دختر 

چادر را از رو صورتم کنار زددلش ریش شد و حالش بد شد.سرش را برد کنار .احمد چشمای بسته ی من را که دید ترسید.در واقع همه ترسیدند.صدیقه خانوم جیغ می زد.

احمد نشست رو زمین و با نگرانی دستش را جلوی بینی ام آورد

نفس نمی کشه

پیر مرد از جاش پرید 

چه خاکی توسرمون شد.

حالا چی کار کنیم

احمد نمی دونست باید چی کار بکنی.دست و پاش را گم کرده بود.دوید سمت آقا یحیی .

برو سریع ماشین خبر کن.همین الآن.باید برسونیمش بیمارستان

همه زیر لب ذکر می گفتند . احمد رو پاش بند نبود.پیرمرد بالاسرم گریه می کرد.آقا یحیی دوید تو خونه.

بیاید...آقای مستوفی ماشین را آورده دم در

خانم ها دویدند و بدن بی جونم را گذاشتند روی صندلی عقب.احمد هم وسایل من را از آقا اسماعیل گرفت و نشست جلو .صدیقه خانوم هم عقب نشست و سر من را تو بغلش گرفت .

قرار شد بقیه خودشون بیاند بیمارستان سینا.نزدیک ترین بیمارستان

آقای مستوفی با سرعت زیاد رانندگی می کرد.به بیمارستان که رسیدیم،احمد رفت بلانکارد آورد .

یک راست من را بردند اتاق فوریت های ویژه.چند تا شوک و تنفس مصنوعی


فاطمه سلیمی

آوا 

از قفس های شهر  آزادم

نکته : این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۲۲:۴۶۱۲
آذر

قباد اونقدر دستم را فشار دادکه دستم بی حس شد و گوشی از دستم افتاد.سعی می کردم احساس درد را تو صورتم نشون ندم.تا چند ثانیه بعد از افتادن گوشی هنوز دستم را گرفته بود.

تا گوشی افتاد زمین با پاش محکم زد روی گوشی و صفحه اش را خورد کرد.

دستم را ول کرد اما هنوز رو بهروم وایساده بود .چاقو را از رو زمین برداشت.می خواستم موقع برداشتن چاقوش یه کاری بکنم مثل هل دادن ، زدن و یا حتی فرار کردن .اما اونقدر بدنم بی اراده شده بود که فقط ایستادم نگاش کردم.

احمد داد و بیداد می کرد.اما فایده ای نداشت.همین طور که قباد به من نزدیک تر می شد دادو بیداد احمد هم بیشتر و عصبانی تر می شد تا این خودش را از دست نوچه خلاص کرد و به طرف قباد حمله ور شد.این باد دوتا از نو چه هاش پریدند و احمد را گرفتند و خواستند بزننش که با اشاره ی دستش آرومشون کرد.اما از پشت دهنو دستای احمد را گرفته بودند.

"خدایا کمک کن . می دونم خیل بنده ی بدی هستم و همش مشکل درست می کنم ، اما این بار هم کمکم کن"

سرش را آورد 2 سانتی صورت من.

تا حالا از مادر زاده نشده که این طوری تو روی قباد وایسه و دیگه هم زاده نمی شه

تو صورتش تف کردم.سرش را کشید عقب و دستی به صورتش کشید و با همون دست یه سیلی زد تو گوشم .اما قبل از پرت شدن دستم را گرفت و کوبوندم به دیوار.حالم خیلی بد بود .چشمام سیاهی می رفت.تمام بدنم درد می کرد.پاهام توان نداشت . داشتم می افتادم که با دستش گردنم را گرفت .چسبوند به دیوار و از زمین بلندم کرد.پاهام دیگه زمین را حس نمی کرد.داشتم خفه می شدم .

احمد اونقدر با دهن بسته فریاد می زد که سرخ شده بود .پیرمرد گریه می کرد و کارش التماس شده بود.

تمام صحنه ها آروم می گذشت.

همسایه ها از پشت پنجره داشتند نگاه می کردند و بچه ها گریه می کردند.

یه نگاه به چشمای قباد کردمو چشمام را بستم و اشهدم را خوندم.با سردی چاقوی قباد روی صورتم چشمام را باز کردم.

چشماش دنبال چشمام بود . نگاهش قلبم را فشار می داد.

فکر کردی به این سادگی می گذارم بمیری . باید درس عبرت همه بشی

با لبه ی چاقو روی صورتم کشید .اونقدر بدنم سرد بود که دیگه دردش را حس نمی کردم .احساس می کردم دارم کبود می شم. خون از روی صورتم حرکت می کرد.

ولم کرد رو زمین . اونقدر بی جون بودم که روی زمین افتادم . تلاش می کردم بلند شم اما نمی تونستم تکون بخورم.

قباد نیم خیز شد به سمت من .فقط کفش هاش را می دیدم.خون رو چاقو را با چادرم پاک کرد.چاقو را بست و با قبضه ی چاقو شونه ی راستم را به بالا هل داد. سرم اومد بالاتر و تونستم صورتش را ببینم.

داشت موذیانه به حال من می خندید.


فاطمه سلیمی

آوا

از قفس های شهر آزادم

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۲۲:۴۵۱۱
آذر

قسمت نوزدهم


مثل برق برگشت سمتم و سیلی محکمی زد تو گوشم.تنها چیزی که یادمه صدای زنگ توی گوشمه و چرخیدن دنیا دور سرم با سیلی اون.

از پله های ایوان بالا پرت شدم پایین. 10 تا پله ای می شد.نفهمیدم چی شد.دستم را گرفتم به لبه ی گلدون کنار دیوار و تکیه دادم به دیوار و آروم بلند شدم.حتی نمی تونستم قدم از قدم بردارم.از گوشه ی لب و بینی ام خون می اومد و صورتم می سوخت. انگار که آتیش گرفته باشه.تمام تنم درد می کرد.

خیلی عوضی هستی

اومد پایین

تو آدم نشدی هنوز

وقتی تو آدم شدی منم آدم میشم...

تو اصلا چرا اومدی اینجا؟

فکر کردی از حرف زدن با تو خوشم اومده ....نچ....در اشتباهی

اومده بودم طلب بابا بزرگ را بدم

خوب چرا از اول نگفتی که کتک نخوری؟

هه...تو اگه مرد بودی دست روی زن بلند نمی کردی

دستم را توکیفم بردم و 5تا ده هزار تومنی در آوردم

بچه ها بیاید وصول شد.

پول را کوبوندم تو صورتش

بیا ... برید گورتونو گم کنید

پول ها را گرفت و شمرد...

یه چیزی یادت رفته، این نرخ دو روز پیش بود . الآن دیگه 100 تومن شده.

من پول زور به کسی نمی دم

اومد سمتم که کیفم را بگیره

اسپریم را از تو کیف در آوردم و سمت چشماش زدم.چاقو و پول ها از دستش افتاد و چشماش را گرفت .گوشیم را در آوردم که به پلیس زنگ بزنم .

دوتا از نو چه هاش اومدند جلو .یکی رفت سمت قباد و یکی اومد سمت من .یکدفعه قباد که سرش را کرده بود توی آب حوض،سرش را بیرون آورد

اون مال منه 

گوشی تو دستم موند . از اون طرف خط می گفتند الو ... الو ...

قباد که بلند شد،دیگه آتیش را رد کرده بود چشماش کاسه ی خون بود.

از ترس چسبیدم به دیوار 

پیر مرد از ترس دوید پایین و وایساد جلوش

آقا قباد بقیه اش را خودم می دم.

دیگه لازم نیست

پیرمرد را پرت کرد سمت نوچه هاش . کی از اونا پیر مرد را گرفت.

دلم می خواست دیوار دهن باز می کرد می رفتم توش

اومد جلو و مچ دست راستم که موبایل را گرفته بودم ،با دست راستش گرفت . 

احمد از در اومد تو 

احمد: چی کار می کنی؟ ولش کن ...با هم قد خودت در بیفت.

اما قباد دستم را ول نمی کرد .اونقدر فشار می داد که احساس می کردم استخون هام داره می شکنه.

احمد دوید سمتم.همین که خواست دست قباد را بگیره قباد با تمام قدرت پرتش کرد سمت نوچه ی دیگه اش. نوچه احمد راگرفته بود و احمد هرچی تلاش  می کرد زورش نمی رسید خودش را رها کنه.


فاطمه سلیمی

آوا

از قفس های شهر آزادم

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۲۳:۳۸۳۰
شهریور

قسمت هجدهم


قباد پیرمرد را کنار زد

_پیرمرد: هرچی می خواهید ببرید.همه چی مال شما .بیا اینم کمد مال شما

قباد می اومد جلو و من عقب تر می رفتم.قدم به قدم.

_فکر کردین گردن کلفتید کسی جلوتون در نمی یاد.فکر کردین زور بگید کسی حرفی نمی زنه.

یه ذره مرام و معرفت ندارین اونوقت سیبیل گذاشتیدلات های بی سر و پا .

هر چی می گفتم آتیشش بیشتر می شد. همسایه ها می شنیدند اما از روی ترس به خاطر خونوادهاشون چیزی نمی گفتند و صداشون در نمی اومد 

_شما ها هیچی نیستید . یک مشت بادکنک تو خالی که فکر کردین با وحشت مردم خودتونو باد کنید کسی نمی فهمه چقدر حقیرید

خیلی عصبانیش کردم . یهو دیدم از در اتاق اومدم بیرون.

پیرمرد مدام التماس می کرد و می گفت که فرار کنم.پای قباد به لب پاشنه ی در رسید.چاقوش را درآورد و ضامنش را کشید.

آخرین قدم را برداشتم .سردی دیوار را پشت سرم حس کردم.چسبیدم به دیوار.

"آخه دختر چه مرضی بود اینقدر عصبانیش کنی..."

قبادرو به همسایه هاکرد

_چه خبرتونه .برید خونه هاتون

همه رفتند تو خونه هاشون

_بچه ها همتون بیاد بیرون.

اومد جلو و جلوتر .چوب را از دستم کشید و پرت کرد اونور حیاط 

_پس یه جوجه تو منطقه ی من اونقدر جرئت پیدا کرده که با چوب بی هوا از پشت می زنه تو کمر قباد ...هان 

صداش گوشم را به درد آورد

یه نیش خند زدم 

_تومنطقه ی تو....هه....تو کی هستی که این منطقه هم به نامت باشه...تو حتی...

نگذاشت حرفم را بزنم .چاقو را گذاشت زیر گلوم و اونقدر نزدیک شد که بوی سیگار را از دهنش حس می کردم. دست چپش را هم کنار صورتم گذاشت رو دیوار.

_ببین خانوم خانوما چه خوشت بیاد و چه خوشت نیاد، این جا منطقه ی منه و حرف حرف منه یک دقیقه فرصت داری که بری و دیگه برنگردی وگرنه...

_وگرنه چی؟ تو هیچی نیستی...کسی هم نمی تونه من را مجبور به انجام کاری بکنه

_مثل آدم باهات حرف زدم.رات را بکش و برو

_منم مث آدم بهت گفتم تو باید از این جا بری .نامرد بی غیرت

آتیش به انبار کاه زدم. ازم کمی فاصله گفت و شروع کرد به خندیدن و قهقه زدن

_ازت داره خوشم میاد 

_بهتره نیاد چون من ازت خوشم نمیاد

مثل برق برگشت سمتم و سیلی محکمی زد تو گوشم.تنها چیزی که یادمه صدای زنگ توی گوشمه و چرخیدن دنیا دور سرم با سیلی اون.



فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۲۳:۴۷۲۹
شهریور

قسمت هفدهم


یه نگاه به ساعت انداختمو به سمت وسایلم دویدم

_اوه اوه...چرا دیگه داره دیرم میشه

_خوب خداحافظ همگی

داشتم کفش هام را می پوشیدم که احمد اومد جلوم

_خانومه....

_سلیمی هستم

_خانوم سلیمی گوشیتون جا موند ...

گوشی را به من داد

_خیلی ممنون . خودم را جا نگذارم خیلیه

از در زدم بیرون و خودم را رسوندم به اتوبوس.

روز خیلی خوبی بود .شادی توی خونه ی پیرمرد ترک های دیوار را کمرنگ کرده بود.

"آخیش.... بالا خره تموم شد."

رسیدم خوابگاه ...

خواستم گوشیم را از تو کیفم در بیارم . پاکت پولی که برای پیرمرد گذاشته بودم ، تو کیفم بود دست نخورده بود 

"اوه ..نه چرا... آخه؟

فردا اون قلدرها..

نه...نه.

فردا حتما برمی گردم..."

جزوه  های پاتو لوژی دکتر قینی را برای اولین بار باز می کردم  ولی فکرم پیش پیرمرد بود که فردا همه ی شادی ها با ریختن اون غول تشن ها توی خونش برباد می رفت.

صبح پنج شنبه با اولین زنگ ساعت از خواب پریدم و آماده شدم.

یک ساعت را کامل توی فکر بودم.

رسیدم دم در ... در باز بود و سر و صدا از تو خونه بلند بود

رفتم تو .همه ی همسایه ها توی حیاط بودند اما کسی جرئت حرف زدن نداشت.فقط داشتند بیرون ریخته شدن وسایل را نگاه می کردند .یک چوب از کنار وسایل برداشتم.

همه فریاد می زدند نرو خطرناکه..

دویدم توی اتاق 

یکشون وسایل را به هم می ریخت.یکیشون هم می خواست بره سر کمد و پیرمرد التماس می کرد که با کمد کاری نداشته باشند. می گفت کمد زنشه و هیچ کس حق نداره به اون دست بزنه.

رفتم تو.اصلا حواسم به کفشام نبود . به خودم اومدم دیدم با چوب زدم تو کمر اون مرده که می خواست بره سر کمد که از قضا از همه هیکلی تر بود.

افتاد رو زمین.

پیرمرد ترسید

_تو چرا اومدی اینجا؟

_اومدم کمک

_اینا غیرت ندارند.حرف حالیشون نیست.زود باش برو

_نه نمی رم

_این قدر کله شق نباش دختر

می خواستم برم هم دیر شده بود . همشون دیگه فهمیده بودند چی کار کردم.مرد از روی زمین بلند شد.جلوم ایستاد.از نظر هیکل مثل یه مورچه جلو یه فیل بودم.کل بدنم می لرزید اما سعی می کردم آروم به نظر برسم

شروع کردم به داد زدن

_چیه سرتون را انداختید اومدید تو.مگه این جا صاحب نداره؟

مرد نیش خند زد و با اشاره ی دست بقیه را جمع کرد

_این جوجه را ببینید ..اومده واسه ما کری می خونه

_گمشید برید بیرون از این خونه

_اوه اوه ...بی ادبم که هست

مرد شروع کرد بیاد جلو .پیرمرد وایساد جلوش

_آقا قباد ببخشش .خامی کرد . غلط کرد

_نه غلط کردم نه خامی غلط را اینا دارند می کنند که بی اجازه اومدند تو و قلدری می کنند و فک می کنند همه بردشونند

_ساکت دختر 

قباد پیرمرد را کنار زد...


ادامه دارد

فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

نکته:این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۲۳:۰۴۲۷
شهریور

قسمت شانزدهم


پیرمرد اومد پیشم و نشست.لبخندی زد...

_تو به من می گی بابابزرگ. اما من حتی اسمت را هم نمی دونم

_فاطمه ...

_خیلی مهربونی فاطمه خانوم

_نه اونقدرا هم خوب نیستم

_خوش به حال پدر و مادرت

_ببینم خواهر و برادر نداری؟ازدواج کردی؟

_چرا ... یه خواهر و یه برادر دارم.برادرم بزرگتر از من و خواهرم کوچک تره ازدواج هم نکرده ام

همسایه ها توجهشون به نبود ما جلب شد.یکیشون به طعنه گفت:خوب باهم خلوت کردیدها...امرالله خان معرفی نمی کنید؟

با پیرمرد پیش بقیه رفتیم

_خوب من فاطمه ام .... از امروز نوه ی امرالله خان

همه خندیدند

_دختر من دانشجوی پزشکیه اهل اصفهان ...اما دوست نداره خانوم دکتر صداش کنید

دوباره همه خندیدند.

یکی یکی خودشونو معرفی کردند.تا این که به احمد رسید

_احمد: منم که همه می شناسید. 

_یکی از همسایه ها:این قدر خجالتی نباش. خودت را معرفی می کنی یا معرفیت کنم

_احمد موسوی هستم. دانشجوی پزشکی ،اهل شیراز

من شوکه شدم. دانشگاه تهران .... پزشکی....

بالاخره جشن تموم شد .همه داشتن می رفتند. ساعت دیگه 5 شده بود و اگه برنمی گشتم دیگه دیر می شد.

_آقای موسوی اگه میشه یه لحظه شما بمونید

_کاری دارید؟

_چند لحظه صبر کنید...

رفتم سراغ کیفم و حواله را برداشتم و گرفتم سمت احمد

_این چی هست؟

_این حواله ی خرید کتاب و این جور چیزاست.دانشگاه بهمون داده بود.اما خوب من نمایشگاه کتاب قبلی هرچی می خواستم خریده ام .دیگه این به دردم نمی خوره .از طرفی براش هزینه شده و فقط چند هفته وقت داره.گفتم شاید به درد شما بخوره .

این طوری که گفتم گرفت و نگاهی کرد

_ولی روی این نزده مال دانشگاه 

_نمی دونم ... شاید چون برای همه نبوده

_پس من این را استفاده می کنم و هزینه اش را به شما برمی گردونم

_نه..نه لازم نیست.اگه وقتش تموم می شد چون استفاده نداشتم هزینه ای به من برنمی گشت. شما فکر کنید وقتش برای من تموم شده

_به هر حال خیلی ممنون لطف کردید

_کاری نکردم

ماجرای حواله را به پیرمرد نگفته بودم ولی خودش دیگه فهمید قضیه چیه برای همین پرید وسط حرف زدنمون

_بابا دیرت نشه فاطمه

یه نگاه به ساعت انداختمو به سمت وسایلم دویدم

_اوه اوه...چرا دیگه داره دیرم میشه

خوب خداحافظ همگی

داشتم کفش هام را می پوشیدم که احمد اومد جلوم...


ادامه دارد


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

از قفس های شهر آزادم 


نکته:این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

اینستا گرام: @salimi.fatameh

فاطمه سلیمی
۲۳:۴۷۲۶
شهریور

قسمت پانزدهم


به اتاق احمد رسیدم.با انگشت به شیشه ی پنجره زدم

_احمد: بله

_میشه یه لحظه بیایید بیرون؟

در را باز کرد.چشمش به من افتاد درجا خشکش زد

_سلام احمد آقا

_سلام...دوباره شما...

_نترسید این دفعه تا شب نمی مونم .یک ساعت دیگه می رم

خودش را جمع و جور کرد

_راستش برای یه موضوع دیگه ای اومدم.امروز تولد طاهره است.یه جشن کوچیک گرفته ایم،خواستیم شما را هم دعوت کنیم.ساعت 4 اتاق امرالله خان

_خیلی ممنون اما..

پریدم وسط حرفش

پس منتظریم

_رفتم دم اتاق خونواده ی طاهره.مادرش اومد بیرون .با اون صحبت کردم و ماجرا را براش گفتم و هماهنگ کردیم که ساعت 4 به بهونه ی عیادت بیند اتاق امرالله خان

اتاق را تاریک کردیم.همه اومده بودند حتی احمد.تا طاهره وارد شد،بمب کاغذ رنگی را ترکوندیم و برق ها را روشن کردیم.خیلی ذوق کرد با گوشی چند تا عکس دسته جمعی گرفتم.احمد گوشی را ازم گرفت و خواست که اون عکس بگیره . بالاخره منم تو چند تا عکس دسته جمعی دیده شدم.

طاهره با اشتیاق شمع هارا فوت کرد.تا حالا کسی براش جشن تولد نگرفته بود.کادو ها را قرار بود پیرمرد بده اما وقتی داد گفت اینا از طرف دخترمه.بچه ها کلی بغلم کردند و بوسیدنم.طاهره را محکم تر از همه بغل کردم و تو گوشش گفتم :خوب درس بخون تا آینده ی خودت را بسازی .همه چیز پول نیست. دوباره بغلم کرد.

احمد تو تمام این مدت عکس می گرفت.عکس های بانمکی شده اند.خداروشکر مانتو اندازه ی طاهره بود و خیلی خوشش اومد.

نگرانیم هنوز سر سه تا چیز مونده بود.لباس بافتنی که برای پیرمرد خریده بودم و می خواست به احمد بدم،همون حواله ای که برای احمد گرفته بودم و سوم چه جوری پول را به پیرمرد بدم؟

پیرمرد کادوی آخر را آورد.

_پیرمرد: احمد جان دیگه بسه اینقدر عکس گرفتی

احمد جلو رفت و پیرمرد گوشی را  ازش گرفت و کادو را داد دستش

_بیا بابا اینم کادوی شما

_نه این را نمی تونم قبول کنم

_از طرف من نیست از طرف دخترمه

_نه واقعا نمی تونم قبول کنم

_نگران نباش بابا.برش دار.اینا برامن خریده بود اما به سن من نمی خوره .برای شما خوبه

احمد با اصرار پیرمرد و بقیه بالاخره قبول کرد.وقتی بازش کرد فهمیدم خیلی خوشش اومده.

کیک را تقسیم کردیم و حسابی خوش گذروندیم.عکس پشت عکس و خنده پشت خنده .

خونه یه حال و هوای دیگه ای گرفته بود.

من به گوشه ای رفتم و دور از جمع نشستم.آروم پاکت پول را در آوردم و پشت قاب عکس طوبی خانوم گذاشتم. می دونستم پیر مرد هر روز صبح اون قاب را تمییز می کنه و اونو حتما می بینه.

پیرمرد اومد پیشم و نشست.لبخندی زد...

_تو به من می گی بابابزرگ. اما من حتی اسمت را هم نمی دونم

_فاطمه ...


ادامه دارد

فاطمه سلیمی

آوا

از قفس های شهر آزادم

نکته:این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 


اینستا:@salimi.fatameh


فاطمه سلیمی
۲۳:۵۳۲۵
شهریور

قسمت چهاردهم


وسایل را بردم اتاق پیرمرد.حالش اونقدر خوب نبود که برای کار رفته باشه.رفتم دم در اتاقش .در را باز کرد.لبخند روی لبهام نشسته بود

سلام بابابزرگ

- سلام به روی ماهت... چه خبره... اینا براچیه ؟ عروسیه؟

ماجراش زیاده ... اجازه هست بیام تو

ببخشید بیا تو

از جلوی در کنار رفت و رفتم تو.

تمام وسایل را باز کردم و براش توضیح دادم ... صدای نده هاش کل خونه رو برداشته بود.

پیرمرد: این یکی را نگفتی چیه؟

آخرین بسته را برداشتم و دادم دستش

این .... یه هدیه برای شما است

پیرمرد آهسته بازش کرد.رنگ شادی چشمانش را پرکرده بود

خیلی زیباست . ولی یه کم زیادی براش پیرم

نهخیرم...خیلی هم خوبه.شما تازه اول جونیتونه.بپوشیدش تا برای جشن تولد تو تنتون باشه.

نه دختر گلم.بهتره اینو به احمد آقا بدی

این برای شما ست نه هیچ کس دیگه

اگه می خواهی من خوشحال بشم این کارو بکن...البته الآن دانشگاهه امتحان داشت وقتی اومد برو بهش بده

نه بابابزرگ..

پیرمرد ناراحت شد

آخه....پس خودتون بهش بدید

تو اینا خریدی ،من بهش بدم

اون از من این هدیه را قبول نمی کنه ولی شما بدید قبول می کنه

پیرمرد کاغذ کادو را دوباره بست

حالا یه فکری می کنیم

ساعت 3بعد از ظهر بود که احمد اومد.من با کمک پیرمرد اتاقش را برای جشن تزیین می کردم

خیلی خوشحال بود .از خنده هاش خنده ام می گرفت . به خصوص موقع ترکیدن بادکنک.

اگه دیده بودیش عاشق اخلاق و رفتارش می شدی....خوش به حال طوبی خانوم

ساعت 3.30شده بود .میز و شمع و کیک و همه چیز آماده شده بود.دم هر اتاق می رفتم و حرف می زدم وبرای ساعت 4 دعوتشون می کردم اتاق پیرمرد.به اتاق احمد رسیدم.با انگشت به شیشه ی پنجره زدم

احمد: بله

میشه یه لحظه بیایید بیرون؟

در را باز کرد.چشمش به من افتاد درجا خشکش زد


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده رخ داده و واقعیت ندارد 


فاطمه سلیمی
۲۳:۵۴۲۴
شهریور

قسمت سیزدهم


تمام شب خواب و بیداری یکی شده بود.حرفای امرالله خان ...اتفاقای توی راه..... دیونه شدم.

آخه ما داریم به کجا می ریم؟ به کدوم سمت و سو که یک دختر تنها شب نمی تونه بیرون بره ار ترس؟

هر طوری بود گذشت.صبح شد .3 روز تعطیلات آخر هفته برای امتحانات پاتولوژی که باید درس می خوندم . 7/10 امتحان دارم .اما کی می تونه درس بخونه.با تموم  اتفاقات دیشب و بعدشم شب یلدای دانشجویی تو اتاقو تا ساعت دو بیدار موندن،تا ساعت 10 خواب موندم و با زنگ تلفن مامان از خواب بیدار شدم.فکر و ذکرم مشغول اون خونه بود.زنگ زدم به بابا.جایزه ی کارنامه ام را تازه ادارشون داده بود و حدود 500 هزار تومنی می شد

سلام بابا جونم

سلام عزیزم.فدای دختر خوشگلم بشم

خدانکنه.بابایی یه سوال؟

جانم

از پول کارنامه ام میشه برای یک کار خیر خرج کنم

اون پول مال خودته هرجور صلاح می دونی خرجش کن 

گفتم اجازه بگیرم

اون که سهله هرچی دارم مال شماست

قربونت برمبابایی...پس راستی سند ماشینت را فردا به نامم کن پس

شیطونی دیگه مکن

باشه قربونت برم کاری نداری

نه عزیزم مواظب خودت باش.فقط درست یادت نره ها..

باشه جونم ...یه دنیا بوس .خداحافظ

خیالم راحت شد . کارت بانک ملی ام برای پس انداز جایزه هام بود که مطمئن باشم خمس نمی خوره و کارت ملت برای خرج روز مره.

آماده شدم رفتم بیرون .اول باید یه هدیه می خریدم برای طاهره .امروز تولدشه . یه هدیه از طرف پیرمرد و یه کیک تولد و از این جور چیزا. ولی خوب بقیه ی بچه ها هم انتظار هدیه دارند.برای هر کدوم 10 هزارتومن تو پاکت هدیه گذاشتم و برای طاهره یک مانتوی شیک خریدم .یه ژاکت جوون پسند هم برای پیرمرد خریدم.در اعضای چادری که بهمداده بود.

100هزار تومن هم برای پیرمرد تو پاکت گذاشتم.جمعا 300 هرار تومن شدولی برای تشکر از احمد باید چی کار بکنم .

مطمئنا از من پول نمی گیره.حتی به عنوان هدیه. باید به فکر چیزی باشم که به دردش بخوره .اصلا نمی دونم دانشجوی چی هست؟

"آهان ...فهمیدم"

رفتم یه کتاب فروشی دانشگاهی . یه فروشگاه کامل .تمام کتاب ها و تمام وسایلی که یه دانشجو نیاز داره از کیف تا خودکار وجود داشت

یک حواله ی 100 هزار تومنی ازشون گرفتم.البته با قید اینکه گه همه ی مبلغ خرید نشد بقیه را به خرید کننده برگردونند . تازه خرید با حواله 20درصدتخفیف هم داشت.

هرچند مبلغ چندانی نیست اما تنها کاریه که می تونم بکنم.

وسایل را آماده کردم و آژانس گرفتم و رفتم.در زدم .یکی از همسایه ها در را باز کرد.

وسایل را بردم اتاق پیرمرد.حالش اونقدر خوب نبود که برای کار رفته باشه.رفتم دم در اتاقش .در را باز کرد.لبخند روی لبهام نشسته بود


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده رخ داده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۲۳:۵۱۲۳
شهریور

قسمت دوازدهم


شونه ی احمد را گرفت وسرش را به گوشش نزدیک کرد

این دفعه قصر رد رفتی... دفعه ی دیگه باید اشهدت را بخونی

احمد همین طور ایستاده بود 

پسره : خانوم کوچولو ... آخرین دفعه ای باشه که می بینمت جوجه 

وقتی رفتند احمد اومد سمت من که رو زمین افتاده بودم و رو زمین زانو زد

شما خوبین؟ حالتون خوبه؟

ترس از چشما ی من موج می زد

احمد: بلند شید زود تر بریم. ایم آخرین دفعه ای باشه که تو دعوا وارد می شید. این ها آدم نیستند یه بلایی سرتون میارند

بلند شدم 

خوب بود می گذاشتم با چاقو شما را زخمی می کردند

اون طوری که بهتر بود.اصلا شاید باید فرار می کردید...

اون موقع اونا هم منا نگاه می کردند و دنبالم نمی اومدند

خوب سرگرمشون می کنم

شما خیلی فیلم می بینید....سه نفر به یه نفر...تازه منم که راه را بلد نبودم و تو راه گم می شدم

احمد بحث را تموم کرد و آروم شروع کرد به حرکت.منم راه افتاد.هوا تاریک و تاریک تر می شد و راه تموم نمی شد.بالاخره به خیابون رسیدیم.تاکسی گرفت و جلو سوار شد و من عقب.

خوابم می اومد .تو ماشین چرت می زدم.

احمد: بخوابید ... بیدارتون می کنم

نه ممنون

درم نزدیک ترین آبمیوه فروشی نگه داشت و دوتا آبمیوه خرید

بفرمایید

خیلی ممنون اما نمی تونم قبول کنم

امشب خیلی ترسیدین .براتون خوبه ... بگیرید

پس لطفا بگید هزینه اش چقدر شد

لازم نیست...

آبمیوه را گرفتم.واقعا خوش موقع بود،چون احساس می کردم فشارم افتاده.

دیگه رسیدیم.احمد گفت تاکسی تا دم کوچه ی خوابگاه بره.خواستم حساب کنم.

احمد: لازم نیست

ولی این درست نیست.به هرجهت خودم می خواستم برگردم و باید خودم حساب کنم...این طوری نمی شه

امرالله خان بیشتر از این به گردن ما حق داره

نمی خواستم اون حساب کنه اما قبول نمی کرد

خیلی ممنون.شرمنده امشب خیلی اذیت شدین به خاطر من ....خداحافظ

خواهش می کنم...خدا حافظ

مونده بودم تا بروند و اون ها هم منتظر بودند من برم تو

برید داخل تا خیالم راحت بشه 

اومد توی خوابگاه

تمام شب خواب و بیداری یکی شده بود.حرفای امرالله خان ...اتفاقای توی راه..... دیونه شدم.

آخه ما داریم به کجا می ریم؟ به کدوم سمت و سو که یک دختر تنها شب نمی تونه بیرون بره ار ترس؟

هر طوری بود گذشت.صبح شد .3 روز تعطیلات آخر هفته برای امتحانات پاتولوژی که باید درس می خوندم . 7/10 امتحان دارم .اما کی می تونه درس بخونه.با تموم  اتفاقات دیشب و بعدشم شب یلدای دانشجویی تو اتاقو تا ساعت دو بیدار موندن،تا ساعت 10 خواب موندم و با زنگ تلفن مامان از خواب بیدار شدم.فکر و ذکرم مشغول اون خونه بود.زنگ زدم به بابا.جایزه ی کارنامه ام را تازه ادارشون داده بود و حدود 500 هزار تومنی می شد


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

نکته:  این داستان تنها در ذهن نویسنده رخ داده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۲۳:۴۵۲۲
شهریور

قسمت یازدهم


احمد فهمید خیلی ترسیده امبا دست سینه ی پسره را هل داد عقب و بین من و اون وایساد.من خودم را کشیدم پشت سر احمد و قایم شدم.مثل بچه هایی که خودشونو پشت بابا قایم می کنند وقتی یه چیز وحشتناک می بینند.

احمد: برو کنار می خوایم بریم

پسره : حالا تشریف داشتید

صدای احمد بلند تر شد

برو کنار

بقیشون هم اومدند پشت سر پسره ایستادند

ترس من بیشتر و بیشتر می شد. "خدا غلط کردم .فقط یه امشبه را به خیر بگذرون... خواهش می کنم"

پسره:می خوای بری برو ولی اون می مونه 

پسره خواست از کنار احمد به من نزدیک بشه

احمد:هی... دست بهش بزنی با من طرفی

مگه تو چیکارشی ....شوهرشی؟ باباشی؟داداششی؟....هان...می خوام دست بزنم ببینم چه غلطی می تونی بکنی

احمد دیگه نمی دونست چی کار باید بکنه.حس می کردم صدای نفسهام را از پشت سرش می شنوه.یکدفعه گفت : نامزدمه

من شوکه شدم ... "چی... آخه چرا هم چین حرفی زدی ؟زاهی بهتر از این نبود"

یکیشون دست احمد را گرفت که کنار بکشه

پسره : چرت نگو ... تو این کاره نیستی

احمد بلند تر گفت

گفتم نامزدمه...اشاره بهش بکنی انگشتای دستت را قلم می کنم

هم راه را بلد نبودم که فرار کنم و هم نامردی بود فرار کردنم و تنها گذاشتن احمد و هم صدام در نمی اومد که بخوام جیغ بزنم.

 یکیشون چاقو کشید.بند دلم پاره شد.اما گفتم اگه کاری نکنم پسر بنده خدا را می زنند.کیفم طبق معمول سنگین بود. بندش را گرفتم و محکم زدم تو صورت پسره.یک کم گیج شد اما کیف را محکم گرفت و هرچی می کشیدم ولش نمی کرد.

پسره : چیه جرئت پیدا کردی؟

احمد کیفم را محکم از دستش کشید و من خوردم زمین

آخی نازی ... چه دختر خوبی... خیی دوسش داری...؟

گوشیم را از تو کیفم در آوردم . دستام می لرزید

الو 110 ...سه نفر با چاقو مزاحم من و نامزدم شده اند.تو رو خدا زود تر بیاید آدرس...

پسره: خوب چرا جوش میاری...یک کلمه می گفتی نامزدته 

احمد: چند بار گفتم...

پسره : بچه ها بریم.

شونه ی احمد را گرفت وسرش را به گوشش نزدیک کرد

این دفعه قصر رد رفتی... دفعه ی دیگه باید اشهدت را بخونی


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده رخ داده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۲۳:۲۱۲۲
شهریور

قسمت دهم


احمد حاضر شد و از اتاقش بیرون اومد.تا اومد بیرون بچه ها دویدن دورش.مثل اینکه فردا امتحان داره وبچه ها نمی رفتند پیشش تا درس بخونه و حالا اومده بودند تا بازی کنند.با اونا چند کلمه حرف زد و اومد جلوتا به پیرمرد رسید.من روی پله پشت سر پیرمرد ایستاده بودم.بچه ها هنوز دورش حلقه زده بودند.مذهبی به نظ می رسید.لباس ساده ی سفید پوشیده بود.ریش و سبیل متوسط،مو های شونه کرده با فرق کج و یک صورت نورانی.

چشماش را پایین انداخت.

احمد: سلام خانوم

سلام

خوابگاهتون دقیقا کجاست

کریم خان زند ... خیابون نجات الهی

می دونم کجاست...بریم...فقط زیاد از من دور نشید

خیلی ممنون..شرمنده زحمت دادیم

خوتهش می کنم

پیرمرد: خدا به همراهتون.احمد جان مراقب دختر من باش

لبخند صورتم را گرفته بود .نمی دونم چرا ولی حس خوبی به پیرمرد داشتم.شاید چون پدر بزرگ ندارمحس می کردم پدر بزرگمه.

خدا حافظی کردیم و اومدیم از خونه بیرون.با اینکه آقایون ذاتا تند تر از خانوما راه می رند اما خیلی مراعات می کرد که عقب نمونم.حواس دائم به من بود.مثل برادرا باهام رفتار می کرد.

کوچه ها تو اون تاریکی وحشتناک بودند .بدون نور حتی یک چراغ.کوچه پشت کوچه.تمومی نداشت.

سر یک کوچه چند تا جوون زیر تیر چراغ برق ایستاده بودند .احمد نگاهی به من کرد و مطمئن شد که پشت سرشم و ادامه داد.

به اونا که رسیدیم،یکیشون گفت:سلام ... اوه اوه...احمد آقا...شما هم ..

احمد فقط به یک سلام بسنده کرد

این خانم کیه...به تو نمی خوره دوست دختر داشته باشی ... کجا این وقت شب؟

احمد بدون توجه می رفت

یکیشون پرید جلوی ما:کجا داداش ؟ آروم تر برو ..یواش یواش...بذار ما هم فیضی ببریم...تنها تنها

استغفرالله

آره دیگه به ما که رسید استغفرالله است برای شما مجازه...پسر حا جی این کارا براتو جیزه...بکش کنار

پسره اومد جلوی من .قیافه اش تو اون نور چراغ تیر برق یک کم روشن شد.تا چشمم به صورتش افتاد زهره ترک شدم .خیلی وشتناک بود . صدای هییییی از دهنم بیرون پرید.خیلی ترسیده بودم قلبم داشت تند تند می زد.نفسم بند اومده بود .صورتم رنگش مثل گچ شده بود.

آخی..ترسیدی...کجا این وقت شب...امر می کردید می رسوندیمتون.

احمد فهمید خیلی ترسیده امبا دست سینه ی پسره را هل داد عقب و بین من و اون وایساد.من خودم را کشیدم پشت سر احمد و قایم شدم.مثل بچه هایی که خودشونو پشت بابا قایم می کنند وقتی یه چیز وحشتناک می بینند.


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده رخ داده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۲۳:۱۲۲۱
شهریور

قسمت نهم


نمی دونستم چی کارش کنم.

نه ممنون

بگیر ناراحتم نکن. تو مثل دختر من هستی... من که دیگه کسی را ندارم.

چادر را گرفتم و سرم کردم.دقیقا اندارم بود .خیلی تمییز و خشبو و سالم.

چه بوی خوبی می ده

بوی عطریه که طوبی دوست داشت.

درست اندازته... انگار طوبی بای تو دوخته

چادرم را جمع کردم و توی کیفم گذاشتم.

باهم از اتاق رفتیم بیرون.

وای نه هوا تاریک شده... خیلی دیر شد

خوابگاهتون کجاست؟

هفت تیر

حداقل یک ساعتی توراهی...از اینجا هم نه تاکسی گیر میاد نه اتوبوس و نه مترو

قلبم از جا کنده شد.

"آخه مگه یه ساعت نداری که نگاهی بهش بندازی دختر"

چند لحظه این جا وایسا.

پیرمرد رفت و در اتاقی را زد و رفت تو و چند دقیقه بغد برگشت.

با احمد حرف زدم.اون می بردت.

پیرمرد ترس را از چشمای من می خوند.

نترس آدم مطمئنیه ...دانشجوئه....وضع خونوادشون زیاد خوب نیست...همون دانشگاه نهراندرس می خونه...گفت اون جارو بلده...پسر خیلی خوبیه...نگران نباش...روپای خودش وایساده و کار می کنه و درس می خونه...خرج خوابگاه براش خیلی سنگین بود، اومد اینجا...وقتای بیکاریش به بچه های محل قرآن و زبان و درس یاد می ده...خدا خیرش بده

ولی ... آخه ...

از تنهایی رفتن که بهتره ... آدم درستیه

"گاهی وقتا تنهایی بودن خیلی بهتره .به خصوص تو این شهر هزار رنگ.چی کار کنم؟"

نه منظورم خوابگاهه

تونم بهش می گم... می گم از سر خیابون خوابگاه با فاصله پشت سرت بیاد.

چاره ای نداشتم .یا باید تنها تو این محله ی ترسناک می رفتم یا با اون پسر.ترجیح دادم تنها نباشم.خودم را سپردم به خدا و قول دادم دوباره از این کارها نکنم .اما خودم را می شناسم آدم بشو نیستم.نمی دونم چرا پس هر دفعه قول می دم ؟

احمد حاضر شد و از اتاقش بیرون اومد.تا اومد بیرون بچه ها دویدن دورش.مثل اینکه فردا امتحان داره وبچه ها نمی رفتند پیشش تا درس بخونه و حالا اومده بودند تا بازی کنند.با اونا چند کلمه حرف زد و اومد جلوتا به پیرمرد رسید.من روی پله پشت سر پیرمرد ایستاده بودم.بچه ها هنوز دورش حلقه زده بودند.مذهبی به نظ می رسید.لباس ساده ی سفید پوشیده بود.ریش و سبیل متوسط،مو های شونه کرده با فرق کج و یک صورت نورانی.

چشماش را پایین انداخت.


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده رخ داده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی