قلم سرا

تکاپوی اندیشه و قلم

تکاپوی اندیشه و قلم

قلم سرا

توضیحات: این آرم به طور اختصاصی برای فاطمه سلیمی طراحی شده است لطفا کپی نکنید


این جا ، دنیای خیال و احساس من است. خوش آمدید
تکاپوی قلمم برای به تصویر کشاندن بهتر و بیشتر به نظرات زیبای شما نیاز مند است


از حضورتون یه دنیا ممنون.🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات

۱۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «قلمسرا» ثبت شده است

۲۳:۰۴۲۷
شهریور

قسمت شانزدهم


پیرمرد اومد پیشم و نشست.لبخندی زد...

_تو به من می گی بابابزرگ. اما من حتی اسمت را هم نمی دونم

_فاطمه ...

_خیلی مهربونی فاطمه خانوم

_نه اونقدرا هم خوب نیستم

_خوش به حال پدر و مادرت

_ببینم خواهر و برادر نداری؟ازدواج کردی؟

_چرا ... یه خواهر و یه برادر دارم.برادرم بزرگتر از من و خواهرم کوچک تره ازدواج هم نکرده ام

همسایه ها توجهشون به نبود ما جلب شد.یکیشون به طعنه گفت:خوب باهم خلوت کردیدها...امرالله خان معرفی نمی کنید؟

با پیرمرد پیش بقیه رفتیم

_خوب من فاطمه ام .... از امروز نوه ی امرالله خان

همه خندیدند

_دختر من دانشجوی پزشکیه اهل اصفهان ...اما دوست نداره خانوم دکتر صداش کنید

دوباره همه خندیدند.

یکی یکی خودشونو معرفی کردند.تا این که به احمد رسید

_احمد: منم که همه می شناسید. 

_یکی از همسایه ها:این قدر خجالتی نباش. خودت را معرفی می کنی یا معرفیت کنم

_احمد موسوی هستم. دانشجوی پزشکی ،اهل شیراز

من شوکه شدم. دانشگاه تهران .... پزشکی....

بالاخره جشن تموم شد .همه داشتن می رفتند. ساعت دیگه 5 شده بود و اگه برنمی گشتم دیگه دیر می شد.

_آقای موسوی اگه میشه یه لحظه شما بمونید

_کاری دارید؟

_چند لحظه صبر کنید...

رفتم سراغ کیفم و حواله را برداشتم و گرفتم سمت احمد

_این چی هست؟

_این حواله ی خرید کتاب و این جور چیزاست.دانشگاه بهمون داده بود.اما خوب من نمایشگاه کتاب قبلی هرچی می خواستم خریده ام .دیگه این به دردم نمی خوره .از طرفی براش هزینه شده و فقط چند هفته وقت داره.گفتم شاید به درد شما بخوره .

این طوری که گفتم گرفت و نگاهی کرد

_ولی روی این نزده مال دانشگاه 

_نمی دونم ... شاید چون برای همه نبوده

_پس من این را استفاده می کنم و هزینه اش را به شما برمی گردونم

_نه..نه لازم نیست.اگه وقتش تموم می شد چون استفاده نداشتم هزینه ای به من برنمی گشت. شما فکر کنید وقتش برای من تموم شده

_به هر حال خیلی ممنون لطف کردید

_کاری نکردم

ماجرای حواله را به پیرمرد نگفته بودم ولی خودش دیگه فهمید قضیه چیه برای همین پرید وسط حرف زدنمون

_بابا دیرت نشه فاطمه

یه نگاه به ساعت انداختمو به سمت وسایلم دویدم

_اوه اوه...چرا دیگه داره دیرم میشه

خوب خداحافظ همگی

داشتم کفش هام را می پوشیدم که احمد اومد جلوم...


ادامه دارد


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

از قفس های شهر آزادم 


نکته:این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

اینستا گرام: @salimi.fatameh

فاطمه سلیمی
۲۳:۴۷۲۶
شهریور

قسمت پانزدهم


به اتاق احمد رسیدم.با انگشت به شیشه ی پنجره زدم

_احمد: بله

_میشه یه لحظه بیایید بیرون؟

در را باز کرد.چشمش به من افتاد درجا خشکش زد

_سلام احمد آقا

_سلام...دوباره شما...

_نترسید این دفعه تا شب نمی مونم .یک ساعت دیگه می رم

خودش را جمع و جور کرد

_راستش برای یه موضوع دیگه ای اومدم.امروز تولد طاهره است.یه جشن کوچیک گرفته ایم،خواستیم شما را هم دعوت کنیم.ساعت 4 اتاق امرالله خان

_خیلی ممنون اما..

پریدم وسط حرفش

پس منتظریم

_رفتم دم اتاق خونواده ی طاهره.مادرش اومد بیرون .با اون صحبت کردم و ماجرا را براش گفتم و هماهنگ کردیم که ساعت 4 به بهونه ی عیادت بیند اتاق امرالله خان

اتاق را تاریک کردیم.همه اومده بودند حتی احمد.تا طاهره وارد شد،بمب کاغذ رنگی را ترکوندیم و برق ها را روشن کردیم.خیلی ذوق کرد با گوشی چند تا عکس دسته جمعی گرفتم.احمد گوشی را ازم گرفت و خواست که اون عکس بگیره . بالاخره منم تو چند تا عکس دسته جمعی دیده شدم.

طاهره با اشتیاق شمع هارا فوت کرد.تا حالا کسی براش جشن تولد نگرفته بود.کادو ها را قرار بود پیرمرد بده اما وقتی داد گفت اینا از طرف دخترمه.بچه ها کلی بغلم کردند و بوسیدنم.طاهره را محکم تر از همه بغل کردم و تو گوشش گفتم :خوب درس بخون تا آینده ی خودت را بسازی .همه چیز پول نیست. دوباره بغلم کرد.

احمد تو تمام این مدت عکس می گرفت.عکس های بانمکی شده اند.خداروشکر مانتو اندازه ی طاهره بود و خیلی خوشش اومد.

نگرانیم هنوز سر سه تا چیز مونده بود.لباس بافتنی که برای پیرمرد خریده بودم و می خواست به احمد بدم،همون حواله ای که برای احمد گرفته بودم و سوم چه جوری پول را به پیرمرد بدم؟

پیرمرد کادوی آخر را آورد.

_پیرمرد: احمد جان دیگه بسه اینقدر عکس گرفتی

احمد جلو رفت و پیرمرد گوشی را  ازش گرفت و کادو را داد دستش

_بیا بابا اینم کادوی شما

_نه این را نمی تونم قبول کنم

_از طرف من نیست از طرف دخترمه

_نه واقعا نمی تونم قبول کنم

_نگران نباش بابا.برش دار.اینا برامن خریده بود اما به سن من نمی خوره .برای شما خوبه

احمد با اصرار پیرمرد و بقیه بالاخره قبول کرد.وقتی بازش کرد فهمیدم خیلی خوشش اومده.

کیک را تقسیم کردیم و حسابی خوش گذروندیم.عکس پشت عکس و خنده پشت خنده .

خونه یه حال و هوای دیگه ای گرفته بود.

من به گوشه ای رفتم و دور از جمع نشستم.آروم پاکت پول را در آوردم و پشت قاب عکس طوبی خانوم گذاشتم. می دونستم پیر مرد هر روز صبح اون قاب را تمییز می کنه و اونو حتما می بینه.

پیرمرد اومد پیشم و نشست.لبخندی زد...

_تو به من می گی بابابزرگ. اما من حتی اسمت را هم نمی دونم

_فاطمه ...


ادامه دارد

فاطمه سلیمی

آوا

از قفس های شهر آزادم

نکته:این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 


اینستا:@salimi.fatameh


فاطمه سلیمی
۲۳:۵۳۲۵
شهریور

قسمت چهاردهم


وسایل را بردم اتاق پیرمرد.حالش اونقدر خوب نبود که برای کار رفته باشه.رفتم دم در اتاقش .در را باز کرد.لبخند روی لبهام نشسته بود

سلام بابابزرگ

- سلام به روی ماهت... چه خبره... اینا براچیه ؟ عروسیه؟

ماجراش زیاده ... اجازه هست بیام تو

ببخشید بیا تو

از جلوی در کنار رفت و رفتم تو.

تمام وسایل را باز کردم و براش توضیح دادم ... صدای نده هاش کل خونه رو برداشته بود.

پیرمرد: این یکی را نگفتی چیه؟

آخرین بسته را برداشتم و دادم دستش

این .... یه هدیه برای شما است

پیرمرد آهسته بازش کرد.رنگ شادی چشمانش را پرکرده بود

خیلی زیباست . ولی یه کم زیادی براش پیرم

نهخیرم...خیلی هم خوبه.شما تازه اول جونیتونه.بپوشیدش تا برای جشن تولد تو تنتون باشه.

نه دختر گلم.بهتره اینو به احمد آقا بدی

این برای شما ست نه هیچ کس دیگه

اگه می خواهی من خوشحال بشم این کارو بکن...البته الآن دانشگاهه امتحان داشت وقتی اومد برو بهش بده

نه بابابزرگ..

پیرمرد ناراحت شد

آخه....پس خودتون بهش بدید

تو اینا خریدی ،من بهش بدم

اون از من این هدیه را قبول نمی کنه ولی شما بدید قبول می کنه

پیرمرد کاغذ کادو را دوباره بست

حالا یه فکری می کنیم

ساعت 3بعد از ظهر بود که احمد اومد.من با کمک پیرمرد اتاقش را برای جشن تزیین می کردم

خیلی خوشحال بود .از خنده هاش خنده ام می گرفت . به خصوص موقع ترکیدن بادکنک.

اگه دیده بودیش عاشق اخلاق و رفتارش می شدی....خوش به حال طوبی خانوم

ساعت 3.30شده بود .میز و شمع و کیک و همه چیز آماده شده بود.دم هر اتاق می رفتم و حرف می زدم وبرای ساعت 4 دعوتشون می کردم اتاق پیرمرد.به اتاق احمد رسیدم.با انگشت به شیشه ی پنجره زدم

احمد: بله

میشه یه لحظه بیایید بیرون؟

در را باز کرد.چشمش به من افتاد درجا خشکش زد


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده رخ داده و واقعیت ندارد 


فاطمه سلیمی
۲۳:۵۴۲۴
شهریور

قسمت سیزدهم


تمام شب خواب و بیداری یکی شده بود.حرفای امرالله خان ...اتفاقای توی راه..... دیونه شدم.

آخه ما داریم به کجا می ریم؟ به کدوم سمت و سو که یک دختر تنها شب نمی تونه بیرون بره ار ترس؟

هر طوری بود گذشت.صبح شد .3 روز تعطیلات آخر هفته برای امتحانات پاتولوژی که باید درس می خوندم . 7/10 امتحان دارم .اما کی می تونه درس بخونه.با تموم  اتفاقات دیشب و بعدشم شب یلدای دانشجویی تو اتاقو تا ساعت دو بیدار موندن،تا ساعت 10 خواب موندم و با زنگ تلفن مامان از خواب بیدار شدم.فکر و ذکرم مشغول اون خونه بود.زنگ زدم به بابا.جایزه ی کارنامه ام را تازه ادارشون داده بود و حدود 500 هزار تومنی می شد

سلام بابا جونم

سلام عزیزم.فدای دختر خوشگلم بشم

خدانکنه.بابایی یه سوال؟

جانم

از پول کارنامه ام میشه برای یک کار خیر خرج کنم

اون پول مال خودته هرجور صلاح می دونی خرجش کن 

گفتم اجازه بگیرم

اون که سهله هرچی دارم مال شماست

قربونت برمبابایی...پس راستی سند ماشینت را فردا به نامم کن پس

شیطونی دیگه مکن

باشه قربونت برم کاری نداری

نه عزیزم مواظب خودت باش.فقط درست یادت نره ها..

باشه جونم ...یه دنیا بوس .خداحافظ

خیالم راحت شد . کارت بانک ملی ام برای پس انداز جایزه هام بود که مطمئن باشم خمس نمی خوره و کارت ملت برای خرج روز مره.

آماده شدم رفتم بیرون .اول باید یه هدیه می خریدم برای طاهره .امروز تولدشه . یه هدیه از طرف پیرمرد و یه کیک تولد و از این جور چیزا. ولی خوب بقیه ی بچه ها هم انتظار هدیه دارند.برای هر کدوم 10 هزارتومن تو پاکت هدیه گذاشتم و برای طاهره یک مانتوی شیک خریدم .یه ژاکت جوون پسند هم برای پیرمرد خریدم.در اعضای چادری که بهمداده بود.

100هزار تومن هم برای پیرمرد تو پاکت گذاشتم.جمعا 300 هرار تومن شدولی برای تشکر از احمد باید چی کار بکنم .

مطمئنا از من پول نمی گیره.حتی به عنوان هدیه. باید به فکر چیزی باشم که به دردش بخوره .اصلا نمی دونم دانشجوی چی هست؟

"آهان ...فهمیدم"

رفتم یه کتاب فروشی دانشگاهی . یه فروشگاه کامل .تمام کتاب ها و تمام وسایلی که یه دانشجو نیاز داره از کیف تا خودکار وجود داشت

یک حواله ی 100 هزار تومنی ازشون گرفتم.البته با قید اینکه گه همه ی مبلغ خرید نشد بقیه را به خرید کننده برگردونند . تازه خرید با حواله 20درصدتخفیف هم داشت.

هرچند مبلغ چندانی نیست اما تنها کاریه که می تونم بکنم.

وسایل را آماده کردم و آژانس گرفتم و رفتم.در زدم .یکی از همسایه ها در را باز کرد.

وسایل را بردم اتاق پیرمرد.حالش اونقدر خوب نبود که برای کار رفته باشه.رفتم دم در اتاقش .در را باز کرد.لبخند روی لبهام نشسته بود


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده رخ داده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۲۳:۵۱۲۳
شهریور

قسمت دوازدهم


شونه ی احمد را گرفت وسرش را به گوشش نزدیک کرد

این دفعه قصر رد رفتی... دفعه ی دیگه باید اشهدت را بخونی

احمد همین طور ایستاده بود 

پسره : خانوم کوچولو ... آخرین دفعه ای باشه که می بینمت جوجه 

وقتی رفتند احمد اومد سمت من که رو زمین افتاده بودم و رو زمین زانو زد

شما خوبین؟ حالتون خوبه؟

ترس از چشما ی من موج می زد

احمد: بلند شید زود تر بریم. ایم آخرین دفعه ای باشه که تو دعوا وارد می شید. این ها آدم نیستند یه بلایی سرتون میارند

بلند شدم 

خوب بود می گذاشتم با چاقو شما را زخمی می کردند

اون طوری که بهتر بود.اصلا شاید باید فرار می کردید...

اون موقع اونا هم منا نگاه می کردند و دنبالم نمی اومدند

خوب سرگرمشون می کنم

شما خیلی فیلم می بینید....سه نفر به یه نفر...تازه منم که راه را بلد نبودم و تو راه گم می شدم

احمد بحث را تموم کرد و آروم شروع کرد به حرکت.منم راه افتاد.هوا تاریک و تاریک تر می شد و راه تموم نمی شد.بالاخره به خیابون رسیدیم.تاکسی گرفت و جلو سوار شد و من عقب.

خوابم می اومد .تو ماشین چرت می زدم.

احمد: بخوابید ... بیدارتون می کنم

نه ممنون

درم نزدیک ترین آبمیوه فروشی نگه داشت و دوتا آبمیوه خرید

بفرمایید

خیلی ممنون اما نمی تونم قبول کنم

امشب خیلی ترسیدین .براتون خوبه ... بگیرید

پس لطفا بگید هزینه اش چقدر شد

لازم نیست...

آبمیوه را گرفتم.واقعا خوش موقع بود،چون احساس می کردم فشارم افتاده.

دیگه رسیدیم.احمد گفت تاکسی تا دم کوچه ی خوابگاه بره.خواستم حساب کنم.

احمد: لازم نیست

ولی این درست نیست.به هرجهت خودم می خواستم برگردم و باید خودم حساب کنم...این طوری نمی شه

امرالله خان بیشتر از این به گردن ما حق داره

نمی خواستم اون حساب کنه اما قبول نمی کرد

خیلی ممنون.شرمنده امشب خیلی اذیت شدین به خاطر من ....خداحافظ

خواهش می کنم...خدا حافظ

مونده بودم تا بروند و اون ها هم منتظر بودند من برم تو

برید داخل تا خیالم راحت بشه 

اومد توی خوابگاه

تمام شب خواب و بیداری یکی شده بود.حرفای امرالله خان ...اتفاقای توی راه..... دیونه شدم.

آخه ما داریم به کجا می ریم؟ به کدوم سمت و سو که یک دختر تنها شب نمی تونه بیرون بره ار ترس؟

هر طوری بود گذشت.صبح شد .3 روز تعطیلات آخر هفته برای امتحانات پاتولوژی که باید درس می خوندم . 7/10 امتحان دارم .اما کی می تونه درس بخونه.با تموم  اتفاقات دیشب و بعدشم شب یلدای دانشجویی تو اتاقو تا ساعت دو بیدار موندن،تا ساعت 10 خواب موندم و با زنگ تلفن مامان از خواب بیدار شدم.فکر و ذکرم مشغول اون خونه بود.زنگ زدم به بابا.جایزه ی کارنامه ام را تازه ادارشون داده بود و حدود 500 هزار تومنی می شد


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

نکته:  این داستان تنها در ذهن نویسنده رخ داده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۲۳:۴۵۲۲
شهریور

قسمت یازدهم


احمد فهمید خیلی ترسیده امبا دست سینه ی پسره را هل داد عقب و بین من و اون وایساد.من خودم را کشیدم پشت سر احمد و قایم شدم.مثل بچه هایی که خودشونو پشت بابا قایم می کنند وقتی یه چیز وحشتناک می بینند.

احمد: برو کنار می خوایم بریم

پسره : حالا تشریف داشتید

صدای احمد بلند تر شد

برو کنار

بقیشون هم اومدند پشت سر پسره ایستادند

ترس من بیشتر و بیشتر می شد. "خدا غلط کردم .فقط یه امشبه را به خیر بگذرون... خواهش می کنم"

پسره:می خوای بری برو ولی اون می مونه 

پسره خواست از کنار احمد به من نزدیک بشه

احمد:هی... دست بهش بزنی با من طرفی

مگه تو چیکارشی ....شوهرشی؟ باباشی؟داداششی؟....هان...می خوام دست بزنم ببینم چه غلطی می تونی بکنی

احمد دیگه نمی دونست چی کار باید بکنه.حس می کردم صدای نفسهام را از پشت سرش می شنوه.یکدفعه گفت : نامزدمه

من شوکه شدم ... "چی... آخه چرا هم چین حرفی زدی ؟زاهی بهتر از این نبود"

یکیشون دست احمد را گرفت که کنار بکشه

پسره : چرت نگو ... تو این کاره نیستی

احمد بلند تر گفت

گفتم نامزدمه...اشاره بهش بکنی انگشتای دستت را قلم می کنم

هم راه را بلد نبودم که فرار کنم و هم نامردی بود فرار کردنم و تنها گذاشتن احمد و هم صدام در نمی اومد که بخوام جیغ بزنم.

 یکیشون چاقو کشید.بند دلم پاره شد.اما گفتم اگه کاری نکنم پسر بنده خدا را می زنند.کیفم طبق معمول سنگین بود. بندش را گرفتم و محکم زدم تو صورت پسره.یک کم گیج شد اما کیف را محکم گرفت و هرچی می کشیدم ولش نمی کرد.

پسره : چیه جرئت پیدا کردی؟

احمد کیفم را محکم از دستش کشید و من خوردم زمین

آخی نازی ... چه دختر خوبی... خیی دوسش داری...؟

گوشیم را از تو کیفم در آوردم . دستام می لرزید

الو 110 ...سه نفر با چاقو مزاحم من و نامزدم شده اند.تو رو خدا زود تر بیاید آدرس...

پسره: خوب چرا جوش میاری...یک کلمه می گفتی نامزدته 

احمد: چند بار گفتم...

پسره : بچه ها بریم.

شونه ی احمد را گرفت وسرش را به گوشش نزدیک کرد

این دفعه قصر رد رفتی... دفعه ی دیگه باید اشهدت را بخونی


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده رخ داده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۲۳:۲۱۲۲
شهریور

قسمت دهم


احمد حاضر شد و از اتاقش بیرون اومد.تا اومد بیرون بچه ها دویدن دورش.مثل اینکه فردا امتحان داره وبچه ها نمی رفتند پیشش تا درس بخونه و حالا اومده بودند تا بازی کنند.با اونا چند کلمه حرف زد و اومد جلوتا به پیرمرد رسید.من روی پله پشت سر پیرمرد ایستاده بودم.بچه ها هنوز دورش حلقه زده بودند.مذهبی به نظ می رسید.لباس ساده ی سفید پوشیده بود.ریش و سبیل متوسط،مو های شونه کرده با فرق کج و یک صورت نورانی.

چشماش را پایین انداخت.

احمد: سلام خانوم

سلام

خوابگاهتون دقیقا کجاست

کریم خان زند ... خیابون نجات الهی

می دونم کجاست...بریم...فقط زیاد از من دور نشید

خیلی ممنون..شرمنده زحمت دادیم

خوتهش می کنم

پیرمرد: خدا به همراهتون.احمد جان مراقب دختر من باش

لبخند صورتم را گرفته بود .نمی دونم چرا ولی حس خوبی به پیرمرد داشتم.شاید چون پدر بزرگ ندارمحس می کردم پدر بزرگمه.

خدا حافظی کردیم و اومدیم از خونه بیرون.با اینکه آقایون ذاتا تند تر از خانوما راه می رند اما خیلی مراعات می کرد که عقب نمونم.حواس دائم به من بود.مثل برادرا باهام رفتار می کرد.

کوچه ها تو اون تاریکی وحشتناک بودند .بدون نور حتی یک چراغ.کوچه پشت کوچه.تمومی نداشت.

سر یک کوچه چند تا جوون زیر تیر چراغ برق ایستاده بودند .احمد نگاهی به من کرد و مطمئن شد که پشت سرشم و ادامه داد.

به اونا که رسیدیم،یکیشون گفت:سلام ... اوه اوه...احمد آقا...شما هم ..

احمد فقط به یک سلام بسنده کرد

این خانم کیه...به تو نمی خوره دوست دختر داشته باشی ... کجا این وقت شب؟

احمد بدون توجه می رفت

یکیشون پرید جلوی ما:کجا داداش ؟ آروم تر برو ..یواش یواش...بذار ما هم فیضی ببریم...تنها تنها

استغفرالله

آره دیگه به ما که رسید استغفرالله است برای شما مجازه...پسر حا جی این کارا براتو جیزه...بکش کنار

پسره اومد جلوی من .قیافه اش تو اون نور چراغ تیر برق یک کم روشن شد.تا چشمم به صورتش افتاد زهره ترک شدم .خیلی وشتناک بود . صدای هییییی از دهنم بیرون پرید.خیلی ترسیده بودم قلبم داشت تند تند می زد.نفسم بند اومده بود .صورتم رنگش مثل گچ شده بود.

آخی..ترسیدی...کجا این وقت شب...امر می کردید می رسوندیمتون.

احمد فهمید خیلی ترسیده امبا دست سینه ی پسره را هل داد عقب و بین من و اون وایساد.من خودم را کشیدم پشت سر احمد و قایم شدم.مثل بچه هایی که خودشونو پشت بابا قایم می کنند وقتی یه چیز وحشتناک می بینند.


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده رخ داده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۲۳:۱۲۲۱
شهریور

قسمت نهم


نمی دونستم چی کارش کنم.

نه ممنون

بگیر ناراحتم نکن. تو مثل دختر من هستی... من که دیگه کسی را ندارم.

چادر را گرفتم و سرم کردم.دقیقا اندارم بود .خیلی تمییز و خشبو و سالم.

چه بوی خوبی می ده

بوی عطریه که طوبی دوست داشت.

درست اندازته... انگار طوبی بای تو دوخته

چادرم را جمع کردم و توی کیفم گذاشتم.

باهم از اتاق رفتیم بیرون.

وای نه هوا تاریک شده... خیلی دیر شد

خوابگاهتون کجاست؟

هفت تیر

حداقل یک ساعتی توراهی...از اینجا هم نه تاکسی گیر میاد نه اتوبوس و نه مترو

قلبم از جا کنده شد.

"آخه مگه یه ساعت نداری که نگاهی بهش بندازی دختر"

چند لحظه این جا وایسا.

پیرمرد رفت و در اتاقی را زد و رفت تو و چند دقیقه بغد برگشت.

با احمد حرف زدم.اون می بردت.

پیرمرد ترس را از چشمای من می خوند.

نترس آدم مطمئنیه ...دانشجوئه....وضع خونوادشون زیاد خوب نیست...همون دانشگاه نهراندرس می خونه...گفت اون جارو بلده...پسر خیلی خوبیه...نگران نباش...روپای خودش وایساده و کار می کنه و درس می خونه...خرج خوابگاه براش خیلی سنگین بود، اومد اینجا...وقتای بیکاریش به بچه های محل قرآن و زبان و درس یاد می ده...خدا خیرش بده

ولی ... آخه ...

از تنهایی رفتن که بهتره ... آدم درستیه

"گاهی وقتا تنهایی بودن خیلی بهتره .به خصوص تو این شهر هزار رنگ.چی کار کنم؟"

نه منظورم خوابگاهه

تونم بهش می گم... می گم از سر خیابون خوابگاه با فاصله پشت سرت بیاد.

چاره ای نداشتم .یا باید تنها تو این محله ی ترسناک می رفتم یا با اون پسر.ترجیح دادم تنها نباشم.خودم را سپردم به خدا و قول دادم دوباره از این کارها نکنم .اما خودم را می شناسم آدم بشو نیستم.نمی دونم چرا پس هر دفعه قول می دم ؟

احمد حاضر شد و از اتاقش بیرون اومد.تا اومد بیرون بچه ها دویدن دورش.مثل اینکه فردا امتحان داره وبچه ها نمی رفتند پیشش تا درس بخونه و حالا اومده بودند تا بازی کنند.با اونا چند کلمه حرف زد و اومد جلوتا به پیرمرد رسید.من روی پله پشت سر پیرمرد ایستاده بودم.بچه ها هنوز دورش حلقه زده بودند.مذهبی به نظ می رسید.لباس ساده ی سفید پوشیده بود.ریش و سبیل متوسط،مو های شونه کرده با فرق کج و یک صورت نورانی.

چشماش را پایین انداخت.


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده رخ داده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۲۳:۰۸۲۰
شهریور

قسمت هشتم


بعد خواب طوبی خواستم کار کنم اما دیگه پیر شده بودم و کسی بهم کار نمی داد .با یه نفر آشنا شدم .گفت اگه هر روز این قدر خرت وپرت جمع کنی و بیاری کیلویی 200تومن ازت می خرم.من هم برای سیر کردن شکمم شروع کردم . اویل خیلی خجالت می کشیدم اما کم کم عادت کردم و هرچی گذشت فهمیدم کارم شرف داره به کار خیلی از مفت خورها مثل اون یارو نزول خوره که ازش پول گرفتم.

راستش من خیلی کنجکاو شده بودم به زندگی شما .این که چرا ....

واقعا ببخشید.شرمنده.

اشکال نداره .این خیلی بهتر از رفتار افرادیه که با تحقیر به من نگاه می کنند .حداقل برات اهمیت داشته ام.

واقعا انتظار چنین رفتاری را نداشتم. فکر نمی کردم این قدر خوب قبول کنه .

اما راستی چه جوری باید به این افراد تو خیابون نگاه کنم.اگه نگاه نکنم ،احساس میکنم فکر می کنند به خاطر وضعشون بهشون بی تفاوتم و اگه نگاه کنم قلبم به درد میاد و این احساس را نمی تونم مخفی کنند و می ترسم فکر کنند با ترحم بهشون نگاه می کنم .گاهی فکر می کنم اینا واقعا ا من چی کم دارند ...بعضی هاشون حتی از منم باهوش ترند ولی به خاطر نبود امکانات از تحصیل جامونده اند شاید اگه یکم بیشتر امکانات داشتند حتی می تونستند دکتر مهندس بشند.حتی بهتر از من .چون مزه ی واقعی درد را اونا می فهمند.

خوب یگه خیلی دیره من باید برم...

راستی می تونم بازم بیام؟

پیرمرد خوشحال شد.

آره می تونی بیای.هر وقت که دلت خواست.

بلند شدم که برم

صبرکن.یه لحظه صبر کن.

چرا؟

چادرت پاره شده.اون وقت که دیدمت پاره نبود.به خاطر اون گونیه پاره شده.یک دقیقه صبر کن.

فدای سرتون.اشکال نداره

پیرمرد از تو کمد یه چادر مشکی درآورد

این چادر مشکی طوبی است.خودش دوخته . می خواست اگه تونستیم بریم مشهد بپوشتش ولی عمرش کفاف نداد.

نمی دونستم چی کارش کنم.


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۱۶:۰۴۱۹
شهریور

قسمت هفتم


تمام بچه های ایم خونه حکم نوه های من را دارند.

خواهر بزرگترش طاهره14 سالشه...

چند هفته پیش خیلی بدجور مریض شده بود و کارش به تشنج رسید .خانوادشون وضع مالی خوبی ندارند. صدیقه خانوم ...مادر زهرا را می گم...اومد از من پول خواست...وضع خودم را هم که می بینی ...از طرفی نمی خواستم بچه اون طوری تلف بشه 

مگه بیمه نیستند؟

نه.ما بدبخت بیچاره ها کجا بیمه ایم؟

یه نفر این طرفا هست که پول با بهره قرض می ده.پول دکتر و داروی طاهره 200هزار تومن می شد. رفتم ازش گرفتم.اونم دوهفته مهلت داد با سودش برگردونم.یعنی 250هزار تومن بدم.منم قبول کردم.ولی به صدیقه خانوم چیزی نگفتم.گفتم نمی خواد پس بدهند .گفتم کادوی من برای تولد طاهره باشه.آخه تولدش فرداست.

هرچی تواین دو سه هفته کار کردم دادم به اون یارو ولی بازم پول می خواد میگه تاخیر داشته سودش بیشتره.

چقدر دیگه مونده ؟

50 هزار تومن.آخه من تا پس فردا چه طوری این پولو جور کنم؟

خدا بزرگه ...

چی شد که ...

منظورت اینه که چی شد که آشغال جمع کن شدم؟

نترس ناراحت نمی شم..

بعد از مردن طوبی دست و دلم به کار نمی رفت. وقتی مرد هیچ کس برای تشیع جنازه اش نبود.

خیلی غریبانه رفت.تا مدت ها می نشستمو به چرخ خیاطی اش خیره می موندم و گریه می کردم.همه فکر می کردند دیوونه شده ام.زمان همین طور می گذشت و زندگی من بی هدف.تا این که یه شب به خوابم اومد.گفت جاش خوبه .گفت دوست نداره من را این طوری می بینه .گفت ناراحت می شه. گفت جاش خوبه .گفت خیلی زود میرم پیشش و با هم می مونیم.

ولی نفهمیدم منظورش از خیلی زود 10 سال به بالاست.

می دونم الآن می خوایبپرسی پس پول اجاره خونه را از کجا می آوردم.صاحب این خونه یه پیرزنی بود که کسی را نداشت.انقلاب که شده بود از ایران رفته بود اما یه سرایدار داشت که پول اجاره را براش می فرستاد و حقوق می گرفت .یه روز فهمیدیم پیره زنه مرده و خونه بی صاحب مونده سرآیدارهم چند وقت بعد تصادف کرد و مرد ومن شدم بزرگتر خونه اینایی که اینجاند هیچ کدوم اجاره خونه نمی دهند اما این ماجرا مخفی موندو حتی کسای که اینجاند نمی دونند.


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده رخ داده است و حقیقت ندارد 

فاطمه سلیمی
۱۵:۵۸۱۸
شهریور

قسمت ششم


اما طوبی راضی بود.می گفت چرا کفر می گی ؟ همه یه روز می میرند .دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره.

10 سال پیش مثل دو شب دیگه ساعت 9 شب من را تنها گذاشت .

طوبی دیدی رفتی و من را تنها گذاشتی....دیدی با من چیکار کردی زن...

پیرمرد بلند بلند گریه می کردو نمی تونستم آرومش کنم.

اشک های خودم هم دونه دونه می ریختند.کم کم آروم شد.

پیرمرد: خوب تو بگو ...

من؟..من چی بگم؟

چرا اینجا اومدی...

اهل تهران که نیستی...

نه راستش...

اهل کجایی؟

اصفهان.البته خمینی شهر

خیلی ازش تعریف شنیدم.می گند خیلی قشنگه ...نه؟

آره خوب هرجایی یه زیبایی داره و یه زشتی هایی

تو این شهر ارواح،تک و تنها چی کار می کنی؟

چرا شهر ارواح؟

نمی دونم ... شاید چون دیگه مردم زندگی باهم را یادشون رفته.پایین دستی ها شدند پله برای بالادستی هاو همسایه از همسایه اش خبر نداره.

راستش من دانشجو ام . اینجا درس می خونم . قصد موندن تو این شهر را هم ندارم . نمی خوام اسیر قفس های شهر باشم. زندگی تو هوای آزاد روستا را ترجیح می دم.

خوب چی می خونی

پزشکی 

پس خانوم دکتری

نه هنوز ... هنوز طبابت را یاد نگرفته ام .5 سالی مونده

زمان زیادیه خانوم دکتر

اگه ممکنه نگید خانوم دکتر

چرا ؟خوب بعدا هم همین را می گند بهتون ...

درسته ...ولی یه جورایی احساس می کنم ان کلمه فخر و مسئولیتی داره که دوست ندارم"

پیرمرد لبخند معنا داری زد

واقعا معذرت می خوام اگه تعقیبتون کردم.می دونم کار کاملا اشتباهی بود ،اما راستش را بگم...

پیرمرد: اگه سختته نمی خواد بگی .به هرحال خوش حالم کردی مهمون خونه ی من شدی 

یه سوال بپرسم

هرچقدر می خواهی بپرس

چرا اون دو تا مرد تو را می زدند؟...چی می خواستند؟

داستانش طولانیه

من می شنوم

زهرا را دیدی اون بیرون؟

آره.

تمام بچه های ایم خونه حکم نوه های من را دارند.

خواهر بزرگترش طاهره14 سالشه...

چند هفته پیش خیلی بدجور مریض شده بود و کارش به تشنج رسید .خانوادشون وضع مالی خوبی ندارند. صدیقه خانوم ...مادر زهرا را می گم...اومد از من پول خواست...وضع خودم را هم که می بینی ...از طرفی نمی خواستم بچه اون طوری تلف بشه 


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۱۵:۵۳۱۷
شهریور

قسمت پنجم


سه سال از ازدواجمون می گذشت و هنوز بچه دار نشده بودیم.سال ها همین طور می گذشت و نذر ودعا هم جواب نداد.رفتیم دکتر .دکتر گفت هیچ وقت نمی تونیم صدای بچه را توخونمون بشنویم.مشکل از من بود.اما طوبی به روم هم نمی آورد.

آرزوی هر زنی مادر شدنه اما من اونو از آرزوش محروم کرده بودم.بهش گفتم که می تونه بره . اما با هام قهر کرد که چرا بعد این همه سال اونو نشناختم.تصمیم گرفتم اونقدر بهش محبت کنم که جبران این همه ظلم بشه.اما هرکاری می کردم باز هم جای خالی بچه حس می شد.

خودش را مشغول خیاطی کرد.شب وروز .برای همسایه ها و مردم لباس می دوخت.کارش گرفته بود.تا این که یه روز...

پیر مرد دیگه اشکش دراومده بود.

یه پارچ آب لب تاقچه بود . یه لیوان آب ریختم و دادم دستش.نفسش که جا اومد دوباره شروع کرد

مامور اومد در خونه و من را باخودش برد.طوبی خیلی ترسیده بود ولی نمی دونست چی کار باید بکنه.

مغازه را دزد زده بود و همه گفته بودند کار منه.هرچیزی تا اون روز درآورده بودم ازم گرفتند و نتونستن بیگناهیم را ثابت کنم.سر آخر فهمیدم صاحب مغازه که تاجر فرش بوده برای گرفتن بیمه و خسارت تمام این نمایش را درست کرده بوده و من پاسوز طمع اون شده بودم...

بعد کلی التماس طوبی به تاجر، تاجر رضایت داد من را آزاد کننداما دیگه هیچی نداشتیم.

هیچ کس به خاطر اسم دزد روی پیشونیم تو خوش راهمون نمی داد.هیچ کس کار به من نمی داد.تصمیم گرفتیم از اون شهر بریم یهجای دورتر.اومدیم تهران.جایی که هیچ کس ما را نشناسه و با آرامش زندگی کنیم.

اومدیم تو این خونه.

بنده خدا طوبی رنگ خوشبختی را تو زندگی بامن ندید.

این قدر خیاطی کرد که چشماش ضعیف شد.من هم کار می کردم اما کفاف زندگی نبود.این جا کسی به من بی سواد کار نمی داد.پادویی مغازه هارا می کردم تا این که یه روز فهمیدم طوبی مریض شده . رفتیم دکتر .گفت سرطان گرفته.تا اون موقع حتی همچین کلمه ای نشنیده بودم.

دکتر گفت نباید کار کنه ، استراحت مطلق.

اما طوبی که اون وضع را می دید هر وقت که من نبودم خیاطی می کرد و مخفیانه کار می کرد.عاشقش بودم . براش هرکاری می کردم.بارها باخدا دعوا کردم.چرا اون؟بعد این همه بدبختی..چرا طوبی؟

اما طوبی راضی بود.می گفت چرا کفر می گی ؟ همه یه روز می میرند .دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره.


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

نکته:این داستان تنها در ذهن نویسنده رخ داده است و حقیقت ندارد

فاطمه سلیمی
۲۲:۰۰۱۶
شهریور

قسمت چهارم


پیرمرد با آداب تمام چایی می خورد.

نگاش کردم.

خانواده ی شما کجا هستند

پیرمرد: من کسی اندارم

بلند شد و رفت توی اتاق.دنبالش رفتم.دم در مکثی کردم.اتاق خیلی تمییز بود .اطراف اتاق پشتی گذاشته یود.رفتم تو .پیرمردجلوی قاب عکس همسرش ایستاده بود.جلوتر رفتم و همین طور از چینش مرتب اتاق لذت می بردم.

عکس همسرتونه؟

پیرمرد: آره ولی 10ساله که مرده

خیلی زیبا بوده اند

پیرمرد: دختر خان بود..

با هزار تا بدبختی به دستش آوردم

نگاهی به من کرد

پیر مرد: می دونم الآن می خواهی بپرسی دختر خان کجا و این جا کجا؟

روی زمین نشست و من هم روبروش نشستم.

اون زمان تهران نبودیم . توی ایل ،خان دختری داشت که دل من را از هرلحاظی برده بود.هر روز به بهونه ی دیدنش فگوسفند هارا رم می دادم و به سمت رود خونه می رفتم .جایی که اون برای قدم زدن خیلی دوست داشت.اون قدر این کار و کردم که دیگه همه فکر می کردند گله داری بلد نیستم و دیگه کسی گله هاش را به من نمی سپرد.دلم را زدم به دریا و رفتم خواستگاری .همه ی چیزی که داشتمیه چادر و یه تفنگ و چند تا گوسفند بود.خان من را رد کرد.

پای رقیبی درمیون نبود اما می گفت : خان زاده باید دختر من را بگیره.

یک روز مخفیانه رفتم تا با دختر خان حرف بزنم .سر همون رودخونه ی همیشگی .من را که دید خواست بره اما من خواهش کردم صبر کنه.اونجا بود که فهمیدم تمام این مدت من را می دیده و از من خوشش میاد.

باز هم رفتم خواستگاری .اینقدر رفتم و جواب رد شنیدم که دیگه تعدادش از دستم در رفت.همه ی ایل دیگه فهمیده بودند ومتلک بهم می گفتند.اما من دست بردار نبودم.تا اینکه بالاخره طوبی با پدرش حرف زد.

از فرداش دیگه سر رود خونه نمیومد.پدرش گفته بود یه باره دیگه این پسره را ببینی می کشمش.

تو ایل جون آدم هم دست خان بود.

این قدر من و طوبی پا فشاری کردیم تا بالاخره با یک شرط ازدواج کردیم.

خان شرط گذاشت که بعد ازدواجمون باید از ایل بریم و دیگه هیچ وقت برنکردیم.در واقع ترد شدیم چون نمی خواستیم خان برای زندگیمون تصمیم بگیره.رفتیم یه شهر دور .من که عاشق طوبی بودم هر پی داشتم را تو ایل فروختم و با پولش یه خونه ی کوچولو خریدمو مشغول کار شدم.تو بازار هرکاری بود می کردم.تا این که تو یه مغازه کار پیدا کردم.کغازه ی فرش فروشی بود.عاشق فرش بودم . هنر دستی که باهاش زندگی می کردم اما زیر پای طوبی تو خونه نبود.


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

نکته:این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد

فاطمه سلیمی
۲۲:۰۰۱۵
شهریور

قسمت سوم


اما دیگه نمی د کاریش کرد.با اکراه به پیرمرد کمک کردم و وسایلش را جمع کردم خیلی برای من سنگین بود و نمی تونستم بلندشون کنم. پیرمرد کتک خورده حتی نمیتونست خودش را بیاره چه برسه به گونی.

اگه تونستی بکشش رو زمین و بیار.راه زیادی نیست

راست می گفت خونه اش تو همون کوچه ی بن بست بود.

وقتی جلوی در خونه اش رسیدیممن پشت در ایستادم و پیرمرد کلید را تو در انداخت و دوباره پرسید: نگفتی ...چرا دنبال من میومدی؟

تو بودی چی می گفتی ؟ می گفتم کنجکاوم ... می خواستم بدونماین زباله جمع کن های شهر چه طوری زندگی می کنند و زندگیشون چه طوریه؟...می خواستم چی کار کنم آخه؟

سرم را انداختم پایین.پیرمرد رفت تو

حالاکه تا اینجا اومدی بیا تو

نمی دونستم برم تو یا نرم.راستش می ترسیدم .فکر اینجا را نکرده بودم که برای زندگیش باید برم تو خونه ی طرف.آخه چرا اینقدر خنگ بازی در میارم.

از تعللم پیرمرد فهمید.

نترس دختر...کلی خونواده تو این خونه زندگی می کنه...بیا تو

داشتیم حرف می زدیم که توپ محکم خورد پشت سر پیرمرد.خیلی دردش اومد.حداقل من اینطوری حس کردم.

صداش را انداخت توگلوش و داد زد: مگه نگفته بودم مثل آدم بازی کنید...دفعه ی دیگه توپتون را پاره می کنم ها...

نمی تونستم خنده ام را کنترل کنم و زیر زیرکی می خندیدم.پیرمرد که من را دید گفت :راحت بخند و شروع کرد به خندیدن

رفتم تو.پیرمرد به یکی گفت اومد گونی را آورد پایین پله ها.

حیاط خیلی قشنگ و شلوغ بود.از هین خونه هایی بود که تعداد زیادی اتاق دور یه حیاط ساخته شده اند.بچه ها وسط حیاط کنار حوض باز می کردند.پیر مرد به یک تخت اشاره کرد و گفت:اون جا بشین منم الآن برمی گردم.

همسایه ها تقریبا همه فهمیدند که من وارد خونه شدم.پچ پچ ها شروع شد.یکی از دختر بچه ها با عروسکش اومد جلوو کنارم نشست.زل زده بود به من...

وای چه عروسک قشنگی..اسمش چیه؟

دختر: آتیلا

چه اسم قشنگی...اسم خودت چیه؟

زهرا

خاله تو کی هستی ؟

این اولین سوال از سوال پیچ کردن هاش بود.فهمیدم این نیم وجبی را مامانش فرستاده تا آمار بگیره.

اسم من فاطمه است

یک مرد لب حوض نشسته بود و مارا تماشا می کرد.پیرمرد اومد بیرون مرد رفت کنار پیرمرد و گفت:سر پیری و معرکه گیری...چشم طوبی خانوم روشن...

پیرمرد بی توجه با سینی چایی قندپلوش جلو اومد وروی تخت نشست .

پیرمرد: اگه پیزی گفتند به دل نگیر...چیزی تودلشون نیست

سرم راتکان دادم

نه حرفی نشنیدم...اشکالی هم نداره

پیرمرد یه چایی برای من گذاشت.اونقدر از این صحنه های جنایی توفیلم ها دیده بودم که تو خوردنش دست دست می کردم ولی این تنها چیزی بود که برای پذیرایی تو خونه ی پیرمرد پیدا می شد .دلم را زدم به دریا و چایی را تا ته خوردم.

پیرمرد با آداب تمام چایی می خورد.


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده رخ داده و واقعیتی ندارد

فاطمه سلیمی
۱۹:۱۵۰۲
مرداد



ولادت حضرت معصومه (س) و روز دختر بر همگان مبارک



صبح با نفسش ستاره را پنهان کرد
روی گل یاس شبنمی مهمان کرد
بلبل ز چمنزار چه آواز به پا کرد
غنچه ز ترنم رخ خود باز چنان کرد
در باغ عجب شور نشاطی ، گل کرد
ناز نفس باد ، عجب ساز به پا کرد
از طوطی شیرین سخن باغ شنیدم
یک غنچه خداوند به این باغ عطا کرد
معصوم ترین خلقت حق راهی آغوش پدر شد
صد بوسه به یکباره و لبخند عیان کرد
زین پس ز رخِ ماهِ همان غنچه ی زیبا
هر سال به این روز هزار غنچه عطا کرد
صد روز به این روز و به این شادی و این عطر
این روز مبارک به قدوم دختران کرد


#فاطمه_سلیمی 

#آوا

فاطمه سلیمی