قلم سرا

تکاپوی اندیشه و قلم

تکاپوی اندیشه و قلم

قلم سرا

توضیحات: این آرم به طور اختصاصی برای فاطمه سلیمی طراحی شده است لطفا کپی نکنید


این جا ، دنیای خیال و احساس من است. خوش آمدید
تکاپوی قلمم برای به تصویر کشاندن بهتر و بیشتر به نظرات زیبای شما نیاز مند است

اینستاگرام:
@fatameh.salimi :پیج دست نوشته ها و روز نوشته ها
@salimi.fatameh : پیج رمان

از حضورتون یه دنیا ممنون.🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات

۱۲:۰۲۲۳
خرداد

📢📢📢  توجه توجه(حتما بخونید)

سلام دوستان 

اینجا قراره حاصل قلم هایمان را به اشتراک بگذاریم

مطالب قرار داده شده در این سایت به جز مطالبی که ذکر شده باشد متعلق به بنده است

این که بگم کپی کردن پیگرد قانونی داره دروغی بیش نیست

اما خواهشا بدون ذکر نام نویسنده کپی نکنید چون یه دزدی فرهنگی حساب می شه 

حتما شما هم می فهمید که چقدر دردناکه وقتی کسی چیزی که مال شماست را از شما بگیره ؟؟؟

امید وارم از خوندن مطالب لذت ببرید

راستی شما می تونید مطالب و دست نوشته های خودتون را برام بفرستید تا به اسم خودتون منتشر بشه 

😍😍😍😍😊😊😊😊😊


💠بنا بر یه اصل ساده و قدیمی: 

                                             دنبال کنید تا دنبال شوید    😄😄😄😄😄😄😄😄😄


اینستا گرام بنده :

fatameh.salimi@

فاطمه سلیمی
۱۰:۲۲۳۱
تیر

سلام

غرض از مزاحمت پیچوندن گوش مخاطبان




خوب یه راست می رم سر اصل مطلب

بیشتر شمایی که این مطلب را می خونید و حتی خود من ،عادت داریم موبایل یا تبلت را تو دست بگیریم و لم بدیم توی تخت و فقط باچشم مطالب جالبی که به چشم می آیند یا لازمه که بدونیم را دنبال می کنیم

وای که اگه از ما بخواهند نظر بدیم یا نقد کنیم یا پیشنهاد بدیم

اون موقع است که دنیا زیبا و عالی می شه و همه می گیم خوبه مشکلی نیست در واقع حوصله نداریم حرف بزنیم

اما وقتی کار از کار گذشت همه می گیم من گفتما کسی گوشش بدهکار نبود


مخاطبان گرامی با تمام این وجود من خیلی خوشحال می شم شما حتی لم داده تو تخت یا روی مبل یا کنار اتاق به پشتی وب من را دنبال کنید

اصلا لازم نیست به خودتون زحمت بدید نظر طولانی بدید من بهمون «خوب بود»هم راضی هستم😊😊البته اگه نقد کنید ، پیشنهاد بدید ، طومار بنویسید یا هر چیز دیگه کلی ذوق می کنم و بیشتر خوش حال می شم

ولی آسون ترین کاری که می تونید بکنید اگه خیلی خسته اید و حال ندارید،می تونید همون طور که دارید با انگشت مبارک این صفحه را بالا پایین می کنید رو شکلکه یک فلش سبز رو به بالا است انگشت بزنید😊😊

نترسید اثر انگشتتون محرمانه پیش ما می مونه


خوب دیگه خداحافظ

فاطمه سلیمی
۱۰:۳۵۲۲
آذر

فاطمه سلیمی
۲۳:۴۰۲۱
آذر

نه ... فاطمه نیستم ... اما فقط اسم فاطمه را دارم

حلالم کن

هر کاری بگی می کنم .می دونم هنوز ازم می ارسی.چشمات خیلی معصوم اند.سریع خودشونو لو می دهند.نگاه مظلومانه ات وقتی گردنت را فشار می دادم از ذهنم بیرون نمی ره.

احمد با صدای در بیدار شده بود و از نبودم با خبر شده بود.اومده بود دنبالن .می دونست حالم این قدر خوب نیست که تنهایی بتونم برسم خوابگاه

قباد همین طور که حرف می زد لحظه لحظه ی  دیروز را برام بیشتر و بیشتر زنده می کرد اونقدر که دیگه نمی دونستم امروز و دیروز جدا از هم اند هیچ صدایی نمی شنیدم.تصاویر قاطی شده بودند.شوک بهم وست داد و زبونم بند اومده بود داشتم خفه نی شدم

چی شده...خوبی...تورو خدا منا ببخش.

تو همین لحظه احند اومد .یه نگاه به من کرد و یه نگاه به قباد

دیگه چی کارش داری ...نمی بینی چی کار کردی....اومدی بکشیش

برای اولین بار نگرانی را ت  چشمای قباد می دیدم

تو رو خدا یه کاری بکن ... الآن می میره

احمد یکدفعه حواسش به من جمع شد.نشست

خوبی...چرا اومدی بیرون......

آروم باش ...آروم نفس بکش

ولی من نمی تونستم کاری بکنم نفس های آخرم بود انگار.

از خس خس نفس هام فهمید رفته ام تو شوک  و دارم نفس کم میارم

احمد: باید یه کاری بکنیم .نمی تونه نفس بکشه

قباد: بگذار بلندش کنم ببریمش دکتر

نزدیکش بشی با من طرفی

احمد بلند شد و رفت سراغ موتور.شلنک ینزین را کشید و دستاش را بنزینی کرد.اومد و دست بنزینی اش را زیر بینی ام گرفت... از بوی بنزین خیلیبدم میاد  و به خاطر همین بوی بدش باعث شد که از شوک بیام بیرون ... چشمام را باز کردم .صورت رنگ پریده ی احمد جلوی چشمام بود .آروم باش .

آروم باش... همه چی تموم شد...من اینجام...

نفسم کم کم طبیعی شد

احمد رو کرد به قباد 

احمد: از این جا برو..

قباد: اما من....

احمد: هرچی ...به خار هرچی اومدیبرو...نباید خاطره ی دیروز یادش بیاد. اتفاقات دیروز باعث شد شوک عصبی بهش وارد بشه و الآن با هر یاداوری دوباره شوکه میشه.

نه من خوبم 

احمد : مطمئنی؟

آره خوبم.باید یه جایی این تس تموم شه .نمی تونم تموم عمرم را به خاطر ترس از گذشته و خاطراتش فرار کنم.

چه طور به حرفات اعتماد کنم...فکر کنم بهتر از من بدونی که یه شرط معامله اعتماده.

قباد: آره ولی نمی دونم


فاطمه سلیمی

آوا

از قفس های شهر آزادم

نکته:این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۲۳:۰۷۲۰
آذر

احمد:چی می گی ؟اعتماد...هه....به این آدما اعتماد نمی شه کرد .حتما شنیده دیروز پلیس اومده بیمارستان و امروز هم می ری برای شکایت ،می خواد تو رو منصرف کنه ...

قباد: نه ....باور کن این طور نیست .تو مرام ما هرچی باشه دروغ نیست 

احمد: جالبه ..آدم کشی و دست بلند کردن رو یه دختر تو مرامتون هست اما دروغ نه 

پاشو بریم...

صبر کن .من حرفاشو باور می کنم .

احمد: فکر نمی کردم اینقدر ساده باشی و زود گولش را بخوری . حال چند دقیقه پیشت یادت رفته . 

خوبه بگم پیرمرد تا صبح نگران تو بود  و تو خواب و بیداری تو را صدا می کرد .یا این که تو خواب تا صبح جیغ می زدی و کابوس می دیدی؟یادت رفته احیای قلبی شدی یعنی مرده بودی و دوباره برگشتی..؟....آره .... یادت رفته 

اشک از چشمای قباد ریخت

نه یادم نرفته .... ولب حداقل الآن داره راست می گه 

بعدشم من سر جنگ باهاش باز کردم .من اول حمله کردم . من اول شروع کردم تحقیرش کنم

خودم هم بی تقصیر نیستم .هرچند تنبیه کارم حال الآنم نبود.درک مب کنم شما هم نگران من هستید مثل داداشم .خیلی شبیه همید .اما به هر حال حرف هاش را باور می کنم.

قباد ،حلال کردن همین طوری نیست . بابت هر کاری ادم باید قیمتی بده.اینو خیلی خوب می دونی

قباد : چقدر ؟

چی چقدر ؟ 

چقدر باید پول بدم؟

نشد... همه چیز با پول خریدنی نیست 

هر چی تو بگی .هرکاری که بگی می کنم فقط حلالم کن.

فقط یه چیز می خوام .کارهات را بگذاری کنار و ادم خوبی بشی

ولی ...

ولی نداره .گفتی من بگم . باید نماز خوندن را شروع کنی .مالت را پاک کنی . غیر از برای رضای خدا از زورت استفاده نکنی.یه کار مردونه راه بندازی و این کارهارا کلا کنار بگذاری.

می دونم خیلی سخته .اما از کسی که جلوی من اینقدر مقاومت کنه و اینقدر ازش بترسم حتما بر میاد

احمد نیش خندی زد

البته زندان جای خوبی برای عوض شدنه اگه قبلش عوضی نشه

اگه حالت خوب شده پاشو بریم.قراره ساعت 9 بریم برای تکمیل پرونده 

اما من نمی خوام شکایت کنم

چی می گی ... یعنی چی ؟

قباد : احمد درست می گه ...من باید تاوان کارم را بدم

تاوان کتک زدن من زندانه ؟ خوب چه سودی برای من و تو داره؟ بری و برگردی بهتر می شی یابدتر ؟ بعدشم ازم متنفر می شی یا ممنون؟ بعدشم می گی حلالم کن یا می گی انتقامم را از اون جوجه باید بگیرم؟ کدومش ؟...هان؟

آقا احمد شما خیلی آقایی...باغیرت ...مهربون ...یه پسر متدین و یه مرد خیلی خوب .اما نمی شه همیشه مردم را به قانون سپرد.شاید اگه به خاطر بدهکاری ناخواسته طرف را زندان نفرستیم و وقت بهش بدیم بعدش کلاهبردار نشه.بعضی مواقع زندان فرستادن ادما هیچ کمکی به جامعه نمی کنه .زندان باید برای کسایی باشه که از آدم شدنشون و یا آدم بودنشون نا امید باشیم.

اگه کار من وقباد بعد ضربه ی من با چوب به کمرش تموم می شد و ستون فقراتش اسیب می دید و شکایت می کرد چی؟ منم باید می رفتم زندان؟...

کاش مردم تو این دوره زمونه یکم گذشت داشتند.

قباد جلوم نشسته بود و به پهنای صورت اشک می ریخت و احمد کنارم نشسته بود و گوش می داد

احمد اقا خیلی ببخشید واسه این همه دردسری که درست کردم.از همه ی اهل خونه معذرت خواهی کن.این سه روزه که پام را تو اون خونه گذاشتم ،آرامش اونجا رو به هم زدم 


فاطمه سلیمی 

آوا

از قفس های شهر آزادم

نکته:این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۱۵:۴۷۲۰
آذر

فاطمه سلیمی
۲۱:۲۰۱۹
آذر

فاطمه سلیمی
۲۳:۰۳۱۸
آذر

نیومدم اذیتت کنم .به روح ننم راست می گم

نفسم بالا نمی اومد.داشتم کبود می شدم.سرفه می کردم.

یه بطری آب از خورجین موتورش برداشت و اومد سمتم.نشست رو زمینو در بطری را باز کرد.

بیا بخور

نگاش کردم.برام قابل اعتماد نبود.اونم فهمید.سرش را بالا گرفت و یکم از آب بطری تو دهنش ریخت.دوباره بطری را گرفت سمتم.

دستم می لرزید .نمی تونستم بطری را بگیرم.بطری را گذاشت جلوی دهنم.یک کم آروم شدم.

کوچه خلوت بود و تنگ و باریک با یک جوی آب کوچولو وسطش.

با چشماش زل زده بود به من.

باور کن امروز برای اذیت نیومده ام

برای چی اومدی.معذرت خواهی یا این که ببینی زنده ام یا این که ضرب دستت چقدر بوده

سرش را انداخت پایین

برای همش. دیروز زیادی تند رفتم.نباید اون طوری می شد.نباید اون طوری جلوم می ایستادی.

انتظار داشتی چی کار کنم.براتون نوشابه باز کنم

به دست راستش نگاه کرد و محکم روی آسفالت های درب و داغون کف کوچه کوبید .پرخون شد.چشمام گرد شد.

این همون دستیه که با هاش تو را به این روز انداختم

شروع کرد به کوبیدن دستش رو زمین

بسه دیگه......بسه

صدای جیغم منوقفش کرد.یه دستمال کاغذی از تو کیفم در آوردم

دستت را بیار جلو

دستمال را دور دستش بستم

بهم نگاه کرد و زد زیر گریه

حلالم کن.تورو خدا حلا لم کن

دیشب بچه ها از درو همسایه شنیدند بعد از رفتن ما داشتی می مردی.اگر دیر تر رسیده بودی بیمارستان الآن مرده بودی

خوب که چی

دیشب بعد کلی وقت که ننم مرده خوابش را دیدم و از اون موقع تاحالا نتونستم بخوابم و اومدم نشستم اینجا.گفتم بالاخره میای .

شایدم هیچ موقع نمی اومدم.اونم با اون همه تهدیدیکه کردی

هنوز بهش اعتماد نداشتم. احساس می کردم نقشه ای تو سرش داره

ننم خیلی از دستم عصبانی شده بود .گفت به خاطر هیچ کاریت اینقدر شرمنده نشده بودم که امروز شدم.پسری که من به دنیا آوردم کی مثل دشمنای علی شده که دست رو فاطمه بلند می کنه و پهلو و سینه اش را به درد میاره و دستش را کبود نی کنه؟

کی از درد کشیدن اون لذت می بره؟ کی سیلی به گوش فاطمه می زنه؟هان....

حلا لت نمی کنم اگه حلالت نکنه

می دونم فکر می کنی آدم نیستم، مرد نیستم،اما هر چی هستم مادر سرم میشه.ادعای مسلمونی نمی کنم .چون هیچی ازش نمی دونم اما اولاد پیغمبر را می شناسم...

تو فاطمه ای نه....


فاطمه سلیمی

آوا

از قفس های شهر آزادم

نکته:این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۱۸:۲۵۱۸
آذر

فاطمه سلیمی
۲۳:۰۰۱۷
آذر

خیلی ببخشید اگه خوب نیست.

نه خیلی هم عالیه از خوابگاه که بهتره

صدیقه خانم از گوشه ی پنجره دید می زد.تا متوجهش شدم زد به پنجره

چیزی نمی خواهید

نه ممنون .امروز خیلی اذیتتون کردم .ببخشید

احمد کیسه ی داروهام را آورد.دونه دونه قرص ها را می آورد و طبق ساعت می گفت کی بخورمشون.تعدادشون زیاد بو . من اصلا با قرص خوردن جور نیستم .همیشه یادم می ره و هیچ وقت قرص ها و دارو هایی که دکترا برام می دهند را نمی خورم.حالا این همه قرص مختلف....خدای بزرگ

راستش فکر نکنم بخورمشون

چرا ؟ همه ی اینا لازم اند

آخه ....بر خلاف درسی که می خونم اصلا تو این قضیه خوب نیستم.به هبچ نسخه ای بیش از یه روز نمی تونم عمل کنم . نه این که نخوام ... ولی خوب یادم می ره

احمد خنده اش گرفته بود

خوب اینا و این شرایط فرق داره .برای جلوگیری از خون ریزی و لخته شدن و آمبولی  و هزازتا چیز دیگه باید بخورین

اما...

اما نداره..

لیوان را دستم داد.شده بود مثل داداشم.اونم سر این چیز ها خیلی گیر می دادالبته همیشه قرص هام را مامانم می آورد و آخرش هم یادم می رفت و آب را بدون قرص می خوردم.گاهی هم مزه ی دارو را دوست نداشتم و نمی خوردم.

باید آب بیشتر بخورید

نمی تونم .آب زیاد بخورم حالت تهوع می گیرم.نمی تونم بیشتر بخورم.

خوب معده درد می گیرید.

به زور یه لیوان آب دیگه داد بخورم

خیالش که راحت  شد و دید که حالم خوبه،کلید اتاق را بهم داد.

اگه خواستید در را قفل کنید و راحت بخوابید.فردا هم تعطیله و منم کاری تو اتاق ندارم

دم رفتن کتاب و مدادس را برداشت .چراغ ها را خاموش کرد و رفت بیرون.همین که رفت خودم را تو رخت و خواب انداختم و تا صبح خوابیدم.تا صبح کابوس می دیدم و با صدای جیغ خودم از خواب می پریدم.

ساعت ۷ صبح دیگه نتونستم بخوابم.یه یادداشت تشکر برای همه نوشتم .وسایلم را جمع کردم و از خونه زدم بیرون.

قدم های کوتاه و آهسته.سرم پایین بود و به پاهام که گاهی تلوتلو می خورد نگاه می کردم.یکدفعه سایه ی یه نفر را جلوم دیدم.قباد بود اما تنها.

تا دیدمش قلبم درد گرفت.نفسم بند اومد دستم را گذاشتم روی قلبم و سعی می کردم نفس بکشم.

از روی موتورش بلند شد و جلو اومد.چسبیدم به دیوار و نشستم روی زمین.فهمید خیلی ترسیده ام

نترس کاری باهات ندارم

خودم را با هر قدم اون جمع تر می کردم

نیا جلو و گرنه جیغ می زنم


فاطمه سلیمی

آوا

از قفس های شهر آزادم

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۱۴:۲۵۱۷
آذر



اندر اوصاف دونفری من و زینب خاتون 

به طرز عجیبی آخرش مهمون شدم تمام خوشمزه ها رو و اصلا مزه شون یه جور دیگه رویایی شد😅😅😅😅


خسیس خودتونید 

قرار بود من حساب کنم و مهمونش کنم رفت یه سفارش دیگه بده حساب کرد گفت دلم خواست خودم مهمونت کنم😍😍😍

به این می گند رفیق بامرام

یاد بگیرید😁😁😁

فاطمه سلیمی
۲۲:۵۷۱۶
آذر

فک نکنم احمد یک درصد هم فکر می کرد من اینطوری باشم.

خوبه پس لوس بودنم را ندیده .در حالت عادی وقتی با خونواده ام حرف می زنم غیر از استفاده کدن از دوستت دارم و بوس بوس و قربونت برم و دلم برات یه ذره شده و هزار تا کلمه ی محبت آمیز دیگه که می گم و نقل و نبات حرفامونه یه جاهایش هم بچگونه حرف می زنم و مثل بچه ها خودم را لوس می کنم

گوشی را پسش دادم

خیلی ممنون

خواهش می کنم.چرا نگذاشتید با خوابگاه صحبت کنند؟

به نظرترتون با این قیافه این وقت شب چه طوری برم خوابگاه...

راستی دکتر گفت تا یک ساعت دیگه مرخص می شوید

احمد رفت بیرون فکر کنم ما جرا را برای همه گفت.

یک ساعت که گذشت با احمد، پیرمرد و صدیقا خانم با ماشین آقای مستوفی برگشتیم خونه

رفتم اتاق پیرمرد.خیلی به هم ریخته بود.همین که پام را گذاشتم تو سرم گیج رفت.همه ی صحنه ها جلوم چشمام تکرار می شدند.نتونستم بمونم .نفسم گرفته بود .اومدم بیرون و کنار حوض نشستم.صدیقه خانوم اومد کنارم

خوبی؟چیزی شده؟

نفسم بالا نمی یاد.نمی تونم تو اتاق بمونم.

سریع رفت احمد را صدا زد

احمد از اتاق دوید بیرون

چی‌شده خوبی؟؟

نه ...نمی تونم نفس بکشم.یه چیزی روی قلبم سنگینی می کنه 

حرف می زدم اشک هام می ریخت.احمد ساکت و آروم نشست سر حوض.

سرش را انداخت پایین و گذاشت گریه کنم.کم کم آرومم کرد

امروز برای همه ی ما سخت گذشت اما بیشتر برای تو.نمی تونم بگم تمام لحظه هایی که توشون گیر کردی را درکت می کنم.اما تو که تو اون لحظه ها اینقدر مقاوم بودی باید خودت را پیدا کنی و در مقابل خاطراتش هم مقاوم بشی وگرنه هر دفعه چیزی تو را به یاد اونا بندازه حالت بد می شه حتی بد تر از این.

امشب نمی خواد تو اتاق امرالله خان بخوابی.می دونم سخته بهش فکر نکنی پس بهتره بری اتاق من .اونجا برات بهتره تو حیاط هم زیاد نمون.

احمد رفت تو اتاقش و با یه بالشت و پتو اومد بیرون

شما برید تو اتاق بخوابید

پس شما؟؟

من بیرون روی تخت می خوابم

نه ممنون .نمی تونم. شب سرده

پیرمرد تازه اتاق را مرتب کرده بود.اومد بیرون و حرف های مارا شنید

احمدیش من می خوابه .تو برو اتاق احمد.

اصلا دلم نمی خواست تعارف کنم . بلند شدم و قدم قدم آرام به سمت اتاق رفتم.به اتاقش که رسیدم شگفت زده شدم.خیلی مرتب و خوب بود.با این که افلب پسر ها نا مرتب اند ،خیلی مرتب بود حتی از خوابگاه ما هم مرتب تر.کنار اتاق یک جا انداخته بود و یه پارچ آب کنارش گذاشته بود.رفتم تو.پشت سر من احمد هم اومد تو.


فاطمه سلیمی

آوا

از قفس های شهر آزادم

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۲۲:۵۵۱۵
آذر

صدیقه خانوم میشه گوشیم رابدهید؟

صدیقه خانوم رفت بیرون

احمد آقا .. حالش جا اومده گوشیش را می خواد.

احمد اومد سمت تختم .از پشت پرده گفت: یا الله

ملافه را تازیر گردنم به زور کشیدم بالا.

بفرمایید

احمد سرش را انداخت پایین و اومد تو. یه پلاستیک گذاشت جلوم .گوشیم داغون شده بود.تازه یادم افتاد چی شده.

وای ...نه... مامانم

چیزی شده؟

با چشمای نگران به احمد نگاه کردم.

میشه یه کاری برام بکنید.میشه سیمکارتم رابگذارید تو گو شیتون.تا الآن مامانم اینا حتما خیلی نگران شده اند.

احمد سرع سیم کارت من را با مال خودش عوض کرد.تاگوشی روشن شد صدای زنگش بلند شد.

میشه بگذاریدش رو بلند گو...

با این که همیشه خودم را لوس می کنم و مامان  واینا هم اینا می دونند و همون جوری باهام رفتار می کنند اما اصلا اون موقع حواسم نبود که احمد هم هست.تا جواب دادم مامانم گفت

سلام فاطمه کجایی هرچی زنگ می زنم خاموشی؟

سلام مامان جون خیچی گوشیم خورد زمین و شکست.الآن هم سیم کارتم توگ.شی یکی از بچه هاست

خوب زود تر اینکارو می کردی .عصر تاحالا دلم شور می زنه قربونت برم

عزیزم نگران نباش ...خوبم

بابا خود کشی کرد...می خواست زنگ بزنه پسر عمو اینا بیند بهت سر بزنند

همین جا بود که صدای پیج بیمارستان بلند شد

فاطمه راستش را بگو ... بیمارستانی

به زور خودم را کنترل کردم که نزنم زیر گریه.آخه هر موقع اتفاقی افتاده باشه و با مامانم حرف می زنم وقتی به جای اصلی می رسه می زنم زیر گریه

آره ولی خوبم

هیچی مامان حالم بد شد آوردنم بیمارستان.فقط مامانی صدات رو بلندگواست

چرا خوب گوشی را دستت نمی گیری....فاطمه چیزی شده... اتفاقی افتاده...کی اونجاست؟

مامانم نگرانی نداره که .غذای ناجور خوردم،حالم بدشد .فشارم افتاد .اومدم بیمارستان .سرم زدم.حالا هم حالم خوبه

بابا گوشی رو گرفت

فاطمه جون فدات شم. زنگ بزنم پسر عمو اینا بیاند اونجا

نه لازم نیست.دوستم با مامانش اینجاست.فقط یه چیزی من به خوابگاه اطلاع نداده ام.

احتمالا زنگ می زنند بهتون .شما بگید در جریانید

بابا مطمئنی لازم نیست بیام.همین الآن سوار می شم فرا می رسم ها

نه بابا جون خوبم .نمی خواد هم به پسر عمو بگی

مطمئنی .. فاطمه جون قربونت برم آخر هفته پس میام.

نه بابا امتحان دارم ...بابایی نمی خواد بیایی.فقط امشب پیش دوستم می مونم .دیگه دیر شده خوابگاه رام نمی ده

بابایی برو خوابگاه من زنگ می زنم حرف می زنم.

نه دیگه می مونم فردا با هم بریم کتابخونه درس بخونیم

مطمئنی خوبی؟چیزی نمی خواهی ؟پول یا هرچیز دیگه..

نه عزیزم .فقط گوشیم شکسته دیگه قابل استفاده نیست. خودم بهتون زنگ می زنم.نگران نباشید .خوب دیگه یه عالمه بوس خداحافظ.

به زور خودم را خوب نشون می دادم .احمد قیافه اش دیدنی بود. با این که سعی کردم لوس بازی درنیارم اما باز هم لوس بودم.


فاطمه سلیمی

آوا

از قفس های شهر آزادم

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۱۸:۴۲۱۵
آذر

فاطمه سلیمی
۲۲:۵۱۱۴
آذر

برگشت....برگشت

به موقع رسوندیدش چند ثانیه دیر تر می رسوندینش مرده بود.

احمد دستش را گذاشت روی صورتش  و یه نفس عمیق کشید 

خدایا شکرت

آوردنم اورژانس و ماسک اکسیژن روی صورتم  و سرم توی دستم.هنوز بی هوش بودمپرستار صورتم را تمییز کرد.خدارو شکر زخم سطحی بود و نیاز به بخیه نداشت و همون طور پانسمان کرد.سرم که تموم شد و تنفسم عادی شد برای مچ دستم که کبود شده بود بردنمرادیوگرافی.عکس فقط یه کوفتگی ساده را نشون داد و خدارو شکر اونم نشکسته بود.

همه دیگه رسیده بودند بیمارستان.دکتر دارو ها را نوشت و به احمد داد تا بخره.اما پول دارو ها وهزینه ی بیمارستان اونقدری نبود که احمد بتونه پرداخت کنه.روی صندلی کنار پیرمرد نشست و آرنج هاش را روی زانو هاش گذاشت و به نسخه نگاه می کرد.

پیرمرد: صدیقه خانوم کیف پول فاطمه را از تو کیفش بده

صدیقه خانوم کیف پولم را آورد و پنجاه تومنی که قباد پس داده بود را توش گذاشت و به پیرمرد داد.پیرمرد کیف پول راگذاشت تو دستای احمد 

برو زود دارو هاش را بخر

اما آخه 

آخه نداره . این پول را دیروز برامن آورده بود اما مخفیانه گذاشتم تو کیفش.اگه این کارو نمی کردم دیگه امروز برنمی گشت و الآن این جا نبود. زود باش برو

ساعت 8 شب بود که چشمام را باز کردم.همه جا تار بود.

صدیقه خانوم داد زد:چشماش را باز کرد.بهوش اومد

پرستار و بقیه اومدند .دکتر اومد بالای سرم و نور چراغ قوه را انداخت توی چشمم

خداروشکر خطر رفع شده

پشت سر دکتر یه افسر پلیس را دیدم و بعد احمدو پیرمرد وبقیه.

هنوز همه چی برام گنگ بود. توی گوشم صدای زنگ می اومد و نمی تونستم حرف بزنم.

دکتر: دچار شوک شده تا چند ساعت دیگه حالش بهتر می شه اما باید حواستون بهش باشه .ممکنه بعضی از عوارض شوک باقی بمونه و در ضمن هیچ چیزی نباید موجب ایجاد نگرانی و ترسش بشه .اگه شوک عصبی دوباره براش رخ بده تشنج ، سکته یا هر اتفاقی ممکنه براش بیفته.

پلیس از بقیه ماجرا را جویا شد.و همه را نوشت و خواست  فرداش برای تشکیل پرونده بریم آگاهی.

چند ساعتی گذشت.تازه داشتم می فهمیدم اطرافم چه خبره. اومدم بشینم اما جیغم در اومد.پرستار دوید تو.

میشه کمکم کنید بشینم؟

تمام بدنم درد می کرد.انگار یه تریلی از روم رد شده بود.کوچکترین حرکتی به شدت درد داشت .ساعت را نگاه کردم.

ساعت 10 بود.خوابگاه .... سرپرست....مامان

مامان همیشه ساعت 8 زنگ می زد 


فاطمه سلیمی

آوا

از قفس های شهر آزادم

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۲۲:۴۷۱۳
آذر


50 تومن را از جیبش در آورد و زد تو صورتم 

دیگه تصفیه شد.

سرش را آورد جلو گوشم

آخرین باری باشه که میبینمت ... دفعه ی دیگه زندت نمی گذارم

با ته صدایی که داشتم و تمام توانم گفتم 

 زهی خیال باطل... آخرین بارت باشه پات را تو این خونه می گذاری و بدون ، من برای رفت و آمد از کسی مثل تو اجازه نمی گیرم...حتی اگه بمیرم به تو و امثال تو باج نمی دم و تسلیم نمی شم

با تمسخر گفت 

خوبه هنوز زنده ای .از من گفتن بود.مواظب سرت باش

همون طور وسط حیاط افتاده بودم .سرفه می کردم و نمی تونستم نفس بکشم. نو چه های قباد احمد و پیر مرد را ول کردند

احمد داشت سمت من می اومد که قباد دستش را روی سینه ی احمد گذاشت ونگهش داشت.

یک چشم احمد به من بود که داشتم جون می دادم و یه چشمش به قباد.می خواست دست قباد را کنار بزنه اما نمی تونست.یقه ی احمد را گرفت و سرش را جلو کشید. 

آخرین بارت باشه که تو کار من دخالت می کنی ...فهمیدی..؟

 قباد دستش را شل کرد و احمد خودش را رها کرد و دوید.

پیرمرد کنارم نشسته بود و گریه می کرد

چند بار بهت گفتم برو ...

صداش خیلی مفهوم نبود .احمد کنارم نشست .اما چشمای من از گوشه ی چادر که رو صورتم افتاده بود دنبال قدم های قباد بود.پاش را که از در خونه گذاشت بیرون ، خیالم راحت شد و دیگه هیچی ندیدم

احمد و پیرمرد خیلی ترسیده بودند.

با رفتن قباد همه ی همسایه ها بیرون اومدند ولی بچه هارا توی اتاق نگه داشتند

احمد: یکی زنگ بزنه آمبولانس . تو رو خدا یکی زنگ بزنه آمبولانس

آقا یحیی رفت زنگ بزنه آمبولانس

آقا اسماعیل وسایل من  را جمع کرد.

صدیقه خانوم جلو اومد و دستای بی جونم را گرفت.

صدیقه خانوم: چقدر سردی دختر 

چادر را از رو صورتم کنار زددلش ریش شد و حالش بد شد.سرش را برد کنار .احمد چشمای بسته ی من را که دید ترسید.در واقع همه ترسیدند.صدیقه خانوم جیغ می زد.

احمد نشست رو زمین و با نگرانی دستش را جلوی بینی ام آورد

نفس نمی کشه

پیر مرد از جاش پرید 

چه خاکی توسرمون شد.

حالا چی کار کنیم

احمد نمی دونست باید چی کار بکنی.دست و پاش را گم کرده بود.دوید سمت آقا یحیی .

برو سریع ماشین خبر کن.همین الآن.باید برسونیمش بیمارستان

همه زیر لب ذکر می گفتند . احمد رو پاش بند نبود.پیرمرد بالاسرم گریه می کرد.آقا یحیی دوید تو خونه.

بیاید...آقای مستوفی ماشین را آورده دم در

خانم ها دویدند و بدن بی جونم را گذاشتند روی صندلی عقب.احمد هم وسایل من را از آقا اسماعیل گرفت و نشست جلو .صدیقه خانوم هم عقب نشست و سر من را تو بغلش گرفت .

قرار شد بقیه خودشون بیاند بیمارستان سینا.نزدیک ترین بیمارستان

آقای مستوفی با سرعت زیاد رانندگی می کرد.به بیمارستان که رسیدیم،احمد رفت بلانکارد آورد .

یک راست من را بردند اتاق فوریت های ویژه.چند تا شوک و تنفس مصنوعی


فاطمه سلیمی

آوا 

از قفس های شهر  آزادم

نکته : این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۲۲:۴۶۱۲
آذر

قباد اونقدر دستم را فشار دادکه دستم بی حس شد و گوشی از دستم افتاد.سعی می کردم احساس درد را تو صورتم نشون ندم.تا چند ثانیه بعد از افتادن گوشی هنوز دستم را گرفته بود.

تا گوشی افتاد زمین با پاش محکم زد روی گوشی و صفحه اش را خورد کرد.

دستم را ول کرد اما هنوز رو بهروم وایساده بود .چاقو را از رو زمین برداشت.می خواستم موقع برداشتن چاقوش یه کاری بکنم مثل هل دادن ، زدن و یا حتی فرار کردن .اما اونقدر بدنم بی اراده شده بود که فقط ایستادم نگاش کردم.

احمد داد و بیداد می کرد.اما فایده ای نداشت.همین طور که قباد به من نزدیک تر می شد دادو بیداد احمد هم بیشتر و عصبانی تر می شد تا این خودش را از دست نوچه خلاص کرد و به طرف قباد حمله ور شد.این باد دوتا از نو چه هاش پریدند و احمد را گرفتند و خواستند بزننش که با اشاره ی دستش آرومشون کرد.اما از پشت دهنو دستای احمد را گرفته بودند.

"خدایا کمک کن . می دونم خیل بنده ی بدی هستم و همش مشکل درست می کنم ، اما این بار هم کمکم کن"

سرش را آورد 2 سانتی صورت من.

تا حالا از مادر زاده نشده که این طوری تو روی قباد وایسه و دیگه هم زاده نمی شه

تو صورتش تف کردم.سرش را کشید عقب و دستی به صورتش کشید و با همون دست یه سیلی زد تو گوشم .اما قبل از پرت شدن دستم را گرفت و کوبوندم به دیوار.حالم خیلی بد بود .چشمام سیاهی می رفت.تمام بدنم درد می کرد.پاهام توان نداشت . داشتم می افتادم که با دستش گردنم را گرفت .چسبوند به دیوار و از زمین بلندم کرد.پاهام دیگه زمین را حس نمی کرد.داشتم خفه می شدم .

احمد اونقدر با دهن بسته فریاد می زد که سرخ شده بود .پیرمرد گریه می کرد و کارش التماس شده بود.

تمام صحنه ها آروم می گذشت.

همسایه ها از پشت پنجره داشتند نگاه می کردند و بچه ها گریه می کردند.

یه نگاه به چشمای قباد کردمو چشمام را بستم و اشهدم را خوندم.با سردی چاقوی قباد روی صورتم چشمام را باز کردم.

چشماش دنبال چشمام بود . نگاهش قلبم را فشار می داد.

فکر کردی به این سادگی می گذارم بمیری . باید درس عبرت همه بشی

با لبه ی چاقو روی صورتم کشید .اونقدر بدنم سرد بود که دیگه دردش را حس نمی کردم .احساس می کردم دارم کبود می شم. خون از روی صورتم حرکت می کرد.

ولم کرد رو زمین . اونقدر بی جون بودم که روی زمین افتادم . تلاش می کردم بلند شم اما نمی تونستم تکون بخورم.

قباد نیم خیز شد به سمت من .فقط کفش هاش را می دیدم.خون رو چاقو را با چادرم پاک کرد.چاقو را بست و با قبضه ی چاقو شونه ی راستم را به بالا هل داد. سرم اومد بالاتر و تونستم صورتش را ببینم.

داشت موذیانه به حال من می خندید.


فاطمه سلیمی

آوا

از قفس های شهر آزادم

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۲۲:۴۵۱۱
آذر

قسمت نوزدهم


مثل برق برگشت سمتم و سیلی محکمی زد تو گوشم.تنها چیزی که یادمه صدای زنگ توی گوشمه و چرخیدن دنیا دور سرم با سیلی اون.

از پله های ایوان بالا پرت شدم پایین. 10 تا پله ای می شد.نفهمیدم چی شد.دستم را گرفتم به لبه ی گلدون کنار دیوار و تکیه دادم به دیوار و آروم بلند شدم.حتی نمی تونستم قدم از قدم بردارم.از گوشه ی لب و بینی ام خون می اومد و صورتم می سوخت. انگار که آتیش گرفته باشه.تمام تنم درد می کرد.

خیلی عوضی هستی

اومد پایین

تو آدم نشدی هنوز

وقتی تو آدم شدی منم آدم میشم...

تو اصلا چرا اومدی اینجا؟

فکر کردی از حرف زدن با تو خوشم اومده ....نچ....در اشتباهی

اومده بودم طلب بابا بزرگ را بدم

خوب چرا از اول نگفتی که کتک نخوری؟

هه...تو اگه مرد بودی دست روی زن بلند نمی کردی

دستم را توکیفم بردم و 5تا ده هزار تومنی در آوردم

بچه ها بیاید وصول شد.

پول را کوبوندم تو صورتش

بیا ... برید گورتونو گم کنید

پول ها را گرفت و شمرد...

یه چیزی یادت رفته، این نرخ دو روز پیش بود . الآن دیگه 100 تومن شده.

من پول زور به کسی نمی دم

اومد سمتم که کیفم را بگیره

اسپریم را از تو کیف در آوردم و سمت چشماش زدم.چاقو و پول ها از دستش افتاد و چشماش را گرفت .گوشیم را در آوردم که به پلیس زنگ بزنم .

دوتا از نو چه هاش اومدند جلو .یکی رفت سمت قباد و یکی اومد سمت من .یکدفعه قباد که سرش را کرده بود توی آب حوض،سرش را بیرون آورد

اون مال منه 

گوشی تو دستم موند . از اون طرف خط می گفتند الو ... الو ...

قباد که بلند شد،دیگه آتیش را رد کرده بود چشماش کاسه ی خون بود.

از ترس چسبیدم به دیوار 

پیر مرد از ترس دوید پایین و وایساد جلوش

آقا قباد بقیه اش را خودم می دم.

دیگه لازم نیست

پیرمرد را پرت کرد سمت نوچه هاش . کی از اونا پیر مرد را گرفت.

دلم می خواست دیوار دهن باز می کرد می رفتم توش

اومد جلو و مچ دست راستم که موبایل را گرفته بودم ،با دست راستش گرفت . 

احمد از در اومد تو 

احمد: چی کار می کنی؟ ولش کن ...با هم قد خودت در بیفت.

اما قباد دستم را ول نمی کرد .اونقدر فشار می داد که احساس می کردم استخون هام داره می شکنه.

احمد دوید سمتم.همین که خواست دست قباد را بگیره قباد با تمام قدرت پرتش کرد سمت نوچه ی دیگه اش. نوچه احمد راگرفته بود و احمد هرچی تلاش  می کرد زورش نمی رسید خودش را رها کنه.


فاطمه سلیمی

آوا

از قفس های شهر آزادم

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۱۴:۵۰۰۲
آبان



اگه به شما بگند یک چاهی هست که با پریدن توش بسیار لذت می برید و شما هم عاشق پریدن و لذتش باشید چی کار می کنید
توی چاه می پرید با این که  نمی دونید تهش چیه یا ترجیح می دید همون بیرون بمونید
تهش ممکنه آب باشه ممکنه خالی باشه ممنکه بهشت باشه یا ممکنه جهنم باشه

خودم عاشق هیجانم و پریدن از ارتفاع ام  شاید به روحیه ی دخترا نخوره ولی من عاشق ترسم بنابراین به احتمال زیاد خودم جز اون هایی هستم که می پرم تا تهش را کشف کنم و هیجانش را درک کنم
اما یه لحظه...
تو زندگی چاه های کشف نشده ی زیادی جلومون قرار می گیره
اما آیا حتی اگه عاشق هیجان باشیم هر چاهی ارزش پریدن داره

نه... نداره
اعتیاد ، خلاف و غیره هیچ کدوم ارزش نداره و حتی لذتی هم نداره تهش اون چاه خالیه فقط استخونات می شکنه و خودت آسیب می بینی
یه چاهی تو زندگی هست که خیلی لذت بخشه به اسم چاه احساسات
درسته تاحالا همیشه از احساسات می گفتم و زیبایی هاش اما هر چیزی اندازه و جایگاهی داره
احساسات فریبنده ترین چاه تو رندگی آدم هاست
روح انسان آکنده از احساسه پس طبیعیه به پریدن تمایل بیشتری داشته باشه به خصوص این که احساسات وقتی خرج می شوند قیمتی تر و لذت بخش تر می شوند
اگه از هر چاهی بتونی سالم خودت را بیرون بکشی از این یکی نمی تونی زخم هاش خوب نمی شه و گاهی اصلا ته نداره که بهش برسی
البته توجه کنید همه نوع احساسی را نمی گم
احساسات اگه صرف خانواده بشه عالیه اون چاه نیست قله است که صعودش افتخار داره
امروزه این چاه زیاد شده چاه کنش هم زیاد تر

خواهر و برادر های عزیز یه توصیه ی کوچولو بکنم
احساستون را کنترل کنید گرچه مثل یک گلوله ی آتش غیر قابل کنترله ولی سعی کنید
همه تون می خواهید ازدواج کنید و طرف مقابل یک آدم آفتاب مهتاب ندیده ی پاک باشه اما آیا خودتون تونسته اید اون طوری باشید
بیایید با خودمون قرار بگذاریم چه دخترا چه پسرا
بیایید با عقلمون آشتی کنیم و اون را مدیر احساساتمون بکنیم
جای دوری نمی ره حداقل خواستید بپرید تو چاه یک طناب محافظ و یک چراغ قوه دارید
بیاید قرار بگذاریم تا قبل از ازدواج عاشق نشیم و احساساتمون را جمع کنیم و جمع کنیم تا مثل یک قلک پر از سکه بشه بعد به محض فراهم شدن شرایط ازدواج و گرفتن بله یا دادن بله قلک را بشکنیم اون موقع یک موج عظیمی از احساسات همه را دربرمی گیره و مطمئن باشید طرف مقابلتون با اون موج تا ابد کنارتون می مونه چون انقدر ذخیره دارید که اون را سیراب از احساس کنید که نیازی به احساس بقیه نداشته باشه

خیلی رک بگم
امروزه ما جوون ها وارد فاز احساسات قبل از حتی مشخص شدن خود خواستگاری می شیم اصلا می ریم خواستگاری هنوز طرف بله نداده دو کلمه حرف نزده یک دل نه صد دل عاشق می شیم یا هنوز خواستگار نیومده بشینه حرف بزنه ببینیم چقدر مرد زندگیه دلمون را باختیم
دیگه این عقل بیاد وسط خودش را کوچیک کنه چی بگه به ما
این می شه که تازه وقتی بله می گیم و می شنویم موج احساسات تموم می شه و عقل میاد میگه مگه نگفتم فلان و تازه تو می گی عجب چرا نفهمیدم

خواهر گل من برادر عزیز من اگه زندگی آروم می خواهی بیا یک چوب بزرگ بگذار روی چاه احساسات و درش را تخته کن
راحت همسرت را انتخاب کن  بعد از انتخاب دیگه این چاه نیست می شه یک کوه با تله کابین مستقیم تا قله

آقا همین جا شبهه را رفع کنم
نمی گم کلا نگذار یه نور احساس هم بیاد نه بالاخره باید از طرف خوشت بیاد وگرنه متنفر باشی بعد از ازدواج چی درست می شه
گفتم احساساتت را الکی خرج نکن
خوشت اومد در این حد که می تونی تحملش کنی برای یک عمر خوب بسم الله وارد ما جرا شو و کوه احساست را بساز

زندگی هاتون سرشار از احساسات حلال و زیبا
بدون چاه های ترسناک و مخوف پراز تپه ها و کوه های پر از شقایق

دوباره پر حرفی کردم
یکی از چاه های زندگی من همین حرف زدنه
ته هم نداره بنده خدا
ولی کلی هیجان و لذت داره
یکی یه طناب بفرسته فکم درد گرفت😅😅😅


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۱۷:۱۲۲۸
مهر

فاطمه سلیمی
۱۷:۵۶۲۷
مهر



عشق را در چه معنا می توان کرد
در محبت های بی حد خدا گنجینه کرد
عشق جان سوز است و طاقت نیست نیست
لیکن این عشقت مجازی بیش نیست
عشق حق پرواز تا بی انتهاست
سر سپردن بر خدا تا کبریا است
عشق هر لحظه از رنگ خداست
خنده های گاه و بی گاه از صفاست
عشق را تنها خدا دارد و بس
هرچه غیر از او هوس باشد و بس
عشق باید رویش حق در میان دل شود
قلب بی یادش سزایش مدفنی از گل شود
عشق باید قلب پاکت را خدایی تر کند
با فضیلت های اخلاقی صمیمی تر کند
عشق باید از زمین دورت کند
در زمین کربلا غرق در نورت کند
عشق بازی راه دارد تا خدا باید که رفت
هر کسی لایق نشد تا کبریا باید که رفت


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 


همه ی عشق در خدا خلاصه می شود

چه زمینی اش چه خدایی اش

خدا فراتر از عشق است اما عشق جز خدا چیزی نیست

فاطمه سلیمی
۱۷:۵۳۲۶
مهر


منظور از عشق در این جا ماهیت عشق زمینی است



منظورم ماهیت عشق زمینی ای که واسطه اش خدا نباشه و خدا توش رنگی نداشته باشه
منظورم هوس بازی هایی است که اسم عشق روشون می گذارند
فاطمه سلیمی
۱۷:۲۵۲۴
مهر


خدایا چه خوبه که هستی
چه خوبه که همیشه هستی
چو خوبه اختیار داریم و جبر نیست اما باز تو هستی
چه خوبه که مصلحت تو بالاتر از اختیار ماست
چه خوبه که حواست به اختیاری های ما هم هست
خدایا چه خوبه که هستی و چه خوبه که خدای منی
چه خوبه که هستی و هدایتم می کنی بی آن که طلب کرده باشم
راستی خدایا خسته نشدی از بنده ای چون من
اشتباه در پس اشتباه
خسته نشدی از پذیرش های دوباره و دوباره
خسته نشدی از فراموش کاری هایم
خسته نشدی که از سوی تو دور می شوم و سیلی خورده و زار به سویت باز می آیم
خدایا چه خوبه که هستی تا قلبم را در آغوش کشی و جانم را آسوده کنی و راهنمایم باشی به سوی خودت
خدایا چه خوبه که هستی تا در این نمکزار گناه دنیا آب حیاتی به من رسانی که سیرابم کند
چه خوب شد که تو هستی تا شر را که در لباس نیکان خود را می نمایاند نشانم دهی و حجابش برداری تا خود را نمایان کند
چه خوب شد که تو هستی تا دستم را بگیری که در چاه نیفتم
دست منی که آنقدر سر به هوا و بازیگوش هستم که هر کجا سربزنم
اما تو چه خوب خدایی هستی که این دخترک بازیگوش را در آغوش مهر می کشی و سپر می شوی که آزار نبیند و غلط نرود و احساسش را محافظت می کنی که تنهایی را نچشد و تاریکی او را فرا نگیرد
چه خوب خدایی هستی که اشتباهی های زندگی ام را پاک می کنی و خودت را میهمان تمام زندگی ام می کنی تا یادبگیرم درست زیستن را
چه خوب خدایی هستی هر چند که بنده ی خوبی نیستم
خدای خوب من بمان که بدون تو در این باتلاق زندگی لحظه به لحظه بیشتر فرو خواهم رفت

خدایا بمان
آغوش احساساتم ، لبخند شادی هایم ، مانوس غم هایم، محرم اسرارم
اصلا خدا فقط خدایم باش برایم کافی است


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۱۵:۱۷۲۳
مهر


امروز می خواهم کمی متفاوت بنویسم
کمی متفاوت تر از همیشه
شاید امروز تولد کسی باشد
شاید امروز تولد شهیدی باشد ، هر چند گمنام در گوش جهانیان و یا مفقود
نمی دانم ولی شاید تولدش امروز باشد
ای شهیدی که نمی شناسمت ندیده امت و شاید هرگز نشناسمت چه شخصیتت را چه بزرگی روحت را چه هدفت را ... تولدت مبارک
می دانی در این سرزمین آشنای نا آشنا در این دنیای بی فرجام انسان ها ، در تولد افراد زندگی آرزو می کنیم سلامتی و شادی را
اما برای تو چه آرزو کنم که زندگی ات را سلامتی ات را و شادی ات را برای برآورده شدن آرزوهای ما برای دوستانمان فدا کردی
برای تو چه آرزو کنم؟
برای اموات محشور شدن با ائمه و قرین رحمت خدا شدن را آرزو می کنیم اما تو در همان اول به آغوش خدا شتافتی
پس برای تو چه آرزو کنم
نه... هر چه فکر می کنم نمی شود
بگذار جور دیگه ای آرزو کنم...
بیا به عنوان هدیه ی تولدت آرزویی بکنم که خودت باید واسطه اش باشی
آرزو می کنم که روزی انسانیت را به معنای واقعی درک کنم ، اسلام را هم چون تو بشناسم ، خدا را چون تو از رگ گردن نزدیک تر ببینم
در صحنه ی سختی ها هم چون تو در صحنه ی جنگ خدا را یابم و زیبایی اش را
کاش مرگ را چون تو به سخره گیرم
کاش لبخند خدا را به دنیا ارج نهم
اصلا کاش ذره ای از معرفت تو را دریابم
نمی دانم..
تولد تو است اما من چیزی برای هدیه کردن ندارم... ولی تو چرا
بیا و از بهترین ها هدیه ام کن
می گویند رفیق شهید داشته باش تا شفاعت کند نامه ی شهادتت را و آدمت کند
در این روز هایی که همه یک به یک چه خط شکن و چه ستون پنجم و چه مدعیان در سیاهی قدرت و ثروت و مقام رنگ می بازند و غرق می شوند و دنیا را به دوش می کشند ، دستم را بگیر تا دست تو باشد که دستانم را لمس می کند و اجازه ندهد دستان دشمن را بگیرم و خود را در پس ترس ها مخفی کنم
ای شهید بیا و دوست شهید من باش و نامه ی شهادت من را شقاعت کن و امضای سرور شهیدان را برایم بگیر

#التماس_شهادت
#شهید_نشی_می_میری
#فاطمه_سلیمی
#آوا

فاطمه سلیمی
۱۱:۴۸۲۱
مهر



گاهی وقت ها می رسه که آدم منتظر یه نفره... .

اون  موقع است که با هر صدایی که از گوشی می شنوه به سرعت خودش را می رسونه سمتش... .

حالا اگه خیلی منتظر باشه گوشی را می گیره دستش و از خودش جدا نمی کنه 

اما نمی دونم چرا الان وضع برای یه نفر فرق کرده

هر روز پست می گذاریم که بیا ... دلمون برات تنگه ... دنیا بی تو هواش سرده ... و این جور پست ها بعد وقتی پیام می ده کسی جوابش را نمی ده

جای تعجب داره خوب... .

می گه دین ،نماز ،انسانیت ،استقامت، ایستادگی، خودسازی ،جهاد ،ولایت و غیره

کلی چیز ساده ... .

اما کسی جواب نمی ده

گاهی وقت ها می گه ... بیا فقط به آغوش خدا برگرد بقیه اش با من .... وساطتت با من 

باز هم جوابی نمی گیره

اینقدر تو بیخیال می مونی که اون شب و روز جای تو برای تو دعا می کنه

اما این همه ساله داریم پست می گذاریم بر گرده یه بار هم دایرکت جواب بدیم چی می شه؟

فقط منتظره همه ی آدم ها بیاند و بگند آقا نیازت داریم فقط همین

اون وقت از توی این همه آدم، ۳۱۳ نفر فقط برند دایرکت بگند همه جوره اش را هستیم ... پات ایستاده ایم


همین

خیلی سخته 

خیلی سخته که انسان باشیم و بین خودمون و بقیه ی موجودات فرق بگذاریم

حتی اون گنجشک سر دیوار هم خدا را صدا می زنه

خیلی سخته تو روز ۳ بار خدا را صدا بزنیم


چی شد که ما این جوری شده ایم

برای لایک کردن پست های یه نفر اون طوری می دویم و اگه فلان شخصیت فالومون کنه خودکشی می کنیم ولی حواسمون به دایرکت های یه نفر که مدام می گه امت من ... عزیز من ... پاره ی وجودم... نیست

چرا؟؟؟؟

یه کم با خودمون فکر کنیم...

امام زمان را تنها نگذاریم و بعد غروب جمعه بگیم این جمعه هم گذشت نیامدی

امام که می خواست بیاد ... .

اما هر چی پیام داد خونه هستید تو رد کردی و جواب ندادی... .

مثل اینه که زنگ برنی به یکی بگی دارم میام خونتون بعد بگه من دارم می رم بیرون اما خواستی بیا ... تعارف نکنی هاااا... .

بیایید حداقل به اصل خودمون برگردیم و اگه دین نداریم لااقل آزادمرد باشیم 

#فاطمه_سلیمی 

#آوا

#خودمونی_طوری

فاطمه سلیمی
۱۸:۵۱۲۰
مهر



اگر از تنهایی می نویسم ، اگر از دلتنگی می گویم این بدان معنا نیست که محتاج حضور کسی هستم... .

من محتاج حضور بیشتر کسی هستم که تمام هستی بسته به اوست

اگر از دلتنگی می گویم برای آن است که در انبوه روزمرگی ها دلتنگ خدایی می شوم که هست از همه چیز بیشتر و در لابه لای این همه دل مشغولی کمتر می یابمش

اگر از تنهایی می نویسم برای آن است که او بیشتر مرا دریابد و در خیل گرفتاری های خودساخته رهایم نکند هر چند می دانم که رها نخواهم شد

برایش می نویسم گرچه می دانم از رگ گردن به من نزدیک تر است...

.

.

این روز ها همه کمی تنها تر شده ایم و در میان این تکنولوژی گم شده ایم 

تنهاییمان هزاران علت دارد اما خواهر من ،  برادر من ،تنهاییت را با کسی در پشت این همه دیوار و فاصله قسمت نکن. 

جار بزن تنهاییت را اما با کسی که نمی دانی لیاقتش را دارد یا نه شریک نشو. 

جار بزن و از آن برای خدا بگو خدا خودش آن را به بهترین شکل پرمی کند. 

اصلا به جای تمام لحظه های تنهایی خدا را در پازل هایت قرار بده 

خدا در همه جا و همه زمانی جا می شود و آنقدر تو را زیبا پر می کند از خودش ، که هیچ شریک و راز داری نمی تواند هیچ مونس و غمخواری نمی تواند

خدا تو را به خودش و خودت باز می گرداند.


خدایا دستم را بگیر که تنها تنهای وجود تو و دلتنگ نگاه های مهربانانه ی تو ام


#فاطمه_سلیمی 

#آوا

فاطمه سلیمی
۱۸:۰۷۱۹
مهر


زندگی من هم چون نواختن موسیقی است که هزاران نفر بیننده و شنونده دارد
و انسان ها هر کدام نتی از این موسیقی بلند اند که نواخته می شوند . می آیند و می روند و گاه تا پایان همراه می شوند و می مانند
اما نت هایی هستند سرزده می آیند . زیبایی موسیقی ات را با صدای دلخراش خود می گیرند و ریتم گوش نواز زندگی ات را خراب می کنند
ای میهمان چند روزه ی ناگهانی یا بمان و رنگ نت های زندگی ام را بگیر و یا برو و در امتداد موسیقی ام محو شو
اجازه نمی دهم هر روز نتی موسیقی ام را به هم بزند

با تمام احساس نت ها را در کنار هم می چینم و با سرانگشتان مهر آنها را می نوازم
گاه نبود یکی دل تنگم می کند و گاه لطافت دیگری مرا به شوق می آورد
گاه نتی آنقدر شیرین است که او را درلحظه لحظه ی موسیقی شریک می کنم و گاه یکی آنقدر ناموزون است که باید دور شود

هیچ نتی به خودی خود در موسیقی بی ارزش نیست ولی باید درجای خود باشد آن موقع است که در موسیقی شریک می شود و اثری ماندگار پدید می آورد
 پس ای دوست بیا و نت خراب زندگی ام نباش

 گاه کاش می شد قسمتی از این موسیقی را حذف کنی و یا آنکه دوباره اجرا کنی اما چه کنم که موسیقی زنده اجرا می شود و اشتباهاتش در یاد می ماند و تغییر ناپذیر است
چه کنم که نت هایش همیشگی می شوند


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۲۰:۴۲۱۸
مهر



روز ها می گذرد و من در تب و تاب زندگی گم می شوم
می روم تا به آینده ای برسم روشن تر از امروز
تا در آرامشی غوطه ور شوم که رویاهایم را به هم گره می زند
برسختی ها می تازم تا خواسته هایم را با جنسی از تلاش بسازم
اما چه حیف هر روز به امید فردا از دست رفت
کاش می فهمیدم که همین امروز مهم است
همین لحظه و همین ثانیه
از جنگ با سختی ها ، در آغوش کشیدن شادی ها ، لمس کردن محبت ها در همین لحظه باید لذت برد
پس همین لحظه را دریاب .
همین هنگام که در انبوه سوالات روزگار قلم روی کاغذ می رقصد یا چشمانت با چیزی فراتر از آن همگام می شود تا بخوانی و بدانی و احساس کنی.
در همین ثانیه های خودمانی زندگی کن


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۲۲:۰۴۱۷
مهر



تو این روزگار حال خوب مثل یک بادکنک است که خودت بادش می کنی و هر چی بزرگ تر و بزرگ تر می شود دشمناش هم بیشتر می شود 

اما این بادکنک یک تفاوت با بادکنک های معمولی دارد و آن این است  که به خودی خود هیچ وقت نمی ترکد

اما همین که بزرگ شد وزش باد روزگار می شود دشمنت که آن را از تو بدزدد

بچه های شرور می شوند دشمنت که با سوزن کینه و شرارت و شیطنت منفجرش کنند

شاخه های درخت و خار ها و تیغ گل ها می شوند دشمنت تا زخمی اش کنند 

دزد های احساس سر گردنه می شوند دشمنت تا حالت را از آن خودشان کنند 

آتش قلب های کینه توز و حسود می شود دشمنت تا بسوزانندش

اما تنها دستان مهربانی که بادکنک تو را حفظ می کنند اول خداست و بعد خانواده

خانواده ای که هر کدام در شرایط مختلف بادکنک احساس و حال خوب خود را رها می کنند تا تو بادکنکت را حفظ کنی و بیشتر و بیشتر بادش کنی تا آسمان را از آن خود کنی

 و خدایی که همیشه هست و بادکنکت را با دست های محبت و کرمش دوباره نو می کند و اجازه ی هیچ آسیبی را نمی دهد 

خدا دوستت دارم


#فاطمه_سلیمی

#آوا

فاطمه سلیمی
۲۲:۴۷۱۶
مهر


امروز از آلاچیق رویا ها در روپوش سفید شروع شد در کنار قلب هایی مهربان
و در نهایت با گرمی دستانی از جنس محبت و دوستی دوباره به خیابان خاطرات رسید
در خیابان خاطراتت خود را به آغوش باد می سپاری و باد صورتت را به دست نوازش بوسه باران می کند
و صدای امواج آب از لابه لای درختان موسیقی عشق می نوازد
قدم هایت زمین را تحسین می کند .
چشم هایت آسمان و درختان سر بر فلک کشیده را می نگرد و گوش هایت زمزمه می کند صدای آواز های آب را در میان درختان تنومند
و سر مست می شوی از این همه شگفتی درختانی که در کنار هم قد کشیده اند و شاخه هایشان را در لا به لای هم مهمان کرده اند تا سایبانی از برگ های طلایی و نارنجی پاییزی باشند

این همه زیبایی و احساس و موسیقی

اما در انتها همه چیز نابود می شود و قدم در قفسی از خودرو و دود و زندگی رباتی می گذاری

ای انسان به چه چیز اینقدر افتخار می کنی و مغرور و سر خوشی ؟
به کدام سازه ات می نازی به کدام تکنولوژی ؟
هر کجا که پا نهادی ویرانه ای برجای گذاشتی ؟
گمان کردی ساختی ولی خودت قضاوت کن .
ساختمان عجیب و نا همگون و مثلا زیبا و اشرافی تو زیبا تر است یا آبشار های طبیعت که خنکای نسیمش روح را زنده می کند ؟
ویلا های دست ساز تو زیبا تر است یا آبی نیلگون خلیج فارس ؟

می بینی هر جا که بشر به خود غره شد و در کار آفرینش دخالت کرد
نابود می کند همه ی زیبایی ها را
هم چون نابودی زاینده رود و دریاچه ی ارومیه و آبشار لردگان و هزاران منظره ی بکر دیگر

پس هر کجا که باشی هنوز حقیری
پس خدا را از یاد مبر
چرا که شیطان به انسان سجده نکرد و رانده شد و تو تمام عمر او را لعنت گفتی اما تو با نفرمانی به خدا سجده نمی کنی و باید تمام زندگی جاودانه ات را به خود لعنت فرستی

فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۱۹:۰۱۱۵
مهر


بد ترین موقعیت آنگاه است که چیزی را می خواهی و نمی دانی واقعا می خواهی یا نه
آن لحظه ای که نمی دانی اطرافت چه می گذرد و بد تر از همه حال دلت چگونه است
می دانی همه را اما نمی دانی
تمام ثانیه ها در دوراهی هایت می مانی
می دانی کدام است
کدام مقصد است
تمام تابلو ها به یک سمت است به سمت تو و تویی و خودت
خدا هست اما گوش های تو برای شنیدنش ناشنوا است
او می بیند و تو نمی بینی
به خودش می سپاری اما باز نمی دانی و در بین دانستن و ندانستن گیر می کنی
عقل و دلت تو را سوی هم هل می دهند و نه عقل می فهمد و نه دل می شناسد
دیگر احساساتت را نمی فهمی
حس عجیبی هم نداری چون هیچ حسی را قلبت در آغوش نمی گیرد و نقاشی اش نمی کند
و این می شود که در تنهایی ذهنی ات گم می شوی تا زمانی که نوری نامرئی دلت را روشن کند و دستی نادیدنی دست هایت را بگیرد
و به انتظار آن لحظه است که تصاویر زندگی نقاشی می شود
خدایا می شنوی ، نمی شنوم
می بینی ، نمیبینم
دست گیری می کنی ، نمی فهمم
هستی و حس نمی کنم
همه مشکل از من است
پس خودت را به من بازگردان که تمام این احساسات مبهم با تو تمام می شود
هر چند با تو شروع نشد که اینگونه شد
خودت را به من بازگردان همچون روزی که مادری به من عطا کردی و چشم بر این دنیا گشودم
خودت را به من بازگردان


فاطمه سلیمی متخلص به آوا

فاطمه سلیمی
۰۹:۵۶۱۵
مهر



.

چقدر باران پاییز دل انگیز است و چقدر بخشنده است که بر تمام زمین به یک گونه قطره های خود را می پراکند.

مگر آنکه برای آن قسمت مانعی باشد هم چون سایه ای

اما باز تلاش می کند و قطره هایش را به باد می سپارد تا آنجا هم بی نصیب نماند

و چقدر دلنشین است در زیر باران قدم گذاری و نا خودآگاه به خیابان خاطراتت برسی و در کنار جویبار خروشانش قدم زنی و صدای حرکت آب و برخورد قطره ها به چتر موسیقی احساس تو باشد بسیار دلنشین و الهام بخش

می دانم خدای من که باران ،بخشش را از تو آموخته است

پس رحمتت را بر همه ی ما بباران هر چند قلبمان در پس هزاران لایه ی غبار مدفون شده است


#فاطمه_سلیمی 

#آوا 

#اولین_بارون_پاییز

#هوای_دو_نفره_من_به_اضافه_ی_خدا😍


تاریخ نوشتن : پنج شنبه اولین روز بارونی پاییز ⛈🌩🌧

مکان نوشتن: تو راه دانشگاه🎓

زمان انتشار : همین الان یهویی😊


فاطمه سلیمی
۲۳:۳۷۱۲
مهر




وقتی تنهایی را تنها تجربه می کنی بسیار دوست داشتنی تر از آن است که در میان هیاهویی تنها باشی. همه باشند اما نباشند


خدا یا شکرت که تو همیشه هستی چه در تنهایی و چه در هیاهوی تنهایی


#فاطمه_سلیمی

#آوا

#ذهن_نوشت

.

.

.


توجه توجه:

این فقط یه ذهن نوشت بود .

هیچ ربطی هم به حس الانم نداشت 

جهت توجه دوستان مهربان خودم گفتم 

حال من بهتر از این نمی شه وقتی دنیایی به این زیبایی دارم و خدایی که بهترین خداست😍

فاطمه سلیمی
۱۵:۴۰۱۲
مهر



عاشقانه های من و خدا
این عاشقانه خیلی فرق دارد
فرق دارد چون او یگانه است و من نیز با تمام بندگانش فرق دارم یعنی همه با هم فرق داریم هیچ کداممان مثل دیگری نیستیم حتی دوقلو ها
این عاشقانه که می نویسم فقط مال من است مال خود خود من . دخترانه و منحصر به فرد
این عاشقانه دیگر عاشقانه نیست دیوانگی است جنون است پس من مجنون عشق خدایی هستم که در تمام وجود من است
عاشقانه یعنی صبح با صدای خودش بیدار شوی با صدای اذان دلت
چشمانت را تا نیمه به زور باز کنی و بعد در هم بفشاری و قد بکشی. لبخند بزنی و صبح بخیر بگویی به آنکه در حال نظاره ی تو است
صبح بخیر خدای خودم . کمی بخند لبخندت را دوست دارم
بعد بیدار شوی از کار های امروزت برایش بگویی . بگویی و بگویی
عاشقانه یعنی وقتی جلوی آینه می ایستی بوسه ایی برای خود بفرستی و بگویی خدایا دوستت دارم
آری من خدا را در خودم می بینم چرا که اوست خالق من به کجا نگاه کنم که او را بهتر از این دریابم
این همه قدرت در قرار دادن سلول به سلول و پدید آمدن شگفتی به نام انسان
در کجا می توانم یابم او را بهتر از خودم
عاشقانه یعنی وقتی موهایت را شانه می زنی با شوق به آنها نگاه کنی با عشق ببافی و به خدا بگویی
من حاضرم بزن بریم
عاشقانه یعنی وقتی لباس پوشیدی تا بروی، سرخی لبانت را پاک کنی و بگویی این برای تو بود نه هرکس دیگر
عاشقانه یعنی وقتی همه را دست در دست هم که می بینی به خودت و خدایت افتخار کنی و از ته جان لبخند بزنی و خودت را در آغوش بگیری و بگویی
خدایا از تو متشکرم که دستم را تنها لایق دستان خودت کردی نه هر کس دیگر
عاشقانه یعنی وقتی چادر می کشی به همه ی انسان ها و قدم می زنی هرچند تو را با تمسخر نگاه کنند بگویی دوستت دارم که لایق هر نگاهی قرارم نداده ای ای محرم ترین محرم ها
عاشقانه یعنی وقتی قلبم به تنگنا می رسد و بغض گلویم را می فشارد و به گوشه ی اتاق تنهایی ام پناه می برم و زانو به بغل می گیرم و هیچ کس فریاد رسم نیست خدا با تمام وجودش در آغوشم می کشد و نوازشم می کند و می شنوم که می گوید من هستم دردانه ی من
یعنی در آن لحظات در پشت حصار اشک ها برای خدا لبخند بزنی و ناز کنی و بگویی
خدای من غیر از تو مگر کسی هست که ناز مرا خریدار باشد و قلب مرا آرامش بخشد . کسی نیست . پس تو درمان گر زخم های قلب پر تلاطم من باش
عاشقانه یعنی وقتی بر سر دوراهی می ایستی از خودش بپرسی و منتظر جواب باشی
آری صدایی نخواهی شنید
خدایا من ناشنوا به سخنان توام اما تو فصیح ترین گویندگانی پس بگو چه کنم
آن زمان است که ندای قلبت می شود صدای خدا و شادی وجودت در برمی گیرد. او هست می داند . می بیند و می شنود و سخن می گوید.خدایا به راستی تویی تنها و بزرگ ترین عشق زندگی من.
عاشقانه یعنی حرف زدن های گاه و بی گاه با او یعنی هست همه جا
عاشقانه یعنی سر سجاده که هستی دلت را روانه ی خانه اش کنی
بگویی خدایا من آمدم مهمان نمی خواهی
عاشقانه یعنی صدای صوت اذان هوش از سرت ببرد و سویش دوان شوی و بگویی دعوتت قبول با دل و جان
عاشقانه یعنی لحظه های دونفره ی من و او که دلم برایش تنگ می شود
یعنی اشک ریزان من که او با دستان مهر قطره های اشک را پاک کند
یعنی فنا شدن من
یعنی که من، من نیستم بلکه اوست در قالب من
یعنی در انوار الهی غرق شدن
عاشقانه یعنی شب هنگام قبل از خواب با او از عشق سرایم.از تمام لحظاتی که گذشت بگویم . بگویم خدایا دوستت دارم شبت به خیر و بوسه ای روانه ی آسمان کنم
عاشقانه یعنی ترانه سرایی ام برای او و فقط او
عاشقانه ی خدا تعاریف زیادی دارد برای هرکس رنگی است
شاید عاشقانه های من در ذهن هیچ کس نگنجد ولی عاشقانه های من و اوست و من غرق در آن ها
خدایا دوستت دارم
خودت را،عاشقانه هایت را و عاشقانه هایمان را حتی اگر همه ی دنیا بگویند که دیوانه ام باز تو را می خوانم پس اجابتم کن


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۱۳:۰۹۱۰
مهر



این چند روز کمی کم لطفی کردم به آنا که امیرالمومنین بر آن ها سلام فرستاد
آنان که دفاعی عاشورایی و حسینی را به نمایش گذاشتند و بی هیچ چشم داشت و منّتی عباس گونه پای در راه گذاشتند تا به حسین زمان خود برسند
آنان که رفتند و یا ماندند اما با کوله باری از رنج و مشقت
آنان که روزگارشان همین نزدیکی است و بازماندگانشان پا برجا
ولی چه ماندنی
چه اندک کسانی که قدر دانند
ماندند عده ای نفس می کشند اما تا بعدی آن اطرافیان از دلهره جان باخته اند . می بینند اما در واقع نمی بینند . خدای را باچشمان بسته می بینند و دخترک خود را نه
قنوت می گیرند اما با دست های نداشته
راه می روند اما نه چون ما استوار با پای نداشته اما استوار تر از ما به سوی خدا
حرف می زنند اما با دهان بسته با همان اشک گوشه ی چشم که خدارا می خواند

آری ما همیشه به آن ها کم لطفی می کنیم نه تنها به خودشان بلکه به خانواده ی آن ها هم
بیایید اصلا به آنها لطف نکنیم بگذاریم آرامش داشته باشند
جان بر کف برای ما رفتند و ما شده ایم طلبکار آن ها
بیایید اصلا حرفی از آنها به میان نیاوریم چرا که جز کنایه و نیش زبان چیزی هدیه به آن ها نمی کنیم
اگر قدر نمی دانیم مهم نیست حداقل آرامش را خودمان به داشته های نداشته یشان اضافه نکنیم هر چند هنوز رنگ ترکش ها از رنگ ارامش پر رنگ تر است


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۱۹:۴۷۰۸
مهر



روز با تمام توان می تاخت
گرمایش را نور سوزانش را همه را بر پهنای دشت گسترانده بود
از صبح تا به حال ده ها پهلوان به آغوش خدا شتافته بودند
اذان سرداده شد
خدا برای گفت و گو می خواند اجابت کننده ای هست؟
جز حسین و یارانش کسی دعوت خدا را اجابت نکرد
حسین ایستاد در میان میدان و قامت بست برای نماز آخر
چند تن سپر شدند برای حسین و همراهان
سپر که می گویم نه آنکه سپر بکشند از چوب و آهن به دور آن ... نه ...بدن های خود را کشیدند چون سپر اطراف آن
هر تیر که می امد یا دفع می شد یا با بدن متوقف می شد
این شد که نماز ظهر شد نماز عاشورا

حال هنگام دعوت خدا ما چه می کنیم؟
 خدا کمی منتظر بمان مقداری کار دارم هنوز
مگر نمی دانی در حال عزاداری ام
خرید را انجام ندهم از دست می رود حراج است

خدایا ما کجا یاران حسین کجا
بی دلیل نیست که هنوز خورشید ما نیامده است

هنوز از ظهر زمان زیادی نگذشته بود اما تنهایی و غربت بر دشت سایه می افکند.
لحظه به لحظه کمر حسین خمیده تر می شد
علی اکبر،قاسم،عباس،حر و همه و همه رفتند
حسین به اهل خیام وداع کرد اما نمی دانم چگونه زینب و ۳ ساله دختر بابا را راضی کرد
 به قلب دشمن می زد و آن ها را پراکنده می کرد
به خیمه برگشت اما زخمی

علی اصغر بیا ای آخرین سرباز بابا

آخرین حجت علی بود که آب طلبید اما آن شد که می دانی
دیگر خورشید هوس غروب دارد
خسته و خونین از اسب افتاد حسین. همه سوی او دوان اند و نگاهش سوی خیمه می دود.
نکند زینب من رنج برادر بیند
هر کسی از طرفی تیر زند. شکند نیزه به تن و به نام خودش آن پیکر کند. آخر این رسم همان هاست که نیزه شکنند و شکار خود نمایان بکنند. در میان تیر و نیزه پاره ها ،افتاد خورشید نینوا

عبدالله  دوان شد سوی عمو

آخر ای حرامیان چند نفر به یک نفر
غریب و تنها عموی مرا یافته اید

دست و جان را سپر عمو کرد
اما این گراز های به خون تشنه در پی چیز دیگری بودند

اما حسین عجب امامی هستی
حتی به قاتلت قول شفاعت  می دهی اگر بعد از این همه جنایت از خونت بگذرد...
به خدا که هیچ کس همانند تو تا آخرین لحظه به یاری امتش نشتافت

دیگر خودتان تا آخر بگویید که قلم جوهر کم آورده و کلمات از شرم از یاد رفته اند
غارت از خیمه ها برایشان کافی نبود آنها را آتش هم زدند
باز هم کافی نبود اهل آن را به اسارت هم بردند

اما زینب اول کار بود ولی خطبه های او آخر کار را رقم زد

و حالا ماییم و عشق عمه جان زینب
کلنا عباسک یا زینب

فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۱۷:۰۱۰۸
مهر


شب با تمام قوا تاریکی را بر در دشت چیره کرد
جمع همه جمع بود در کنار خورشید

فردا هر کس بماند از شهد شهادت خواهد چشید. بیعت از همه برداشتم

شعله های شمع را به مهر کشتند
از خیل یاران و همراهان تنها ۷۲ نفر جان و مال و همه را وقف ارباب کردند

یک روز روزه مارا از تشنگی از پای در می آورد اما چه بگویم از تشنگانی که سه روز قطره ای آب نخوردند
لب هایی که چاک چاک شده است و رنگ از خجالت محو شده
و خون جای رنگ های پریده را گرفته

کودکانی که پریشان دور عمو می گردند و آب طلب می کنند

دیگر طاقت همه تمام شده اما چنان بر دشمن می تازند که یک نفر با چند صد نفر برابری می کند چه معرکه ای می شد اگر سیراب بودند؟؟؟

اما هر چه از ظهر می گذرد مصائب سخت تر می شود و طاقت فرسا تر
هر چه می گذرد کمر ارباب خمیده تر می شود و قامتش فرسوده تر
چقدر پیر شدی ارباب در این سه روز

اما ظهر بماند برای عاشورا
عصر بماند که در عاشورا معنا شود

فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۰۹:۵۱۰۸
مهر



التماس تفکر و تامل


کپی آزاد


فاطمه سلیمی 

فاطمه سلیمی
۱۷:۴۰۰۷
مهر



در عالم عشقی است که ادیان را گرد هم آورده
عشقی که صاحبش بزرگی است به نام ابوالفضل
آری عشق علمدار است که همه را زیر علمش گرد هم می آرد تا دم از او بزنند و دستگیری اوست که همه را به توسل و واسطه گری او در درگاه احدیت وا می دارد
عباس یعنی برادری که مولایش را برادر خطاب نکرد مگر تا لحظه ی شهادت
یعنی علمداری که علم را به هیچ قیمتی رها نکرد
یعنی یک تنه ۷۲ تن
یعنی امید کودکان و اهل خیمه ها
چه می توان گفت از بزرگی و دلاوریش
عباس امیدی بود برای تمام کربلاییان و دلاوری بود که امام حاضر به میدان رفتن او نبود
امید سه ساله و ۶ ماهه ای بود که عالم را به غیرتش می لرزاند
تاخت سمت فرات و رسید بر سر آن
فراتی که می آمد و خجل می شد در دشت کربلا
آب برداشت اما این کوچکترین خواسته ی نفس را پس زد
مگر می توانست مشتی از آب گوارای فرات بنوشد درحالی که مولا تشنه است ،رقیه شکم برخاک نم دار خیمه نهاده و اصغر از فرط تشنگی زخم بر لب دارد
مگر می توانست.. .
آنگونه آب فرات را پس زد که فرات از فرات بودنش جاماند
آخر فرات به گواراییش معروف است اما نمی داند این گوارایی از وجود علمدار است
چه کسی را یارای مقابله با او بود؟
هیچ کس
همیشه دشمن نامرد است و از پشت حمله می کند
حمله کردند ولی به هر ضربه ی شمشیر علمدار یکی چشم بست بر دنیای طمع خود
آخر به دستان عمو تیغ کین فرود آوردند ولی عمو باید می رفت صدای گریه ی اصغرش می آمد
بعد از دست ها به دندان گرفت مشک آب را
چشمانش را نشانه گرفتند تا شاید با تاریک کردن خورشید چشمانش او را از پای درآورند اما نه عمو مصمم تر از آن بود که پا پس کشد
نامردی به مشک آب زد صدای آب های خروشان مشک بود که قلب عمو را طوفان زده کرد
با نوای برادر مولا را خواند
از ورای خون و تیر چگونه می شد جمال مولا دید
برادر تیر بردار تا تو را بینم
برادر رهایم کن از روی رقیه خجلم من
چه می توان گفت برای این همه ارادت؟
چه می توان نوشت برای این همه خلوص و تقوا؟
آری امشب قلمم کم آورده است و فقط شرح داد بر آنچه گذشت
چه می تواند بگوید از کسی که عظمت آسمان و زمین در برابر عظمتش حتی به بال مگسی نمی رسد
چه می تواند بگوید از عطشی بیکران و وفاداری بی نهایت آن
چه می تواند بگوید جز آنکه وفا و عشق و لایت مداری تنها در او خلاصه می شود


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۰۹:۲۰۰۷
مهر

زمانه زمانه ی بدی شده است
نه زنان عفت پیشه می کنند و نه مرادان غیرت را
همه این گونه نیستند ولی این اندک ، بسیار به چشم می آیند
در این روزگار بگذریم که خیابان ها نمایشگاه تن های نیمه عریان است و گاه خواسته ی پدران و شوهرانشان هم،این است تا جذابیت ناموسشان را به رخ بقیه بکشند
اما عده ای هستند که نادانسته یا دانسته اشتباه بزرگ تری می کنند و آن مردانی هستند که عکس خواهران و مادران و زنان خود را بی مهابا برای همگان به نمایش می گذارند.
 باید یک سوال از آن ها پرسید.
آیا اجازه می دهی من این عکس ها را منتشر کنم و به هر عابر کوچه و بازار بدهم؟
مرا نکشی جای تعجب دارد!
و حالا یک سوال بزرگ تر پس چرا خودت این عکس را بین تمام کسانی که می شناسی و نمی شناسی پخش می کنی تا در پای آن از آنها تعریف بشنوی و لایک بگیری و غیره؟
باور کن عکس چاپ شده را شاید دور بیندازند،شاید پاره کنند،شاید همه جا همراه نداشته باشند،اما این وسایل الکترونیک قرن حاضر همیشه هستند و هرلحظه مشاهده می شوند
چگونه عکس ناموست را وسیله ی لذت چشم های هرزه می کنی در هر جا و هر لحظه

در این شب ها که خواهر و برادری تاریخ ساز شدند و معرکه ای شگرفت آفریدند برادر با تو حرف دارم

از تو سپاسگزارم که برای من چون حسین بودی برای خواهرش هرچند من زینب بودن را هنوز نیاموخته ام
همواره برایم سپر بودی در برابر نگاه های همه
در خیابان تکیه گاهی بودی که آرامش را برای من به ارمغان می آورد
تو را سپاس می گویم
می دانم که آرزوهایت را در آرزو های من محو کردی و با زمین خوردن هایم،هم پای من و حتی بیشتر از من گریستی و با روزگار برای من جنگیدی
می دانم که غصه هایت را پنهان کردی و لبخند هدیه ام کردی تا دلم را نلرزانی
نگفته خواهش دلم را پاسخ گفتی و دنیایت را برای ساختن دنیایم خراب کردی
می دانم قربان صدقه های مرا پای عکس هایت می خواندی و از دیدگان و گوش های همه مخفی می کردی تا کسی چشم طمع به من نبندد
برادر همه را می دانم و حتی بیشتر از گفته هایم
تو را از دست نخواهم داد
برای داشتنت جلوی همه می ایستم حتی مرگ
آری به مرگ هم اجازه ی دزدیدن تو را نخواهم داد مگر آنکه قبل از تو مرا باخود برده باشد
برادرم خسته نباشی از برادر بودنت
برادر بودن سخت ترین کار دنیاست،خدا قوت
دوستت دارم با تمام عشق و وجود و هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند این عشق را از من بگیرد
دوستت دارم غیرتت را حیای چشمانت را پاکی نگاه و دلت را لبخندت را و اشک های پنهانت را
دوستت دارم


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۱۷:۲۹۰۶
مهر


جوان مظهر شور و شعف است

 عاشق زندگی و بالندگی است و در زندگی هم چون سوارکاریست که می تازد
اما گاه آنقدر در خدا محو می شد که می تازد تا به او برسد
قلبش که آکنده از نور خدا شود روحش پرواز را به تاخت ترجیح می دهد
جوانی غیود و دلیر ، بی همتا در میان اهل زمین و شبیه ترین فرد به پیامبر خاتم پرواز را برای رهایی از تن خاکی بر می گزیند
علی اکبر ....
اسمش هم قلب انسان را تکان می دهد.
چقدر پدر برایش سخت است که اذن رفتن و جنگیدن به فرزند دهد در صورتی که می داند فرجامش چه جانگداز خواهد بود
حال می فهمم شهدای ما چه کسی را الگو قرار داده اند که در اوج جوانی پریدن را به خزیدن ترجیح داده اند . می دانستند که برای پدر سخت است و مخفیانه پا در راه گذاشتند
شمشیرت چون طوفان چونان بر دشمن فرود آمد که از جنگ تن به تن گریران شدند و پشت بر میدان کردند
می دانم که از تشنگی توان جنگ نداشتی و سلاح بر دستانت سنگین شده بود
می دانم اگر جرعه ای آب بر داغ عطشت مرهم می کردی به جای ۲۰۰ نفر کل لشکر را در هم می کوباندی
ببینم آن هنگام که زبان در دهان پدر بردی چه شد که چشم بر هم آوردی و پا در میدان نهادی و از کارزتر بیرون نیامدی تا شهادت
چه شد؟ دهان پدر را خشک تر از خود یافتی؟
وای علی اکبر چه غوغایی به پا کردی با خاک کشیدن تک تکشان
اما ناگهان گرد و خاک میدان را چنان گرفت که تمام تکبیر ها خاموش شد
تو را در میان میدان به زمین آوردند اما نمی دانستند که چون تویی حتی در خاک هم در اوج است

چه زخمی از تو بر دل داشت دشمن
 چه ترسی از تو بر دل داشت دشمن
 به هر شمشیر و نیزه حمله کردند
بدن را قطعه قطعه پاره کردند

گمان کنم وقتی پدر بر بالینت رسید از فرط غم کمر نمی توانست راست کند
گمان کنم نمی دانست چگونه تو را در آغوش کشد آخر بدن بریده بریده را چگونه می توان به آغوش کشید ناچار صورت به صورتت نهاد
آن موقع بود که صدای شکستن کمر پدر عالم را سوزاند
ما جوانیم و در گناه غوطه ور و تو جوان بودی و لبریز از خدا
دست ما را هم بگیر تا کمی از حصار هایی که به دور خود ساخته ایم خارج شویم


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۰۹:۴۴۰۶
مهر




بعضی از آدم ها عمری ریاضت می کشند و عمری صرف می کنند برای پیمودن راه و رسیدن به عرفان حقیقی و خدا
بعضی دیگر هم یک شبه ره صد ساله ی آن سالکان را می روند
ولی تفاوت در این جاست که آن پیر بعد از یک عمر نمی داند رسیده یا نه اما آن جوان در همان آغاز می داند که می رسد
آن پیر ممکن است راه را گم کند اما آن جوان مستقیم ترین و سریع ترین راه را می داند
خدایا چه سری است در آن و چه حکمتی ؟ چه رازی دارد این پیمودن عاشقانه؟
آری امروز مسافری از راه رسید که همه و همه به استقبال او آمدند
و خدایا چه عظمتی از روح و وجود او به نمایش گذاشتی و چه مهری از او در دل عالمیان قرار دادی
می خواستند خانواده اش را آزار دهند اما نمی دانستند که کارشان آنها را به اعماق تاریکی فرو خواهد برد
محسن... شهید محسن حججی..‌. حاج محسنی که هیچ وقت حج نرفت اما با لباس غرق به خون خود احرام بست

حاج محسن ، عزیز دل ها و عزیز دل رهبر چه کردی حاجی؟
زمین و زمان را در آشوب نگاهت فرو بردی و در صلابتت محو کردی اقتدار کوه را
چه قدرتی تو را آنچنان محکم کرد که ترس در چشمان یزیدیان موج می زد
حاج محسن حتم دارم که مهمان سفره ی امام حسین(ع) هستی و در آن شکی نیست... خوشا به حالت .
 راستی سلام ما را با سرور دو عالم برسان
می دانیم که کوله بارمان از گناهان بی شمار مملو شده اما ما به عشق تو و عشقی که در دل داشتی قدم در این راه نهادیم پس نظری هم به ما بینداز و شفاعتمان کن
خدایا ذره از معرفت او را نصیب ما کن تا شاید در این گمراهی ها و ظلمت های دنیا روشنی بخش راهمان باشد و راه گم نکنیم
حاج محسن قسم به روح پاکت و پیکر بی سرت در این راه استقامت می کنیم تا پای جان... تاآخرین نفس و تا آخرین قطره ی خون
راستی نگفتی چه کردی با آن حرامیان که از داغشان با پیکرت چنان کردند. شنیده بودم که علی اکبر را در میدان قطعه قطعه کردند حال با تو فهمیدم دلیلش را
راستی سرت کجاست در تنور خولی یا در کلیسای مسیحی
می دانم .... می دانم که روحت اسیر تن نبود و این گمان داعشیان بود که تو را با به زنجیر کشیدن پیکرت اسیر کرده اند
با دل علی چه کنیم حاجی ؟ او که از بودن تو چند سال بیشتر درک نکرده است . می دانم که هستی
می دانم که حواست هست
اما نگرانم ... نگران نیش و کنایه هایی هستم که چند سال دیگر که شاید یادشان رفت روح پسرک تو را می آزارد
پسرکی که می دانم چون تو بال و پر می گیرد  و دل به طوفان های زمانه می زند
راستی موقع بهانه گیریش خودت را برسان . ما که روح تو را درک نکردیم این چنان حیران عظمت تو ایم او که دیگر پاره از از وجود تو است  چه می کند با دوری ات ؟

التماس شهادت ای شهید


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی