قلم سرا

تکاپوی اندیشه و قلم

تکاپوی اندیشه و قلم

قلم سرا

توضیحات: این آرم به طور اختصاصی برای فاطمه سلیمی طراحی شده است لطفا کپی نکنید


فضایی است برای نمایش ذوق و اندیشه ی افراد که با قلم هایشان دنیایی متفاوت می آفرینند
در این جا همه می توانند دیده شوند
همه می توانند دست نوشته ها و دل نوشته های خود را برای ما بفرستند تا به نام خودشان انتشار دهیم
و هم چنین می توانند از دیگران برای نظر خواهی و رفع اشکال آثار خود کمک بگیرید


دوستان نظر یادتون نره .برای بهتر شدن این وب به نطراتتون نیازمندم
یه نکته: نظر دادن آزاد است و منتظر تایید لازم نیست بمونید،اما لطفا از جملات و کلمات غیر اخلاقی استفاده نکنید چون شخصیتت خودتون را زیر سوال می برید
👆☝👆☝👆☝👆☝👆☝

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات

۱۲:۰۲۲۳
خرداد

📢📢📢  توجه توجه(حتما بخونید)

سلام دوستان 

اینجا قراره حاصل قلم هایمان را به اشتراک بگذاریم

مطالب قرار داده شده در این سایت به جز مطالبی که ذکر شده باشد متعلق به بنده است

این که بگم کپی کردن پیگرد قانونی داره دروغی بیش نیست

اما خواهشا بدون ذکر نام نویسنده کپی نکنید چون یه دزدی فرهنگی حساب می شه 

حتما شما هم می فهمید که چقدر دردناکه وقتی کسی چیزی که مال شماست را از شما بگیره ؟؟؟

امید وارم از خوندن مطالب لذت ببرید

راستی شما می تونید مطالب و دست نوشته های خودتون را برام بفرستید تا به اسم خودتون منتشر بشه 

😍😍😍😍😊😊😊😊😊


💠بنا بر یه اصل ساده و قدیمی: 

                                             دنبال کنید تا دنبال شوید    😄😄😄😄😄😄😄😄😄


اینستا گرام بنده :

fatameh.salimi@

فاطمه سلیمی
۱۰:۲۲۳۱
تیر

سلام

غرض از مزاحمت پیچوندن گوش مخاطبان




خوب یه راست می رم سر اصل مطلب

بیشتر شمایی که این مطلب را می خونید و حتی خود من ،عادت داریم موبایل یا تبلت را تو دست بگیریم و لم بدیم توی تخت و فقط باچشم مطالب جالبی که به چشم می آیند یا لازمه که بدونیم را دنبال می کنیم

وای که اگه از ما بخواهند نظر بدیم یا نقد کنیم یا پیشنهاد بدیم

اون موقع است که دنیا زیبا و عالی می شه و همه می گیم خوبه مشکلی نیست در واقع حوصله نداریم حرف بزنیم

اما وقتی کار از کار گذشت همه می گیم من گفتما کسی گوشش بدهکار نبود


مخاطبان گرامی با تمام این وجود من خیلی خوشحال می شم شما حتی لم داده تو تخت یا روی مبل یا کنار اتاق به پشتی وب من را دنبال کنید

اصلا لازم نیست به خودتون زحمت بدید نظر طولانی بدید من بهمون «خوب بود»هم راضی هستم😊😊البته اگه نقد کنید ، پیشنهاد بدید ، طومار بنویسید یا هر چیز دیگه کلی ذوق می کنم و بیشتر خوش حال می شم

ولی آسون ترین کاری که می تونید بکنید اگه خیلی خسته اید و حال ندارید،می تونید همون طور که دارید با انگشت مبارک این صفحه را بالا پایین می کنید رو شکلکه یک فلش سبز رو به بالا است انگشت بزنید😊😊

نترسید اثر انگشتتون محرمانه پیش ما می مونه


خوب دیگه خداحافظ

فاطمه سلیمی
۰۰:۳۹۰۳
آذر

فاطمه سلیمی
۰۰:۳۷۰۲
آذر

فاطمه سلیمی
۰۰:۱۰۰۱
آذر

فاطمه سلیمی
۰۰:۱۷۲۶
آبان

فاطمه سلیمی
۰۰:۴۶۲۵
آبان


فاطمه سلیمی
۰۰:۳۹۲۴
آبان

فاطمه سلیمی
۰۰:۳۸۲۳
آبان

فاطمه سلیمی
۱۳:۳۶۰۵
آبان





سلام به دستان عزیز و مخاطبان گرامی 
به تازگی گروهی مردمی برای ریشه کنی هپاتیت فعالیت های خود را آغاز نموده است
از آن جا که از هیچ ارگانی حمایت نمی شوند و چشمشان به خنده های هم وطنانشان گره خورده، خواهشمندم با عضو شدن در گروه تلگرامی و آگاه شدن در باره ی هپاتیت،راه های درمان و پیشگیری آنها را در رسیدن به هدف ریشه کنی هپاتیت تا سال ۱۴۱۰ در ایران یاری دهید
این کانال را به تمامی دوستان و آشنایان خود معرفی کنید
امید که تا سال ۱۴۱۰ هیچ مورد جدیدی به این بیماری مبتلا نگردد و خنده برلب هایتان جاری باشد





فاطمه سلیمی
۱۳:۵۱۲۲
مهر


مخاطب خاص من سلام...
نمی دانم می دانی که چه اندازه عاشقت هستم یا نه...
ولی خوب می دانم که دوستدارانت زیادند...
نمی دانم چگونه حرف های دلم را به تو بگویم...
گاهی به مادرم می گویم، کاش الآن پزشک بودم تا با تو می آمدم.تنها با فهمیدن خواسته ام می گویند "چرند نگو،دیوانه شده ای؟"
اگر عاشق راه و رسم و مرام تو بودن دیوانگی است اعتراف می کنم که دیوانه ام.
مگر دیوانگی چیز بدی است؟تو دیوانه ی کسی هستی که بسیار قَدَر است و من دیوانه ی او و راه و رسم تو 
آه...
هرگاه که به تو فکر می کنم تنها شرمندگی برایم می ماند و اشتیاق وصال به محبوب تو
صفت زیبایی داری...مدافع حرم...
دفاع از حریم ولایت...
کاش من هم در کنار شما بودم...
شمشیری دیگر وجود ندارد که بگویم می خواهم در کنارتان شمشیر بزنم ولی می گویم کاش می شد در کنار شما تفنگ به دست بگیرم نه آنکه پیکر بی جانتان را به دوش بگیرم...
به تو غبطه می خورم...
کاش می توانستم کاری بکنم،کاش....
من تا رسیدن به تو و معشوقت فرسنگ ها راه دارم.تا رسیدن به معرفتی که تو سالها است جام ها از آن نوشیده ای،قرن ها فاصله دارم...
فاصله ی من و شما بسیار است به اندازه ی خورشید و زمین ، اما کاش این فاصله نبود.
براستی تو کیستی؟؟؟
دلم می خواهد آنقدر شجاعت داشته باشم که سپری برای ایمان باشم در برابر تلاطم های روزگار اما فکر باعمل متفاوت است.
پدرانت در هشت سال دفاع مقدس و لبنان سپر اسلام شدند تو هم اکنون سپر اسلام و پرچمداران آن شده ای در شام...
چرا....
مگر دیگران به تو چه سود می رسانند؟؟؟
آری تو نیازی به تقدیر و تشکر کسی نداری.امام حسین به پاداش حفاظت از حریم خواهرش تو را در آغوش خواهد کشید ای سرباز امام زمان....
میزبانت حسین دوعالم است ... 
خوشا به سعادتت....
می دانی ...
 همیشه قهرمان من بوده ای...
هرموقع که به گلزارتان می رسم، قلبم به تپش می افتدو لرزه های دلم را حس می کنم.قدم هایم سست می شوند.
زانوهایم زیر بار غم خم شده است
دلم می خواهد کسی نباشد ...
کسی نباشد تا برزمین بیفتم و از ته وجود گریه کنم،اما هرگز نمی شود .هربار بغضم را می بلعم هم چون گلوله ی آتش و نفسم بالا نمی آید.
بغضم بزرگ تر می شود وقتی فرزندت با دیدن ماکت پدرش به سویش می دود و با نیافتن تو در گریه هایش غرق می شود.
برادر می شود مرا با خود ببری؟؟
تاکی و تاکی باید پیکر تو و برادرانم را با گریه هایم بدرقه کنم و بر دست ها ببینم و ساکت بمانم
تا کی گوشه کنایه های به تورا بشنوم و سکوت کنم...
تاکی اشک هایم را فرو برم...
تاکی گریه ی دختر شیرینت را ببینم و سکوت کنم...
دلم دارد از درد و غم در آتش می سوزد اما نمی توانم حرف دلم را بزنم.
تا کی مسیر دانشگاه تا خوابگاه را با تو حرف بزنم....
می دانی از تمام ظواهر دنیا خسته شده ام...
از درویی اطرافیان خسته شده ام...
از دشمنی مردم باتو،راهت،معشوقت و فرستادگان او خسته ام...
خسته ام...
مرا با خود ببر...
شهادت آرزویم است،هرچند لیاقت ندارم...
دستم را بگیر...تورا به خدا دستم را بگیر...
شنیدم که بزرگی به عمویش می گفت شهادت برایم از عسل شیرین تر است.
شهادت چه طعمی داشت...؟
مطمئنا طعمش آن قدر شیرین است که پشت به دنیا کردی،از شیرینی شانه زدن به موهای دخترت گذشتی ،از شیرینی در آغوش کشیدن پسرت گذشتی...
دیگر نمی خواهم شکایت کنم...
دیگر نمی خواهم شکایت کنم از نا شایستگی پشت میز نشین هایی چند...
دیگر نمی خواهم شکایت کنم ازبی عدالتی ها و بی اخلاقی های به اصطلاح انسان ها...
دیگر نمی خواهم شکایت کنم از بی اهمیتی به ارکان اسلام .نه فقط حجاب که آن تنها پیداست،بلکه ارکانی که در بانک های مثلا اسلامی شکسته می شود علی رغم فتوای مراجع تقلید...
دیگر نمی خواهم شکایت کنم از هرج و مرج های بر سر قدرت که عده ای را به کام مرگ و نابودی می کشاند و به خاطر نفع خودشان جوانان را در جنگی بر علیه یکدیگر وادار می کنند و جوانان پرشور بازیچه ی دست عده ای می شوند و از زندگی جدا می مانند.
دیگر نمی خواهم شکایت کنم از احتکار سرمایه ها توسط عده ای چند که صرف عیاشی ها و خوشگذرانی ها می شود.
دیگر نمی خواهم شکایت کنم ازتاجرانی که برای سود خود عرق و رنج کارگر هم وطن خود را فراموش می کنند و کالایی بی کیفیت وارد می کنند با آنکه در کشور به فراوانی وجود دارد.
دیگر نمی خواهم شکایت کنم از تنهایی رهبرمان و عشق تو و محبوبت و اینکه چقدر کسانی که باید گوش به زنگ حرف های او باشند و در ظاهر به حرف او و در عمل بر حرف اویند.
دیگر نمی خواهم شکایت کنم از عالمانی که علمشان به جای نجات بخشی ، نابودی ملت را رقم می زنند.
دیگر نمی خواهم شکایت کنم از رشوه ها و ربا ها وغیره که فقیران را فقیر تر و اغنیا را غنی تر می کند.
دیگر نمی خواهم شکایت کنم از قدرت نشینانی که تنها به تکذیب گذشتگان می پردازند و بس...
برادر خسته شده ام...
مرا با خود ببر...

فاطمه سلیمی متخلص به آوا 
فاطمه سلیمی
۱۷:۲۶۰۵
مهر

اهل ایرانم 

روزگارم بد نیست

تکه نانی دارم

خرده هوشی ، سرسوزن ذوقی

مادری دارم بهتر از برگ درخت

پدری سخت تر از کوه بلند

خواهری بهتر از برگ گل یاس

همرهی ، برادری سبزتر از برگ گیاه

همگی پاک تر و صاف تر از چشمه ی جوشان

با دلی صاف تر از آیینه ی تخت

اهل ایرانم

پیشه ام نقاشی است

حرافی است

درمان است

پیشه ی من عشق است

گاه گاهی قفسی می کشم از عشق

می دهم بهر شما

تا به آواز دل پرشعفم

دل تنهایی تان تازه شود

سر پرمشغلتان شاد شود

خنده ای بر لبتان سبز شود

و بگویید خدایا شکرت


ففاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۱۷:۲۲۰۳
مهر

آه بند دلم دوباره اسیر چه شد

کبوتر قلبم سر سپرده ی که شد

قرنی است که حال و هوای دلم دگر شده است

هر لحظه عاشق و عاشق تر شده است

ای قلب پرکشیده دوباره هوای کیست

کاین گونه حال من پریشان شده است

معشوق تازه ای به قلبم رسیده است؟؟

نه، نه،گمان کنم که نوری به چشمم رسیده است

معشوق یکتای من خدای یگانه است

ای جان من به رهت،دل آشیانه است

قلبم سرای تو باشد،فدای تو

گویی رسیده شوری دگر زسوی تو

من روز به روز که می گذری از کنار من هرجا

دل در نگاه پرجمال تو اسیر کنم خدا

هر نور که می رسد زگنجینه ی علوم

گرداندم به سوی تو بی اختیار بی اختیار قدوم

از روز اولی که به من جان بداده ای

وز نیستیِ جهان،مرا به مادر دادی

حسن تو مرا به عشق خود سرمد کرد

جان و دل من به یک نگه در بند کرد




فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۱۷:۲۲۰۱
مهر

شهر من باران است

که در آن ترانه ها می بارد

ودر آن عشق و محبت سوغات

و گل رز در آن چون پول است

شهر باران شهریست

که در آن فاصله ها کوتاه است

من و تو ما هستیم

همه یک رنگ و سراسر مهریم

شهر باران شهریست

که به ما لطف خداوند رسد

دلمان رنگ بهاراست

روحمان آزاد است

خنده ها به جای دود اگزوز

در هوا می چرخند

شهر باران شهریست

که همه شاد بمانند در آن

شهرباران شهر رویای من است

پس در این شهر ، دگر شاد بخند



فاطمه سلیمی متخلص به آوا 
فاطمه سلیمی
۱۷:۵۰۳۰
شهریور


هر لحضه مرا بینی

لبخند به لب دارم

لبخند به لب اما

غم ها به دلم دارم

آشوب کند دل ها

خیل همه مشکل ها

شیطان که شود دشمن

نیزه شود این گل ها

قلبم شده صدپاره

جانم شده دیوانه

از وزن غمم اینک

زانو شده بیگانه

اشک از نگهم جاری

خون می چکد از قلبم

این کوله و بار من

سنگین شده از وزنم

غافل دل و دیوانه

آواره در این دنیا

خالق بنما رحمی

این بنده ی تنها را



فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۰۲:۲۷۲۳
شهریور

 

آهنگ زیبای زیر با صدای میثم مطیعی است

از شنیدنش لذت ببرید

 

 


دلداده ی حسین و دلتنگ کربلاییم
حجم: 4.11 مگابایت

فاطمه سلیمی
۱۳:۵۸۲۲
شهریور

یک شاخه گل سرخ به دستم دادش

ودر آن لحظه همی خشکیدش

گفتمش گل تو چرا پژمردی؟

ودر این لحظه چرا خشکیدی

گفت این گل ،ز ره عشق نیامد دستت

از برای هوس و عشوه ی توست

لیک دانی گل عشق چیست عزیز

گل عشق یک قلب است

که تپد با همه ی مهر وجود

وهمیشه زنده است

این گل عشق نبودش جانم

او بیامد و کمی عشوه بدید

و به لب خنده ی مهرت چو بدید

یک گلی دستت داد

و زلب های تو یک بوسه بچید

وسپس سوی گلی دیگر رفت

وتو دانی که چرا پژمردم

یا که یکباره چرا خشکیدم

آن زمان حیا به یک خنده ی تو

خوار و عاجز شد و یک دم پژمرد

من ز پژمردن آن پژمردم

و در آن لحظه همی عفت هم

ز تماشای قدم ها خشکید

ومن از رفتن عفت مردم

ای عزیز عشق ز رخسار تو حاصل ناید

که همی زینت رخ مثل گل است

یک دمی زیبا هست

به گذار این عمر

می پرد رنگ جمال از رویش

عشق بهر باطن و عفت تو است

چون گل باطن تو جاوید است

برو و چادری از عشق بکش بر سر خود

که همین عشوه تو را خشکاند

و همی دور کند از گل عشق

گل عشق یک گل معمولی نیست

بوسه اش کار خیابان هم نیست

قلب عشق بوی فلک را دارد

راه سوی کربلا را دارد

عشق آن نیست که تو می پویی

عشق آن است که تو می بویی

عشق پاک و خالص و بی نام است

و زقلب است آوا

که تو را دارم دوست

و کنارت مانم


فاطمه سلیمی متخلص به آوا

فاطمه سلیمی
۲۰:۲۱۰۳
شهریور

فاطمه سلیمی
۱۹:۱۹۰۱
شهریور








کار ما و جهان به کجا کشیده شده است؟؟؟

چقدر ارزش انسان را پایین آورده اند...

انسان تا کجای چاه فلاکت کشیده اند....

دم از عدالن و انسانیت می زنند

مدعی عقل و فکر اند

مدعی بشر دوستی اند و مدعی برتری

اما در اصل چه می بینیم

تا چندی پیش ازدواج های خشن و کثیف و سپس ازدواج با هم جنس و بعد ازدواج با حیوانات

یعنی انسان  را تا حد حیوان پایین آوردند

و هم اکنون ازدواج هایی از نوع جدید تر و پست تر به ثبت می رسند

ازدواج با اشیاء


یعنی می توانند با اجسام بی جان هم ازدواج کنند

عشق مقدس و دلدادگی لیلی و مجنون و افسانه هارا به کجا کشیده اند به چه میزان بی ارزش کرده اند؟؟؟

می خواهند جهان را به کدام سو بکشند

اینها که تز عرب های عصر جاهلی پست تر و جاهل تر شده اند

و ما چه نادان، کورکورانه از آنها تبعیت می کنیم که به اصطلاح مدرن شویم

ازذواج سپید چرا باید در بین جوانان ما وارد شود و چرا روابط نامشروع زیاد شود؟؟؟

غرب از نابودی کانون پاک و مقدس خانواده چه به دست آورد مه ما هم خود را در آن راه قرار می دهیم

اگر ما روانشناسی اصیل را در غرب جست و جو می کنیم ، پس می دانیم که نظریه ی آزادی های جنسی توسط فروید داده شد و پس از مدتی همین فرد اعلام کرد اشتباه کرده است، اما چه سود که دیر شده بود و فحشا و فساد زیاد شده بود و کانون خانواده از هم گسیخته بود و کشتی جامعه به طوفان گرفتار شده بود

حال یک سوال 

آیا در اسلام جایی مشاهده کرده اید که آمده باشد ببخشید این حکم اشتباه شده بود

نه در اسلام هیچ نقص و اشتباهی راه ندارد چرا که سخن فصیح و صحیح و همه جلنبه ای از سوی کسی است که ما  را ساخته

تا به حال دیده اید سازنده ای از سازه ی خود بی اطلاع باشد و روش استفاده از آن را نداند

پس چرا کورکورانه از حرف و راه آدم هایی پیروی می کنیم که در آخر افسرده شده و خودکشی کرده اند و یا در مرداب و لجن زار های خودساخته غرق شده اند

کمی به خود باز گردیم

به دفترچه ی راهنما و گارانتی های خود نگاهی بیندازیم

اگر خراب شده ایم ازدفتر ننمایندگیمان کمک بگیریم تا هنوز گارانتیمان تمام نشده و اگر هنوز سالم و کارآمد هستیم ادامه ی دفترچه ی راهنما را بخوانیم قبل از آن که از دور خارج شویم

باور کنید تعمیر کارمان در همین نزدیکی است 

تمایش رایگان است و بدون نیاز به هیچ وسیله و مکان و زمان و زبان خاصی

از بزرگ تا کوچک،از سفید تا سیاه،همه می توانند

تنها لازم است با تمام وجودت بخواهی وجودش را

پس چشمانت را ببند و با قلبت او را دریاب

با قلبت صدایش بزن

یا الله و یا رحمن

دریاب مارا که فتاده ز پاییم


نویسنده: فاطمه سلیمی متخلص به آوا

فاطمه سلیمی
۱۶:۴۸۳۰
مرداد

موهای رقصان تو هردم

آتش به جانم می رند

رقص شکوفه در برش

قلبم زجا بر می کند

طوفان زلف و روی تو 

پایم به لرزه آمرد

ای آشنای دور دست

هر بار قلبم می بری

جسمم به صلابه کشی

روحم به کاخ خود بری

ای پادشاه لاله ها 

سرخان لبان و گونه ها

مشکین چشمان تورا

شب روی دیدن نیستش

آن گیسوان و تاب آن

مه را به زندان می کشد

ای یار من

ای غمگسار و عشق من

قلبم به آتش می کشب

با عشوه ات بندم کشی

با ناز چشمان هم چنان مستم کنی

آخر به آوای غریب

از درب این خانه مرا دورم کنی

ای بی وفا

آوای قلب من مگر بازیچه است

رویت نشانم می دهی

راهت نشانم می دهب

هر دم که بر خانه رسم

سنگ جفایم می زنی

این عشق تو کورم کند

زیبایت مجنون کند

آخر به آب رفته ای

زیبایت پنهان کند

ای چشم من این حقه بود

ای قلب من ،دامی ز رنگین جامه بود

زیبایی سیرت بجو

صورت به آبی رفته است

ای عاشق دیوانه دل

ظاهر به خوابی بسته است

سیرت به آب و خواب و خاک

هردم شکوفا تر شود

صورت به عمر گل بود

روزی پریشان تر شود

دل گیر دام زینتی؟؟

رو سوی سیرت را بگیر

با سیرت زیبا سرشت

عمری به نیکویی نوشت

آوای جانم را شنو

سیرت بجو زیبا سرشت

فاطمه سلیمی
۱۸:۳۰۲۸
مرداد



جانا پر پرواز مرا کند زمان

هر کو برسیدم همه جا گشت عیان

سختی پی سختی،همه تلخی جهان

همگی رخ بنمودند زایام زمان

ناگهان دستی دو دستم را گرفت

چون رسید دستش ، دلم آرم گرفت

دست یاری خدا دستم گرفت

من در آغوش و خدا کارم گرفت

گفت بر من هرزمان من با تو ام

رو به سختی گو که ای سختی زرشک

قلب من آرام و کارم ساده است

تا که او قلبم در آغوشش گرفت


نویسنده: فاطمه سلیمی متخلص به آوا

فاطمه سلیمی
۱۶:۴۷۲۴
مرداد



سلام دوستان

اصلا نمی خوام نصیحت کنم ، گفتم همین اول بگم

چند کلمه دوستانه می خوام گفت و گو کنیم

می دونید به نظر من درسته چادر یه ارزش بزرگه ولی چادر تنها حجاب نیست بلکه برترین حجابه

اما کاش ما خانم ها اگه چادر به سر می کنیم کاری نکنیم که لکه ی ننگی برای چادر مادرمون حضرت زهرا باشیم

تو این پست برعکس پست هایی که همه جا می بینیم که مخاطبش کسایی هستند که چادر را انتخاب نکرده اند،مختطب من اونایی است که چادر را انتخاب کرده اند

خواهر من، عزیز تر از جانم

تو زیبایی

حتی بیش تر از آنچه خود می پنداری

گمان نکن اگر چادر ب سر داری ،زیبا نیستی یا بهتر بگویم کسی زیباییت را نمی بیند،اصلا لازم نیست کسی زیباییت را ببیندتو چادر سر می کنی که تنهابرای خدا و محارمت زیبا باشی

چادر سر می کنی چون مردان کوچه و بازار لایق دیدن تو نیستند

چادر سر می کنی چون تو ارزشمندی و دستمالی نیستی کع از آن استفاده کنند و بعد از لذت و بهره دورت بیندازند

چادر سر می کنی تا بگویی کاری در جامعه نیست که اگر در شان زن باشد من نتوانم انجام دهم.آیا جمع آوری زباله ها و جوشکاری در بیابان در بالای ساختمان در شان منزلت توست یا پادشاهی کردن در کنار شوهری که به تو عشق می ورزد

تو کار کن با همین حجابت و پولش برای خودت،کسی مانع تو نیست یعنی حق ندارد که باشد

تو چادر سر می کنی تا بگویی یا حسین بن علی یا قمر بنی هاشم اکر برادرانم برای خواهرت غلامی می کنند و در رکاب امام زمان می جنگند ،من در جنگ  بزرگ تری شمشیر می زنم ، در جنگی که موجب حفظ برادرانم می شود ،جنگی که به دشمن می فهمانم دستش به من نمی رسد تا از من سوء استفاده کند و من ابزار دست آن نیستم

تو چادر سر می کنی چون ریحانه ای

حبیب خدایی

پس چرا چادرت را در زیرآرایش غلیظ صورت و موهای رنگ شده ذلیل می کنی ؟؟؟

چرا از چادرت برای جلب توجه بیشتر استفاده می کنی؟؟؟

چادر توری بدن نمای تو از مانتوی تنگ و ساپورت تو را جذاب تر نشان می دهد

خواهش می کنم ، التماس می کنم تا هنگامی که چادر به سر داری دوست پسر ، بوسه های خیابانی، دورغ و تهمت و بد اخلاقی،بدزبانی و غرور را کنار بگذار 

اول از همه با خودم هستم

ای فاطمه اگر تو چادر برسر داری حق نداری گناهی انجام دهی که چادر را لکه دار کنی،حق نداری گناهی کنی که غیر مسلمان را از اسلام بیزار کنی و حق نداری گناهی انجام دهی که کسی بگوید خدا را شکر که چادری نیستم

حق نداری با چادرت جلوه ی اسلام را خراب کنی

حواست باشد 

خدا طور دیگری به تو نگاه می کن

مادرمان حضرت حضرت زهرا به تو شکل دیگری نگاه می کند

حواست به خودت باشد


نویسنده فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۱۲:۲۱۲۱
مرداد

فاطمه سلیمی
۱۱:۲۴۱۹
مرداد

گاهی مواقع ما در تفکیک مسائل دچار مشکل می شویم

همین می شود که در حال حاضر یک فاصله ی عمیق در جامعه کشیده شده و جامعه به دو جبهه ی مذهبی و غیر مذهبی تبدیل شده
یک سری از افراد مذهبی نما و یک سری از افراد بی خدای جیره خور دشمن اختلافی ایجاد کردند و بقیه بدون چشم باز  کردن همه را به یک چوب راندند
من یک خانم چادری ام اما دلیل نمی شود کسی که از نظر حجاب مشکل دارد را تخریب کنم و تمام خوبی ها و زیبایی های شخصیتی و استعداد هایش را نادیده بگیرم،که اگر چنین کنم واقعا جاهلی بیش نیستم که تنها ادعای مسلمانی دارد
و همین طور بلعکس
افراد با حجاب نه صرفا چادری هم نمی توان نادیده گرفت
این نادیده گرفتن ها باعث کشیده شدن مرزی می شود که افراد بد حجاب یا غیره مرز خود را کم کم از اسلام جدا کنند،در حالی که اکثگاهی مواقع ما در تفکیک مسائل دچار مشکل می شویم
همین می شود که در حال حاضر یک فاصله ی عمیق در جامعه کشیده شده و جامعه به دو جبهه ی مذهبی و غیر مذهبی تبدیل شده
یک سری از افراد مذهبی نما و یک سری از افراد بی خدای جیره خور دشمن اختلافی ایجاد کردند و بقیه بدون .شم باز کردن همه را به یک چوب راندند
من یک خانم چادری ام اما دلیل نمی شود کسی که از نظر حجاب مشکل دارد را تخریب کنم و تمام خوبی ها و زیبایی های شخصیتی و استعداد هایش را نادیده بگیرم،که اگر چنین کنم واقعا جاهلی بیش نیستم که تنها ادای مسلمانی دارد
و همین طور بلعکس
افراد با حجاب نه صرفا چادری هم نمی توان نادیده گرفت
این نادیده گرفتن ها باعث کشیده شدن مرزی می شود که افراد بد حجاب یا غیره مرز خود را کم کم از اسلام جدا کنند،در حال که اکثر ما و در ابتدا خودم قسمتی از احکام اسلام را ممکن است به خوبی انجام ندهیم ،زیرا که ما معصوم نیستیم ،ولی به علت پنهان بودن نمایان نیست،اما احکام ظاهری مثل حجاب به چشم می آید
این نادیده گرفتن ها موجب می شود تعدادی افراد از قشر افراد چادری نیز به انزوا کشیده شوند و گمان کنند چادر محدودیت کامل است و راه رهایی را در ترک حجاب ببینند
من کاملا با این شعار که می گوید حجاب محدودیت نیست مصونیت است مخالفم چرا که همواره محدودیت مصونیت به دنبال دارد و گرنه می شود مثل جامعه ی غرب که محدودیت های خیلی از مسائل مهم من جمله محدودیت های جنسی را برداشتند و دیگر مصونیتی برای زنان باقی نماند.حال به آن ها که بنگریم زن آزاری ، فروش و اجاره ی زن ها ، هم جنس گرایی و ازدواج با حیوانات امری طبیعی برایشان جلوه می کند
من با همین چادر صخره نوردی می کنم ، کوه نوردی می کنم،تحصیل می کنم،نویسندگی می کنم ،رانندگی می کنم و خیلی کار های دیگر
قبول دارم هوا گرم  است،بعضی کارها را نمی توان انجام دادو غیره اما همواره در محدودیت هاست که نبوغ انسان به چشم می آید و از خطرات دور می ماند
مثلا در تحریم بود که بسیاری از اقلام و دارو ها و ادوات جنگی و ماهواره ها پا به ایران گذاشتند با خلاقیت جوان ها،واگر دخالت دنیا در ایران محدود نبود الان هیچ یک امنیت لازم را نداشتیم هدفی که با آن جنگ 8 ساله به راه انداختند ، ترور کردن ،فتنه سبز به راه انداختند،تحریم کردند و غیره
بیاییم در زندگی مسائل فرعی را بزرگ نکنیم
بیاییم موجب رشد و گسترش اصل های اسلام بشوییم فرعیات کم کم ترمیم می شوند
بیایید تعصبات جاهلانه و جبر گونه را کنار بگذاریم و از در منطق به اسلام وارد شویم آن هنگام با اطمینان می گویم که هر کس به اندازه ی ذره ای از گرد و غبار منطق داشته باشد ، اسلام را به طور کامل در آغوش می کشد 
کمی برای حفظ جامعه و مردممان تلاش کنیم ، نشستن و گفتن و نوشتن تنها کافی نیست
کمی جهاد کنیم
جهاد صرفا تنفگ بر دست گرفتن و زخمی شدن و شهید شدن نیست
کمی از راه درست جهاد فرهنگی کنیم
حتی اگر دستمان خالی از اسکناس است با فکرمان ، حرفمان و رفتارمان حتی با یک لبخند جهاد فرهنگی کنیم
یاعلی مدد



نویسنده فاطمه سلیمی متخلص به آوا


فاطمه سلیمی
۱۱:۱۴۰۶
مرداد


یاران همه در دفاع جان باخته اند

سرتا سر عمر پا به پا تاخته اند

سر نذر حسین بن علی داشته اند

بر دست علم ناب علی داشته اند

جانان همه بر دست، علمدار دعا کن

زینب تو به من لحظه ی عشاق عطا کن

ساقی همه یک جام شهادت تو روا کن

ای قافله ی عشق نگاهی تو به ما کن

دانم که ندارم چو شما هیچ لیاقت

این دل چه کنم ، ره بنما سوی شهادت

این قافله ی عشق حرم سرخ دمیده

هر دم به رخش دلی ز امواج تپیده

گل های حسینی همه سرخ اند

یک دم همه را چیدند و بردند

ما جدا مانده و درمانده به این دشت نشستیم

یا رب برسان فرج که ما دست نشستیم

این جام شهادت شهدا نوشیدند

سرمست از این جام ، زخون جوشیدند

یارب نظری بکن به ماهم

من کودک تازه پای این دورانم

امضا بزن این دفتر تقدیر خدایا

این نام مرا خط بزن از دفتر دنیا

آن وقت نویس سوخته در عشق و  بلایا  

 جایم بده در دفتر عشاق ،تو ای صاحب آوا


فاطمه سلیمی متخلص به آوا

فاطمه سلیمی
۱۶:۵۱۳۰
تیر



آیا لیاقت ما بازیچه بودن و مترسک بودن در دست دشمن است که ما را به هر طریقی برقصاند؟؟؟؟؟

خانما ، خواهرا ، خوشگل خانما تنها قبل از انجام کارهایمان 1 دقیقه بیندیشیم .... آیا کار ما و راه ما چیزی است که خدا می خواهد یا چیری که دشمن می خواهد

هیچ کس حق قضاوت ما را ندارد

ولی آیا خودمان هم حق قضاوت در مورد خودمان را نداریم؟؟؟ 

کمی باخودمان صادقانه حرف برنیم

آیا لیاقت من مترسک بودن در دستان دشمن است یا مادر بودن و خلیفه ی خدا بودن در زمین....؟؟؟

تنها خودمان از خودمان بپرسیم و پاسخ دهیم

هیسسسسسس 🙈🙉🙊

1دقیقه فقط خودمان و خودمان......

فاطمه سلیمی
۱۹:۲۵۲۱
تیر

امروز با دختر بچه ای چهار ساله آشنا شدم که زندگی از نگاه او شکل دیگری داشت

نگاهی متفاوت از نگاه ما به اصطلاح آدم بزرگا

💖 زندگی برای او فقط زندگی بود  

💖 او می خندید حتی بی جهت و بدون منفعت تنها در پاسخ لبخند تو

💖 دوستان فدای خانواده اش بود و خودش فدای دوستان

💖 با اینکه با من حسابی دوست شده بود اما وقتی از او خواستم که با من به خانه ی ما بیاید گفت خیلی دوست دارم اما دلم برای برادر کوچکم تنگ می شود وقتی گفتم خوب او را هم با خود می بریم گفت پس پدر مادرم چه دلم برای آنها هم تنگ می شود 

💖 برایش سن تو مهم نبود بلکه محبت در قلبت مهم بود اگر کمی لبخند می زدی شروع به صحبت با تو می کرد

💖 بسیار باشخصیت و زیبا بود اما مقدار زیبایی تو برایش مهم نبود اصلا مقیاس زیبایی اش با ما فرق داشت

💖 بخشنده بود وقتی از کیف صورتی زیبایش سوال کردم و چیزی که آن است بلافاصله کتاب های داستانش را بیرون آورد و شروع به خواندن آنها برای من کرد ، خواند نمی دانست و لی می گفت بلدم چون برای او ظاهر و باطن یکی بود یرایش ظاهر کتاب و تصاویر آن حکم نوشته هارا داشت و با نگاه به آنها همه را می خواند

💖 هنگام بازی با تبلت من هرگاه یک بازی را یاد می گرفت می گفت خوب یه بازی دیگر تا اینکه به کارتون سازی رسیدیم ، دیگر  نگفت بازی دیگر هر چه من خواستم بازی دیگری بکنیم دوباره می گفت خودمون کارتون بسازیم ، باهم صحنه و شخصیت انتخاب می کردیم داستان می ساختیم و به جای شخصیت ها حرف می زدیم و در پایان خودمان آن را تماشا می کردیم و می خندیدیم و می خندیدیم

💖 با هم ماشین بازی که می کردیم در نگاه او هیچ ماشینی با دیگری نباید تصادف می کرد به زندان می افتاد.وقتی داشتم با ماشین های او تصادف می کردم ماشین ها را به هوا بلند می کرد که مبادا آسیب ببینند

💖 ماشین ها باهم مسابقه می دادند و به خط پایان می رسیدند اما هرگز به هم آسیل نمی رساندند و همیشه حمایت می شدند تا از میز به زمین پرتاب نشوندو به دره نیفتند

💖 عکس با هم زیاد گرفتیم اما او ژست نمی گرفت و به دوبین نگاه نمی کرد به جای دوربین تصویر خودمان را می دید برایش خودمان مهم تر از دوربین بود . برای عکس از خوردن و شیطنت دست بر نمی داشت،همان گونه در حال حرکت عکس می گرفت

💖 با اینکه هنوز نمی دانست کدام لبه ی کارد برنده است می خواست خودش خیار را پوست بکند ، می گفت من هم بلدم مثل باباجون من هم می تونم

💖 وقتی عمو و دختر عموهایش می خواستند بروند تقاضا کرد بمانند و بازی کنند وبعد به گریه نشست وقتی از او علت را پرسیدم گفت عمو صالح قول داده بود با من بازی کنه خودش قول داده بود.دیگه تا چند وقت اونا را نمی بینم ونمی تونم بااونا بازی کنم .گریه اش دوام نداشت وقتی پیشنهاد بازی با تبلت را به او دادم به سرعت آرام شد و لبخند حای اشک را گرفت . بد قولی عمو صالح فراموش شد و تبدیل شد به لبخند


کاش کمی از او یاد بگیریم

من مرام و مردانگی را در رفتار او دیدم  :

.......

.......

در هر پست بندی از رفتار او را با رفتار آدم بزرگا تو این زمان مقایسه می کنم و برداشت خودم را می نویسم

برداشت آزاد است

نظر شما و برداشتتون چیست؟؟


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۲۰:۱۲۱۹
تیر

فاطمه سلیمی
۰۴:۳۲۱۵
تیر



در این چند روز گذشته رهیر با دانشجویان دیداری داشت به یاد ماندنی برای کسانی که آنجا حاضر بودند

دانشجویان سر از پا نمی شناختند و گویی عزیز تر از پدر دیده اند که آری عزیز تر از پدر است

ما دانشجویان از هر نقطه ی ایران چه به زیارتت آمده باشیم و چه تنها عکس تو را دیده باشیم نور وجودی تو آنقدر هست که عاشقت باشیم

ما همه در روز قدس اثبات کردیم که ایستاده ایم 

ایستاده ایم پای حرف تو ...

ایستاده ایم پای قول تو...

و ایستاده ایم تا با اشاره ی انگشتت جهادی به پا کنیم و جان را نثارت کنیم

ایستاده ایم تا مشتی کوبنده باشیم بردهان دشمنانت

ما ایستاده ایم تا هرجا که باشد حتی به شرط شاهرگ گردن ...

فاطمه سلیمی
۰۰:۳۹۰۷
تیر


امشب از علی یاد بگیریم 

یاد بگیریم ایستادگی و آزاد مردی را

یادبگیریم زیر بار ظلم نرفتن را

یاد بگیریم چون معاویه ای سازش ناپذیر است

یاد بگیریم با دشمن نباید بیعت کرد چرا که تا تغییر نکنند دشمن باقی می مانند تنها ظاهرشان متفاوت می شود

یاد بگیریم برای احقاق حقوق مظلومان عالم دفاع کنیم

یاد بگیریم برای حفاظت از ولی خود از خود بگذریم و بی چون و چرا مطیع رهبر و ولی امرمان باشیم که علی در جایگاه پیامبر برای حفظ جان ایشان خوابید اما ما چه کردیم با عکس معمار انقلاب در زمان فتنه

یادبگیریم علی وار زیستن و علی وار مردن را تنها به قرآن نهادن به سر تکیه نکنیم ، گریه بر ائمه تنها کافی نیست،کمی فکر کنیم

اگر می خواهیم ابن ملجم زمان نباشیم کمی فکر کنیم و برای اثبات مردانگیمان از امام زمان و نائبش و راهشان دفاع کنیم

کمی به ذات خود برگردیم و بیندیشیم

فاطمه سلیمی متخلص به آوا  

فاطمه سلیمی
۱۵:۳۰۰۶
تیر



تو اون اوضاع جنگ تو روزای اول ورود بعثی ها به خرمشهر جنازه ی یک دختر می افته دست دشمن و بعثی ها جنازه را به یک تیرک می بنند که بلند بوده و دقیقا مقابل چشمای جونای رزمنده

تکاور های نیروهای زمینی ارتش این بی حرمتی را به جنازه ی ناموسشون تاب نیاوردند

سه نفر برا آوردن جنازه شهید می شوند

این یعنی غیرت

این یعنی غیرت حیدری که یه جوون دیگه از جنس زمان ما برای محافظت از ناموسش جلو چشمای ما پرپر شد

واین یعنی بی غیرتی محض که ما قدر خونشون را ندونیم

این یعنی بی غیرتی که ما بی توجه به اطرافمون زندگی کنیم

این یعنی بی غیرتی که پول بگیریم و تو فتنه ی اجنبی شرکت کنیم یا این که چشممون را ببندیم و با اونا همراه بشیم تا هنین جوونای از گل زیبا تری که برای ما جان خوپشون را به خطر می اندازند را تو هنگام پاسداری از راه ولایت بزنیم و بکشیم و مجروح کنیم چرا که دارند درست عمل می کنند 

و این نهایت بی غیرتی است که فرزندان شهدای عزیزمان را ، جانبازان گرامیمان را ،رزمندگان خوش غیرتمان را و حتی خودشان را مورد آماج حرف هایی دل آزار و تهمت هایی ناروا قرار دهیم ،این نهایت بی غیرتی است

فاطمه سلیمی   متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۱۲:۰۰۰۴
تیر


این روز ها از گوشه کنار شهر و در اخبار می شنویم تهدیداتی را بزرگ تر از دهان یاوگویانه ی تهدید کننده ی آن

آین روز ها شاید صداهای بمب گذاری در گوش ما می پیچد شاید از ترس

این روز ها شاید باید بیشتر قدر سربازان گمنام را بدانیم

شاید تا دیروز می گفتیم چرا مدافعان حرم

چرا ما باید در سرزمینی دیگر بجنگیم

شاید هزاران سوال و حرف باشد کنار گوشه کنار ذهن ما

شاید این از زمان فتنه شروع شده باشد که می گفتند 

نه غزه نه لبنان جانم فدای آیران

اما حالا کمی بیشتر بیندیشیم

اگر الان تهدیداتی می شنویم و اقداماتی ناکام ، اگر قرار بود سربازان جان بر کف ایرانی در سوریه نمی جنگیدند،مگر چقدر ثوری ها می توانستند مقاومت کنند؟؟؟

اگر آن ها آنجا نمی جنگیدندالان در مرز ها ما می جنگیدند و تنها در حد یک تهدید نبود بلکه الان صدای انفجار در کوچه خیابان ها شنیده می شد و امنیت ما چندان مناسب نبود

شاید اگر اینقدر جان برکف برای امنیت ما نمی جنگیدند شاید این چند عملیات تروریستی با چنان تجهیزاتی ، خنثی نمی شد

شاید این همه شهید نام کوچه و خیابان  را مزیین نمی کردند

شاید این همه کودک خرد دست نوازش بابا را هنوز حس می کردند

شاید هنوز این کودکان صدای داستان خواندن بابا را در کنار تخت می شنیدند

شاید هنوز بوسه ی گرم و شیرین بابا را می چشیدند

شاید هنوز با هر صدای دری از جا می پریدند تا به محض ورود خود را در آغوش خسته اما گرم پدر بیندازد

شاید هنوز چشم زن جوان به اشک نمی نشست که همسرم......

شاید هنوز  زنی که تازه لباس عروس به تن کرده ، لباس عزا به تن نمی کرد

شهدا شرمنده....

سربازان گم نام امام زمان شرمنده....

شرمنده که به جای تشکر از شما با زبان هایمان تیر های زهر آگین نشانه رفتیم به قلبتان

شرمنده ..

سر افکنده آیم.....

اگر جنگ به لب مرز ها برسد گمان نکنم ما کسی باشیم که به جنگ برویم

اما شاپرک های قلب من هر روز و هر ساعت به سمت شما می آید

و هر ساعت دلم می خواهد در کنار شما بجنگم 

اما شرمنده ام ، شرمنده ام از این که این قدر ناقابل و ناتوانم که کمکی نمی توانم بکنم جز آن که دست های کوچکم را برای دعا ،  برای سلامتی  شما بلند کنم

نویسنده: فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۰۴:۰۹۲۹
خرداد



هر لحظه را هزار دل به ثبت آمد

هر لحظه چشم ها به وجد آمد

تا دیده بیند آن رخ ماهت

 هر در هزار بار به جستو جو آمد

دوباره آمدی این بار از دری دیگر

ومن به شوق دیدنت دوباره آمدم با سر

شدم چو یک گلبرگ یاس بی وزن

پریدم و زود رسیدم به یک صف اول

نشسته بر دوزانو و چشم ها به رخت

که شکر خدا دوباره دیدمش آخر

زدیدنت به دلم شور می دوید

ز خنده ات به رخم قطره ها غلتید

تو در میان همه حافظان تنت 

خودت محافظ صد ها نفرشده ای

برای تو صد ها نفر فدا شوند

جدا ز دین و مذهب و آیین و هر رسمی

این بار دوم است که به شوق تماشایت

با سر به جای پا به طوافت دویده ام

بیشتر دیدمت اما نشد دلم راضی

چه کسی شده از دیدنت تا به حالا سیر


نویسنده: فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۰۰:۰۸۲۸
خرداد


در انتظارت همه ایستاده ایم به پا 

تو از کدام سو به جمع ما آیی؟؟

همه به پا و همه چشم ها به در 

که روی ماه تو ، یک لحظه چشم تر

همه در انتظار تو در قیام و تو خندان

ز خنده ات شکر آید همه جانان

قدم نهادی زمین و آمدی داخل

ببین چه شور و صدا پر شود جهان مرا

به دست و دل خند تو فدا کنم جانم

دو چشم و دیده ما را صفا دهی جانم

زمان اندکی بود آن لحظه ی دیدار

ولی ببین که مرا روزها ست شوق آن پرواز

دلم به دیدن رویت پرد از این دیوار 

چی می شود اگر این بار

بینمت تو دست در دست او داری

خدا بود این آخرین خواستار

شنو تو این آخرین آوا

رسان فرج را و لحظه ی دیدار


نویسنده: فاطمه سلیمی متخلص به آوا

متأثر از مطلب قبلی (نماز خاطره انگیز)

فاطمه سلیمی
۰۴:۴۶۲۶
خرداد

روند کار ما همیشه چنین است و چنین خواهد بود

بهترین ها را خودمان رقم زده ایم و بد ترین ها را خدا

بهترین و شاد ترین لحظه ها را خودمان می سازیم برای همین آن را در کنار دوستانمان سپری می کنیم

و غم ناک ترین لحظه ها را او سر راه ما قرار داده پس حق به جانب به او گله می کنیم

این است ذات آدمی ...

آدمی که از جایگاه خود در جهان غافل است کسی مثل من و خیلی های دیگر

و خدا چه مهربان و صبور است که تحمل می کند سخنان دلخراش ما را به هنگام عصبانیت

و چه زیبا آرام می کند دل های کوچکمان را به نور الهی اش

و چه زود از یاد می بریم همه را و همه را

چقدر غفلت،چقدر؟؟

گاهی خود را جای خدا می گذارم ... اگر کسی با من اینقدر طلبکارانه سخن می گفت آیا چنین رفتار می کردم؟؟؟

نه حتی لحظه ای برنمی تافتم سخنان زهر آگین را چرا که او نادان غافل است و من می دانم که او چه می خواهد و چه چیز به صلاحش است

خدایا ازاین رفتار خود که سال هاست هم نشین من است و سال های دیگری نیز دامن گیر من است معذرت می خواهم

تو همچنان صبور و با عطوفت مرا در آغوش گرم ربوبیتت بگیر که من فقیرم و تو غنی ،من نادانم و تو آگاه،من ناتوانم و تو توانا،من ضعیفم و تو قوی،پس در شنزار ها و سراشیبی های تند زندگی دستم را بگیر تا با تکیه بر دست قدرت و مهر تو قدم بر دارم استوار و محکم 

و تنها تو سکینه ی قلبم باش ای مهربان ترین مهربانان

نویسنده : فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۱۶:۱۹۲۵
خرداد


پدر علیرضا جانش را داد تا در نیروگاه بسته نشود

عزیز ترین چیزش را داد تا عزیزترین دستاوردش برای علیرضا بماند

اما اکنون علیرضا نه پدر دارد و نه دستاورد پدر را

ارثیه ی او که پدرش برایش نهاده بود کجاست؟؟

پدر علیرضا نیست و اکنون نیروگاه او هم بسته است

علیرضا ، نمی دانم مارا چه شد که با وجود دیدن بد قولی های شیطان بزرگ باز هم کورکورانه به آن اعتماد کردیم و دست آورد پدرت و دوستانش را زیر خروار ها خاک نه ، زیر خروار ها بتن دفن کردیم

فاطمه سلیمی
۱۷:۲۵۲۴
خرداد


سلام شهدا

می خواهم درد دل کن

شنونده ای هست؟

گاهی می گویم خدارا شکر که پدر من شهید نشد!

شرمنده شهدا

اما واقعا خدارا شکر که پدرم شهید نشد

ای کاش جبهه هم نمی رفت 

ای کاش از خاک و وطنش هم دفاع نمی کرد

ای کاش درسش را به خاطر ناموس هم وطنانش رها نمی کرد 

گوش می دهی؟؟

هنوز هم شهید می آورند......

برادر چرا باز هم از این سرزمین دفاع می کنی؟؟؟

مگر چه لطفی دارد این سرزمین و مردم ؟؟

جز بی پدر کردن فرزندت و منت گذاردن بر سرش به جای دست نوازش ،چه حسنی دارد

آری خوب درکم می کنی....

دلم پر است 

بغض دارد خفه ام می کند

برادر دیگر تو نرو

نگذار نیش و کنایه ی عده ای از این مردم ، دل نازک دخترت را برنجاند

نگذار دخترت چون من در تنهایی اش بگرید ،نگذار.....

شاید بگویی کشور اگر جوان ندهد ، جان ندهد ، برپا نمی ماند

باز هم می گویم نرو 

مگر نمی شنوی آوای این حرف سوزان که به طفل های زیبای هم قطارانت می زنند....

مگر نمی شنوی که می گویند با پول ما زندگی می کنید؟؟؟با پول ما خوش می گذرانید؟؟؟از صدقه سر ما زنده اید و معاش دارید؟؟؟

مگر نمی شنوی؟؟؟؟

یکی نیست بگوید  شما از صدقه سر قطره قطره خون شهیدان ،از صدقه سر قطره های خون پدر من،پاره ی تن من،نوازش کننده موهایم...زنده اید.یکی نیست بگوید زندگی شما پدر مرا از من گرفت.کسی که روز ها در آغوش او آرام می گرفتم و شب ها به حکم وجودش خواب و رویا می دیدم

صبح ها به انگیزه ی بوسه و قربان صدقه اش برمی خاستم و عصر به امید پریدن در آغوشش و بوسیدنش با هر صدای دری می پریدم

همان کسی که به خاطر خنداندش دنیا را در می نوردیدم و زلزله ای می ساختم که غم هایش را مدفون کند

من یک دخترم ، برادر احساس دخترانه ی پری کوچک خانه ات را درک می کنم

چه شیرین است وقتی که شانه به دست سراق پدرم می روم بر روی پایش می نشینم و از اومی خواهم نوازشم کند حتی بیشتر و بیشتر .می نشینم مقابلش شانه را به دستش می دهم که  مو هایم را شانه کند. با این که مثل مادرم نمی تواند اما به همان اندازه شیرین است ولی متفاوت

موهایم درد می گیرد اما باز دوست دارم شانه کند .هیچ کس این حس را درک نمی کند.

همه می گویند لوسم ،همه می گویند بابایی ام.اما هیچ کسی درست نمی گوید.پدر و مادرم را در کنار هم و برای هم و برای خودم دوست دارم.هیچ کدام حسن دیگری را ندارد و هیچ کدام به تنهایی پاسخ دهنده به  تمام احساس من نیست 

برادر چگونه دخترت را رها می کنی با این همه احساس که در تو می جوید؟چه گونه دخترت را فدای مردمی می کنی که می گویند تو خنگی به زور سهمیه دانشگاهی.تورا درک نمی کنم

پسرت چه می شود؟

او که همیشه تورا اسوه ی خود می داند چگونه بی تو این دنیا را سر کند

او که یاد گرفته مقاوم باشد و خم به ابرو نیاورد و مشکلات را در خود انبار کند که خواهر و مادرش در آرامش باشند چگونه این همه حرف را تحمل کند.

چگونه مردم غرورش را له می کنند و هدف آماج سخن های بی پایه می کنند می بینی

چون پسر است احساس ندارد؟؟؟ که گفته

پسر ها منبع شور و شعف و احساس اند،اما غرورشان مانع از ابراز است

می خواهی چند بار تا به حال دیده باشم که برادرم بدور از چشم من اشک ریخته و اشک ریخته با آن که پدرم هست.اما پسر توچی؟؟

خواهر ها خوب می فهمند برادر را،شیشه ی عمر و حیات را..

پسر ها احساس دارند.چقدر دلنشین است وقتی پدر بوسه بر پیشانی اش می زند

و چقدر زیباست ابهتش در وقت سکوت و چقدر زیباست خشوعش در مقابل او و چه پر حیا و نجابت است نگاهش که زمین را به آسمان می دوزد و خیره نمی شود به چشم پدر

چه زیباست احساس پاکش

چه زیباست غرور و غیرتش برای ما، خواهر و مادرش

غیرتش را فراوان دوست دارم.

سخت ترین لحظه های عمرم وقت هایی بود که می گفتند انقلاب چه به درد ما خورد شاه که بود خوش بودیم.ما که انقلاب را نخواستیم خودتان خواستید پس بکشید و بچشید

-اگر سهمیه ات نبود مگر دانشگاه دولتی پزشکی قبول می شدی نه ؟؟؟

ودانشگاهی که هستم به اسم شاهد به کام غیر شاهد  .تنها سی در صد و حتی کمتر بچه های شاهد در دانشگاه می بینی بقیه غیر شاهد

جالب این جاست که انجمن همایش من سهمیه ای نیستم می گیرد و پس از پخش کلیپ  می گویند خجالت می کشیم بگویم دانشگاه شاهد درس می خوانیم.

و خدا می داند و گوشه ای هم ما می دانیم که پشت ظاهری که به خاطر ورود به دانشگاه ساخته اند چه کار ها که نمی کنند.

چه سخت است لحظه ای،که مورد اتهام قرار می دهند پدرم را که تو مکه رفته ای کربلا رفته ای ، چند خانه و ملک خریده ای با پول بنیاد با پول ما

وخدا می داند که هیچ یک صحت ندارد

هر دو روز یک بار دولت طرحی اعلام می کندو عمرا اگر یکی را جامه ی عمل بپوشاند

وفقط ما می مانیم و نام طرحی که بر پیشانی ما حک می شود

خدا می داند که ما در یک خانه با دو اتاق ، پنج نفره زندگی می کنیم

خدا را شکر که پدرم شهید نشد که اگر اینگونه بود این گرگ های در لباس مردم مارا دریده بودند

خدا را شکر که پدرم بدون کمک بنیاد سر کار می رود و عرق می ریزد ، کار می کند و لقمه نانی حلال به سر سفره ی  ساده اما با صفای ما می اورد

خدا را شکر

برادر من همه را شنیدی؟؟؟

بد تر از این هم می شود....

همه ی حرف های مرا نشنیده بگیر

همه را گوش کن و فراموش کن..

چرا که تو تنها برگزیده ی خدا برای معامله ای شیرین هستی...

جان در برابر رضایت خدا....انصافا معامله ی پر سود و بدون زیانی است...

منت های مردم بر سر کودکان دل بندت را فرا موش کن

همان دختری که حاضر نبودی اشکش را ببینی فراموش کن

همان پسری که برای باباگفتنش کل دنیا را در نوردیدی فراموش کن

برو ... معامله ات بزرگ است و طرف مقابلت قدر است

مطمئنا او روزی به جای تمام اشک کودکانت جواب حرف های مردم را می دهد

او آنقدر مهربان است که تمام عالم را دست می کند برای نوازش کودکان تو

برو برادر شاید مردمی باشند که کمی هم شبیه مردم خارج از این مرز ها به قهرمانانشان اهمیت دهند

در آنجا آن ها که می جنگیدند با افتخار سر بر می اورند و دیگران انها را تکریم می کنند

اما این جا چه ؟؟؟ به ما به چشم بدهکارانی می نگرند؟ کسی نیست بگوید سهمیه می خواهی؟؟ پدرت را بفرست جنگ،کشته شود ،معلول شود،شیمیایی شود که با هر نفس بمیرد و زنده شود ، سهمیه بگیرد و توراحت به دانشگاه خود برس.ایا می توانی؟؟

اگر نه پس چرا فکر می کنی ما پدر نمی خواهیم.

چرا فکر می کنی وقتی اب شدن پدرم را جلوی چشمم می بینم دلم سنگ آست  و قلبم آتش نمی گیرد.

اگر خوب نگاه کنی می بینی با هر نفس جانباز شیمیایی تمام خانواده نگران بر نگشتن نفس سرد اویند

چرا فکر می کنی زندگی با یک جانباز اعصاب و روان آسان است که برای جلو گیری از خفه کردن بچه هایش شب هنگام در اتاق محبوسش می کنند

برادر برو ..

و روزی واسطه ی معامله ی ما هم باش

شهدا شرمنده...

شرمنده از این که از شما جز نامی برای کوچه ها و خیابان ها چیزی یادمان نیست

شرمنده از این که دست نشدیم برای نوازش فرزندان تو و سیلی شدیم برگونه ی از گل نازک تر او

شرمنده از آنکه، حمایت می کنیم از دشمنی که به خاطرما در مقابلش جان بر کف شدی

وشرمنده از تنها گذاشتن مقتدایت که حاضر بودی جانت را بدهی و اهانتی و گزندی به او نرسد

شرمنده از پاره کردن عکس امام،شرمنده از هلهله های عاشورا،شرمنده از دست دادن باشیطان بزرگ،شرمنده از اجازه دادن به دشمن برای نفوذ درکشور

همان کشوری که با خونت پاسداری اش کردی

از ما توقعی جز منت گذاردن و طلبکار بودن و پایمال کردن خونت و تنها زدن اسمت بر کوچه ها نداشته باش

توقعی جز نادیده گرفتن کودکانت و نابود کردن احساسشان ، جز له کردن غرور شان وجز گوشه نشین کردنشان نداشته باش.

ما این گونه ایم.کم و کاستی های خود را به پای تو و خانواده ات می گذاریم نا راحت نشو

عقب ماندگی های دوران پهلوی را به پای تو و امثال تو می گذاریم،نگران نشو

حرف های تحریف شده ی امام را که خود ساخته ایم به نفع خودمان ، از زبان تو بیان می کنیم.حساس نشو

کشیدن شیطان در آغوش راهم به خاطر تو و راه امام است که تحمل می کنیم و گرنه شیطانی در کار نیست دیگر نباید گفت مرگ بر آمریکا.اگر سی سال به خآطر جنایات کشوری شعار مرگ بر ان را سر دهیم که ان کشور با ما دوست نمی شود 

اگر اسرائیل غاصب را رسما کشور اسرائیل خطاب نکنیم که سنگ روی سنگ بند نمی شود

شما اشتباه می کردید که اسرائیل را نادیده می گرفتید و به خاطر ان همه کشتار کودکان بی گناه منفور می دانستید

مگر نمی دانی که آن ها حامی صلح اند وانقلاب سبز برای اصلاح اشتباه شما به پا کردند

انرژی هسته ای برای ما زهر است شاید که دارو های بیمارانی درمانده را بسازیم و شاید  برای اسایش مردم قدمی برداریم

مگر نمی دانی تو تمام عمر در اشتباه بودی نه انان که رهبر را نادیده می گیرند و نه آنان که موجب سر آزیر  شدن اشک رهبر  می شوند

تو همه ی عمر حتی لحظه ی جان دادن اشتباه کردی ...

اشتباه کردی که رفتی و گذاشتی گرگ هایی در منسب هایی که نباید قرار گیرند

ان ها که شروع ارتباط با دشمنان من و تو را با هم و با دشمن پاسکاری می کنند و فریاد می زنند به خاطر ما چنین می کنند.مگر ما چه نیازی به انها داریم؟ و انان اند که به عمد ملت مآرا ضعیف جلوه می دهند

برور و خدارا شکر کن که هم رزمانت را به خاطر نقض حقوق بشر از کشور اخراج نکرده اند

دلم می سوزد به خاطر خودم ،تو، پدرم

پدرم امدادگر،راننده ی آمبولانس،خمپاره انداز و خلاصه همه کاره بوده 

در سیزده سالگی با فوت پدرش خرج خود را به عهده میی گیرد و کمک برادران را قبول نمی کند

در عنفوان جوانی صلاح را به قلم ترجیح می دهدو سختی به جان می خرد

دوستانش یکی یکی در آغوشش جان می دهند

خودش هیچ گاه خاطراتش را نمی گوید همه تلخ اند

انقدر تلخ که به خاطر ترکش های تلخش چند سال ویلچر نشین می شود

چند سال میله ی آهنین در پایش جا خوش کرده بوده

چند وقت چشمانش غیر تاریکی نمی دیده

چند روز زیر تانک در باتلاق اسیر بوده و چه بگویم از ان چه تو بهتر از من می دانی

برادر حرف هایم را فراموش کن

برو و نه به خاطر من به خاطر خدا و تنها امام حاظر و تنها نائب بر حقش  برو

برو و خدا به همراهت

دلم برایت تنگ می شود بیشتر از انچه فکر کنی

اما که گفته که شهیدان مرده اند

تو همه می بینی و می دانی بیش تر از من

شهدا دوستتان دارم

شهدا شرمنده.........


نویسنده : فاطمه سلیمی متخلص به آوا

فاطمه سلیمی
۱۷:۰۴۲۴
خرداد


می خواهم بنویسم اما نه در غبار اشک و آه و نه در حصار کلمات و وزن و آهنگ

چرا هیچگاه غم بی پرده و بدون واسطه گفته نمی شود

چرا؟؟؟؟....

دلم گرفته است.در عین آن که اطرافم پر است دلم تنهاست،خدایا تو هم مرا تنها گذارده ای؟؟؟

نه.... باور نمی کنم....باور نمی کنم مرا رها کرده باشی ... تو خود گفته ای حتی گمراهان و گناهکاران را تنها نمی گذاری ... پس هنوز در کنار من هستی.

کاش می شد تنها در کنارم نباشی... کاش می شد وجودم را پر کنی از آرامشت ... کاش می شد روحم را تجلی بخشی به نور وجودت و سیقل مهرت...

خدایا تنهایم ، تنها تر از تو نه ولی تنهایم. کاش می شد کسی دستم را بگیرد و به آغوش کشد روحم را ، اما نه کسی از جنس خاک و آب و نه از این دنیای فانی بی وفا ، که زیاد است کسانی که مرا به آغوش می کشند و بوسه باران می کنند صورتم را اما نه از روی مهر که بر حسب عادت .

اما نه سه کس هستند مادرم، خواهرم،برادرم ...اما کفایت نمی کنند تنهایی ام را .

به کدام می توانم بگویم غم درونم را ، کجا می توانم فریاد زنم بغض گلویم را ، نوازش هیچ کدام آرامم نمی کند . خدایا تو باش کسی که دستم را میگیرد و آرامم می کند .

خدایا محتاجم،محتاج محبت تو...

خدایا کجایی؟؟؟؟؟؟

خدایا دلم آغوش می خواهد،آغوشی هست که مرا در برگیرد و در خود حل کند تا وجودم یکپارچه او شود؟؟؟؟؟

خدایا خسته ام از این دنیا، جایی که دم به دم در کوره ای از غم و اندوه عذابم می دهد.گفته اند الماس اکر چه الماس شد اما دها هزار سال در فشار و گرما به سر برد.اما خدا ، آیا این کوره ی سختی ها و عذاب ها مرا الماس می کند یا تنها ذغال سنگی سیاه و یا نفتی بدبو؟؟

آیا تو هم در تنهایی ام شریک می شوی تا راهنمایی ام کنی به سوی الماس شدن؟؟؟

بیزارم ..... بیزارم از انسان هایی که تنفر به من می آموزند با آنکه هیچگاه حتی به دشمن خود نفرت نورزیدم .

بیزارم از کسانی که مهر را در قلبم می فشارند تا خفه شود ، در حالی که جز مهر به دشمنانم چیزی ندادم .

بیزارم از دروغگو ها آن ها که فکر می کنند دیگران ساده لوح اند و ذات پلیدشان را در پس چشمان کریهشان کسی نمی بیند.

بیزارم از کسانی که مرا در هم می شکنند تا آنچه خود می خواهند بسازنند ، در حالی که من آنم که خودم می خواهم باشم .

بیزارم از کسانی که پا می نهند بر احساساتم که تنها چیزی است که به پاکی اش ایمان دارم و لگد می کنند عشقی که خدا در سینه ی انسان نهاد و معرفتی که خدا در گنجینه ی قلبش پنهان کرد.

بیزارم از کسانی که قلب عزیزانم را به درد می آورند.

چقدر تنفر .... 

خدایا متنفرم از تنفر ، احساسی که شیطان نه ، بشر آفرید.

احساسی که نه خوشایند است و نه شایسته ... کاش اشتباه باشد...

خدایا می دانی نه کینه توزم نه حسودم و نه بخیل ، نه بدبینم و نه بی احساس .اما خسته ام از دنیایی که جز مهر و وفا در آن باشد .

خدایا دیگر کلمات دست و پاگیرم شده است.

کاش از همه ی این کلمات رها می شدم.

چرا ما نگاه  هم را نمی فهمیم .

کاش آنقدر تو را نزدیک حس می کردم که حتی در این بغض اشک آلود دیگر نمی گفتم صدای قلبم گویای تمام حرف هایم می شد و دست های نوازشت را بر سرم و گرمای حمایتت را حس می کردم.

قلبم منظم می زند ، فشار خونم مناسب است و رگی گرفته نیست ، اما قلب روحم شکسته است ،نامنظم می زند،فشار خونم بالا است و رگهایش گرفته است .چیزی دیگر تاسکته نمانده است . تو درمانگرش باش ، وقتی دیگر برایش نمانده است.

خدایا دلم آغوش می خواهد.... آغوشی هست.....؟؟؟؟

نویسنده : فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۱۲:۳۳۲۳
خرداد


دلا تا کی در این دنیا گرفتار تب و تابی

وتا کی گیر این دنیای تو خالی

چرا این قدر درفکر  شهرت و مالی 

و تا کی در گذار این مراسم های بیماری

بگو تاکی به دنبال سخن های عوامانه

 و تاکی در حصار این حوس های خرامانی

بگو کی خسته می گردی از این رفتار  دور از عقل 

و کی آسوده می گردی ز بار این گنه هایت

دلا کی همسفر گردی به راه و رسم این عشاق

بگو کی می روی میدان به رسم عاشق لیلی

بگو کی می شوی چون شیر 

کنی خاک هر چه نامرداست  در این دنیای نامردی

بگو کی می شوی عباس برای خواهر عباس

بگو کی میروی میدان برای کشتن دشمن

ببین آن قتله گه آن خیمه ی زینب 

ببین پیراهن خونین،ببین شیرخواره اش اصغر

ببین یک کربلا دیگری آمد پدید،ای دل به پاخیز

همه یاران زهرا رهسپارند ، دل به پاخیز 

ببین عشاق مولا گرد هم  آیند

ببین عباس رفته است از دنیا،شهید است

ولی طفلش همی در اشک و آه است

ببین راه به خون گریاندنش را 

چگونه خون کنند کوچک دلش را

ببین مردم که باپول هم ارز کردند

دو دست و دیده ی عباس مارا

ببین خون گریه ی همدرد جانش

که در اوج جوانی بیوه گشته است

دلا برکن زاین دنیای نامرد

که خون همرهان عشق، پول است

گمان مردمش پول و غذا پول و زمان پول است

دلا برکن از این مردم که قدر خون پاک عاشق زینب نمی فهمند

دلا برکن ازاین قومی که تنها  پیکر عباس را هم نمی فهمد

و می رانند تن بی جان او از قبر خالی 

و تنها تر کنند آن کودک در اشک تنها مانده اش را

و می گیرند ز او حتی همان خونین تن بابا

دلا برکن که این جا راه و رسم دل° بر افتادست

ودیگر هیچ کس رسم مردان را نمی داند

کسی دیگر نوازش را نمی داند

تبسم های مردانه نمی داند

کسی حتی حرم ها را نمی فهمد

کسی دیگر لبان خشک عباس را نمی فهمد 

صدای حنجر اصغر نمی داند

دو دست غرق خون عباس را نمی بیند

کسی دیگر همان سیمای اکبر را نمی بیند

تن رنجور سجادش نمی بیند

دل لرزان آن دخت سه ساله رفته از یاد 

دلا زین جا برو این جا کسی آوای نای تو نمی فهمد


نویسنده : فاطمه سلیمی    متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۱۲:۲۰۲۳
خرداد


خواستم تنها بمانم

تنها شدم اینک وتوهستی پیشم

شاید این رسم خدایی است 

که تنها نگذارد بنده

چقدر رسم قشنگی است ، خدا ممنونم

دلم اینک آتش

ذهن مملو از اهداف بلند

ودر این تاریکی

راه گم کرده منم

و تو فریاد برس بنده ی خردت

که همه دست تمنا است به سویت

برسان نور ز سر چشمه ی جود

برهان دست گرفتار غرور

بنما ره به سر آغاز جمال

که تویی راهنمای ملک و حور

بنما ره که رسم منزل تو

بگشا ره که پر از دام و تل است

ومن این جا نگذاری تنها

که مراد از ره و راهم همه توست

که اگر حاجت و راه است ، 

همه  مفهوم تویی تو

که اگر راه وصال است

تویی یار و تویی جام و تویی جانم

که اگر مقصد و مقصود بود

همه بر وفق مراد تو خدای من بی رنگ و ثبات است،خدا

بده یک ذره ثباتم که ز این خط صراط

نروم برون و مانم به ثبات

برسان من به همه مقصدو معبود که من محتاجم

برسان من به وصالت که ز دوری رخت بیمارم

نکند دور کنی ان نگهت از رویم

که بسوزد همه آفاق به آه دل بی تاب نگاهت

مرو از قلب من اینک هرگز

که زنور همه ذاتت دلم اینک زنده است

و به پاس تو همه می تپد اینک

که بگوید با شرم

که خدا با همه ی کوله  و بار گنهم 

دوستم داری تو؟؟

چه سوالی مگر آن ایزد رحمان 

می شود مهر و محبت ز یادش برود

ای خدا دوستت دارم ، می گویم باز

همه ی جان وجهان بشنود اکنون

که خدا دوستت دارم نرو از پیش من هرگز


نویسنده : فاطمه سلیمی     متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۱۲:۱۳۲۳
خرداد

قطره اشکی افتاد

شاپرک رقصان گفت

دل لرزان زمان است که میریزد چند

گفتمش دل لرزان زمان؟

شاپرک گفت که این اشک ز رخ روح جهان است عزیز

گفتمش روح جهان کیست

 بگو زود به من

گفت آن است که شب تا به سحر بیدار است

که مبادا نکند پاره کسی خوابت را

و ز دوری رخت الان هم

غرق در اشک و غم است عالم را

برو و روی بنه بر دستش 

و ببوسش یک چند

بنشان یک شکر خنده به رویش اینک

که جهان فرش قدم های همان مادر توست


نویسنده : فاطمه سلیمی    متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۱۱:۵۸۲۳
خرداد

شهید گمنام


دیدن پیکر های به خون غلتیده و آرمیده ی آن ها لازم است …

گاهی لازم است دیده شود آن که در قنوت نمازش عاشقانه و عارفانه پر می کشد …

گاهی دیدن عکس شهدا لازم است …

شاید شرمندگی از خون آن ها و معصومیت و مظلومیتشان ، وجدان بعضی را بیدار کند…

ای وجدان من ، آیا بیداری ؟؟؟

آیا می شنوی فریاد ها را ؟؟؟

آیا می بینی آنچه را که ناپسند است و پسندیده می خوانند و بدان افتخار می کنند ؟؟؟

ای وجدان من ، اگر خوابی لحظه ای بیدار شو …

بیدار شو و خود را از این ورطه ی غفلت بیرون کش که این جا ، جای وجدان های خاموش است و جای روح های خاکمال شده …

بیدار شو …

بیدار شو و ببین آنچه می گویم و نمی گویم…

می بینی چه زیبا باطل را حق و حق را باطل جلوه می دهند !!!

می بینی چگونه مردم را در عین هدایت به بی راهه می کشند !!!

می بینی مقاصد خود را چگونه به دین و انقلاب نسبت می دهند !!!

می بینی چگونه حرام را حلال کرده و حلال را حرام می کنند !!!

آیا تو واقعا می بینی چگونه حرف های نه ائمه و پیامبر که در آن زمان نبودیم ، حرف هایی که خیلی نزدیک تر گفته شده ، همان حرف های معمار کبیر انقلاب را نادیده می گیرند و تحریف می کنند ؟؟؟

مگر نه آنکه امام خمینی (ره) گفتند آمریکا شیطان بزرگ است و رهبر ملت ایران ، امام خامنه ای گفتند ما به آمریکا اعتماد نداریم…


پس چگونه است که شیطان را در آغوش می کشند و با آن دست می دهند ؟؟؟


می بینی …

پس چشم باز کن …

چشم باز کن ، نه چشم سر …

چشم بصیرت باز کن …


آیا می بینی که گرگ ها در لباس میش در آمده اند و پنجه های خونینشان را در توده ای پنبه کرده اند و پیش آمده اند ؟؟؟

می بینی آن هایی را که به ظاهر و برای خودنمایی ، چه راحت با پنجه های گرگ دست دوستی داده اند و چه راحت همه را و همه را رها کرده اند برای آنچه می خواستند ، به کام خود و به اسم بقیه

می بینی دنیا چه شده ؟؟؟

رهبر حرف از انتقاد می زند ، در دانشگاه ها تریبون آزاد برپا می شوند

رهبر می گویند دانشجو ، دانشجویان سر می دهند به پای حرف رهبرشان.

رهبر می گویند دانشجو باید مشارکت کند ، جوانان امید این سرزمین اند و جوانان به راحتی در جلوی ایشان از همه چیز دم می زنند و انتقاد می‌کنند ، انتقاد سازنده .

نه مثل آنان که به این دولت و آن دولت ، این کار و آن کار  انتقاد می کنند ، بی هیچ جایگزین و پیشنهادی .


ببین و یادبگیر ای روح من ، وجدان من و ای عقل من …

تو که می دانی وقتی دیدار صمیمی مقتدا و دانشجویانش است ، چقدر ارام می شوم که آری ، کسی هست که واقعا می بیند و حرف ما را شنود و چقدر به آن دانشجویان غبطه می خورم

اما ببین کسانی که بی اعتقاد فقط بر حسب ظاهر دم می زنند که انتقاد کنید ، چگونه معتقدین را سرکوب می کنند !!!

می بینی بعضی چگونه ملت ما را کوچک می شمارند و عزت یک ملت را زیر زانوهایشان روی زمین در مقابل یک نالایق خورد می کنند در حالی که یک ندی رهبر زمین و زمان را به لرزه در آورده و بر تنشان لرزه می افکند

می بنینی چه مقتدایی داری …

می بینی چه رهبر فرزانه ای داری …

می بینی چه گرگ هایی در پی اویند …

و می بینی چه نقشه هایی برایش می کشند ؟؟؟

پس ببین و بشنو سخنانش را ، بشنو رهنمود های هدایتش را که اوست نایب بر حق که کشتی انقلاب را به مقصد، هدایت می کند…

 

نویسنده : فاطمه سلیمی    متخلص به آوا

فاطمه سلیمی