قلم سرا

تکاپوی اندیشه و قلم

تکاپوی اندیشه و قلم

قلم سرا

توضیحات: این آرم به طور اختصاصی برای فاطمه سلیمی طراحی شده است لطفا کپی نکنید


این جا ، دنیای خیال و احساس من است. خوش آمدید
تکاپوی قلمم برای به تصویر کشاندن بهتر و بیشتر به نظرات زیبای شما نیاز مند است

اینستاگرام:
@fatameh.salimi :پیج دست نوشته ها و روز نوشته ها
@salimi.fatameh : پیج رمان

از حضورتون یه دنیا ممنون.🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات

۱۲:۰۲۲۳
خرداد

📢📢📢  توجه توجه(حتما بخونید)

سلام دوستان 

اینجا قراره حاصل قلم هایمان را به اشتراک بگذاریم

مطالب قرار داده شده در این سایت به جز مطالبی که ذکر شده باشد متعلق به بنده است

این که بگم کپی کردن پیگرد قانونی داره دروغی بیش نیست

اما خواهشا بدون ذکر نام نویسنده کپی نکنید چون یه دزدی فرهنگی حساب می شه 

حتما شما هم می فهمید که چقدر دردناکه وقتی کسی چیزی که مال شماست را از شما بگیره ؟؟؟

امید وارم از خوندن مطالب لذت ببرید

راستی شما می تونید مطالب و دست نوشته های خودتون را برام بفرستید تا به اسم خودتون منتشر بشه 

😍😍😍😍😊😊😊😊😊


💠بنا بر یه اصل ساده و قدیمی: 

                                             دنبال کنید تا دنبال شوید    😄😄😄😄😄😄😄😄😄


اینستا گرام بنده :

fatameh.salimi@

فاطمه سلیمی
۱۰:۲۲۳۱
تیر

سلام

غرض از مزاحمت پیچوندن گوش مخاطبان




خوب یه راست می رم سر اصل مطلب

بیشتر شمایی که این مطلب را می خونید و حتی خود من ،عادت داریم موبایل یا تبلت را تو دست بگیریم و لم بدیم توی تخت و فقط باچشم مطالب جالبی که به چشم می آیند یا لازمه که بدونیم را دنبال می کنیم

وای که اگه از ما بخواهند نظر بدیم یا نقد کنیم یا پیشنهاد بدیم

اون موقع است که دنیا زیبا و عالی می شه و همه می گیم خوبه مشکلی نیست در واقع حوصله نداریم حرف بزنیم

اما وقتی کار از کار گذشت همه می گیم من گفتما کسی گوشش بدهکار نبود


مخاطبان گرامی با تمام این وجود من خیلی خوشحال می شم شما حتی لم داده تو تخت یا روی مبل یا کنار اتاق به پشتی وب من را دنبال کنید

اصلا لازم نیست به خودتون زحمت بدید نظر طولانی بدید من بهمون «خوب بود»هم راضی هستم😊😊البته اگه نقد کنید ، پیشنهاد بدید ، طومار بنویسید یا هر چیز دیگه کلی ذوق می کنم و بیشتر خوش حال می شم

ولی آسون ترین کاری که می تونید بکنید اگه خیلی خسته اید و حال ندارید،می تونید همون طور که دارید با انگشت مبارک این صفحه را بالا پایین می کنید رو شکلکه یک فلش سبز رو به بالا است انگشت بزنید😊😊

نترسید اثر انگشتتون محرمانه پیش ما می مونه


خوب دیگه خداحافظ

فاطمه سلیمی
۱۴:۵۴۱۰
بهمن


سلام دوستای همیشه همراه خودم 

فقط اومدم سلامی عرض کنم و برای مدتی غیر قابل رویت شوم ...

نمی دونم چقدر 

نمی دونم تا کی 

 و نمی دونم چرا ... شاید هم نمی خوام بفهمم که چرا

همگیتون را به خدا می سپرم 

فقط یه خواهش 

برای این دل بارانی کمی دعا کنید

کمی دعا کنید و برایش شهادت طلب کنید

التماس دعا 

فعلا خدانگهدار😢😢😢😭😭😭

فاطمه سلیمی
۲۲:۵۸۳۰
دی



دریافت
حجم: 1.97 مگابایت

مدت زمان: 57 ثانیه 



دقت کردین هممون نشستیم ببینیم چی پیش میاد
هممون روز هامون را به دو دسته تقسیم کردیم روز های خوب و روز های بد
هممون شانس را کردید ملکه ی زندگیمون و همه چیز را با اون تعیین و تفسیر می کنیم
اگه می خواهید همین جوری باشید حرفی نیست اما اگه می خواهید از زندگی لذت ببرید باید بجنگید
زندگی جنگه تسلیم بشید روزگار شما را در بر می گیره و هر کجا می خواد می بره
چرا تسلیم چرا در بند ناراحتی ها چرا در بند مشکلات و غم ها
چرا همش نمی تونم نمی تونم
بیاید جنگ را آغاز کنیم خلاف تمام جریان های ناگوار و دست هایی که ما را اسیر می کنند
اگه خودمون قدرت تغییر نداریم منتظر نشستیم کی بیاد تغییرمون بده
اول از حال خودمون شروع کنیم
صبح بیدار شدیم با تمام انرژی به خدا سلام کنیم و بگیم آخجون یه روز خوب دیگه ناراحت می شید کاری ندارم اولش گریه می کنید فریاد می زنید یا هر چیزی ولی بعدش چند دقیقه آروم فکر کنید چند درصد از زندگیتون را اون حادثه شخص یا اون مشکل سهیمه اصلا ارزش داره ... و حتی اگه ارزش داره آیا خدایی که خودش داده بوده اونو نمی تونه خودش درستش کنه
اصلا شاید خدا از قصد این کارو کرده یکم فکر کنید شاید مصلحتش را فهمیدید شاید فهمیدید که چه کار بزرگی خدا براتون کرده اصلا نفهمیدید ... شما به حکمت خدا شک دارید؟ پس اگه شک ندارید دیگه به خاطرش خودتون را ناراحت نکنید
در مقابل هر واقعه ای تلخ یا شیرین لبخند بزنید اونقدر آرامش می ده ... اگه وسط گریه بخندید کم کماشک ها خجالت می کشند
آره دقیقا به مشکلتون بخندید و با صدای بلند مسخره اش کنید

اگه از بیکاری رنج می برید بشینید فکر کنید چه کاری بلدید...
فکر کنید چیکارهایی می تونید انجام بدهید منتظر نمونید یکی بیاد دعوت به کارتون کنه مثلا شروع کنید پاره وقت کارهایی که بلدید را گسترش بدهید مثلا گرافیکتون خوبه خیلی خوب طرح بزنید و خودتون معرفشون باشید تو اون مدت سعی کنید ادامه تحصیل بدهید و اگه مقطع فوق لیسانس و دکترا رسیدید با دست مزد پایین دانشگاه های پیام نور و آزاد و اینا مشغول کنید خودتون را برای تدریس
می دونم سخته ولی شما نباید تسلیم بشید
کنکوری هستید اشکالی نداره از هر موقع شروع کردید محکم شروع کنید با اقتدار
تو زندگی هدف داشته باشید حتی برای خنده هاتون
اشکال نداره اگه ماسک خنده رو غم هاتون می کشید چون اگه واقعا سعی کنید بخندید حسش به قلبتون منتقل می شه در واقع سر خودمون را گاهی باید کلاه بگذاریم

مهم ترین چیز تو جنگ زندگی اینه که هیچ وقت خوبی های خودتون را به خاطر بدی های بقیه نابود نکنید
مهم نیست بی مهری می بینید شما مهربون باشید
مهم نیست دشمنی می کنند شما دوست باشید
مهم نیست بی رحم اند شما رئوف باشید
مهم نیست قضاوت کنند شما قضاوت نکنید
شما بهترین باشید اون موقع است که دوست و دشمن دوستتون دارند و شما را قبول خواهند داشت
اون موقع است که زندگی در عین ناملایماتش شیرین خواهد بود
اون موقع است که خدا جاریه تو زندگیتون چون دارید شبیهش می شید
لحظه هاتون پر از خدا
تسلیم نشوید حتی تا لحظه ی مرگ 

فاطمه سلیمی
۱۵:۲۵۲۵
دی



خواستم قلبم را به تو هدیه کنم اما دستی مانع شد 

خوب شد که خدا مانع شد

خواستم قلبم تنها مال تو باشد اما دریغ که فهمیدم چیزی را که شکست قلب در دستم را... .

چه کسی دیده که مجنون لیلی را بیازارد چه کسی گفته که مجنون از لیلی طلبکار بوده عشق را 

چه کسی گفته که مجنون لیلی را با حرف های توهین آمیز خار کند وقتی فهمید که قلبش در طبق اخلاص است

آری مجنون و فرهاد برای لیلی و شیرین جان دادند بی آنکه طلب حتی نگاهی کنند ... قلب خود را هدیه کردند بی آنکه توقع پس گرفتنش را داشته باشند


این سخن مخاطب خاصی برای من ندارد ولی مخاطبم دختران کشورم و خواهران زیبا تر و با ارزش تر از گل من هستند

آنان که پاک تر از غنچه ی رز و خوشبو تر از گلاب اند


به آن کس که به شما ابراز عشق کرد به سرعت دل نبندید 

عشق خیابان و کوچه و بازار ارزش پاکی و وجود تو را ندارد

کسی که مجنون تو باشد در خیابان قلبت را با تو قمار نمی کند احساست در قمار از تو نمی دزدد 

آن کس که تو را مجنون است قلب و روح و احساس تورا از خانواده ات تمنا می کند

برای گوشه نگاهت کوه را از جا می کند

آن کس که با تو قمار کرد... وقتی خودت را باختی، برایش بی ارزش می شوی دیگر از عشق و جنونش خبری نخواهد بود


قلب شما انباری است پر از مواد منفجره

کافی است حرارتی آن را شعله ور کند تا انفجار عظیم احساسات شما را بسوزاند

پس حواست باشد... محافظان و آتشنشانان آن را بیشتر کن

نگذار هر کسی با شعله ای به سراغ آن برود

انفجار فقط یکبار است 

شعله بگیرد خاموش شدنش محال است 

اگر درست باشد کسی مقابلت ایستاده آرامش قلبش گلستان  کننده ی آتش قلب تو خواهد بود واگر اشتباه باشد با آتش هرزگی و هوس رانی اش تو را در آتشی عظیم رها خواهد کرد

خواهرم قلب و احساست را در بازار هوس ناپاکان قمار نکن 

ارزش تو بالاتر از این است 

باید تو را تمنا کنند 

باید برایت دریا هارا درنوردند و کوه ها را بشکافند 

و اگر او را یافتی قلبت را برایش مسخر کن تا آن را فتح کند تا در دشت هایش کلبه ای چوبی بسازد و روح تو را در آرامش گل های شقایق دامنه ی کوه هایش غرق کند


مراقب باش که ارزش تو بیش از این هاست

 

#فاطمه_سلیمی 

#آوا 

فاطمه سلیمی
۱۵:۲۲۲۴
دی





دلم برای آق داداش های لوتی سر کوچه های قدیم با دستمال یزدی های گردن و زنجیر کمرشون تنگ شده ... اونایی که وقتی دور هم بودند با دیدن یه خانم کنار می کشیدند که آبجی بفرما... اونایی که اگه اون سر محل یک پسری به دختری چپ نگاه می کرد می دویدند و یکی می زدند زیر گوش پسره که مگه ناموس نداری... اونایی که همه ی زنا و دخترای محل و کشورشون براشون ناموس بود و شاهرگشون را به خاطر ناموس می دادند و  حتی خودشون هم نگاه چپ نمی کردند... همونایی که گلریزون راه می انداختند ‌ و برای دفاع از حق می افتادند زندون و زندون رفتنشون نشونه ی مردونگیشون بود چون آزادیشون را با چیزای مهم تر تاخت می زدند... همون هایی که علی وار شبونه می رفتند در خونه ی فقرا و کمکشون می کردند... همون پهلون هایی که اسب می شدند واسه بچه یتیم ها ... همونایی تار سیبیلشون مشکل گشای یه محله می شد و قولشون قول بود... همونایی که اون قدر مرد بودند مثل یک کوه عظیم و استوار که کل محل می تونست بهشون تکیه کنه

همون آقا داداش هایی که تا امام گفت جهاد رخصت گرفتند و رفتند

همونایی که با هیکل پهلونی رفتند و یه پلاک هم ازشون برنگشت


دلم براشون تنگ شده.... خدا دوباره از اونا بفرست لطفا


#فاطمه_سلیمی 

#آوا 

#التماس_شهادت 

#شهید_نشی_می_میری

فاطمه سلیمی
۱۵:۱۸۲۳
دی

شهید گمنام



شهدا سلام 

دوباره دلم شکست 

دلم شکست که یه عده گفتند چند تا تیکه استخون به اسم شهید گمنام میارند

دلم شکست وقتی گفتند تابوت خالی میارند مردم را گول بزنند

آخه ندیدند قامتت را موقع رفتن 

ندیدن قربون صدقه های مادرت را 

ندیدند جمال نورانی که بقیه می گفتند چیه نور بالا می زنی

ندیدنت چه جوری رفتی و الان دارند فقط یه ذره از جسمت را بر می گردونند

آره حق دارند نشناسنت 

اما بمیرم برای مادرت که از بوی وجودت تو را شناخت

بمیرم برای اون دل مادرت 

شهدا شرمنده که هنوز گرفتار خودمونیم و غرقیم 

ولی یه سوال

چرا اصلا رفتی

چرا رفتی 

من ناموس به درک ... چرا رفتی که این مدلی برات بگند و اشکم را دربیارند

چرا رفتی که مادرت چشم به در از دنیا بره

چرا رفتی که دستای پیر و چروکش تا اخر عمر لیف ببافه برای سیر کردن شکمش

چرا آخه رفتی.... هان .... چرا؟؟؟؟؟

کاش نمی رفتی 

اون موقع کشور دست بعثی ها بود و امریکا جولان می داد

اون موقع اینایی که تورا متهم می کنند نه مالی از خودشون داشتند نه ناموسی نه آزادی و نه هیچ چیز دیگه ای دقیقا یه برده ی تمام عیار می شدند

و اون موقع نه آزادی داشتند که دم از دموکراسی بزنند و نه حرف دیگه ای


کاش نمی رفتی

کاش هیچ وقت نمی رفتی

کاش هیچ وقت دستای دخترت را رها نمی کردی

چه گناهی داشت که پدر نداشت

چه گناهی داشت که پدرش را داد برای هفتاد میلیون نفر بعد همون هفتاد میلیون نفر ریخته اند سرش که همه ی مشکلات به خاطر توئه

چرا اون نباید دستای نوازشگرت را حس می کرد 

چرا بدون شنیدن قربان صدقه های تو بزرگ شد

چرا رفتی 

فقط بگو چرا؟؟؟

رفتی که الان اینایی که به تو تهمت می زنند و توهین می کنند آزاد باشند و آزاد بگردند 

نمی خوام 

چرا باید برای اون ها می رفتی

کاش خودت بودی اون موقع یه عده ادم کلاش نمی اومدند تو میدون

یار امام کجا گذاشتی رفتی 

برای کدوم مردم

برای این ناموس های هرزه ی فروشنده ی تن 

یا برای اون قاتلین و جانیان تو خیابون که دارند مردم را می زنند و اموالشون را نابود می کنند و عده ای را می کشند و بر سر قدرت و مال دعوا می کنند؟

برای کدومشون 

مگه اینا ارزش هم داشتند

می دونی سربند یا زهرای تورا به سخره گرفتند 

می دونی پرچم اربابت را به آتش کشیدند

می دونی عکس عزیز ترینت یعنی امام و رهبر را پاره کردند

می دونی پرچمی که براش جون دادی را به آتش کشیدند

برای چی رفتی برای تکرار تاریخ ؟؟

به خدا قسم نمی گذارم تاریخ کوفه تکرار بشه حتی اگه تنها باشم حتی اگه بمیرم ... .

حتی اگه تمام بلای آسمان و زمین سرم بیاد

پای عشق تو می مونم

و پاش جون می دم


#فاطمه_سلیمی 

#آوا

#لبیک_یا_خامنه_ای

فاطمه سلیمی
۱۵:۱۸۲۲
دی




دارم غرق می شم

لحظه لحظه زیر پام خالی تر می شه

لحظه لحظه اب بالاتر میاد

این جا که برسی می فهمی چه یک وجب چه صد وجب بی معنا است

این جا که برسی می فهمی سعی کردن برای بالاموندن و غرق نشدن چقدر سخته

می فهمی وقتی پات از پایین به لجن های کف آب گیر کرده یعنی داری خفه می شی یعنی دست و پازدن بیهوده است

به این جا که برسی می فهمی انتظار یعنی چی 

می فهمی یه دست بی طمع یعنی چی

می فهمی یعنی چی التماس کردن و گیر کردن و نا امید شدن از امه جا

تاکی می خواهیم نفهمیم داریم غرق می شیم

تا کی می خواهیم تو خواب غفلت خودمون بمونیم

تا کی مثل کبک سرمون را زیر برف بکنیم

پس کی می خواهیم دست از تمام دنیا بکشیم و تموم بند هارا پاره کنیم

پس کی می خواهیم خودمون را از دست خودمون نجات بدهیم و از حصار نفس رها کنیم

پس کی می خواهیم بفهمیم تنها دست نجات بخشی که می تونه از باتلاق گناهان و مادیات نجاتمون بده دست بدون چشم داشت امام زمانمونه 

تا کی می خواهیم غرق بشیم

یه وجب با صد وجب فرق داره

صد وجب دور شی دیگه شاید برگشتی نباشه

حواسمون هست داریم چه بلایی سر خودمون و امام زمانمون میاریم

حواسمون هست اگه پامون نلغزید و دلمون نلرزید  به خاطر دستای مهربون اون بوده وگرنه ما این قدرا خوب نیستیم که مقاومت کنیم .

حواسمون هست به خودمون و کارهامون و دلامون که کجا می ره و چی کار می کنه و قلبمون را مامن چه احساساتی می کنیم

به خودمون بیاییم 

دست امام زمانمون برای نجات ما دراز شده 

سر ما چی اومده که نه می بینیم نه می شنیم و نه دست مون را به دست آقا می دهیم

داریم با دل خودمون و آقامون چه می کنیم


#فاطمه_سلیمی 

#آوا

#اللهم_عجل_لولیک_الفرج

فاطمه سلیمی
۱۷:۵۶۱۳
دی




چقدر حس خوبیه وقتی دلت گرفته و حس می کنی خسته ای
وقتی صبح از خواب بیدار میشی و دلت بارون می خواد
وقتی مثل همیشه از در می زنی بیرون و از روی جوی آب مثل کودکی هات می پری و می گی آخجون یه روز خوب دیگه ..‌. .
وقتی همه چیز خوب و بد دست به دست هم می دهند و استاد نمیاد سر کلاس و تو بر می گردی
وقتی هزار تا فکر تو سرت می چرخه
خدا دست بزنه روشونه ات و بگه بیا با هم قدم بزنیم
همون لحظه باد شیطنتش شروع بشه و گوشه ی چادرت را بکشه و اونو به رقص در بیاره و با مهر تمام به صورتت بخوره و گونه هات را نوازش کنه ... اون موقع است که روحت به پرواز درمیاد و دلت می خواد دستات را باز کنی تا با باد هم نوا بشی و تا ابر ها قدم بگذاری
حس خوبیه وقتی دستت تو دستای خدا باشه و با لبخند نگاهت کنه و تو چشمات را ببندی و تو آغوشش قدم برداری
حس خوبیه وقتی می گی دلم بارون می خواد تمام ابر ها بسیج شوند تا فقط همون موقع قدم زدن دونفره ی تو و خدا ببارند اونم رو به صورتت ... و قطرات بارون آرم آروم صورتت را قلقلک بدهند
حس خوبیه وقتی خدا هم قدم قدم های کوچکت می شه تا قلبت را وسعت بده و تمام ناراحتی هات را به دست باد بسپره ... .
حس خوبیه وقتی خدا دلش برای دل تو می تپه و به فکر دل کوچولوی تو هم هست ... .
حس خوبیه وقتی یکی می خواد پابگذاره تا حال دلت را عوض کنه طوری دلت را تو دستاش می گیره که فقط مال خودش بمونی
حس خوبیه که خدا محافظت بشه ... رفیقت بشه... هم دمت بشه و همره و هم قدمت بشه و در یک کلمه خودش بشه مونس و هم دمت و با تو عشق بازی کنه... .
حس خوبیه که خدا تمام دنیا را بسیج می کنه که مبادا اشک هات را ببینه و مبادا تنهایی چشمات بارونی بشه... و حس خوبیه که تمام دنیا را بسیج می کنه که خنده ها رو لبت جاری بشوند و همه جا صداشون پر بشه
حس خوبیه وقتی خدا عاشق شیطنت هات باشه و پا به پای شیطنت هات بخنده و تو بیشتر خودت را براش لوس کنی

خدا عاشقتم
همیشه و همیشه 


فاطمه سلیمی

آوا

فاطمه سلیمی
۱۵:۳۲۰۵
دی

ادامه داره همین پایین ادامه اش را بخونید



اینم تقدیم به داداش ها  که آقایون برادر گله کرده بودند چرا داداشا نه😅😅


خورشید به پای او همه سرد بود
دریا به مقابل ، همه یک مشت بود
کوه در نظرش چو تکه ای سنگ بود
آسمان هم برایش هم چنان تنگ بود
از غیرت او کوه بلرزد برجا
از مهر وجودش همه ی شمس بسوزد یک جا
از آرامش قلبش همه دریا آرام
از طبع وجودش همه دنیا آرام
الگوی رشادت است و یکتاست برادر
عشق است و جهان است و یگانه است برادر
آرامش جان است همه نور امید است
دستان وفا و معدن احساس است
عالم به نگاه ماه او دل داده است
بلبل ز صفای روح او جان داده است
لاله به تمنای کمی مهر زده تعظیمش
یاس از شرر عشق شده هم عطر نفس هایش


فاطمه سلیمی

آوا

فاطمه سلیمی
۱۳:۱۵۰۳
دی

فاطمه سلیمی
۲۱:۲۶۰۱
دی

فاطمه سلیمی
۱۸:۱۵۳۰
آذر



تقدیم کنید به عزیزترینتون😍😍😍

یلدای همگی مبارک
فاطمه سلیمی
۱۶:۵۲۲۸
آذر

فاطمه سلیمی
۲۱:۳۹۲۷
آذر


چقدر حس بدیه که صبح با شادی تمام از در می زنی بیرون و به امید یه صبح زیبا چشمات را می بندی و سرت را می بری بالا و به آسمون لبخند می زنی و وقتی چشمات  را باز می کنی با یه آسمون دلگیر روبه رو می شی
و این جاست که شاعر می گه خنده ی من از غصه غم انگیز تر است
تو خیابون قدم می زنی
حتی پرتو های خورشید هم پشت این آلودگی محصور شده
شایدم یه ماسک زده و اون جلوی پرتو ها را گرفته واقعا حق داره جای نفس کشیدن نیست
دیگه امروز نور خورشید از افق تو صورتم نمی خورد نور خورشید با تمام تلاشش فقط تونسته بود رنگ هوا را از سیاه به قهوه ای تغییر بده
خورشید چند ده برابر زمینه اما آلودگی هوای یه شهر کوچیک مانع اون شده

ولی یه نتیجه ی مهم گرفتم
این همه فساد و گناهی که تو زمین خواسته و نا خواسته انجام داده ایم اگه یه لایه ی آلودگی این مدلی درست کرده باشه چه طوری توقع داریم نور وجود امام زمان از لابه لای این همه آلودگی رد بشه
دیگه فکر کنم مثال اون خورشید و ابر را برای امام زمان عوض کنیم قبلا می گفتیم نور خورشید از پس ابر گرم می کنه زمین را
اما الان دیگه ابر قلب آدم ها شده آلودگی هوای قلبشون و وارونگی دما
بی خود نیست امام زمان می گه شبانه روز براتون دعا می کنم و گریه می کنم
چی کار داریم می کنیم
داریم با خودمون و زندگیمون چه می کنیم که هواشناسی هم تو سنجش آلودگیش مونده

کمی بیاییم دعای باران بخونیم برای قلب هامون شاید از آلودگیش بکاهیم
شاید بتونیم کمی از نور خورشید دوباره بهره مند بشیم
بیایید برای دلهای خودمون دعا کنیم و دعای باران بخونیم شاید دوباره آسمونشون آبی شد و کمی مهربانی و زیبایی گل کرد. شاید بالاخره انسانیت همون راه درستی که خدا برای زندگی انسان تو فطرتش گذاشت دوباره برگرده و تازه بشه و شکوفه کنه
کاش بارون بباره


فاطمه سلیمی 

آوا


فاطمه سلیمی
۱۸:۲۰۲۶
آذر



گاهی آدما انگار زندگی را اشتباه گرفته اند
شاید فقط زنده اند
زندگی خیلی فراتر از چیزیه که ما فکر می کنیم
نمی دونم چرا بعضی فکر می کنند تمام زندگی کاره نه کار برای زندگی
انگار زنده اند که کار کنند کار نمی کنند که بهتر و شادتر زندگی کنند
چند سال طول کشید که بفهمم
چند سال طول کشید بفهمم هدفی که دارم برای زندگیمه نه زندگیم برای هدفم
اگه برای رسیدن به هدف از تمام کار هایی که دوست داریم صرف نظر کنیم و زندگی را برای هدف تعطیل کنی یه زمانی رسیدی به پله ی آخر اهدافت و میبینی از زندگیت هیچی نفهمیدی و شادترین روز های زندگیت در خستگی و گوشه گیری گذشته  و حالا تنها از زندگی هدفت را داری و تموم

اونقدر در کار غرق شده ایم زندگی روز را در کاریم و شب هارا در خستگی
دنیای ما چقدر خلاصه شده
از چی فرار می کنیم و به چی پناه می بریم
درآغوش چی خودمون را گم می کنیم
شادیمون، نشاطمون،جوانی و زیبایی روز ها را با چی معامله می کنیم
می دویم تا به کدوم نقطه برسیم ؟؟؟
پول بیشتر ؟؟
رفاه بیشتر؟؟؟
خونه ی بهتر؟؟؟
ماشین گرون تر؟؟؟
چی ارزش این روزها را می تونه داشته باشه؟؟
می دویم و می دویم به هدفمون که رسیدیم به انتهای خط کار که رسیدیم وقتی می نشینیم تا عزیزانمون را دور خودمون ببینیم فقط تنهایی نصیبمون میشه ... مگه تا کی خونواده ی آدم کنارش هست؟؟؟
وقتی خواستیم بلند بشیم تا یه چایی برای تنهایی خودمون بریزیم نمی تونیم چون دیگه سلامتیمون هم از دست رفته
وقتی می ریم جلوی آینه تا یه کم به خودمون برسیم می بینیم دیگه فایده نداره چون زیباییمون هم از دست رفته
خودمون را دعوت می کنیم به رستوران خوب تا پول هایی که جمع کردیم را کمی خرج کنیم اما جز سوپ چیزی نمی تونیم بخوریم
اونقدر به خودمون بی تفاوت بوده ایم که الان هر چیز خوبی که دوست داشتیم برامون عقده ای می شه که هرگز نمی تونیم دیگه به دستشون بیاریم
زندگیمون را با چیزی عوض نکنیم
اون را صرف چیزی نکنیم همه چیز را باید صرف بهتر زیستن بکنیم
فقط زنده نباشیم و نفس نکشیم ... زندگی کنیم در اوج سعادت و خوشبختی و آرامش و شادی
همه چیز را خودمون می تونیم بسازیم حتی خوشبختی را تو بدترین شرایط فقط کافیه بفهمیم چرا زنده ایم و چرا نفس می کشیم


فاطمه سلیمی

آوا

زندگی زیباست

فاطمه سلیمی
۲۲:۰۱۲۵
آذر

فاطمه سلیمی
۲۰:۲۳۲۳
آذر

فاطمه سلیمی
۱۰:۳۵۲۲
آذر

فاطمه سلیمی
۲۳:۴۰۲۱
آذر

نه ... فاطمه نیستم ... اما فقط اسم فاطمه را دارم

حلالم کن

هر کاری بگی می کنم .می دونم هنوز ازم می ارسی.چشمات خیلی معصوم اند.سریع خودشونو لو می دهند.نگاه مظلومانه ات وقتی گردنت را فشار می دادم از ذهنم بیرون نمی ره.

احمد با صدای در بیدار شده بود و از نبودم با خبر شده بود.اومده بود دنبالن .می دونست حالم این قدر خوب نیست که تنهایی بتونم برسم خوابگاه

قباد همین طور که حرف می زد لحظه لحظه ی  دیروز را برام بیشتر و بیشتر زنده می کرد اونقدر که دیگه نمی دونستم امروز و دیروز جدا از هم اند هیچ صدایی نمی شنیدم.تصاویر قاطی شده بودند.شوک بهم وست داد و زبونم بند اومده بود داشتم خفه نی شدم

چی شده...خوبی...تورو خدا منا ببخش.

تو همین لحظه احند اومد .یه نگاه به من کرد و یه نگاه به قباد

دیگه چی کارش داری ...نمی بینی چی کار کردی....اومدی بکشیش

برای اولین بار نگرانی را ت  چشمای قباد می دیدم

تو رو خدا یه کاری بکن ... الآن می میره

احمد یکدفعه حواسش به من جمع شد.نشست

خوبی...چرا اومدی بیرون......

آروم باش ...آروم نفس بکش

ولی من نمی تونستم کاری بکنم نفس های آخرم بود انگار.

از خس خس نفس هام فهمید رفته ام تو شوک  و دارم نفس کم میارم

احمد: باید یه کاری بکنیم .نمی تونه نفس بکشه

قباد: بگذار بلندش کنم ببریمش دکتر

نزدیکش بشی با من طرفی

احمد بلند شد و رفت سراغ موتور.شلنک ینزین را کشید و دستاش را بنزینی کرد.اومد و دست بنزینی اش را زیر بینی ام گرفت... از بوی بنزین خیلیبدم میاد  و به خاطر همین بوی بدش باعث شد که از شوک بیام بیرون ... چشمام را باز کردم .صورت رنگ پریده ی احمد جلوی چشمام بود .آروم باش .

آروم باش... همه چی تموم شد...من اینجام...

نفسم کم کم طبیعی شد

احمد رو کرد به قباد 

احمد: از این جا برو..

قباد: اما من....

احمد: هرچی ...به خار هرچی اومدیبرو...نباید خاطره ی دیروز یادش بیاد. اتفاقات دیروز باعث شد شوک عصبی بهش وارد بشه و الآن با هر یاداوری دوباره شوکه میشه.

نه من خوبم 

احمد : مطمئنی؟

آره خوبم.باید یه جایی این تس تموم شه .نمی تونم تموم عمرم را به خاطر ترس از گذشته و خاطراتش فرار کنم.

چه طور به حرفات اعتماد کنم...فکر کنم بهتر از من بدونی که یه شرط معامله اعتماده.

قباد: آره ولی نمی دونم


فاطمه سلیمی

آوا

از قفس های شهر آزادم

نکته:این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۲۳:۰۷۲۰
آذر

احمد:چی می گی ؟اعتماد...هه....به این آدما اعتماد نمی شه کرد .حتما شنیده دیروز پلیس اومده بیمارستان و امروز هم می ری برای شکایت ،می خواد تو رو منصرف کنه ...

قباد: نه ....باور کن این طور نیست .تو مرام ما هرچی باشه دروغ نیست 

احمد: جالبه ..آدم کشی و دست بلند کردن رو یه دختر تو مرامتون هست اما دروغ نه 

پاشو بریم...

صبر کن .من حرفاشو باور می کنم .

احمد: فکر نمی کردم اینقدر ساده باشی و زود گولش را بخوری . حال چند دقیقه پیشت یادت رفته . 

خوبه بگم پیرمرد تا صبح نگران تو بود  و تو خواب و بیداری تو را صدا می کرد .یا این که تو خواب تا صبح جیغ می زدی و کابوس می دیدی؟یادت رفته احیای قلبی شدی یعنی مرده بودی و دوباره برگشتی..؟....آره .... یادت رفته 

اشک از چشمای قباد ریخت

نه یادم نرفته .... ولب حداقل الآن داره راست می گه 

بعدشم من سر جنگ باهاش باز کردم .من اول حمله کردم . من اول شروع کردم تحقیرش کنم

خودم هم بی تقصیر نیستم .هرچند تنبیه کارم حال الآنم نبود.درک مب کنم شما هم نگران من هستید مثل داداشم .خیلی شبیه همید .اما به هر حال حرف هاش را باور می کنم.

قباد ،حلال کردن همین طوری نیست . بابت هر کاری ادم باید قیمتی بده.اینو خیلی خوب می دونی

قباد : چقدر ؟

چی چقدر ؟ 

چقدر باید پول بدم؟

نشد... همه چیز با پول خریدنی نیست 

هر چی تو بگی .هرکاری که بگی می کنم فقط حلالم کن.

فقط یه چیز می خوام .کارهات را بگذاری کنار و ادم خوبی بشی

ولی ...

ولی نداره .گفتی من بگم . باید نماز خوندن را شروع کنی .مالت را پاک کنی . غیر از برای رضای خدا از زورت استفاده نکنی.یه کار مردونه راه بندازی و این کارهارا کلا کنار بگذاری.

می دونم خیلی سخته .اما از کسی که جلوی من اینقدر مقاومت کنه و اینقدر ازش بترسم حتما بر میاد

احمد نیش خندی زد

البته زندان جای خوبی برای عوض شدنه اگه قبلش عوضی نشه

اگه حالت خوب شده پاشو بریم.قراره ساعت 9 بریم برای تکمیل پرونده 

اما من نمی خوام شکایت کنم

چی می گی ... یعنی چی ؟

قباد : احمد درست می گه ...من باید تاوان کارم را بدم

تاوان کتک زدن من زندانه ؟ خوب چه سودی برای من و تو داره؟ بری و برگردی بهتر می شی یابدتر ؟ بعدشم ازم متنفر می شی یا ممنون؟ بعدشم می گی حلالم کن یا می گی انتقامم را از اون جوجه باید بگیرم؟ کدومش ؟...هان؟

آقا احمد شما خیلی آقایی...باغیرت ...مهربون ...یه پسر متدین و یه مرد خیلی خوب .اما نمی شه همیشه مردم را به قانون سپرد.شاید اگه به خاطر بدهکاری ناخواسته طرف را زندان نفرستیم و وقت بهش بدیم بعدش کلاهبردار نشه.بعضی مواقع زندان فرستادن ادما هیچ کمکی به جامعه نمی کنه .زندان باید برای کسایی باشه که از آدم شدنشون و یا آدم بودنشون نا امید باشیم.

اگه کار من وقباد بعد ضربه ی من با چوب به کمرش تموم می شد و ستون فقراتش اسیب می دید و شکایت می کرد چی؟ منم باید می رفتم زندان؟...

کاش مردم تو این دوره زمونه یکم گذشت داشتند.

قباد جلوم نشسته بود و به پهنای صورت اشک می ریخت و احمد کنارم نشسته بود و گوش می داد

احمد اقا خیلی ببخشید واسه این همه دردسری که درست کردم.از همه ی اهل خونه معذرت خواهی کن.این سه روزه که پام را تو اون خونه گذاشتم ،آرامش اونجا رو به هم زدم 


فاطمه سلیمی 

آوا

از قفس های شهر آزادم

نکته:این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۱۵:۴۷۲۰
آذر

فاطمه سلیمی
۲۱:۲۰۱۹
آذر

فاطمه سلیمی
۲۳:۰۳۱۸
آذر

نیومدم اذیتت کنم .به روح ننم راست می گم

نفسم بالا نمی اومد.داشتم کبود می شدم.سرفه می کردم.

یه بطری آب از خورجین موتورش برداشت و اومد سمتم.نشست رو زمینو در بطری را باز کرد.

بیا بخور

نگاش کردم.برام قابل اعتماد نبود.اونم فهمید.سرش را بالا گرفت و یکم از آب بطری تو دهنش ریخت.دوباره بطری را گرفت سمتم.

دستم می لرزید .نمی تونستم بطری را بگیرم.بطری را گذاشت جلوی دهنم.یک کم آروم شدم.

کوچه خلوت بود و تنگ و باریک با یک جوی آب کوچولو وسطش.

با چشماش زل زده بود به من.

باور کن امروز برای اذیت نیومده ام

برای چی اومدی.معذرت خواهی یا این که ببینی زنده ام یا این که ضرب دستت چقدر بوده

سرش را انداخت پایین

برای همش. دیروز زیادی تند رفتم.نباید اون طوری می شد.نباید اون طوری جلوم می ایستادی.

انتظار داشتی چی کار کنم.براتون نوشابه باز کنم

به دست راستش نگاه کرد و محکم روی آسفالت های درب و داغون کف کوچه کوبید .پرخون شد.چشمام گرد شد.

این همون دستیه که با هاش تو را به این روز انداختم

شروع کرد به کوبیدن دستش رو زمین

بسه دیگه......بسه

صدای جیغم منوقفش کرد.یه دستمال کاغذی از تو کیفم در آوردم

دستت را بیار جلو

دستمال را دور دستش بستم

بهم نگاه کرد و زد زیر گریه

حلالم کن.تورو خدا حلا لم کن

دیشب بچه ها از درو همسایه شنیدند بعد از رفتن ما داشتی می مردی.اگر دیر تر رسیده بودی بیمارستان الآن مرده بودی

خوب که چی

دیشب بعد کلی وقت که ننم مرده خوابش را دیدم و از اون موقع تاحالا نتونستم بخوابم و اومدم نشستم اینجا.گفتم بالاخره میای .

شایدم هیچ موقع نمی اومدم.اونم با اون همه تهدیدیکه کردی

هنوز بهش اعتماد نداشتم. احساس می کردم نقشه ای تو سرش داره

ننم خیلی از دستم عصبانی شده بود .گفت به خاطر هیچ کاریت اینقدر شرمنده نشده بودم که امروز شدم.پسری که من به دنیا آوردم کی مثل دشمنای علی شده که دست رو فاطمه بلند می کنه و پهلو و سینه اش را به درد میاره و دستش را کبود نی کنه؟

کی از درد کشیدن اون لذت می بره؟ کی سیلی به گوش فاطمه می زنه؟هان....

حلا لت نمی کنم اگه حلالت نکنه

می دونم فکر می کنی آدم نیستم، مرد نیستم،اما هر چی هستم مادر سرم میشه.ادعای مسلمونی نمی کنم .چون هیچی ازش نمی دونم اما اولاد پیغمبر را می شناسم...

تو فاطمه ای نه....


فاطمه سلیمی

آوا

از قفس های شهر آزادم

نکته:این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۱۸:۲۵۱۸
آذر

فاطمه سلیمی
۲۳:۰۰۱۷
آذر

خیلی ببخشید اگه خوب نیست.

نه خیلی هم عالیه از خوابگاه که بهتره

صدیقه خانم از گوشه ی پنجره دید می زد.تا متوجهش شدم زد به پنجره

چیزی نمی خواهید

نه ممنون .امروز خیلی اذیتتون کردم .ببخشید

احمد کیسه ی داروهام را آورد.دونه دونه قرص ها را می آورد و طبق ساعت می گفت کی بخورمشون.تعدادشون زیاد بو . من اصلا با قرص خوردن جور نیستم .همیشه یادم می ره و هیچ وقت قرص ها و دارو هایی که دکترا برام می دهند را نمی خورم.حالا این همه قرص مختلف....خدای بزرگ

راستش فکر نکنم بخورمشون

چرا ؟ همه ی اینا لازم اند

آخه ....بر خلاف درسی که می خونم اصلا تو این قضیه خوب نیستم.به هبچ نسخه ای بیش از یه روز نمی تونم عمل کنم . نه این که نخوام ... ولی خوب یادم می ره

احمد خنده اش گرفته بود

خوب اینا و این شرایط فرق داره .برای جلوگیری از خون ریزی و لخته شدن و آمبولی  و هزازتا چیز دیگه باید بخورین

اما...

اما نداره..

لیوان را دستم داد.شده بود مثل داداشم.اونم سر این چیز ها خیلی گیر می دادالبته همیشه قرص هام را مامانم می آورد و آخرش هم یادم می رفت و آب را بدون قرص می خوردم.گاهی هم مزه ی دارو را دوست نداشتم و نمی خوردم.

باید آب بیشتر بخورید

نمی تونم .آب زیاد بخورم حالت تهوع می گیرم.نمی تونم بیشتر بخورم.

خوب معده درد می گیرید.

به زور یه لیوان آب دیگه داد بخورم

خیالش که راحت  شد و دید که حالم خوبه،کلید اتاق را بهم داد.

اگه خواستید در را قفل کنید و راحت بخوابید.فردا هم تعطیله و منم کاری تو اتاق ندارم

دم رفتن کتاب و مدادس را برداشت .چراغ ها را خاموش کرد و رفت بیرون.همین که رفت خودم را تو رخت و خواب انداختم و تا صبح خوابیدم.تا صبح کابوس می دیدم و با صدای جیغ خودم از خواب می پریدم.

ساعت ۷ صبح دیگه نتونستم بخوابم.یه یادداشت تشکر برای همه نوشتم .وسایلم را جمع کردم و از خونه زدم بیرون.

قدم های کوتاه و آهسته.سرم پایین بود و به پاهام که گاهی تلوتلو می خورد نگاه می کردم.یکدفعه سایه ی یه نفر را جلوم دیدم.قباد بود اما تنها.

تا دیدمش قلبم درد گرفت.نفسم بند اومد دستم را گذاشتم روی قلبم و سعی می کردم نفس بکشم.

از روی موتورش بلند شد و جلو اومد.چسبیدم به دیوار و نشستم روی زمین.فهمید خیلی ترسیده ام

نترس کاری باهات ندارم

خودم را با هر قدم اون جمع تر می کردم

نیا جلو و گرنه جیغ می زنم


فاطمه سلیمی

آوا

از قفس های شهر آزادم

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۱۴:۲۵۱۷
آذر



اندر اوصاف دونفری من و زینب خاتون 

به طرز عجیبی آخرش مهمون شدم تمام خوشمزه ها رو و اصلا مزه شون یه جور دیگه رویایی شد😅😅😅😅


خسیس خودتونید 

قرار بود من حساب کنم و مهمونش کنم رفت یه سفارش دیگه بده حساب کرد گفت دلم خواست خودم مهمونت کنم😍😍😍

به این می گند رفیق بامرام

یاد بگیرید😁😁😁

فاطمه سلیمی
۲۲:۵۷۱۶
آذر

فک نکنم احمد یک درصد هم فکر می کرد من اینطوری باشم.

خوبه پس لوس بودنم را ندیده .در حالت عادی وقتی با خونواده ام حرف می زنم غیر از استفاده کدن از دوستت دارم و بوس بوس و قربونت برم و دلم برات یه ذره شده و هزار تا کلمه ی محبت آمیز دیگه که می گم و نقل و نبات حرفامونه یه جاهایش هم بچگونه حرف می زنم و مثل بچه ها خودم را لوس می کنم

گوشی را پسش دادم

خیلی ممنون

خواهش می کنم.چرا نگذاشتید با خوابگاه صحبت کنند؟

به نظرترتون با این قیافه این وقت شب چه طوری برم خوابگاه...

راستی دکتر گفت تا یک ساعت دیگه مرخص می شوید

احمد رفت بیرون فکر کنم ما جرا را برای همه گفت.

یک ساعت که گذشت با احمد، پیرمرد و صدیقا خانم با ماشین آقای مستوفی برگشتیم خونه

رفتم اتاق پیرمرد.خیلی به هم ریخته بود.همین که پام را گذاشتم تو سرم گیج رفت.همه ی صحنه ها جلوم چشمام تکرار می شدند.نتونستم بمونم .نفسم گرفته بود .اومدم بیرون و کنار حوض نشستم.صدیقه خانوم اومد کنارم

خوبی؟چیزی شده؟

نفسم بالا نمی یاد.نمی تونم تو اتاق بمونم.

سریع رفت احمد را صدا زد

احمد از اتاق دوید بیرون

چی‌شده خوبی؟؟

نه ...نمی تونم نفس بکشم.یه چیزی روی قلبم سنگینی می کنه 

حرف می زدم اشک هام می ریخت.احمد ساکت و آروم نشست سر حوض.

سرش را انداخت پایین و گذاشت گریه کنم.کم کم آرومم کرد

امروز برای همه ی ما سخت گذشت اما بیشتر برای تو.نمی تونم بگم تمام لحظه هایی که توشون گیر کردی را درکت می کنم.اما تو که تو اون لحظه ها اینقدر مقاوم بودی باید خودت را پیدا کنی و در مقابل خاطراتش هم مقاوم بشی وگرنه هر دفعه چیزی تو را به یاد اونا بندازه حالت بد می شه حتی بد تر از این.

امشب نمی خواد تو اتاق امرالله خان بخوابی.می دونم سخته بهش فکر نکنی پس بهتره بری اتاق من .اونجا برات بهتره تو حیاط هم زیاد نمون.

احمد رفت تو اتاقش و با یه بالشت و پتو اومد بیرون

شما برید تو اتاق بخوابید

پس شما؟؟

من بیرون روی تخت می خوابم

نه ممنون .نمی تونم. شب سرده

پیرمرد تازه اتاق را مرتب کرده بود.اومد بیرون و حرف های مارا شنید

احمدیش من می خوابه .تو برو اتاق احمد.

اصلا دلم نمی خواست تعارف کنم . بلند شدم و قدم قدم آرام به سمت اتاق رفتم.به اتاقش که رسیدم شگفت زده شدم.خیلی مرتب و خوب بود.با این که افلب پسر ها نا مرتب اند ،خیلی مرتب بود حتی از خوابگاه ما هم مرتب تر.کنار اتاق یک جا انداخته بود و یه پارچ آب کنارش گذاشته بود.رفتم تو.پشت سر من احمد هم اومد تو.


فاطمه سلیمی

آوا

از قفس های شهر آزادم

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۲۲:۵۵۱۵
آذر

صدیقه خانوم میشه گوشیم رابدهید؟

صدیقه خانوم رفت بیرون

احمد آقا .. حالش جا اومده گوشیش را می خواد.

احمد اومد سمت تختم .از پشت پرده گفت: یا الله

ملافه را تازیر گردنم به زور کشیدم بالا.

بفرمایید

احمد سرش را انداخت پایین و اومد تو. یه پلاستیک گذاشت جلوم .گوشیم داغون شده بود.تازه یادم افتاد چی شده.

وای ...نه... مامانم

چیزی شده؟

با چشمای نگران به احمد نگاه کردم.

میشه یه کاری برام بکنید.میشه سیمکارتم رابگذارید تو گو شیتون.تا الآن مامانم اینا حتما خیلی نگران شده اند.

احمد سرع سیم کارت من را با مال خودش عوض کرد.تاگوشی روشن شد صدای زنگش بلند شد.

میشه بگذاریدش رو بلند گو...

با این که همیشه خودم را لوس می کنم و مامان  واینا هم اینا می دونند و همون جوری باهام رفتار می کنند اما اصلا اون موقع حواسم نبود که احمد هم هست.تا جواب دادم مامانم گفت

سلام فاطمه کجایی هرچی زنگ می زنم خاموشی؟

سلام مامان جون خیچی گوشیم خورد زمین و شکست.الآن هم سیم کارتم توگ.شی یکی از بچه هاست

خوب زود تر اینکارو می کردی .عصر تاحالا دلم شور می زنه قربونت برم

عزیزم نگران نباش ...خوبم

بابا خود کشی کرد...می خواست زنگ بزنه پسر عمو اینا بیند بهت سر بزنند

همین جا بود که صدای پیج بیمارستان بلند شد

فاطمه راستش را بگو ... بیمارستانی

به زور خودم را کنترل کردم که نزنم زیر گریه.آخه هر موقع اتفاقی افتاده باشه و با مامانم حرف می زنم وقتی به جای اصلی می رسه می زنم زیر گریه

آره ولی خوبم

هیچی مامان حالم بد شد آوردنم بیمارستان.فقط مامانی صدات رو بلندگواست

چرا خوب گوشی را دستت نمی گیری....فاطمه چیزی شده... اتفاقی افتاده...کی اونجاست؟

مامانم نگرانی نداره که .غذای ناجور خوردم،حالم بدشد .فشارم افتاد .اومدم بیمارستان .سرم زدم.حالا هم حالم خوبه

بابا گوشی رو گرفت

فاطمه جون فدات شم. زنگ بزنم پسر عمو اینا بیاند اونجا

نه لازم نیست.دوستم با مامانش اینجاست.فقط یه چیزی من به خوابگاه اطلاع نداده ام.

احتمالا زنگ می زنند بهتون .شما بگید در جریانید

بابا مطمئنی لازم نیست بیام.همین الآن سوار می شم فرا می رسم ها

نه بابا جون خوبم .نمی خواد هم به پسر عمو بگی

مطمئنی .. فاطمه جون قربونت برم آخر هفته پس میام.

نه بابا امتحان دارم ...بابایی نمی خواد بیایی.فقط امشب پیش دوستم می مونم .دیگه دیر شده خوابگاه رام نمی ده

بابایی برو خوابگاه من زنگ می زنم حرف می زنم.

نه دیگه می مونم فردا با هم بریم کتابخونه درس بخونیم

مطمئنی خوبی؟چیزی نمی خواهی ؟پول یا هرچیز دیگه..

نه عزیزم .فقط گوشیم شکسته دیگه قابل استفاده نیست. خودم بهتون زنگ می زنم.نگران نباشید .خوب دیگه یه عالمه بوس خداحافظ.

به زور خودم را خوب نشون می دادم .احمد قیافه اش دیدنی بود. با این که سعی کردم لوس بازی درنیارم اما باز هم لوس بودم.


فاطمه سلیمی

آوا

از قفس های شهر آزادم

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۱۸:۴۲۱۵
آذر

فاطمه سلیمی
۲۲:۵۱۱۴
آذر

برگشت....برگشت

به موقع رسوندیدش چند ثانیه دیر تر می رسوندینش مرده بود.

احمد دستش را گذاشت روی صورتش  و یه نفس عمیق کشید 

خدایا شکرت

آوردنم اورژانس و ماسک اکسیژن روی صورتم  و سرم توی دستم.هنوز بی هوش بودمپرستار صورتم را تمییز کرد.خدارو شکر زخم سطحی بود و نیاز به بخیه نداشت و همون طور پانسمان کرد.سرم که تموم شد و تنفسم عادی شد برای مچ دستم که کبود شده بود بردنمرادیوگرافی.عکس فقط یه کوفتگی ساده را نشون داد و خدارو شکر اونم نشکسته بود.

همه دیگه رسیده بودند بیمارستان.دکتر دارو ها را نوشت و به احمد داد تا بخره.اما پول دارو ها وهزینه ی بیمارستان اونقدری نبود که احمد بتونه پرداخت کنه.روی صندلی کنار پیرمرد نشست و آرنج هاش را روی زانو هاش گذاشت و به نسخه نگاه می کرد.

پیرمرد: صدیقه خانوم کیف پول فاطمه را از تو کیفش بده

صدیقه خانوم کیف پولم را آورد و پنجاه تومنی که قباد پس داده بود را توش گذاشت و به پیرمرد داد.پیرمرد کیف پول راگذاشت تو دستای احمد 

برو زود دارو هاش را بخر

اما آخه 

آخه نداره . این پول را دیروز برامن آورده بود اما مخفیانه گذاشتم تو کیفش.اگه این کارو نمی کردم دیگه امروز برنمی گشت و الآن این جا نبود. زود باش برو

ساعت 8 شب بود که چشمام را باز کردم.همه جا تار بود.

صدیقه خانوم داد زد:چشماش را باز کرد.بهوش اومد

پرستار و بقیه اومدند .دکتر اومد بالای سرم و نور چراغ قوه را انداخت توی چشمم

خداروشکر خطر رفع شده

پشت سر دکتر یه افسر پلیس را دیدم و بعد احمدو پیرمرد وبقیه.

هنوز همه چی برام گنگ بود. توی گوشم صدای زنگ می اومد و نمی تونستم حرف بزنم.

دکتر: دچار شوک شده تا چند ساعت دیگه حالش بهتر می شه اما باید حواستون بهش باشه .ممکنه بعضی از عوارض شوک باقی بمونه و در ضمن هیچ چیزی نباید موجب ایجاد نگرانی و ترسش بشه .اگه شوک عصبی دوباره براش رخ بده تشنج ، سکته یا هر اتفاقی ممکنه براش بیفته.

پلیس از بقیه ماجرا را جویا شد.و همه را نوشت و خواست  فرداش برای تشکیل پرونده بریم آگاهی.

چند ساعتی گذشت.تازه داشتم می فهمیدم اطرافم چه خبره. اومدم بشینم اما جیغم در اومد.پرستار دوید تو.

میشه کمکم کنید بشینم؟

تمام بدنم درد می کرد.انگار یه تریلی از روم رد شده بود.کوچکترین حرکتی به شدت درد داشت .ساعت را نگاه کردم.

ساعت 10 بود.خوابگاه .... سرپرست....مامان

مامان همیشه ساعت 8 زنگ می زد 


فاطمه سلیمی

آوا

از قفس های شهر آزادم

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۲۲:۴۷۱۳
آذر


50 تومن را از جیبش در آورد و زد تو صورتم 

دیگه تصفیه شد.

سرش را آورد جلو گوشم

آخرین باری باشه که میبینمت ... دفعه ی دیگه زندت نمی گذارم

با ته صدایی که داشتم و تمام توانم گفتم 

 زهی خیال باطل... آخرین بارت باشه پات را تو این خونه می گذاری و بدون ، من برای رفت و آمد از کسی مثل تو اجازه نمی گیرم...حتی اگه بمیرم به تو و امثال تو باج نمی دم و تسلیم نمی شم

با تمسخر گفت 

خوبه هنوز زنده ای .از من گفتن بود.مواظب سرت باش

همون طور وسط حیاط افتاده بودم .سرفه می کردم و نمی تونستم نفس بکشم. نو چه های قباد احمد و پیر مرد را ول کردند

احمد داشت سمت من می اومد که قباد دستش را روی سینه ی احمد گذاشت ونگهش داشت.

یک چشم احمد به من بود که داشتم جون می دادم و یه چشمش به قباد.می خواست دست قباد را کنار بزنه اما نمی تونست.یقه ی احمد را گرفت و سرش را جلو کشید. 

آخرین بارت باشه که تو کار من دخالت می کنی ...فهمیدی..؟

 قباد دستش را شل کرد و احمد خودش را رها کرد و دوید.

پیرمرد کنارم نشسته بود و گریه می کرد

چند بار بهت گفتم برو ...

صداش خیلی مفهوم نبود .احمد کنارم نشست .اما چشمای من از گوشه ی چادر که رو صورتم افتاده بود دنبال قدم های قباد بود.پاش را که از در خونه گذاشت بیرون ، خیالم راحت شد و دیگه هیچی ندیدم

احمد و پیرمرد خیلی ترسیده بودند.

با رفتن قباد همه ی همسایه ها بیرون اومدند ولی بچه هارا توی اتاق نگه داشتند

احمد: یکی زنگ بزنه آمبولانس . تو رو خدا یکی زنگ بزنه آمبولانس

آقا یحیی رفت زنگ بزنه آمبولانس

آقا اسماعیل وسایل من  را جمع کرد.

صدیقه خانوم جلو اومد و دستای بی جونم را گرفت.

صدیقه خانوم: چقدر سردی دختر 

چادر را از رو صورتم کنار زددلش ریش شد و حالش بد شد.سرش را برد کنار .احمد چشمای بسته ی من را که دید ترسید.در واقع همه ترسیدند.صدیقه خانوم جیغ می زد.

احمد نشست رو زمین و با نگرانی دستش را جلوی بینی ام آورد

نفس نمی کشه

پیر مرد از جاش پرید 

چه خاکی توسرمون شد.

حالا چی کار کنیم

احمد نمی دونست باید چی کار بکنی.دست و پاش را گم کرده بود.دوید سمت آقا یحیی .

برو سریع ماشین خبر کن.همین الآن.باید برسونیمش بیمارستان

همه زیر لب ذکر می گفتند . احمد رو پاش بند نبود.پیرمرد بالاسرم گریه می کرد.آقا یحیی دوید تو خونه.

بیاید...آقای مستوفی ماشین را آورده دم در

خانم ها دویدند و بدن بی جونم را گذاشتند روی صندلی عقب.احمد هم وسایل من را از آقا اسماعیل گرفت و نشست جلو .صدیقه خانوم هم عقب نشست و سر من را تو بغلش گرفت .

قرار شد بقیه خودشون بیاند بیمارستان سینا.نزدیک ترین بیمارستان

آقای مستوفی با سرعت زیاد رانندگی می کرد.به بیمارستان که رسیدیم،احمد رفت بلانکارد آورد .

یک راست من را بردند اتاق فوریت های ویژه.چند تا شوک و تنفس مصنوعی


فاطمه سلیمی

آوا 

از قفس های شهر  آزادم

نکته : این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۲۲:۴۶۱۲
آذر

قباد اونقدر دستم را فشار دادکه دستم بی حس شد و گوشی از دستم افتاد.سعی می کردم احساس درد را تو صورتم نشون ندم.تا چند ثانیه بعد از افتادن گوشی هنوز دستم را گرفته بود.

تا گوشی افتاد زمین با پاش محکم زد روی گوشی و صفحه اش را خورد کرد.

دستم را ول کرد اما هنوز رو بهروم وایساده بود .چاقو را از رو زمین برداشت.می خواستم موقع برداشتن چاقوش یه کاری بکنم مثل هل دادن ، زدن و یا حتی فرار کردن .اما اونقدر بدنم بی اراده شده بود که فقط ایستادم نگاش کردم.

احمد داد و بیداد می کرد.اما فایده ای نداشت.همین طور که قباد به من نزدیک تر می شد دادو بیداد احمد هم بیشتر و عصبانی تر می شد تا این خودش را از دست نوچه خلاص کرد و به طرف قباد حمله ور شد.این باد دوتا از نو چه هاش پریدند و احمد را گرفتند و خواستند بزننش که با اشاره ی دستش آرومشون کرد.اما از پشت دهنو دستای احمد را گرفته بودند.

"خدایا کمک کن . می دونم خیل بنده ی بدی هستم و همش مشکل درست می کنم ، اما این بار هم کمکم کن"

سرش را آورد 2 سانتی صورت من.

تا حالا از مادر زاده نشده که این طوری تو روی قباد وایسه و دیگه هم زاده نمی شه

تو صورتش تف کردم.سرش را کشید عقب و دستی به صورتش کشید و با همون دست یه سیلی زد تو گوشم .اما قبل از پرت شدن دستم را گرفت و کوبوندم به دیوار.حالم خیلی بد بود .چشمام سیاهی می رفت.تمام بدنم درد می کرد.پاهام توان نداشت . داشتم می افتادم که با دستش گردنم را گرفت .چسبوند به دیوار و از زمین بلندم کرد.پاهام دیگه زمین را حس نمی کرد.داشتم خفه می شدم .

احمد اونقدر با دهن بسته فریاد می زد که سرخ شده بود .پیرمرد گریه می کرد و کارش التماس شده بود.

تمام صحنه ها آروم می گذشت.

همسایه ها از پشت پنجره داشتند نگاه می کردند و بچه ها گریه می کردند.

یه نگاه به چشمای قباد کردمو چشمام را بستم و اشهدم را خوندم.با سردی چاقوی قباد روی صورتم چشمام را باز کردم.

چشماش دنبال چشمام بود . نگاهش قلبم را فشار می داد.

فکر کردی به این سادگی می گذارم بمیری . باید درس عبرت همه بشی

با لبه ی چاقو روی صورتم کشید .اونقدر بدنم سرد بود که دیگه دردش را حس نمی کردم .احساس می کردم دارم کبود می شم. خون از روی صورتم حرکت می کرد.

ولم کرد رو زمین . اونقدر بی جون بودم که روی زمین افتادم . تلاش می کردم بلند شم اما نمی تونستم تکون بخورم.

قباد نیم خیز شد به سمت من .فقط کفش هاش را می دیدم.خون رو چاقو را با چادرم پاک کرد.چاقو را بست و با قبضه ی چاقو شونه ی راستم را به بالا هل داد. سرم اومد بالاتر و تونستم صورتش را ببینم.

داشت موذیانه به حال من می خندید.


فاطمه سلیمی

آوا

از قفس های شهر آزادم

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۲۲:۴۵۱۱
آذر

قسمت نوزدهم


مثل برق برگشت سمتم و سیلی محکمی زد تو گوشم.تنها چیزی که یادمه صدای زنگ توی گوشمه و چرخیدن دنیا دور سرم با سیلی اون.

از پله های ایوان بالا پرت شدم پایین. 10 تا پله ای می شد.نفهمیدم چی شد.دستم را گرفتم به لبه ی گلدون کنار دیوار و تکیه دادم به دیوار و آروم بلند شدم.حتی نمی تونستم قدم از قدم بردارم.از گوشه ی لب و بینی ام خون می اومد و صورتم می سوخت. انگار که آتیش گرفته باشه.تمام تنم درد می کرد.

خیلی عوضی هستی

اومد پایین

تو آدم نشدی هنوز

وقتی تو آدم شدی منم آدم میشم...

تو اصلا چرا اومدی اینجا؟

فکر کردی از حرف زدن با تو خوشم اومده ....نچ....در اشتباهی

اومده بودم طلب بابا بزرگ را بدم

خوب چرا از اول نگفتی که کتک نخوری؟

هه...تو اگه مرد بودی دست روی زن بلند نمی کردی

دستم را توکیفم بردم و 5تا ده هزار تومنی در آوردم

بچه ها بیاید وصول شد.

پول را کوبوندم تو صورتش

بیا ... برید گورتونو گم کنید

پول ها را گرفت و شمرد...

یه چیزی یادت رفته، این نرخ دو روز پیش بود . الآن دیگه 100 تومن شده.

من پول زور به کسی نمی دم

اومد سمتم که کیفم را بگیره

اسپریم را از تو کیف در آوردم و سمت چشماش زدم.چاقو و پول ها از دستش افتاد و چشماش را گرفت .گوشیم را در آوردم که به پلیس زنگ بزنم .

دوتا از نو چه هاش اومدند جلو .یکی رفت سمت قباد و یکی اومد سمت من .یکدفعه قباد که سرش را کرده بود توی آب حوض،سرش را بیرون آورد

اون مال منه 

گوشی تو دستم موند . از اون طرف خط می گفتند الو ... الو ...

قباد که بلند شد،دیگه آتیش را رد کرده بود چشماش کاسه ی خون بود.

از ترس چسبیدم به دیوار 

پیر مرد از ترس دوید پایین و وایساد جلوش

آقا قباد بقیه اش را خودم می دم.

دیگه لازم نیست

پیرمرد را پرت کرد سمت نوچه هاش . کی از اونا پیر مرد را گرفت.

دلم می خواست دیوار دهن باز می کرد می رفتم توش

اومد جلو و مچ دست راستم که موبایل را گرفته بودم ،با دست راستش گرفت . 

احمد از در اومد تو 

احمد: چی کار می کنی؟ ولش کن ...با هم قد خودت در بیفت.

اما قباد دستم را ول نمی کرد .اونقدر فشار می داد که احساس می کردم استخون هام داره می شکنه.

احمد دوید سمتم.همین که خواست دست قباد را بگیره قباد با تمام قدرت پرتش کرد سمت نوچه ی دیگه اش. نوچه احمد راگرفته بود و احمد هرچی تلاش  می کرد زورش نمی رسید خودش را رها کنه.


فاطمه سلیمی

آوا

از قفس های شهر آزادم

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۱۴:۵۰۰۲
آبان



اگه به شما بگند یک چاهی هست که با پریدن توش بسیار لذت می برید و شما هم عاشق پریدن و لذتش باشید چی کار می کنید
توی چاه می پرید با این که  نمی دونید تهش چیه یا ترجیح می دید همون بیرون بمونید
تهش ممکنه آب باشه ممکنه خالی باشه ممنکه بهشت باشه یا ممکنه جهنم باشه

خودم عاشق هیجانم و پریدن از ارتفاع ام  شاید به روحیه ی دخترا نخوره ولی من عاشق ترسم بنابراین به احتمال زیاد خودم جز اون هایی هستم که می پرم تا تهش را کشف کنم و هیجانش را درک کنم
اما یه لحظه...
تو زندگی چاه های کشف نشده ی زیادی جلومون قرار می گیره
اما آیا حتی اگه عاشق هیجان باشیم هر چاهی ارزش پریدن داره

نه... نداره
اعتیاد ، خلاف و غیره هیچ کدوم ارزش نداره و حتی لذتی هم نداره تهش اون چاه خالیه فقط استخونات می شکنه و خودت آسیب می بینی
یه چاهی تو زندگی هست که خیلی لذت بخشه به اسم چاه احساسات
درسته تاحالا همیشه از احساسات می گفتم و زیبایی هاش اما هر چیزی اندازه و جایگاهی داره
احساسات فریبنده ترین چاه تو رندگی آدم هاست
روح انسان آکنده از احساسه پس طبیعیه به پریدن تمایل بیشتری داشته باشه به خصوص این که احساسات وقتی خرج می شوند قیمتی تر و لذت بخش تر می شوند
اگه از هر چاهی بتونی سالم خودت را بیرون بکشی از این یکی نمی تونی زخم هاش خوب نمی شه و گاهی اصلا ته نداره که بهش برسی
البته توجه کنید همه نوع احساسی را نمی گم
احساسات اگه صرف خانواده بشه عالیه اون چاه نیست قله است که صعودش افتخار داره
امروزه این چاه زیاد شده چاه کنش هم زیاد تر

خواهر و برادر های عزیز یه توصیه ی کوچولو بکنم
احساستون را کنترل کنید گرچه مثل یک گلوله ی آتش غیر قابل کنترله ولی سعی کنید
همه تون می خواهید ازدواج کنید و طرف مقابل یک آدم آفتاب مهتاب ندیده ی پاک باشه اما آیا خودتون تونسته اید اون طوری باشید
بیایید با خودمون قرار بگذاریم چه دخترا چه پسرا
بیایید با عقلمون آشتی کنیم و اون را مدیر احساساتمون بکنیم
جای دوری نمی ره حداقل خواستید بپرید تو چاه یک طناب محافظ و یک چراغ قوه دارید
بیاید قرار بگذاریم تا قبل از ازدواج عاشق نشیم و احساساتمون را جمع کنیم و جمع کنیم تا مثل یک قلک پر از سکه بشه بعد به محض فراهم شدن شرایط ازدواج و گرفتن بله یا دادن بله قلک را بشکنیم اون موقع یک موج عظیمی از احساسات همه را دربرمی گیره و مطمئن باشید طرف مقابلتون با اون موج تا ابد کنارتون می مونه چون انقدر ذخیره دارید که اون را سیراب از احساس کنید که نیازی به احساس بقیه نداشته باشه

خیلی رک بگم
امروزه ما جوون ها وارد فاز احساسات قبل از حتی مشخص شدن خود خواستگاری می شیم اصلا می ریم خواستگاری هنوز طرف بله نداده دو کلمه حرف نزده یک دل نه صد دل عاشق می شیم یا هنوز خواستگار نیومده بشینه حرف بزنه ببینیم چقدر مرد زندگیه دلمون را باختیم
دیگه این عقل بیاد وسط خودش را کوچیک کنه چی بگه به ما
این می شه که تازه وقتی بله می گیم و می شنویم موج احساسات تموم می شه و عقل میاد میگه مگه نگفتم فلان و تازه تو می گی عجب چرا نفهمیدم

خواهر گل من برادر عزیز من اگه زندگی آروم می خواهی بیا یک چوب بزرگ بگذار روی چاه احساسات و درش را تخته کن
راحت همسرت را انتخاب کن  بعد از انتخاب دیگه این چاه نیست می شه یک کوه با تله کابین مستقیم تا قله

آقا همین جا شبهه را رفع کنم
نمی گم کلا نگذار یه نور احساس هم بیاد نه بالاخره باید از طرف خوشت بیاد وگرنه متنفر باشی بعد از ازدواج چی درست می شه
گفتم احساساتت را الکی خرج نکن
خوشت اومد در این حد که می تونی تحملش کنی برای یک عمر خوب بسم الله وارد ما جرا شو و کوه احساست را بساز

زندگی هاتون سرشار از احساسات حلال و زیبا
بدون چاه های ترسناک و مخوف پراز تپه ها و کوه های پر از شقایق

دوباره پر حرفی کردم
یکی از چاه های زندگی من همین حرف زدنه
ته هم نداره بنده خدا
ولی کلی هیجان و لذت داره
یکی یه طناب بفرسته فکم درد گرفت😅😅😅


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۱۷:۱۲۲۸
مهر

فاطمه سلیمی
۱۷:۵۶۲۷
مهر



عشق را در چه معنا می توان کرد
در محبت های بی حد خدا گنجینه کرد
عشق جان سوز است و طاقت نیست نیست
لیکن این عشقت مجازی بیش نیست
عشق حق پرواز تا بی انتهاست
سر سپردن بر خدا تا کبریا است
عشق هر لحظه از رنگ خداست
خنده های گاه و بی گاه از صفاست
عشق را تنها خدا دارد و بس
هرچه غیر از او هوس باشد و بس
عشق باید رویش حق در میان دل شود
قلب بی یادش سزایش مدفنی از گل شود
عشق باید قلب پاکت را خدایی تر کند
با فضیلت های اخلاقی صمیمی تر کند
عشق باید از زمین دورت کند
در زمین کربلا غرق در نورت کند
عشق بازی راه دارد تا خدا باید که رفت
هر کسی لایق نشد تا کبریا باید که رفت


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 


همه ی عشق در خدا خلاصه می شود

چه زمینی اش چه خدایی اش

خدا فراتر از عشق است اما عشق جز خدا چیزی نیست

فاطمه سلیمی
۱۷:۵۳۲۶
مهر


منظور از عشق در این جا ماهیت عشق زمینی است



منظورم ماهیت عشق زمینی ای که واسطه اش خدا نباشه و خدا توش رنگی نداشته باشه
منظورم هوس بازی هایی است که اسم عشق روشون می گذارند
فاطمه سلیمی
۱۷:۲۵۲۴
مهر


خدایا چه خوبه که هستی
چه خوبه که همیشه هستی
چو خوبه اختیار داریم و جبر نیست اما باز تو هستی
چه خوبه که مصلحت تو بالاتر از اختیار ماست
چه خوبه که حواست به اختیاری های ما هم هست
خدایا چه خوبه که هستی و چه خوبه که خدای منی
چه خوبه که هستی و هدایتم می کنی بی آن که طلب کرده باشم
راستی خدایا خسته نشدی از بنده ای چون من
اشتباه در پس اشتباه
خسته نشدی از پذیرش های دوباره و دوباره
خسته نشدی از فراموش کاری هایم
خسته نشدی که از سوی تو دور می شوم و سیلی خورده و زار به سویت باز می آیم
خدایا چه خوبه که هستی تا قلبم را در آغوش کشی و جانم را آسوده کنی و راهنمایم باشی به سوی خودت
خدایا چه خوبه که هستی تا در این نمکزار گناه دنیا آب حیاتی به من رسانی که سیرابم کند
چه خوب شد که تو هستی تا شر را که در لباس نیکان خود را می نمایاند نشانم دهی و حجابش برداری تا خود را نمایان کند
چه خوب شد که تو هستی تا دستم را بگیری که در چاه نیفتم
دست منی که آنقدر سر به هوا و بازیگوش هستم که هر کجا سربزنم
اما تو چه خوب خدایی هستی که این دخترک بازیگوش را در آغوش مهر می کشی و سپر می شوی که آزار نبیند و غلط نرود و احساسش را محافظت می کنی که تنهایی را نچشد و تاریکی او را فرا نگیرد
چه خوب خدایی هستی که اشتباهی های زندگی ام را پاک می کنی و خودت را میهمان تمام زندگی ام می کنی تا یادبگیرم درست زیستن را
چه خوب خدایی هستی هر چند که بنده ی خوبی نیستم
خدای خوب من بمان که بدون تو در این باتلاق زندگی لحظه به لحظه بیشتر فرو خواهم رفت

خدایا بمان
آغوش احساساتم ، لبخند شادی هایم ، مانوس غم هایم، محرم اسرارم
اصلا خدا فقط خدایم باش برایم کافی است


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۱۵:۱۷۲۳
مهر


امروز می خواهم کمی متفاوت بنویسم
کمی متفاوت تر از همیشه
شاید امروز تولد کسی باشد
شاید امروز تولد شهیدی باشد ، هر چند گمنام در گوش جهانیان و یا مفقود
نمی دانم ولی شاید تولدش امروز باشد
ای شهیدی که نمی شناسمت ندیده امت و شاید هرگز نشناسمت چه شخصیتت را چه بزرگی روحت را چه هدفت را ... تولدت مبارک
می دانی در این سرزمین آشنای نا آشنا در این دنیای بی فرجام انسان ها ، در تولد افراد زندگی آرزو می کنیم سلامتی و شادی را
اما برای تو چه آرزو کنم که زندگی ات را سلامتی ات را و شادی ات را برای برآورده شدن آرزوهای ما برای دوستانمان فدا کردی
برای تو چه آرزو کنم؟
برای اموات محشور شدن با ائمه و قرین رحمت خدا شدن را آرزو می کنیم اما تو در همان اول به آغوش خدا شتافتی
پس برای تو چه آرزو کنم
نه... هر چه فکر می کنم نمی شود
بگذار جور دیگه ای آرزو کنم...
بیا به عنوان هدیه ی تولدت آرزویی بکنم که خودت باید واسطه اش باشی
آرزو می کنم که روزی انسانیت را به معنای واقعی درک کنم ، اسلام را هم چون تو بشناسم ، خدا را چون تو از رگ گردن نزدیک تر ببینم
در صحنه ی سختی ها هم چون تو در صحنه ی جنگ خدا را یابم و زیبایی اش را
کاش مرگ را چون تو به سخره گیرم
کاش لبخند خدا را به دنیا ارج نهم
اصلا کاش ذره ای از معرفت تو را دریابم
نمی دانم..
تولد تو است اما من چیزی برای هدیه کردن ندارم... ولی تو چرا
بیا و از بهترین ها هدیه ام کن
می گویند رفیق شهید داشته باش تا شفاعت کند نامه ی شهادتت را و آدمت کند
در این روز هایی که همه یک به یک چه خط شکن و چه ستون پنجم و چه مدعیان در سیاهی قدرت و ثروت و مقام رنگ می بازند و غرق می شوند و دنیا را به دوش می کشند ، دستم را بگیر تا دست تو باشد که دستانم را لمس می کند و اجازه ندهد دستان دشمن را بگیرم و خود را در پس ترس ها مخفی کنم
ای شهید بیا و دوست شهید من باش و نامه ی شهادت من را شقاعت کن و امضای سرور شهیدان را برایم بگیر

#التماس_شهادت
#شهید_نشی_می_میری
#فاطمه_سلیمی
#آوا

فاطمه سلیمی
۱۱:۴۸۲۱
مهر



گاهی وقت ها می رسه که آدم منتظر یه نفره... .

اون  موقع است که با هر صدایی که از گوشی می شنوه به سرعت خودش را می رسونه سمتش... .

حالا اگه خیلی منتظر باشه گوشی را می گیره دستش و از خودش جدا نمی کنه 

اما نمی دونم چرا الان وضع برای یه نفر فرق کرده

هر روز پست می گذاریم که بیا ... دلمون برات تنگه ... دنیا بی تو هواش سرده ... و این جور پست ها بعد وقتی پیام می ده کسی جوابش را نمی ده

جای تعجب داره خوب... .

می گه دین ،نماز ،انسانیت ،استقامت، ایستادگی، خودسازی ،جهاد ،ولایت و غیره

کلی چیز ساده ... .

اما کسی جواب نمی ده

گاهی وقت ها می گه ... بیا فقط به آغوش خدا برگرد بقیه اش با من .... وساطتت با من 

باز هم جوابی نمی گیره

اینقدر تو بیخیال می مونی که اون شب و روز جای تو برای تو دعا می کنه

اما این همه ساله داریم پست می گذاریم بر گرده یه بار هم دایرکت جواب بدیم چی می شه؟

فقط منتظره همه ی آدم ها بیاند و بگند آقا نیازت داریم فقط همین

اون وقت از توی این همه آدم، ۳۱۳ نفر فقط برند دایرکت بگند همه جوره اش را هستیم ... پات ایستاده ایم


همین

خیلی سخته 

خیلی سخته که انسان باشیم و بین خودمون و بقیه ی موجودات فرق بگذاریم

حتی اون گنجشک سر دیوار هم خدا را صدا می زنه

خیلی سخته تو روز ۳ بار خدا را صدا بزنیم


چی شد که ما این جوری شده ایم

برای لایک کردن پست های یه نفر اون طوری می دویم و اگه فلان شخصیت فالومون کنه خودکشی می کنیم ولی حواسمون به دایرکت های یه نفر که مدام می گه امت من ... عزیز من ... پاره ی وجودم... نیست

چرا؟؟؟؟

یه کم با خودمون فکر کنیم...

امام زمان را تنها نگذاریم و بعد غروب جمعه بگیم این جمعه هم گذشت نیامدی

امام که می خواست بیاد ... .

اما هر چی پیام داد خونه هستید تو رد کردی و جواب ندادی... .

مثل اینه که زنگ برنی به یکی بگی دارم میام خونتون بعد بگه من دارم می رم بیرون اما خواستی بیا ... تعارف نکنی هاااا... .

بیایید حداقل به اصل خودمون برگردیم و اگه دین نداریم لااقل آزادمرد باشیم 

#فاطمه_سلیمی 

#آوا

#خودمونی_طوری

فاطمه سلیمی
۱۸:۵۱۲۰
مهر



اگر از تنهایی می نویسم ، اگر از دلتنگی می گویم این بدان معنا نیست که محتاج حضور کسی هستم... .

من محتاج حضور بیشتر کسی هستم که تمام هستی بسته به اوست

اگر از دلتنگی می گویم برای آن است که در انبوه روزمرگی ها دلتنگ خدایی می شوم که هست از همه چیز بیشتر و در لابه لای این همه دل مشغولی کمتر می یابمش

اگر از تنهایی می نویسم برای آن است که او بیشتر مرا دریابد و در خیل گرفتاری های خودساخته رهایم نکند هر چند می دانم که رها نخواهم شد

برایش می نویسم گرچه می دانم از رگ گردن به من نزدیک تر است...

.

.

این روز ها همه کمی تنها تر شده ایم و در میان این تکنولوژی گم شده ایم 

تنهاییمان هزاران علت دارد اما خواهر من ،  برادر من ،تنهاییت را با کسی در پشت این همه دیوار و فاصله قسمت نکن. 

جار بزن تنهاییت را اما با کسی که نمی دانی لیاقتش را دارد یا نه شریک نشو. 

جار بزن و از آن برای خدا بگو خدا خودش آن را به بهترین شکل پرمی کند. 

اصلا به جای تمام لحظه های تنهایی خدا را در پازل هایت قرار بده 

خدا در همه جا و همه زمانی جا می شود و آنقدر تو را زیبا پر می کند از خودش ، که هیچ شریک و راز داری نمی تواند هیچ مونس و غمخواری نمی تواند

خدا تو را به خودش و خودت باز می گرداند.


خدایا دستم را بگیر که تنها تنهای وجود تو و دلتنگ نگاه های مهربانانه ی تو ام


#فاطمه_سلیمی 

#آوا

فاطمه سلیمی