قلم سرا

تکاپوی اندیشه و قلم

تکاپوی اندیشه و قلم

قلم سرا

توضیحات: این آرم به طور اختصاصی برای فاطمه سلیمی طراحی شده است لطفا کپی نکنید


این جا ، دنیای خیال و احساس من است. خوش آمدید
تکاپوی قلمم برای به تصویر کشاندن بهتر و بیشتر به نظرات زیبای شما نیاز مند است


از حضورتون یه دنیا ممنون.🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات

۲۹ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

۱۷:۱۲۲۸
مهر

فاطمه سلیمی
۱۷:۵۶۲۷
مهر



عشق را در چه معنا می توان کرد
در محبت های بی حد خدا گنجینه کرد
عشق جان سوز است و طاقت نیست نیست
لیکن این عشقت مجازی بیش نیست
عشق حق پرواز تا بی انتهاست
سر سپردن بر خدا تا کبریا است
عشق هر لحظه از رنگ خداست
خنده های گاه و بی گاه از صفاست
عشق را تنها خدا دارد و بس
هرچه غیر از او هوس باشد و بس
عشق باید رویش حق در میان دل شود
قلب بی یادش سزایش مدفنی از گل شود
عشق باید قلب پاکت را خدایی تر کند
با فضیلت های اخلاقی صمیمی تر کند
عشق باید از زمین دورت کند
در زمین کربلا غرق در نورت کند
عشق بازی راه دارد تا خدا باید که رفت
هر کسی لایق نشد تا کبریا باید که رفت


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 


همه ی عشق در خدا خلاصه می شود

چه زمینی اش چه خدایی اش

خدا فراتر از عشق است اما عشق جز خدا چیزی نیست

فاطمه سلیمی
۱۷:۵۳۲۶
مهر


منظور از عشق در این جا ماهیت عشق زمینی است



منظورم ماهیت عشق زمینی ای که واسطه اش خدا نباشه و خدا توش رنگی نداشته باشه
منظورم هوس بازی هایی است که اسم عشق روشون می گذارند
فاطمه سلیمی
۱۷:۲۵۲۴
مهر


خدایا چه خوبه که هستی
چه خوبه که همیشه هستی
چو خوبه اختیار داریم و جبر نیست اما باز تو هستی
چه خوبه که مصلحت تو بالاتر از اختیار ماست
چه خوبه که حواست به اختیاری های ما هم هست
خدایا چه خوبه که هستی و چه خوبه که خدای منی
چه خوبه که هستی و هدایتم می کنی بی آن که طلب کرده باشم
راستی خدایا خسته نشدی از بنده ای چون من
اشتباه در پس اشتباه
خسته نشدی از پذیرش های دوباره و دوباره
خسته نشدی از فراموش کاری هایم
خسته نشدی که از سوی تو دور می شوم و سیلی خورده و زار به سویت باز می آیم
خدایا چه خوبه که هستی تا قلبم را در آغوش کشی و جانم را آسوده کنی و راهنمایم باشی به سوی خودت
خدایا چه خوبه که هستی تا در این نمکزار گناه دنیا آب حیاتی به من رسانی که سیرابم کند
چه خوب شد که تو هستی تا شر را که در لباس نیکان خود را می نمایاند نشانم دهی و حجابش برداری تا خود را نمایان کند
چه خوب شد که تو هستی تا دستم را بگیری که در چاه نیفتم
دست منی که آنقدر سر به هوا و بازیگوش هستم که هر کجا سربزنم
اما تو چه خوب خدایی هستی که این دخترک بازیگوش را در آغوش مهر می کشی و سپر می شوی که آزار نبیند و غلط نرود و احساسش را محافظت می کنی که تنهایی را نچشد و تاریکی او را فرا نگیرد
چه خوب خدایی هستی که اشتباهی های زندگی ام را پاک می کنی و خودت را میهمان تمام زندگی ام می کنی تا یادبگیرم درست زیستن را
چه خوب خدایی هستی هر چند که بنده ی خوبی نیستم
خدای خوب من بمان که بدون تو در این باتلاق زندگی لحظه به لحظه بیشتر فرو خواهم رفت

خدایا بمان
آغوش احساساتم ، لبخند شادی هایم ، مانوس غم هایم، محرم اسرارم
اصلا خدا فقط خدایم باش برایم کافی است


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۱۵:۱۷۲۳
مهر


امروز می خواهم کمی متفاوت بنویسم
کمی متفاوت تر از همیشه
شاید امروز تولد کسی باشد
شاید امروز تولد شهیدی باشد ، هر چند گمنام در گوش جهانیان و یا مفقود
نمی دانم ولی شاید تولدش امروز باشد
ای شهیدی که نمی شناسمت ندیده امت و شاید هرگز نشناسمت چه شخصیتت را چه بزرگی روحت را چه هدفت را ... تولدت مبارک
می دانی در این سرزمین آشنای نا آشنا در این دنیای بی فرجام انسان ها ، در تولد افراد زندگی آرزو می کنیم سلامتی و شادی را
اما برای تو چه آرزو کنم که زندگی ات را سلامتی ات را و شادی ات را برای برآورده شدن آرزوهای ما برای دوستانمان فدا کردی
برای تو چه آرزو کنم؟
برای اموات محشور شدن با ائمه و قرین رحمت خدا شدن را آرزو می کنیم اما تو در همان اول به آغوش خدا شتافتی
پس برای تو چه آرزو کنم
نه... هر چه فکر می کنم نمی شود
بگذار جور دیگه ای آرزو کنم...
بیا به عنوان هدیه ی تولدت آرزویی بکنم که خودت باید واسطه اش باشی
آرزو می کنم که روزی انسانیت را به معنای واقعی درک کنم ، اسلام را هم چون تو بشناسم ، خدا را چون تو از رگ گردن نزدیک تر ببینم
در صحنه ی سختی ها هم چون تو در صحنه ی جنگ خدا را یابم و زیبایی اش را
کاش مرگ را چون تو به سخره گیرم
کاش لبخند خدا را به دنیا ارج نهم
اصلا کاش ذره ای از معرفت تو را دریابم
نمی دانم..
تولد تو است اما من چیزی برای هدیه کردن ندارم... ولی تو چرا
بیا و از بهترین ها هدیه ام کن
می گویند رفیق شهید داشته باش تا شفاعت کند نامه ی شهادتت را و آدمت کند
در این روز هایی که همه یک به یک چه خط شکن و چه ستون پنجم و چه مدعیان در سیاهی قدرت و ثروت و مقام رنگ می بازند و غرق می شوند و دنیا را به دوش می کشند ، دستم را بگیر تا دست تو باشد که دستانم را لمس می کند و اجازه ندهد دستان دشمن را بگیرم و خود را در پس ترس ها مخفی کنم
ای شهید بیا و دوست شهید من باش و نامه ی شهادت من را شقاعت کن و امضای سرور شهیدان را برایم بگیر

#التماس_شهادت
#شهید_نشی_می_میری
#فاطمه_سلیمی
#آوا

فاطمه سلیمی
۱۱:۴۸۲۱
مهر



گاهی وقت ها می رسه که آدم منتظر یه نفره... .

اون  موقع است که با هر صدایی که از گوشی می شنوه به سرعت خودش را می رسونه سمتش... .

حالا اگه خیلی منتظر باشه گوشی را می گیره دستش و از خودش جدا نمی کنه 

اما نمی دونم چرا الان وضع برای یه نفر فرق کرده

هر روز پست می گذاریم که بیا ... دلمون برات تنگه ... دنیا بی تو هواش سرده ... و این جور پست ها بعد وقتی پیام می ده کسی جوابش را نمی ده

جای تعجب داره خوب... .

می گه دین ،نماز ،انسانیت ،استقامت، ایستادگی، خودسازی ،جهاد ،ولایت و غیره

کلی چیز ساده ... .

اما کسی جواب نمی ده

گاهی وقت ها می گه ... بیا فقط به آغوش خدا برگرد بقیه اش با من .... وساطتت با من 

باز هم جوابی نمی گیره

اینقدر تو بیخیال می مونی که اون شب و روز جای تو برای تو دعا می کنه

اما این همه ساله داریم پست می گذاریم بر گرده یه بار هم دایرکت جواب بدیم چی می شه؟

فقط منتظره همه ی آدم ها بیاند و بگند آقا نیازت داریم فقط همین

اون وقت از توی این همه آدم، ۳۱۳ نفر فقط برند دایرکت بگند همه جوره اش را هستیم ... پات ایستاده ایم


همین

خیلی سخته 

خیلی سخته که انسان باشیم و بین خودمون و بقیه ی موجودات فرق بگذاریم

حتی اون گنجشک سر دیوار هم خدا را صدا می زنه

خیلی سخته تو روز ۳ بار خدا را صدا بزنیم


چی شد که ما این جوری شده ایم

برای لایک کردن پست های یه نفر اون طوری می دویم و اگه فلان شخصیت فالومون کنه خودکشی می کنیم ولی حواسمون به دایرکت های یه نفر که مدام می گه امت من ... عزیز من ... پاره ی وجودم... نیست

چرا؟؟؟؟

یه کم با خودمون فکر کنیم...

امام زمان را تنها نگذاریم و بعد غروب جمعه بگیم این جمعه هم گذشت نیامدی

امام که می خواست بیاد ... .

اما هر چی پیام داد خونه هستید تو رد کردی و جواب ندادی... .

مثل اینه که زنگ برنی به یکی بگی دارم میام خونتون بعد بگه من دارم می رم بیرون اما خواستی بیا ... تعارف نکنی هاااا... .

بیایید حداقل به اصل خودمون برگردیم و اگه دین نداریم لااقل آزادمرد باشیم 

#فاطمه_سلیمی 

#آوا

#خودمونی_طوری

فاطمه سلیمی
۱۸:۵۱۲۰
مهر



اگر از تنهایی می نویسم ، اگر از دلتنگی می گویم این بدان معنا نیست که محتاج حضور کسی هستم... .

من محتاج حضور بیشتر کسی هستم که تمام هستی بسته به اوست

اگر از دلتنگی می گویم برای آن است که در انبوه روزمرگی ها دلتنگ خدایی می شوم که هست از همه چیز بیشتر و در لابه لای این همه دل مشغولی کمتر می یابمش

اگر از تنهایی می نویسم برای آن است که او بیشتر مرا دریابد و در خیل گرفتاری های خودساخته رهایم نکند هر چند می دانم که رها نخواهم شد

برایش می نویسم گرچه می دانم از رگ گردن به من نزدیک تر است...

.

.

این روز ها همه کمی تنها تر شده ایم و در میان این تکنولوژی گم شده ایم 

تنهاییمان هزاران علت دارد اما خواهر من ،  برادر من ،تنهاییت را با کسی در پشت این همه دیوار و فاصله قسمت نکن. 

جار بزن تنهاییت را اما با کسی که نمی دانی لیاقتش را دارد یا نه شریک نشو. 

جار بزن و از آن برای خدا بگو خدا خودش آن را به بهترین شکل پرمی کند. 

اصلا به جای تمام لحظه های تنهایی خدا را در پازل هایت قرار بده 

خدا در همه جا و همه زمانی جا می شود و آنقدر تو را زیبا پر می کند از خودش ، که هیچ شریک و راز داری نمی تواند هیچ مونس و غمخواری نمی تواند

خدا تو را به خودش و خودت باز می گرداند.


خدایا دستم را بگیر که تنها تنهای وجود تو و دلتنگ نگاه های مهربانانه ی تو ام


#فاطمه_سلیمی 

#آوا

فاطمه سلیمی
۱۸:۰۷۱۹
مهر


زندگی من هم چون نواختن موسیقی است که هزاران نفر بیننده و شنونده دارد
و انسان ها هر کدام نتی از این موسیقی بلند اند که نواخته می شوند . می آیند و می روند و گاه تا پایان همراه می شوند و می مانند
اما نت هایی هستند سرزده می آیند . زیبایی موسیقی ات را با صدای دلخراش خود می گیرند و ریتم گوش نواز زندگی ات را خراب می کنند
ای میهمان چند روزه ی ناگهانی یا بمان و رنگ نت های زندگی ام را بگیر و یا برو و در امتداد موسیقی ام محو شو
اجازه نمی دهم هر روز نتی موسیقی ام را به هم بزند

با تمام احساس نت ها را در کنار هم می چینم و با سرانگشتان مهر آنها را می نوازم
گاه نبود یکی دل تنگم می کند و گاه لطافت دیگری مرا به شوق می آورد
گاه نتی آنقدر شیرین است که او را درلحظه لحظه ی موسیقی شریک می کنم و گاه یکی آنقدر ناموزون است که باید دور شود

هیچ نتی به خودی خود در موسیقی بی ارزش نیست ولی باید درجای خود باشد آن موقع است که در موسیقی شریک می شود و اثری ماندگار پدید می آورد
 پس ای دوست بیا و نت خراب زندگی ام نباش

 گاه کاش می شد قسمتی از این موسیقی را حذف کنی و یا آنکه دوباره اجرا کنی اما چه کنم که موسیقی زنده اجرا می شود و اشتباهاتش در یاد می ماند و تغییر ناپذیر است
چه کنم که نت هایش همیشگی می شوند


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۲۰:۴۲۱۸
مهر



روز ها می گذرد و من در تب و تاب زندگی گم می شوم
می روم تا به آینده ای برسم روشن تر از امروز
تا در آرامشی غوطه ور شوم که رویاهایم را به هم گره می زند
برسختی ها می تازم تا خواسته هایم را با جنسی از تلاش بسازم
اما چه حیف هر روز به امید فردا از دست رفت
کاش می فهمیدم که همین امروز مهم است
همین لحظه و همین ثانیه
از جنگ با سختی ها ، در آغوش کشیدن شادی ها ، لمس کردن محبت ها در همین لحظه باید لذت برد
پس همین لحظه را دریاب .
همین هنگام که در انبوه سوالات روزگار قلم روی کاغذ می رقصد یا چشمانت با چیزی فراتر از آن همگام می شود تا بخوانی و بدانی و احساس کنی.
در همین ثانیه های خودمانی زندگی کن


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۲۲:۰۴۱۷
مهر



تو این روزگار حال خوب مثل یک بادکنک است که خودت بادش می کنی و هر چی بزرگ تر و بزرگ تر می شود دشمناش هم بیشتر می شود 

اما این بادکنک یک تفاوت با بادکنک های معمولی دارد و آن این است  که به خودی خود هیچ وقت نمی ترکد

اما همین که بزرگ شد وزش باد روزگار می شود دشمنت که آن را از تو بدزدد

بچه های شرور می شوند دشمنت که با سوزن کینه و شرارت و شیطنت منفجرش کنند

شاخه های درخت و خار ها و تیغ گل ها می شوند دشمنت تا زخمی اش کنند 

دزد های احساس سر گردنه می شوند دشمنت تا حالت را از آن خودشان کنند 

آتش قلب های کینه توز و حسود می شود دشمنت تا بسوزانندش

اما تنها دستان مهربانی که بادکنک تو را حفظ می کنند اول خداست و بعد خانواده

خانواده ای که هر کدام در شرایط مختلف بادکنک احساس و حال خوب خود را رها می کنند تا تو بادکنکت را حفظ کنی و بیشتر و بیشتر بادش کنی تا آسمان را از آن خود کنی

 و خدایی که همیشه هست و بادکنکت را با دست های محبت و کرمش دوباره نو می کند و اجازه ی هیچ آسیبی را نمی دهد 

خدا دوستت دارم


#فاطمه_سلیمی

#آوا

فاطمه سلیمی
۲۲:۴۷۱۶
مهر


امروز از آلاچیق رویا ها در روپوش سفید شروع شد در کنار قلب هایی مهربان
و در نهایت با گرمی دستانی از جنس محبت و دوستی دوباره به خیابان خاطرات رسید
در خیابان خاطراتت خود را به آغوش باد می سپاری و باد صورتت را به دست نوازش بوسه باران می کند
و صدای امواج آب از لابه لای درختان موسیقی عشق می نوازد
قدم هایت زمین را تحسین می کند .
چشم هایت آسمان و درختان سر بر فلک کشیده را می نگرد و گوش هایت زمزمه می کند صدای آواز های آب را در میان درختان تنومند
و سر مست می شوی از این همه شگفتی درختانی که در کنار هم قد کشیده اند و شاخه هایشان را در لا به لای هم مهمان کرده اند تا سایبانی از برگ های طلایی و نارنجی پاییزی باشند

این همه زیبایی و احساس و موسیقی

اما در انتها همه چیز نابود می شود و قدم در قفسی از خودرو و دود و زندگی رباتی می گذاری

ای انسان به چه چیز اینقدر افتخار می کنی و مغرور و سر خوشی ؟
به کدام سازه ات می نازی به کدام تکنولوژی ؟
هر کجا که پا نهادی ویرانه ای برجای گذاشتی ؟
گمان کردی ساختی ولی خودت قضاوت کن .
ساختمان عجیب و نا همگون و مثلا زیبا و اشرافی تو زیبا تر است یا آبشار های طبیعت که خنکای نسیمش روح را زنده می کند ؟
ویلا های دست ساز تو زیبا تر است یا آبی نیلگون خلیج فارس ؟

می بینی هر جا که بشر به خود غره شد و در کار آفرینش دخالت کرد
نابود می کند همه ی زیبایی ها را
هم چون نابودی زاینده رود و دریاچه ی ارومیه و آبشار لردگان و هزاران منظره ی بکر دیگر

پس هر کجا که باشی هنوز حقیری
پس خدا را از یاد مبر
چرا که شیطان به انسان سجده نکرد و رانده شد و تو تمام عمر او را لعنت گفتی اما تو با نفرمانی به خدا سجده نمی کنی و باید تمام زندگی جاودانه ات را به خود لعنت فرستی

فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۱۹:۰۱۱۵
مهر


بد ترین موقعیت آنگاه است که چیزی را می خواهی و نمی دانی واقعا می خواهی یا نه
آن لحظه ای که نمی دانی اطرافت چه می گذرد و بد تر از همه حال دلت چگونه است
می دانی همه را اما نمی دانی
تمام ثانیه ها در دوراهی هایت می مانی
می دانی کدام است
کدام مقصد است
تمام تابلو ها به یک سمت است به سمت تو و تویی و خودت
خدا هست اما گوش های تو برای شنیدنش ناشنوا است
او می بیند و تو نمی بینی
به خودش می سپاری اما باز نمی دانی و در بین دانستن و ندانستن گیر می کنی
عقل و دلت تو را سوی هم هل می دهند و نه عقل می فهمد و نه دل می شناسد
دیگر احساساتت را نمی فهمی
حس عجیبی هم نداری چون هیچ حسی را قلبت در آغوش نمی گیرد و نقاشی اش نمی کند
و این می شود که در تنهایی ذهنی ات گم می شوی تا زمانی که نوری نامرئی دلت را روشن کند و دستی نادیدنی دست هایت را بگیرد
و به انتظار آن لحظه است که تصاویر زندگی نقاشی می شود
خدایا می شنوی ، نمی شنوم
می بینی ، نمیبینم
دست گیری می کنی ، نمی فهمم
هستی و حس نمی کنم
همه مشکل از من است
پس خودت را به من بازگردان که تمام این احساسات مبهم با تو تمام می شود
هر چند با تو شروع نشد که اینگونه شد
خودت را به من بازگردان همچون روزی که مادری به من عطا کردی و چشم بر این دنیا گشودم
خودت را به من بازگردان


فاطمه سلیمی متخلص به آوا

فاطمه سلیمی
۰۹:۵۶۱۵
مهر



.

چقدر باران پاییز دل انگیز است و چقدر بخشنده است که بر تمام زمین به یک گونه قطره های خود را می پراکند.

مگر آنکه برای آن قسمت مانعی باشد هم چون سایه ای

اما باز تلاش می کند و قطره هایش را به باد می سپارد تا آنجا هم بی نصیب نماند

و چقدر دلنشین است در زیر باران قدم گذاری و نا خودآگاه به خیابان خاطراتت برسی و در کنار جویبار خروشانش قدم زنی و صدای حرکت آب و برخورد قطره ها به چتر موسیقی احساس تو باشد بسیار دلنشین و الهام بخش

می دانم خدای من که باران ،بخشش را از تو آموخته است

پس رحمتت را بر همه ی ما بباران هر چند قلبمان در پس هزاران لایه ی غبار مدفون شده است


#فاطمه_سلیمی 

#آوا 

#اولین_بارون_پاییز

#هوای_دو_نفره_من_به_اضافه_ی_خدا😍


تاریخ نوشتن : پنج شنبه اولین روز بارونی پاییز ⛈🌩🌧

مکان نوشتن: تو راه دانشگاه🎓

زمان انتشار : همین الان یهویی😊


فاطمه سلیمی
۲۳:۳۷۱۲
مهر




وقتی تنهایی را تنها تجربه می کنی بسیار دوست داشتنی تر از آن است که در میان هیاهویی تنها باشی. همه باشند اما نباشند


خدا یا شکرت که تو همیشه هستی چه در تنهایی و چه در هیاهوی تنهایی


#فاطمه_سلیمی

#آوا

#ذهن_نوشت

.

.

.


توجه توجه:

این فقط یه ذهن نوشت بود .

هیچ ربطی هم به حس الانم نداشت 

جهت توجه دوستان مهربان خودم گفتم 

حال من بهتر از این نمی شه وقتی دنیایی به این زیبایی دارم و خدایی که بهترین خداست😍

فاطمه سلیمی
۱۵:۴۰۱۲
مهر



عاشقانه های من و خدا
این عاشقانه خیلی فرق دارد
فرق دارد چون او یگانه است و من نیز با تمام بندگانش فرق دارم یعنی همه با هم فرق داریم هیچ کداممان مثل دیگری نیستیم حتی دوقلو ها
این عاشقانه که می نویسم فقط مال من است مال خود خود من . دخترانه و منحصر به فرد
این عاشقانه دیگر عاشقانه نیست دیوانگی است جنون است پس من مجنون عشق خدایی هستم که در تمام وجود من است
عاشقانه یعنی صبح با صدای خودش بیدار شوی با صدای اذان دلت
چشمانت را تا نیمه به زور باز کنی و بعد در هم بفشاری و قد بکشی. لبخند بزنی و صبح بخیر بگویی به آنکه در حال نظاره ی تو است
صبح بخیر خدای خودم . کمی بخند لبخندت را دوست دارم
بعد بیدار شوی از کار های امروزت برایش بگویی . بگویی و بگویی
عاشقانه یعنی وقتی جلوی آینه می ایستی بوسه ایی برای خود بفرستی و بگویی خدایا دوستت دارم
آری من خدا را در خودم می بینم چرا که اوست خالق من به کجا نگاه کنم که او را بهتر از این دریابم
این همه قدرت در قرار دادن سلول به سلول و پدید آمدن شگفتی به نام انسان
در کجا می توانم یابم او را بهتر از خودم
عاشقانه یعنی وقتی موهایت را شانه می زنی با شوق به آنها نگاه کنی با عشق ببافی و به خدا بگویی
من حاضرم بزن بریم
عاشقانه یعنی وقتی لباس پوشیدی تا بروی، سرخی لبانت را پاک کنی و بگویی این برای تو بود نه هرکس دیگر
عاشقانه یعنی وقتی همه را دست در دست هم که می بینی به خودت و خدایت افتخار کنی و از ته جان لبخند بزنی و خودت را در آغوش بگیری و بگویی
خدایا از تو متشکرم که دستم را تنها لایق دستان خودت کردی نه هر کس دیگر
عاشقانه یعنی وقتی چادر می کشی به همه ی انسان ها و قدم می زنی هرچند تو را با تمسخر نگاه کنند بگویی دوستت دارم که لایق هر نگاهی قرارم نداده ای ای محرم ترین محرم ها
عاشقانه یعنی وقتی قلبم به تنگنا می رسد و بغض گلویم را می فشارد و به گوشه ی اتاق تنهایی ام پناه می برم و زانو به بغل می گیرم و هیچ کس فریاد رسم نیست خدا با تمام وجودش در آغوشم می کشد و نوازشم می کند و می شنوم که می گوید من هستم دردانه ی من
یعنی در آن لحظات در پشت حصار اشک ها برای خدا لبخند بزنی و ناز کنی و بگویی
خدای من غیر از تو مگر کسی هست که ناز مرا خریدار باشد و قلب مرا آرامش بخشد . کسی نیست . پس تو درمان گر زخم های قلب پر تلاطم من باش
عاشقانه یعنی وقتی بر سر دوراهی می ایستی از خودش بپرسی و منتظر جواب باشی
آری صدایی نخواهی شنید
خدایا من ناشنوا به سخنان توام اما تو فصیح ترین گویندگانی پس بگو چه کنم
آن زمان است که ندای قلبت می شود صدای خدا و شادی وجودت در برمی گیرد. او هست می داند . می بیند و می شنود و سخن می گوید.خدایا به راستی تویی تنها و بزرگ ترین عشق زندگی من.
عاشقانه یعنی حرف زدن های گاه و بی گاه با او یعنی هست همه جا
عاشقانه یعنی سر سجاده که هستی دلت را روانه ی خانه اش کنی
بگویی خدایا من آمدم مهمان نمی خواهی
عاشقانه یعنی صدای صوت اذان هوش از سرت ببرد و سویش دوان شوی و بگویی دعوتت قبول با دل و جان
عاشقانه یعنی لحظه های دونفره ی من و او که دلم برایش تنگ می شود
یعنی اشک ریزان من که او با دستان مهر قطره های اشک را پاک کند
یعنی فنا شدن من
یعنی که من، من نیستم بلکه اوست در قالب من
یعنی در انوار الهی غرق شدن
عاشقانه یعنی شب هنگام قبل از خواب با او از عشق سرایم.از تمام لحظاتی که گذشت بگویم . بگویم خدایا دوستت دارم شبت به خیر و بوسه ای روانه ی آسمان کنم
عاشقانه یعنی ترانه سرایی ام برای او و فقط او
عاشقانه ی خدا تعاریف زیادی دارد برای هرکس رنگی است
شاید عاشقانه های من در ذهن هیچ کس نگنجد ولی عاشقانه های من و اوست و من غرق در آن ها
خدایا دوستت دارم
خودت را،عاشقانه هایت را و عاشقانه هایمان را حتی اگر همه ی دنیا بگویند که دیوانه ام باز تو را می خوانم پس اجابتم کن


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۱۳:۰۹۱۰
مهر



این چند روز کمی کم لطفی کردم به آنا که امیرالمومنین بر آن ها سلام فرستاد
آنان که دفاعی عاشورایی و حسینی را به نمایش گذاشتند و بی هیچ چشم داشت و منّتی عباس گونه پای در راه گذاشتند تا به حسین زمان خود برسند
آنان که رفتند و یا ماندند اما با کوله باری از رنج و مشقت
آنان که روزگارشان همین نزدیکی است و بازماندگانشان پا برجا
ولی چه ماندنی
چه اندک کسانی که قدر دانند
ماندند عده ای نفس می کشند اما تا بعدی آن اطرافیان از دلهره جان باخته اند . می بینند اما در واقع نمی بینند . خدای را باچشمان بسته می بینند و دخترک خود را نه
قنوت می گیرند اما با دست های نداشته
راه می روند اما نه چون ما استوار با پای نداشته اما استوار تر از ما به سوی خدا
حرف می زنند اما با دهان بسته با همان اشک گوشه ی چشم که خدارا می خواند

آری ما همیشه به آن ها کم لطفی می کنیم نه تنها به خودشان بلکه به خانواده ی آن ها هم
بیایید اصلا به آنها لطف نکنیم بگذاریم آرامش داشته باشند
جان بر کف برای ما رفتند و ما شده ایم طلبکار آن ها
بیایید اصلا حرفی از آنها به میان نیاوریم چرا که جز کنایه و نیش زبان چیزی هدیه به آن ها نمی کنیم
اگر قدر نمی دانیم مهم نیست حداقل آرامش را خودمان به داشته های نداشته یشان اضافه نکنیم هر چند هنوز رنگ ترکش ها از رنگ ارامش پر رنگ تر است


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۱۹:۴۷۰۸
مهر



روز با تمام توان می تاخت
گرمایش را نور سوزانش را همه را بر پهنای دشت گسترانده بود
از صبح تا به حال ده ها پهلوان به آغوش خدا شتافته بودند
اذان سرداده شد
خدا برای گفت و گو می خواند اجابت کننده ای هست؟
جز حسین و یارانش کسی دعوت خدا را اجابت نکرد
حسین ایستاد در میان میدان و قامت بست برای نماز آخر
چند تن سپر شدند برای حسین و همراهان
سپر که می گویم نه آنکه سپر بکشند از چوب و آهن به دور آن ... نه ...بدن های خود را کشیدند چون سپر اطراف آن
هر تیر که می امد یا دفع می شد یا با بدن متوقف می شد
این شد که نماز ظهر شد نماز عاشورا

حال هنگام دعوت خدا ما چه می کنیم؟
 خدا کمی منتظر بمان مقداری کار دارم هنوز
مگر نمی دانی در حال عزاداری ام
خرید را انجام ندهم از دست می رود حراج است

خدایا ما کجا یاران حسین کجا
بی دلیل نیست که هنوز خورشید ما نیامده است

هنوز از ظهر زمان زیادی نگذشته بود اما تنهایی و غربت بر دشت سایه می افکند.
لحظه به لحظه کمر حسین خمیده تر می شد
علی اکبر،قاسم،عباس،حر و همه و همه رفتند
حسین به اهل خیام وداع کرد اما نمی دانم چگونه زینب و ۳ ساله دختر بابا را راضی کرد
 به قلب دشمن می زد و آن ها را پراکنده می کرد
به خیمه برگشت اما زخمی

علی اصغر بیا ای آخرین سرباز بابا

آخرین حجت علی بود که آب طلبید اما آن شد که می دانی
دیگر خورشید هوس غروب دارد
خسته و خونین از اسب افتاد حسین. همه سوی او دوان اند و نگاهش سوی خیمه می دود.
نکند زینب من رنج برادر بیند
هر کسی از طرفی تیر زند. شکند نیزه به تن و به نام خودش آن پیکر کند. آخر این رسم همان هاست که نیزه شکنند و شکار خود نمایان بکنند. در میان تیر و نیزه پاره ها ،افتاد خورشید نینوا

عبدالله  دوان شد سوی عمو

آخر ای حرامیان چند نفر به یک نفر
غریب و تنها عموی مرا یافته اید

دست و جان را سپر عمو کرد
اما این گراز های به خون تشنه در پی چیز دیگری بودند

اما حسین عجب امامی هستی
حتی به قاتلت قول شفاعت  می دهی اگر بعد از این همه جنایت از خونت بگذرد...
به خدا که هیچ کس همانند تو تا آخرین لحظه به یاری امتش نشتافت

دیگر خودتان تا آخر بگویید که قلم جوهر کم آورده و کلمات از شرم از یاد رفته اند
غارت از خیمه ها برایشان کافی نبود آنها را آتش هم زدند
باز هم کافی نبود اهل آن را به اسارت هم بردند

اما زینب اول کار بود ولی خطبه های او آخر کار را رقم زد

و حالا ماییم و عشق عمه جان زینب
کلنا عباسک یا زینب

فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۱۷:۰۱۰۸
مهر


شب با تمام قوا تاریکی را بر در دشت چیره کرد
جمع همه جمع بود در کنار خورشید

فردا هر کس بماند از شهد شهادت خواهد چشید. بیعت از همه برداشتم

شعله های شمع را به مهر کشتند
از خیل یاران و همراهان تنها ۷۲ نفر جان و مال و همه را وقف ارباب کردند

یک روز روزه مارا از تشنگی از پای در می آورد اما چه بگویم از تشنگانی که سه روز قطره ای آب نخوردند
لب هایی که چاک چاک شده است و رنگ از خجالت محو شده
و خون جای رنگ های پریده را گرفته

کودکانی که پریشان دور عمو می گردند و آب طلب می کنند

دیگر طاقت همه تمام شده اما چنان بر دشمن می تازند که یک نفر با چند صد نفر برابری می کند چه معرکه ای می شد اگر سیراب بودند؟؟؟

اما هر چه از ظهر می گذرد مصائب سخت تر می شود و طاقت فرسا تر
هر چه می گذرد کمر ارباب خمیده تر می شود و قامتش فرسوده تر
چقدر پیر شدی ارباب در این سه روز

اما ظهر بماند برای عاشورا
عصر بماند که در عاشورا معنا شود

فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۰۹:۵۱۰۸
مهر



التماس تفکر و تامل


کپی آزاد


فاطمه سلیمی 

فاطمه سلیمی
۱۷:۴۰۰۷
مهر



در عالم عشقی است که ادیان را گرد هم آورده
عشقی که صاحبش بزرگی است به نام ابوالفضل
آری عشق علمدار است که همه را زیر علمش گرد هم می آرد تا دم از او بزنند و دستگیری اوست که همه را به توسل و واسطه گری او در درگاه احدیت وا می دارد
عباس یعنی برادری که مولایش را برادر خطاب نکرد مگر تا لحظه ی شهادت
یعنی علمداری که علم را به هیچ قیمتی رها نکرد
یعنی یک تنه ۷۲ تن
یعنی امید کودکان و اهل خیمه ها
چه می توان گفت از بزرگی و دلاوریش
عباس امیدی بود برای تمام کربلاییان و دلاوری بود که امام حاضر به میدان رفتن او نبود
امید سه ساله و ۶ ماهه ای بود که عالم را به غیرتش می لرزاند
تاخت سمت فرات و رسید بر سر آن
فراتی که می آمد و خجل می شد در دشت کربلا
آب برداشت اما این کوچکترین خواسته ی نفس را پس زد
مگر می توانست مشتی از آب گوارای فرات بنوشد درحالی که مولا تشنه است ،رقیه شکم برخاک نم دار خیمه نهاده و اصغر از فرط تشنگی زخم بر لب دارد
مگر می توانست.. .
آنگونه آب فرات را پس زد که فرات از فرات بودنش جاماند
آخر فرات به گواراییش معروف است اما نمی داند این گوارایی از وجود علمدار است
چه کسی را یارای مقابله با او بود؟
هیچ کس
همیشه دشمن نامرد است و از پشت حمله می کند
حمله کردند ولی به هر ضربه ی شمشیر علمدار یکی چشم بست بر دنیای طمع خود
آخر به دستان عمو تیغ کین فرود آوردند ولی عمو باید می رفت صدای گریه ی اصغرش می آمد
بعد از دست ها به دندان گرفت مشک آب را
چشمانش را نشانه گرفتند تا شاید با تاریک کردن خورشید چشمانش او را از پای درآورند اما نه عمو مصمم تر از آن بود که پا پس کشد
نامردی به مشک آب زد صدای آب های خروشان مشک بود که قلب عمو را طوفان زده کرد
با نوای برادر مولا را خواند
از ورای خون و تیر چگونه می شد جمال مولا دید
برادر تیر بردار تا تو را بینم
برادر رهایم کن از روی رقیه خجلم من
چه می توان گفت برای این همه ارادت؟
چه می توان نوشت برای این همه خلوص و تقوا؟
آری امشب قلمم کم آورده است و فقط شرح داد بر آنچه گذشت
چه می تواند بگوید از کسی که عظمت آسمان و زمین در برابر عظمتش حتی به بال مگسی نمی رسد
چه می تواند بگوید از عطشی بیکران و وفاداری بی نهایت آن
چه می تواند بگوید جز آنکه وفا و عشق و لایت مداری تنها در او خلاصه می شود


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی