قلم سرا

تکاپوی اندیشه و قلم

تکاپوی اندیشه و قلم

قلم سرا

توضیحات: این آرم به طور اختصاصی برای فاطمه سلیمی طراحی شده است لطفا کپی نکنید


این جا ، دنیای خیال و احساس من است. خوش آمدید
تکاپوی قلمم برای به تصویر کشاندن بهتر و بیشتر به نظرات زیبای شما نیاز مند است

اینستاگرام:
@fatameh.salimi :پیج دست نوشته ها و روز نوشته ها
@salimi.fatameh : پیج رمان

از حضورتون یه دنیا ممنون.🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲۹ مهر ۹۶، ۱۷:۵۰ - طراحی سایت عالی
  • ۲۹ مهر ۹۶، ۱۷:۵۰ - طراحی سایت عالی

۱۲:۰۲۲۳
خرداد

📢📢📢  توجه توجه(حتما بخونید)

سلام دوستان 

اینجا قراره حاصل قلم هایمان را به اشتراک بگذاریم

مطالب قرار داده شده در این سایت به جز مطالبی که ذکر شده باشد متعلق به بنده است

این که بگم کپی کردن پیگرد قانونی داره دروغی بیش نیست

اما خواهشا بدون ذکر نام نویسنده کپی نکنید چون یه دزدی فرهنگی حساب می شه 

حتما شما هم می فهمید که چقدر دردناکه وقتی کسی چیزی که مال شماست را از شما بگیره ؟؟؟

امید وارم از خوندن مطالب لذت ببرید

راستی شما می تونید مطالب و دست نوشته های خودتون را برام بفرستید تا به اسم خودتون منتشر بشه 

😍😍😍😍😊😊😊😊😊


💠بنا بر یه اصل ساده و قدیمی: 

                                             دنبال کنید تا دنبال شوید    😄😄😄😄😄😄😄😄😄


اینستا گرام بنده :

fatameh.salimi@

فاطمه سلیمی
۱۰:۲۲۳۱
تیر

سلام

غرض از مزاحمت پیچوندن گوش مخاطبان




خوب یه راست می رم سر اصل مطلب

بیشتر شمایی که این مطلب را می خونید و حتی خود من ،عادت داریم موبایل یا تبلت را تو دست بگیریم و لم بدیم توی تخت و فقط باچشم مطالب جالبی که به چشم می آیند یا لازمه که بدونیم را دنبال می کنیم

وای که اگه از ما بخواهند نظر بدیم یا نقد کنیم یا پیشنهاد بدیم

اون موقع است که دنیا زیبا و عالی می شه و همه می گیم خوبه مشکلی نیست در واقع حوصله نداریم حرف بزنیم

اما وقتی کار از کار گذشت همه می گیم من گفتما کسی گوشش بدهکار نبود


مخاطبان گرامی با تمام این وجود من خیلی خوشحال می شم شما حتی لم داده تو تخت یا روی مبل یا کنار اتاق به پشتی وب من را دنبال کنید

اصلا لازم نیست به خودتون زحمت بدید نظر طولانی بدید من بهمون «خوب بود»هم راضی هستم😊😊البته اگه نقد کنید ، پیشنهاد بدید ، طومار بنویسید یا هر چیز دیگه کلی ذوق می کنم و بیشتر خوش حال می شم

ولی آسون ترین کاری که می تونید بکنید اگه خیلی خسته اید و حال ندارید،می تونید همون طور که دارید با انگشت مبارک این صفحه را بالا پایین می کنید رو شکلکه یک فلش سبز رو به بالا است انگشت بزنید😊😊

نترسید اثر انگشتتون محرمانه پیش ما می مونه


خوب دیگه خداحافظ

فاطمه سلیمی
۱۷:۱۲۲۸
مهر

فاطمه سلیمی
۱۷:۵۶۲۷
مهر



عشق را در چه معنا می توان کرد
در محبت های بی حد خدا گنجینه کرد
عشق جان سوز است و طاقت نیست نیست
لیکن این عشقت مجازی بیش نیست
عشق حق پرواز تا بی انتهاست
سر سپردن بر خدا تا کبریا است
عشق هر لحظه از رنگ خداست
خنده های گاه و بی گاه از صفاست
عشق را تنها خدا دارد و بس
هرچه غیر از او هوس باشد و بس
عشق باید رویش حق در میان دل شود
قلب بی یادش سزایش مدفنی از گل شود
عشق باید قلب پاکت را خدایی تر کند
با فضیلت های اخلاقی صمیمی تر کند
عشق باید از زمین دورت کند
در زمین کربلا غرق در نورت کند
عشق بازی راه دارد تا خدا باید که رفت
هر کسی لایق نشد تا کبریا باید که رفت


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 


همه ی عشق در خدا خلاصه می شود

چه زمینی اش چه خدایی اش

خدا فراتر از عشق است اما عشق جز خدا چیزی نیست

فاطمه سلیمی
۱۷:۵۳۲۶
مهر


منظور از عشق در این جا ماهیت عشق زمینی است



منظورم ماهیت عشق زمینی ای که واسطه اش خدا نباشه و خدا توش رنگی نداشته باشه
منظورم هوس بازی هایی است که اسم عشق روشون می گذارند
فاطمه سلیمی
۱۷:۲۵۲۴
مهر


خدایا چه خوبه که هستی
چه خوبه که همیشه هستی
چو خوبه اختیار داریم و جبر نیست اما باز تو هستی
چه خوبه که مصلحت تو بالاتر از اختیار ماست
چه خوبه که حواست به اختیاری های ما هم هست
خدایا چه خوبه که هستی و چه خوبه که خدای منی
چه خوبه که هستی و هدایتم می کنی بی آن که طلب کرده باشم
راستی خدایا خسته نشدی از بنده ای چون من
اشتباه در پس اشتباه
خسته نشدی از پذیرش های دوباره و دوباره
خسته نشدی از فراموش کاری هایم
خسته نشدی که از سوی تو دور می شوم و سیلی خورده و زار به سویت باز می آیم
خدایا چه خوبه که هستی تا قلبم را در آغوش کشی و جانم را آسوده کنی و راهنمایم باشی به سوی خودت
خدایا چه خوبه که هستی تا در این نمکزار گناه دنیا آب حیاتی به من رسانی که سیرابم کند
چه خوب شد که تو هستی تا شر را که در لباس نیکان خود را می نمایاند نشانم دهی و حجابش برداری تا خود را نمایان کند
چه خوب شد که تو هستی تا دستم را بگیری که در چاه نیفتم
دست منی که آنقدر سر به هوا و بازیگوش هستم که هر کجا سربزنم
اما تو چه خوب خدایی هستی که این دخترک بازیگوش را در آغوش مهر می کشی و سپر می شوی که آزار نبیند و غلط نرود و احساسش را محافظت می کنی که تنهایی را نچشد و تاریکی او را فرا نگیرد
چه خوب خدایی هستی که اشتباهی های زندگی ام را پاک می کنی و خودت را میهمان تمام زندگی ام می کنی تا یادبگیرم درست زیستن را
چه خوب خدایی هستی هر چند که بنده ی خوبی نیستم
خدای خوب من بمان که بدون تو در این باتلاق زندگی لحظه به لحظه بیشتر فرو خواهم رفت

خدایا بمان
آغوش احساساتم ، لبخند شادی هایم ، مانوس غم هایم، محرم اسرارم
اصلا خدا فقط خدایم باش برایم کافی است


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۱۵:۱۷۲۳
مهر


امروز می خواهم کمی متفاوت بنویسم
کمی متفاوت تر از همیشه
شاید امروز تولد کسی باشد
شاید امروز تولد شهیدی باشد ، هر چند گمنام در گوش جهانیان و یا مفقود
نمی دانم ولی شاید تولدش امروز باشد
ای شهیدی که نمی شناسمت ندیده امت و شاید هرگز نشناسمت چه شخصیتت را چه بزرگی روحت را چه هدفت را ... تولدت مبارک
می دانی در این سرزمین آشنای نا آشنا در این دنیای بی فرجام انسان ها ، در تولد افراد زندگی آرزو می کنیم سلامتی و شادی را
اما برای تو چه آرزو کنم که زندگی ات را سلامتی ات را و شادی ات را برای برآورده شدن آرزوهای ما برای دوستانمان فدا کردی
برای تو چه آرزو کنم؟
برای اموات محشور شدن با ائمه و قرین رحمت خدا شدن را آرزو می کنیم اما تو در همان اول به آغوش خدا شتافتی
پس برای تو چه آرزو کنم
نه... هر چه فکر می کنم نمی شود
بگذار جور دیگه ای آرزو کنم...
بیا به عنوان هدیه ی تولدت آرزویی بکنم که خودت باید واسطه اش باشی
آرزو می کنم که روزی انسانیت را به معنای واقعی درک کنم ، اسلام را هم چون تو بشناسم ، خدا را چون تو از رگ گردن نزدیک تر ببینم
در صحنه ی سختی ها هم چون تو در صحنه ی جنگ خدا را یابم و زیبایی اش را
کاش مرگ را چون تو به سخره گیرم
کاش لبخند خدا را به دنیا ارج نهم
اصلا کاش ذره ای از معرفت تو را دریابم
نمی دانم..
تولد تو است اما من چیزی برای هدیه کردن ندارم... ولی تو چرا
بیا و از بهترین ها هدیه ام کن
می گویند رفیق شهید داشته باش تا شفاعت کند نامه ی شهادتت را و آدمت کند
در این روز هایی که همه یک به یک چه خط شکن و چه ستون پنجم و چه مدعیان در سیاهی قدرت و ثروت و مقام رنگ می بازند و غرق می شوند و دنیا را به دوش می کشند ، دستم را بگیر تا دست تو باشد که دستانم را لمس می کند و اجازه ندهد دستان دشمن را بگیرم و خود را در پس ترس ها مخفی کنم
ای شهید بیا و دوست شهید من باش و نامه ی شهادت من را شقاعت کن و امضای سرور شهیدان را برایم بگیر

#التماس_شهادت
#شهید_نشی_می_میری
#فاطمه_سلیمی
#آوا

فاطمه سلیمی
۱۱:۴۸۲۱
مهر



گاهی وقت ها می رسه که آدم منتظر یه نفره... .

اون  موقع است که با هر صدایی که از گوشی می شنوه به سرعت خودش را می رسونه سمتش... .

حالا اگه خیلی منتظر باشه گوشی را می گیره دستش و از خودش جدا نمی کنه 

اما نمی دونم چرا الان وضع برای یه نفر فرق کرده

هر روز پست می گذاریم که بیا ... دلمون برات تنگه ... دنیا بی تو هواش سرده ... و این جور پست ها بعد وقتی پیام می ده کسی جوابش را نمی ده

جای تعجب داره خوب... .

می گه دین ،نماز ،انسانیت ،استقامت، ایستادگی، خودسازی ،جهاد ،ولایت و غیره

کلی چیز ساده ... .

اما کسی جواب نمی ده

گاهی وقت ها می گه ... بیا فقط به آغوش خدا برگرد بقیه اش با من .... وساطتت با من 

باز هم جوابی نمی گیره

اینقدر تو بیخیال می مونی که اون شب و روز جای تو برای تو دعا می کنه

اما این همه ساله داریم پست می گذاریم بر گرده یه بار هم دایرکت جواب بدیم چی می شه؟

فقط منتظره همه ی آدم ها بیاند و بگند آقا نیازت داریم فقط همین

اون وقت از توی این همه آدم، ۳۱۳ نفر فقط برند دایرکت بگند همه جوره اش را هستیم ... پات ایستاده ایم


همین

خیلی سخته 

خیلی سخته که انسان باشیم و بین خودمون و بقیه ی موجودات فرق بگذاریم

حتی اون گنجشک سر دیوار هم خدا را صدا می زنه

خیلی سخته تو روز ۳ بار خدا را صدا بزنیم


چی شد که ما این جوری شده ایم

برای لایک کردن پست های یه نفر اون طوری می دویم و اگه فلان شخصیت فالومون کنه خودکشی می کنیم ولی حواسمون به دایرکت های یه نفر که مدام می گه امت من ... عزیز من ... پاره ی وجودم... نیست

چرا؟؟؟؟

یه کم با خودمون فکر کنیم...

امام زمان را تنها نگذاریم و بعد غروب جمعه بگیم این جمعه هم گذشت نیامدی

امام که می خواست بیاد ... .

اما هر چی پیام داد خونه هستید تو رد کردی و جواب ندادی... .

مثل اینه که زنگ برنی به یکی بگی دارم میام خونتون بعد بگه من دارم می رم بیرون اما خواستی بیا ... تعارف نکنی هاااا... .

بیایید حداقل به اصل خودمون برگردیم و اگه دین نداریم لااقل آزادمرد باشیم 

#فاطمه_سلیمی 

#آوا

#خودمونی_طوری

فاطمه سلیمی
۱۸:۵۱۲۰
مهر



اگر از تنهایی می نویسم ، اگر از دلتنگی می گویم این بدان معنا نیست که محتاج حضور کسی هستم... .

من محتاج حضور بیشتر کسی هستم که تمام هستی بسته به اوست

اگر از دلتنگی می گویم برای آن است که در انبوه روزمرگی ها دلتنگ خدایی می شوم که هست از همه چیز بیشتر و در لابه لای این همه دل مشغولی کمتر می یابمش

اگر از تنهایی می نویسم برای آن است که او بیشتر مرا دریابد و در خیل گرفتاری های خودساخته رهایم نکند هر چند می دانم که رها نخواهم شد

برایش می نویسم گرچه می دانم از رگ گردن به من نزدیک تر است...

.

.

این روز ها همه کمی تنها تر شده ایم و در میان این تکنولوژی گم شده ایم 

تنهاییمان هزاران علت دارد اما خواهر من ،  برادر من ،تنهاییت را با کسی در پشت این همه دیوار و فاصله قسمت نکن. 

جار بزن تنهاییت را اما با کسی که نمی دانی لیاقتش را دارد یا نه شریک نشو. 

جار بزن و از آن برای خدا بگو خدا خودش آن را به بهترین شکل پرمی کند. 

اصلا به جای تمام لحظه های تنهایی خدا را در پازل هایت قرار بده 

خدا در همه جا و همه زمانی جا می شود و آنقدر تو را زیبا پر می کند از خودش ، که هیچ شریک و راز داری نمی تواند هیچ مونس و غمخواری نمی تواند

خدا تو را به خودش و خودت باز می گرداند.


خدایا دستم را بگیر که تنها تنهای وجود تو و دلتنگ نگاه های مهربانانه ی تو ام


#فاطمه_سلیمی 

#آوا

فاطمه سلیمی
۱۸:۰۷۱۹
مهر


زندگی من هم چون نواختن موسیقی است که هزاران نفر بیننده و شنونده دارد
و انسان ها هر کدام نتی از این موسیقی بلند اند که نواخته می شوند . می آیند و می روند و گاه تا پایان همراه می شوند و می مانند
اما نت هایی هستند سرزده می آیند . زیبایی موسیقی ات را با صدای دلخراش خود می گیرند و ریتم گوش نواز زندگی ات را خراب می کنند
ای میهمان چند روزه ی ناگهانی یا بمان و رنگ نت های زندگی ام را بگیر و یا برو و در امتداد موسیقی ام محو شو
اجازه نمی دهم هر روز نتی موسیقی ام را به هم بزند

با تمام احساس نت ها را در کنار هم می چینم و با سرانگشتان مهر آنها را می نوازم
گاه نبود یکی دل تنگم می کند و گاه لطافت دیگری مرا به شوق می آورد
گاه نتی آنقدر شیرین است که او را درلحظه لحظه ی موسیقی شریک می کنم و گاه یکی آنقدر ناموزون است که باید دور شود

هیچ نتی به خودی خود در موسیقی بی ارزش نیست ولی باید درجای خود باشد آن موقع است که در موسیقی شریک می شود و اثری ماندگار پدید می آورد
 پس ای دوست بیا و نت خراب زندگی ام نباش

 گاه کاش می شد قسمتی از این موسیقی را حذف کنی و یا آنکه دوباره اجرا کنی اما چه کنم که موسیقی زنده اجرا می شود و اشتباهاتش در یاد می ماند و تغییر ناپذیر است
چه کنم که نت هایش همیشگی می شوند


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۲۰:۴۲۱۸
مهر



روز ها می گذرد و من در تب و تاب زندگی گم می شوم
می روم تا به آینده ای برسم روشن تر از امروز
تا در آرامشی غوطه ور شوم که رویاهایم را به هم گره می زند
برسختی ها می تازم تا خواسته هایم را با جنسی از تلاش بسازم
اما چه حیف هر روز به امید فردا از دست رفت
کاش می فهمیدم که همین امروز مهم است
همین لحظه و همین ثانیه
از جنگ با سختی ها ، در آغوش کشیدن شادی ها ، لمس کردن محبت ها در همین لحظه باید لذت برد
پس همین لحظه را دریاب .
همین هنگام که در انبوه سوالات روزگار قلم روی کاغذ می رقصد یا چشمانت با چیزی فراتر از آن همگام می شود تا بخوانی و بدانی و احساس کنی.
در همین ثانیه های خودمانی زندگی کن


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۲۲:۰۴۱۷
مهر



تو این روزگار حال خوب مثل یک بادکنک است که خودت بادش می کنی و هر چی بزرگ تر و بزرگ تر می شود دشمناش هم بیشتر می شود 

اما این بادکنک یک تفاوت با بادکنک های معمولی دارد و آن این است  که به خودی خود هیچ وقت نمی ترکد

اما همین که بزرگ شد وزش باد روزگار می شود دشمنت که آن را از تو بدزدد

بچه های شرور می شوند دشمنت که با سوزن کینه و شرارت و شیطنت منفجرش کنند

شاخه های درخت و خار ها و تیغ گل ها می شوند دشمنت تا زخمی اش کنند 

دزد های احساس سر گردنه می شوند دشمنت تا حالت را از آن خودشان کنند 

آتش قلب های کینه توز و حسود می شود دشمنت تا بسوزانندش

اما تنها دستان مهربانی که بادکنک تو را حفظ می کنند اول خداست و بعد خانواده

خانواده ای که هر کدام در شرایط مختلف بادکنک احساس و حال خوب خود را رها می کنند تا تو بادکنکت را حفظ کنی و بیشتر و بیشتر بادش کنی تا آسمان را از آن خود کنی

 و خدایی که همیشه هست و بادکنکت را با دست های محبت و کرمش دوباره نو می کند و اجازه ی هیچ آسیبی را نمی دهد 

خدا دوستت دارم


#فاطمه_سلیمی

#آوا

فاطمه سلیمی
۲۲:۴۷۱۶
مهر


امروز از آلاچیق رویا ها در روپوش سفید شروع شد در کنار قلب هایی مهربان
و در نهایت با گرمی دستانی از جنس محبت و دوستی دوباره به خیابان خاطرات رسید
در خیابان خاطراتت خود را به آغوش باد می سپاری و باد صورتت را به دست نوازش بوسه باران می کند
و صدای امواج آب از لابه لای درختان موسیقی عشق می نوازد
قدم هایت زمین را تحسین می کند .
چشم هایت آسمان و درختان سر بر فلک کشیده را می نگرد و گوش هایت زمزمه می کند صدای آواز های آب را در میان درختان تنومند
و سر مست می شوی از این همه شگفتی درختانی که در کنار هم قد کشیده اند و شاخه هایشان را در لا به لای هم مهمان کرده اند تا سایبانی از برگ های طلایی و نارنجی پاییزی باشند

این همه زیبایی و احساس و موسیقی

اما در انتها همه چیز نابود می شود و قدم در قفسی از خودرو و دود و زندگی رباتی می گذاری

ای انسان به چه چیز اینقدر افتخار می کنی و مغرور و سر خوشی ؟
به کدام سازه ات می نازی به کدام تکنولوژی ؟
هر کجا که پا نهادی ویرانه ای برجای گذاشتی ؟
گمان کردی ساختی ولی خودت قضاوت کن .
ساختمان عجیب و نا همگون و مثلا زیبا و اشرافی تو زیبا تر است یا آبشار های طبیعت که خنکای نسیمش روح را زنده می کند ؟
ویلا های دست ساز تو زیبا تر است یا آبی نیلگون خلیج فارس ؟

می بینی هر جا که بشر به خود غره شد و در کار آفرینش دخالت کرد
نابود می کند همه ی زیبایی ها را
هم چون نابودی زاینده رود و دریاچه ی ارومیه و آبشار لردگان و هزاران منظره ی بکر دیگر

پس هر کجا که باشی هنوز حقیری
پس خدا را از یاد مبر
چرا که شیطان به انسان سجده نکرد و رانده شد و تو تمام عمر او را لعنت گفتی اما تو با نفرمانی به خدا سجده نمی کنی و باید تمام زندگی جاودانه ات را به خود لعنت فرستی

فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۱۹:۰۱۱۵
مهر


بد ترین موقعیت آنگاه است که چیزی را می خواهی و نمی دانی واقعا می خواهی یا نه
آن لحظه ای که نمی دانی اطرافت چه می گذرد و بد تر از همه حال دلت چگونه است
می دانی همه را اما نمی دانی
تمام ثانیه ها در دوراهی هایت می مانی
می دانی کدام است
کدام مقصد است
تمام تابلو ها به یک سمت است به سمت تو و تویی و خودت
خدا هست اما گوش های تو برای شنیدنش ناشنوا است
او می بیند و تو نمی بینی
به خودش می سپاری اما باز نمی دانی و در بین دانستن و ندانستن گیر می کنی
عقل و دلت تو را سوی هم هل می دهند و نه عقل می فهمد و نه دل می شناسد
دیگر احساساتت را نمی فهمی
حس عجیبی هم نداری چون هیچ حسی را قلبت در آغوش نمی گیرد و نقاشی اش نمی کند
و این می شود که در تنهایی ذهنی ات گم می شوی تا زمانی که نوری نامرئی دلت را روشن کند و دستی نادیدنی دست هایت را بگیرد
و به انتظار آن لحظه است که تصاویر زندگی نقاشی می شود
خدایا می شنوی ، نمی شنوم
می بینی ، نمیبینم
دست گیری می کنی ، نمی فهمم
هستی و حس نمی کنم
همه مشکل از من است
پس خودت را به من بازگردان که تمام این احساسات مبهم با تو تمام می شود
هر چند با تو شروع نشد که اینگونه شد
خودت را به من بازگردان همچون روزی که مادری به من عطا کردی و چشم بر این دنیا گشودم
خودت را به من بازگردان


فاطمه سلیمی متخلص به آوا

فاطمه سلیمی
۰۹:۵۶۱۵
مهر



.

چقدر باران پاییز دل انگیز است و چقدر بخشنده است که بر تمام زمین به یک گونه قطره های خود را می پراکند.

مگر آنکه برای آن قسمت مانعی باشد هم چون سایه ای

اما باز تلاش می کند و قطره هایش را به باد می سپارد تا آنجا هم بی نصیب نماند

و چقدر دلنشین است در زیر باران قدم گذاری و نا خودآگاه به خیابان خاطراتت برسی و در کنار جویبار خروشانش قدم زنی و صدای حرکت آب و برخورد قطره ها به چتر موسیقی احساس تو باشد بسیار دلنشین و الهام بخش

می دانم خدای من که باران ،بخشش را از تو آموخته است

پس رحمتت را بر همه ی ما بباران هر چند قلبمان در پس هزاران لایه ی غبار مدفون شده است


#فاطمه_سلیمی 

#آوا 

#اولین_بارون_پاییز

#هوای_دو_نفره_من_به_اضافه_ی_خدا😍


تاریخ نوشتن : پنج شنبه اولین روز بارونی پاییز ⛈🌩🌧

مکان نوشتن: تو راه دانشگاه🎓

زمان انتشار : همین الان یهویی😊


فاطمه سلیمی
۲۳:۳۷۱۲
مهر




وقتی تنهایی را تنها تجربه می کنی بسیار دوست داشتنی تر از آن است که در میان هیاهویی تنها باشی. همه باشند اما نباشند


خدا یا شکرت که تو همیشه هستی چه در تنهایی و چه در هیاهوی تنهایی


#فاطمه_سلیمی

#آوا

#ذهن_نوشت

.

.

.


توجه توجه:

این فقط یه ذهن نوشت بود .

هیچ ربطی هم به حس الانم نداشت 

جهت توجه دوستان مهربان خودم گفتم 

حال من بهتر از این نمی شه وقتی دنیایی به این زیبایی دارم و خدایی که بهترین خداست😍

فاطمه سلیمی
۱۵:۴۰۱۲
مهر



عاشقانه های من و خدا
این عاشقانه خیلی فرق دارد
فرق دارد چون او یگانه است و من نیز با تمام بندگانش فرق دارم یعنی همه با هم فرق داریم هیچ کداممان مثل دیگری نیستیم حتی دوقلو ها
این عاشقانه که می نویسم فقط مال من است مال خود خود من . دخترانه و منحصر به فرد
این عاشقانه دیگر عاشقانه نیست دیوانگی است جنون است پس من مجنون عشق خدایی هستم که در تمام وجود من است
عاشقانه یعنی صبح با صدای خودش بیدار شوی با صدای اذان دلت
چشمانت را تا نیمه به زور باز کنی و بعد در هم بفشاری و قد بکشی. لبخند بزنی و صبح بخیر بگویی به آنکه در حال نظاره ی تو است
صبح بخیر خدای خودم . کمی بخند لبخندت را دوست دارم
بعد بیدار شوی از کار های امروزت برایش بگویی . بگویی و بگویی
عاشقانه یعنی وقتی جلوی آینه می ایستی بوسه ایی برای خود بفرستی و بگویی خدایا دوستت دارم
آری من خدا را در خودم می بینم چرا که اوست خالق من به کجا نگاه کنم که او را بهتر از این دریابم
این همه قدرت در قرار دادن سلول به سلول و پدید آمدن شگفتی به نام انسان
در کجا می توانم یابم او را بهتر از خودم
عاشقانه یعنی وقتی موهایت را شانه می زنی با شوق به آنها نگاه کنی با عشق ببافی و به خدا بگویی
من حاضرم بزن بریم
عاشقانه یعنی وقتی لباس پوشیدی تا بروی، سرخی لبانت را پاک کنی و بگویی این برای تو بود نه هرکس دیگر
عاشقانه یعنی وقتی همه را دست در دست هم که می بینی به خودت و خدایت افتخار کنی و از ته جان لبخند بزنی و خودت را در آغوش بگیری و بگویی
خدایا از تو متشکرم که دستم را تنها لایق دستان خودت کردی نه هر کس دیگر
عاشقانه یعنی وقتی چادر می کشی به همه ی انسان ها و قدم می زنی هرچند تو را با تمسخر نگاه کنند بگویی دوستت دارم که لایق هر نگاهی قرارم نداده ای ای محرم ترین محرم ها
عاشقانه یعنی وقتی قلبم به تنگنا می رسد و بغض گلویم را می فشارد و به گوشه ی اتاق تنهایی ام پناه می برم و زانو به بغل می گیرم و هیچ کس فریاد رسم نیست خدا با تمام وجودش در آغوشم می کشد و نوازشم می کند و می شنوم که می گوید من هستم دردانه ی من
یعنی در آن لحظات در پشت حصار اشک ها برای خدا لبخند بزنی و ناز کنی و بگویی
خدای من غیر از تو مگر کسی هست که ناز مرا خریدار باشد و قلب مرا آرامش بخشد . کسی نیست . پس تو درمان گر زخم های قلب پر تلاطم من باش
عاشقانه یعنی وقتی بر سر دوراهی می ایستی از خودش بپرسی و منتظر جواب باشی
آری صدایی نخواهی شنید
خدایا من ناشنوا به سخنان توام اما تو فصیح ترین گویندگانی پس بگو چه کنم
آن زمان است که ندای قلبت می شود صدای خدا و شادی وجودت در برمی گیرد. او هست می داند . می بیند و می شنود و سخن می گوید.خدایا به راستی تویی تنها و بزرگ ترین عشق زندگی من.
عاشقانه یعنی حرف زدن های گاه و بی گاه با او یعنی هست همه جا
عاشقانه یعنی سر سجاده که هستی دلت را روانه ی خانه اش کنی
بگویی خدایا من آمدم مهمان نمی خواهی
عاشقانه یعنی صدای صوت اذان هوش از سرت ببرد و سویش دوان شوی و بگویی دعوتت قبول با دل و جان
عاشقانه یعنی لحظه های دونفره ی من و او که دلم برایش تنگ می شود
یعنی اشک ریزان من که او با دستان مهر قطره های اشک را پاک کند
یعنی فنا شدن من
یعنی که من، من نیستم بلکه اوست در قالب من
یعنی در انوار الهی غرق شدن
عاشقانه یعنی شب هنگام قبل از خواب با او از عشق سرایم.از تمام لحظاتی که گذشت بگویم . بگویم خدایا دوستت دارم شبت به خیر و بوسه ای روانه ی آسمان کنم
عاشقانه یعنی ترانه سرایی ام برای او و فقط او
عاشقانه ی خدا تعاریف زیادی دارد برای هرکس رنگی است
شاید عاشقانه های من در ذهن هیچ کس نگنجد ولی عاشقانه های من و اوست و من غرق در آن ها
خدایا دوستت دارم
خودت را،عاشقانه هایت را و عاشقانه هایمان را حتی اگر همه ی دنیا بگویند که دیوانه ام باز تو را می خوانم پس اجابتم کن


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۱۳:۰۹۱۰
مهر



این چند روز کمی کم لطفی کردم به آنا که امیرالمومنین بر آن ها سلام فرستاد
آنان که دفاعی عاشورایی و حسینی را به نمایش گذاشتند و بی هیچ چشم داشت و منّتی عباس گونه پای در راه گذاشتند تا به حسین زمان خود برسند
آنان که رفتند و یا ماندند اما با کوله باری از رنج و مشقت
آنان که روزگارشان همین نزدیکی است و بازماندگانشان پا برجا
ولی چه ماندنی
چه اندک کسانی که قدر دانند
ماندند عده ای نفس می کشند اما تا بعدی آن اطرافیان از دلهره جان باخته اند . می بینند اما در واقع نمی بینند . خدای را باچشمان بسته می بینند و دخترک خود را نه
قنوت می گیرند اما با دست های نداشته
راه می روند اما نه چون ما استوار با پای نداشته اما استوار تر از ما به سوی خدا
حرف می زنند اما با دهان بسته با همان اشک گوشه ی چشم که خدارا می خواند

آری ما همیشه به آن ها کم لطفی می کنیم نه تنها به خودشان بلکه به خانواده ی آن ها هم
بیایید اصلا به آنها لطف نکنیم بگذاریم آرامش داشته باشند
جان بر کف برای ما رفتند و ما شده ایم طلبکار آن ها
بیایید اصلا حرفی از آنها به میان نیاوریم چرا که جز کنایه و نیش زبان چیزی هدیه به آن ها نمی کنیم
اگر قدر نمی دانیم مهم نیست حداقل آرامش را خودمان به داشته های نداشته یشان اضافه نکنیم هر چند هنوز رنگ ترکش ها از رنگ ارامش پر رنگ تر است


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۱۹:۴۷۰۸
مهر



روز با تمام توان می تاخت
گرمایش را نور سوزانش را همه را بر پهنای دشت گسترانده بود
از صبح تا به حال ده ها پهلوان به آغوش خدا شتافته بودند
اذان سرداده شد
خدا برای گفت و گو می خواند اجابت کننده ای هست؟
جز حسین و یارانش کسی دعوت خدا را اجابت نکرد
حسین ایستاد در میان میدان و قامت بست برای نماز آخر
چند تن سپر شدند برای حسین و همراهان
سپر که می گویم نه آنکه سپر بکشند از چوب و آهن به دور آن ... نه ...بدن های خود را کشیدند چون سپر اطراف آن
هر تیر که می امد یا دفع می شد یا با بدن متوقف می شد
این شد که نماز ظهر شد نماز عاشورا

حال هنگام دعوت خدا ما چه می کنیم؟
 خدا کمی منتظر بمان مقداری کار دارم هنوز
مگر نمی دانی در حال عزاداری ام
خرید را انجام ندهم از دست می رود حراج است

خدایا ما کجا یاران حسین کجا
بی دلیل نیست که هنوز خورشید ما نیامده است

هنوز از ظهر زمان زیادی نگذشته بود اما تنهایی و غربت بر دشت سایه می افکند.
لحظه به لحظه کمر حسین خمیده تر می شد
علی اکبر،قاسم،عباس،حر و همه و همه رفتند
حسین به اهل خیام وداع کرد اما نمی دانم چگونه زینب و ۳ ساله دختر بابا را راضی کرد
 به قلب دشمن می زد و آن ها را پراکنده می کرد
به خیمه برگشت اما زخمی

علی اصغر بیا ای آخرین سرباز بابا

آخرین حجت علی بود که آب طلبید اما آن شد که می دانی
دیگر خورشید هوس غروب دارد
خسته و خونین از اسب افتاد حسین. همه سوی او دوان اند و نگاهش سوی خیمه می دود.
نکند زینب من رنج برادر بیند
هر کسی از طرفی تیر زند. شکند نیزه به تن و به نام خودش آن پیکر کند. آخر این رسم همان هاست که نیزه شکنند و شکار خود نمایان بکنند. در میان تیر و نیزه پاره ها ،افتاد خورشید نینوا

عبدالله  دوان شد سوی عمو

آخر ای حرامیان چند نفر به یک نفر
غریب و تنها عموی مرا یافته اید

دست و جان را سپر عمو کرد
اما این گراز های به خون تشنه در پی چیز دیگری بودند

اما حسین عجب امامی هستی
حتی به قاتلت قول شفاعت  می دهی اگر بعد از این همه جنایت از خونت بگذرد...
به خدا که هیچ کس همانند تو تا آخرین لحظه به یاری امتش نشتافت

دیگر خودتان تا آخر بگویید که قلم جوهر کم آورده و کلمات از شرم از یاد رفته اند
غارت از خیمه ها برایشان کافی نبود آنها را آتش هم زدند
باز هم کافی نبود اهل آن را به اسارت هم بردند

اما زینب اول کار بود ولی خطبه های او آخر کار را رقم زد

و حالا ماییم و عشق عمه جان زینب
کلنا عباسک یا زینب

فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۱۷:۰۱۰۸
مهر


شب با تمام قوا تاریکی را بر در دشت چیره کرد
جمع همه جمع بود در کنار خورشید

فردا هر کس بماند از شهد شهادت خواهد چشید. بیعت از همه برداشتم

شعله های شمع را به مهر کشتند
از خیل یاران و همراهان تنها ۷۲ نفر جان و مال و همه را وقف ارباب کردند

یک روز روزه مارا از تشنگی از پای در می آورد اما چه بگویم از تشنگانی که سه روز قطره ای آب نخوردند
لب هایی که چاک چاک شده است و رنگ از خجالت محو شده
و خون جای رنگ های پریده را گرفته

کودکانی که پریشان دور عمو می گردند و آب طلب می کنند

دیگر طاقت همه تمام شده اما چنان بر دشمن می تازند که یک نفر با چند صد نفر برابری می کند چه معرکه ای می شد اگر سیراب بودند؟؟؟

اما هر چه از ظهر می گذرد مصائب سخت تر می شود و طاقت فرسا تر
هر چه می گذرد کمر ارباب خمیده تر می شود و قامتش فرسوده تر
چقدر پیر شدی ارباب در این سه روز

اما ظهر بماند برای عاشورا
عصر بماند که در عاشورا معنا شود

فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۰۹:۵۱۰۸
مهر



التماس تفکر و تامل


کپی آزاد


فاطمه سلیمی 

فاطمه سلیمی
۱۷:۴۰۰۷
مهر



در عالم عشقی است که ادیان را گرد هم آورده
عشقی که صاحبش بزرگی است به نام ابوالفضل
آری عشق علمدار است که همه را زیر علمش گرد هم می آرد تا دم از او بزنند و دستگیری اوست که همه را به توسل و واسطه گری او در درگاه احدیت وا می دارد
عباس یعنی برادری که مولایش را برادر خطاب نکرد مگر تا لحظه ی شهادت
یعنی علمداری که علم را به هیچ قیمتی رها نکرد
یعنی یک تنه ۷۲ تن
یعنی امید کودکان و اهل خیمه ها
چه می توان گفت از بزرگی و دلاوریش
عباس امیدی بود برای تمام کربلاییان و دلاوری بود که امام حاضر به میدان رفتن او نبود
امید سه ساله و ۶ ماهه ای بود که عالم را به غیرتش می لرزاند
تاخت سمت فرات و رسید بر سر آن
فراتی که می آمد و خجل می شد در دشت کربلا
آب برداشت اما این کوچکترین خواسته ی نفس را پس زد
مگر می توانست مشتی از آب گوارای فرات بنوشد درحالی که مولا تشنه است ،رقیه شکم برخاک نم دار خیمه نهاده و اصغر از فرط تشنگی زخم بر لب دارد
مگر می توانست.. .
آنگونه آب فرات را پس زد که فرات از فرات بودنش جاماند
آخر فرات به گواراییش معروف است اما نمی داند این گوارایی از وجود علمدار است
چه کسی را یارای مقابله با او بود؟
هیچ کس
همیشه دشمن نامرد است و از پشت حمله می کند
حمله کردند ولی به هر ضربه ی شمشیر علمدار یکی چشم بست بر دنیای طمع خود
آخر به دستان عمو تیغ کین فرود آوردند ولی عمو باید می رفت صدای گریه ی اصغرش می آمد
بعد از دست ها به دندان گرفت مشک آب را
چشمانش را نشانه گرفتند تا شاید با تاریک کردن خورشید چشمانش او را از پای درآورند اما نه عمو مصمم تر از آن بود که پا پس کشد
نامردی به مشک آب زد صدای آب های خروشان مشک بود که قلب عمو را طوفان زده کرد
با نوای برادر مولا را خواند
از ورای خون و تیر چگونه می شد جمال مولا دید
برادر تیر بردار تا تو را بینم
برادر رهایم کن از روی رقیه خجلم من
چه می توان گفت برای این همه ارادت؟
چه می توان نوشت برای این همه خلوص و تقوا؟
آری امشب قلمم کم آورده است و فقط شرح داد بر آنچه گذشت
چه می تواند بگوید از کسی که عظمت آسمان و زمین در برابر عظمتش حتی به بال مگسی نمی رسد
چه می تواند بگوید از عطشی بیکران و وفاداری بی نهایت آن
چه می تواند بگوید جز آنکه وفا و عشق و لایت مداری تنها در او خلاصه می شود


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۰۹:۲۰۰۷
مهر

زمانه زمانه ی بدی شده است
نه زنان عفت پیشه می کنند و نه مرادان غیرت را
همه این گونه نیستند ولی این اندک ، بسیار به چشم می آیند
در این روزگار بگذریم که خیابان ها نمایشگاه تن های نیمه عریان است و گاه خواسته ی پدران و شوهرانشان هم،این است تا جذابیت ناموسشان را به رخ بقیه بکشند
اما عده ای هستند که نادانسته یا دانسته اشتباه بزرگ تری می کنند و آن مردانی هستند که عکس خواهران و مادران و زنان خود را بی مهابا برای همگان به نمایش می گذارند.
 باید یک سوال از آن ها پرسید.
آیا اجازه می دهی من این عکس ها را منتشر کنم و به هر عابر کوچه و بازار بدهم؟
مرا نکشی جای تعجب دارد!
و حالا یک سوال بزرگ تر پس چرا خودت این عکس را بین تمام کسانی که می شناسی و نمی شناسی پخش می کنی تا در پای آن از آنها تعریف بشنوی و لایک بگیری و غیره؟
باور کن عکس چاپ شده را شاید دور بیندازند،شاید پاره کنند،شاید همه جا همراه نداشته باشند،اما این وسایل الکترونیک قرن حاضر همیشه هستند و هرلحظه مشاهده می شوند
چگونه عکس ناموست را وسیله ی لذت چشم های هرزه می کنی در هر جا و هر لحظه

در این شب ها که خواهر و برادری تاریخ ساز شدند و معرکه ای شگرفت آفریدند برادر با تو حرف دارم

از تو سپاسگزارم که برای من چون حسین بودی برای خواهرش هرچند من زینب بودن را هنوز نیاموخته ام
همواره برایم سپر بودی در برابر نگاه های همه
در خیابان تکیه گاهی بودی که آرامش را برای من به ارمغان می آورد
تو را سپاس می گویم
می دانم که آرزوهایت را در آرزو های من محو کردی و با زمین خوردن هایم،هم پای من و حتی بیشتر از من گریستی و با روزگار برای من جنگیدی
می دانم که غصه هایت را پنهان کردی و لبخند هدیه ام کردی تا دلم را نلرزانی
نگفته خواهش دلم را پاسخ گفتی و دنیایت را برای ساختن دنیایم خراب کردی
می دانم قربان صدقه های مرا پای عکس هایت می خواندی و از دیدگان و گوش های همه مخفی می کردی تا کسی چشم طمع به من نبندد
برادر همه را می دانم و حتی بیشتر از گفته هایم
تو را از دست نخواهم داد
برای داشتنت جلوی همه می ایستم حتی مرگ
آری به مرگ هم اجازه ی دزدیدن تو را نخواهم داد مگر آنکه قبل از تو مرا باخود برده باشد
برادرم خسته نباشی از برادر بودنت
برادر بودن سخت ترین کار دنیاست،خدا قوت
دوستت دارم با تمام عشق و وجود و هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند این عشق را از من بگیرد
دوستت دارم غیرتت را حیای چشمانت را پاکی نگاه و دلت را لبخندت را و اشک های پنهانت را
دوستت دارم


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۱۷:۲۹۰۶
مهر


جوان مظهر شور و شعف است

 عاشق زندگی و بالندگی است و در زندگی هم چون سوارکاریست که می تازد
اما گاه آنقدر در خدا محو می شد که می تازد تا به او برسد
قلبش که آکنده از نور خدا شود روحش پرواز را به تاخت ترجیح می دهد
جوانی غیود و دلیر ، بی همتا در میان اهل زمین و شبیه ترین فرد به پیامبر خاتم پرواز را برای رهایی از تن خاکی بر می گزیند
علی اکبر ....
اسمش هم قلب انسان را تکان می دهد.
چقدر پدر برایش سخت است که اذن رفتن و جنگیدن به فرزند دهد در صورتی که می داند فرجامش چه جانگداز خواهد بود
حال می فهمم شهدای ما چه کسی را الگو قرار داده اند که در اوج جوانی پریدن را به خزیدن ترجیح داده اند . می دانستند که برای پدر سخت است و مخفیانه پا در راه گذاشتند
شمشیرت چون طوفان چونان بر دشمن فرود آمد که از جنگ تن به تن گریران شدند و پشت بر میدان کردند
می دانم که از تشنگی توان جنگ نداشتی و سلاح بر دستانت سنگین شده بود
می دانم اگر جرعه ای آب بر داغ عطشت مرهم می کردی به جای ۲۰۰ نفر کل لشکر را در هم می کوباندی
ببینم آن هنگام که زبان در دهان پدر بردی چه شد که چشم بر هم آوردی و پا در میدان نهادی و از کارزتر بیرون نیامدی تا شهادت
چه شد؟ دهان پدر را خشک تر از خود یافتی؟
وای علی اکبر چه غوغایی به پا کردی با خاک کشیدن تک تکشان
اما ناگهان گرد و خاک میدان را چنان گرفت که تمام تکبیر ها خاموش شد
تو را در میان میدان به زمین آوردند اما نمی دانستند که چون تویی حتی در خاک هم در اوج است

چه زخمی از تو بر دل داشت دشمن
 چه ترسی از تو بر دل داشت دشمن
 به هر شمشیر و نیزه حمله کردند
بدن را قطعه قطعه پاره کردند

گمان کنم وقتی پدر بر بالینت رسید از فرط غم کمر نمی توانست راست کند
گمان کنم نمی دانست چگونه تو را در آغوش کشد آخر بدن بریده بریده را چگونه می توان به آغوش کشید ناچار صورت به صورتت نهاد
آن موقع بود که صدای شکستن کمر پدر عالم را سوزاند
ما جوانیم و در گناه غوطه ور و تو جوان بودی و لبریز از خدا
دست ما را هم بگیر تا کمی از حصار هایی که به دور خود ساخته ایم خارج شویم


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۰۹:۴۴۰۶
مهر




بعضی از آدم ها عمری ریاضت می کشند و عمری صرف می کنند برای پیمودن راه و رسیدن به عرفان حقیقی و خدا
بعضی دیگر هم یک شبه ره صد ساله ی آن سالکان را می روند
ولی تفاوت در این جاست که آن پیر بعد از یک عمر نمی داند رسیده یا نه اما آن جوان در همان آغاز می داند که می رسد
آن پیر ممکن است راه را گم کند اما آن جوان مستقیم ترین و سریع ترین راه را می داند
خدایا چه سری است در آن و چه حکمتی ؟ چه رازی دارد این پیمودن عاشقانه؟
آری امروز مسافری از راه رسید که همه و همه به استقبال او آمدند
و خدایا چه عظمتی از روح و وجود او به نمایش گذاشتی و چه مهری از او در دل عالمیان قرار دادی
می خواستند خانواده اش را آزار دهند اما نمی دانستند که کارشان آنها را به اعماق تاریکی فرو خواهد برد
محسن... شهید محسن حججی..‌. حاج محسنی که هیچ وقت حج نرفت اما با لباس غرق به خون خود احرام بست

حاج محسن ، عزیز دل ها و عزیز دل رهبر چه کردی حاجی؟
زمین و زمان را در آشوب نگاهت فرو بردی و در صلابتت محو کردی اقتدار کوه را
چه قدرتی تو را آنچنان محکم کرد که ترس در چشمان یزیدیان موج می زد
حاج محسن حتم دارم که مهمان سفره ی امام حسین(ع) هستی و در آن شکی نیست... خوشا به حالت .
 راستی سلام ما را با سرور دو عالم برسان
می دانیم که کوله بارمان از گناهان بی شمار مملو شده اما ما به عشق تو و عشقی که در دل داشتی قدم در این راه نهادیم پس نظری هم به ما بینداز و شفاعتمان کن
خدایا ذره از معرفت او را نصیب ما کن تا شاید در این گمراهی ها و ظلمت های دنیا روشنی بخش راهمان باشد و راه گم نکنیم
حاج محسن قسم به روح پاکت و پیکر بی سرت در این راه استقامت می کنیم تا پای جان... تاآخرین نفس و تا آخرین قطره ی خون
راستی نگفتی چه کردی با آن حرامیان که از داغشان با پیکرت چنان کردند. شنیده بودم که علی اکبر را در میدان قطعه قطعه کردند حال با تو فهمیدم دلیلش را
راستی سرت کجاست در تنور خولی یا در کلیسای مسیحی
می دانم .... می دانم که روحت اسیر تن نبود و این گمان داعشیان بود که تو را با به زنجیر کشیدن پیکرت اسیر کرده اند
با دل علی چه کنیم حاجی ؟ او که از بودن تو چند سال بیشتر درک نکرده است . می دانم که هستی
می دانم که حواست هست
اما نگرانم ... نگران نیش و کنایه هایی هستم که چند سال دیگر که شاید یادشان رفت روح پسرک تو را می آزارد
پسرکی که می دانم چون تو بال و پر می گیرد  و دل به طوفان های زمانه می زند
راستی موقع بهانه گیریش خودت را برسان . ما که روح تو را درک نکردیم این چنان حیران عظمت تو ایم او که دیگر پاره از از وجود تو است  چه می کند با دوری ات ؟

التماس شهادت ای شهید


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۱۷:۵۳۰۵
مهر



چه کردی ای بزرگ مرد در گهواره
ای آخرین سرباز پدر و ای ناز دانه
می دانم از فرط تشنگی توان گریه نداشتی
می دانم ای سرباز که چقدر خیل دشمنان با دیدن تو برآشفت
شمشیر نبستی ، زره نپوشیدی و پا بر رکاب نگذاشتی و هیچ دشمنی را به هلاکت نرساندی
می دانم ،اما می دانی دشمن از رجز خوانی و شمشیر زنی تو نمی ترسید از صدای گریه ای بود که بی اشک چشم، زمین و آسمان را می لرزاند و جان از کف دشمنان می گرفت
از این رو بود که حرمله آن تیر کمان خود را به دست گرفت
آری او از گریه ات می ترسید
آخر مگر گلوی یک طفل شش ماهه چقدر است که تیر سه شعبه را روانه ی آن کردند؟
آخر مگر آب خوردن یک طفل چقدر است که آب را از تو دریغ کردند؟ آیا بیش از چند قطره بود؟
می دانی تو آخرین و بزرگترین ضربه ی مهلک بر تاریخی جاهلی بودی و هستی
کیست که همانند تو باشد که هزاران کودک را در قامت تو می آرند و یادت می کنند . کیست که هزاران مادر دلهایشان را دخیل آن کنند
آری تو خود یک کربلای جدا هستی
تو عزیز تر از آن بودی که آب از دست نا اهلان بخوری این را موقعی دریافتم که خون پاکت را پدر به آسمان می پاشید و فرشتگان قطره قطره اش را می گرفتند و حتی یک قطره ی خون به زمین باز پس داده نشد
چرا که زمینیان لیاقت گوهری چون تو را نداشتند
ای شاهزاده ی شش ماه دست گیر ما شو تا لیاقت حضور و ظهور امام زمانمان را بیابیم و در خود پرورش دهیم
راستی شهادت در اوج پاکی و معصومیت چه مزه ای داشت؟


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۱۶:۱۴۰۴
مهر



بی مقدمه می گویم چرا که هیچ مقدمه ای نمی تواند چون او باشد .
۱۳ سال داشت اما در میان عرب و عجم رشادت و شجاعت او را هیچ کس نداشت که چون او بدون زره در مقابل ده ها هزار نفر بایستد

۱۳ سال داشت اما کسی یارای عرفان و روح بلند او نبود که در تاریکی شب ماند کنار عمو و شهادت طلب کرد و آن جمله ی معروف که زمزمه ی جوانانی شده است که چون او دل به دریا می زنند و در دل طوفان ها پابرجا می مانند و خم به ابرو نمی آورند. سر می دهند اما ترس به دل راه نمی دهند .
آری ۱۳ ساله ای که رهبر شد برای حسین فهمیده ها.
قاسم تو را هرچه بگویم کم است که تو بزرگ تر از هر آنی که تصور کنم . آخر بینهایت در ظرفی محدود کجا جا شود .
قاسم از عمو چه دیدی در آن ۱۱ سال که هیچ کس ندید آن را که اینگونه جان را سپراسلام کردی؟
چه کردی که عمو دلبندش را اذن میدان داد؟به پایش افتادی و و با اشک چشمانت التماسش کردی؟
تاریخ در وصف تو حیران است قاسم .
لحظه ای نمی توانم مصائبت را تصور کنم . ضربه ی شمشیر به سر، ضربه ی سنگ ها به تن . چقدر می توان سنگدل بود که ماه رویی چون تورا به ضرب سنگ آزرد.
آنها نه شیطان بودند و نه حیوان چرا که هردو از آنها بالاترند.

قاسم اسطوره شد برای تاریخ و روزگار. اسطوره ی رشادت و شهادت . نماد ولایت مداری تا لحظه ی آخر.
قاسم معنای واقعی تا آخرین نفس است .
قاسم ذره ذره عشق خداست که شمیر در هوا می گرداند و رجز می خواند و هم چون برگ های خزان دشمنان را به خاک می کشد.

قاسم موقع رفتن که پایت به رکاب نمی رسید و زره اندازه ات نبود چه شد که در چند ساعت میدان هم قامت علی اکبر شدی؟


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۲۳:۴۰۰۳
مهر



امشب دیگر نمی دانم چه بنویسم . نه آنکه ندانم ،نمی دانم از کجا شروع کنم ... !

زبانم از گفتن قاصر است و قلمم سردرگم.

پسربچه ها عاشق تفنگ و شمشیر اند اما در مقابل واقعی اش ترس است که جای عشق را می گیرد .

درمقابل ترس پشت پدر مخفی می شوند و یا در لابه لای چادر مادر امنیت را درآغوش می کشند .

ولی چه بگویم از بزرگ مرد و دریادلی در جثه ای کوچک؟

چه بگویم که با دیدن آن همه گرد و خاک و هجوم دشمن پابرهنه سمت عمو می دوید و رجز میخواند ؟

چه بگویم از آن همه شجاعت و معرفت ؟

چه بگویم که سپر شد تا چند لحظه عمو را بیشتر ببیند ؟

مگر دست کودک چقدر است که سپر عمو در برابر شمشیر شود ؟

کسی به اندازه ی او قتلگاه را درک نکرد حتی زمانی که سینه اش با تیر سه شعبه به آغوش عمو دوخته شد .

شجاعت حیدری و اقتدار علمدار و رشادت حسنی و عشق حسینی در سینه ی کوچکی گرد آمده بود به نام عبدالله .

کسی که دنیای زیبای کودکی را باشیرینی شهادت معامله کرد .

آخر تو که بودی عبدالله که چشم ها در گریه ی بر تو خون می بارد و قلم ها از حرکت می ایستد و کلمات و حروف گم می شوند و زبان از بیان قاصر می شود ؟

به راستی تو کیستی عبدالله ؟

فاطمه سلیمی
۱۸:۲۸۰۲
مهر




چند دهه قبل از ما دهه هفتادی ها نسلی بود که لات سر کوچه اش هم به اشارت امام آزادمری آموخت و پای در ره عشق و شهادت نهاد و حر زمان خود شد.
آری حر ... !
حر معنای توبه ای عارفانه و حقیقتی جاودانه است که هنوز قدم در راه نگذاشته امامش او را در آغوش می کشد و وعداه ی دیدار ذات حق می دهد .
حر چه کرد که حر شد؟

 مگر جز آن بود که پنجره ی قلب و روحش را برای پذیرش حق باز گذاشت ؟

 مگر جز آن بود که عطر و خنکای نسیم امام زمانش را به جان و دل حس کرد ؟
دنیا و جان و مال و همه را رها کرد تا امامش را دریابد .
بهشت هدفش نبود ، شهرت هدفش نبود ،تنها رسیدن به سرمنزل یار خواسته اش بود.
حال حر جاودانه ای در تاریخ و نمادی برای آزادگی و آزادمردی است .
کاش هر کداممان حر زمان خود باشیم یا لا اقل حر زندگی خود .
امام زمان با تمام اشتباهاتم مرا بپذیر تا شهادت را در راه تو تجربه کنم .
سید علی ... رهبرم،پدرم،فرمانده و نائب امامم تا آخرین نفس تا آخرین قطره خون پای راهت هستم می خواهم که باشم. آقا دعا بفرما برای ما .


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۱۲:۲۷۰۲
مهر



از پسر بودن یک چیزش را از همه بیشتر دوست دارم
محرمش را
پسر که باشی می فهمی چه عشقی دارد در میان کوچه ها با پای برهنه زنجیر بزنی  و پاهایت خسته نشود . شور دارد محرم . عشق دارد
پسر که باشی می فهمی چقدر لذت بخش است در خیل سینه زن های هیئت گم شوی و او پیدایت کند
پسر که باشی حس می کنی ورود امامت را هنگامی که به استقبال محرمش می روی
حس می کنی که دویدن هایت ،گریه هایت از روی عادت نیست
پسر که باشی حس نی کنی خادم هیئت بودن چقدر عزیز است و دنیایی را با آن نمی توان معامله کرد
آری پسر که باشی می توانی شهید شوی و سر زانوی ارباب بگذاری و در آغوش او آرام گیری
آری از پسر بودن محرمش را از همه بیشتر دوست دارم چرا که نوکری چون تویی نصیبم می شود که از سروری بر تمام دنیا بالاتر است



فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۱۸:۲۶۰۱
مهر


کودکان با تمام پاکی و شیرین زبانیشان دوست داشتنی اند
به خصوص اگر دختر باشند و به خصوص اگر سه ساله باشند
اگر دختر بچه ای گریان ببینید چه می کنید ؟
اگر بفهمید جامانده از همه ،آن وقت چه می کنید؟
مطمئنا او را نوازش می کنید و آرامش می کنید
اما در روزگاری کسانی احساس و انسانیت را شکستند
شکستند و دل زمان و زمین را به لرزه درآوردند
این روز ها در روزگارانی نه چندان دور دخترکی سه ساله ،دردانه ی بابا که تمام وجودش بود و بابا ،در بیابان جاماند .
تشنه از آب و بابا و زخمی به خار مغیلان.
 و به جای نوازش، سیلی صورتش را گرما بخشید.
به جای دست محبت، چنگال موهایش را گرفت.
به جای پیدا شدن ،سر بابا را یافت.
چه بگویم که نگفتن بهتر است... .
از کجای مصیبت بگویم ؟
از کدام اشک و ناله اش برای بابا؟
از گوشواره ای که بابا قول داد یا آنکه از گوش ربودند؟
دختر داری؟
دختر پاره ی تن پدر است و پدر تمام وجود دختر
از آنجا بگویم که سر در بغل دست بابا را گرفت یا از آنجا که فریاد عمه سر می داد؟
از اشک های پنهانش یا بی قراری هایش؟
از کدامشان بگویم که بفهمی نانجیب بودند و نا نجیب اند اینان که تاریخ را تکرار کرده اند برای او ؟
از کجا شروع کنم که بفهمی سوریه و مدافعان حرم همه نام است و مقصد نوکری اوست
از کجا شروع کنم که بفهمی چگونه می توانند دختر سه ساله ی شیرین زبانشان را رها کنند و از او دل بکنند تا دوباره رقیه بی پناه نشود چرا که او جان عالم است و گریه اش آتشی است بر دل عالم.


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۱۷:۱۴۳۱
شهریور



امروز چرا خورشید اینقدر نزدیک زمین است؟
چرا اینگونه حرکت می کند؟
نه ...چه می بینم خورشیدی در آسمان و دیگری در زمین
مگر می شود؟
آری خورشید آسمان تنها تلالویی از خورشید آفرینش یعنی همان حسین ابن علی است.
امروز خورشید قدم در راه گذارده به سوی کوفه
کاش پیغام مسلم به دستش برسد و نیاید
کاش لا اقل طفل ۶ ماهه اش را با خود نیاورد
کاش دخترک ۳ ساله ی دردانه اش را نیاورد
این کاروان عشق به کدام سمت در حرکت است
این عشق چیست که می داند فرجام را و باز می آید
نمی دانم چرا این همه اطرافیانت زیادند ولی شنیده ام ۷۲ تن بودید
آنها را چه شد که امامشان را تنها گذاردند
آیا از مرگ هراسان بودند؟ مگر قرار نبود روزی مرگ آنها را در برگیرد آیا سزاوار تر نبود شهادت در راه تو تا مردن در بستر هایشان
آیا سزاوار تر نبود همراهی خورشید به جای لشکر ظلمت
 راستش را بخواهی می ترسم
از تکرار تاریخ و تکرار کوفیان می ترسم
می ترسم که ما نیز کوفیانی شویم که نامه ی فدایت شوم با العجل هایمان فرستیم و هنگام آمدن جانمان را عزیز تر بداریم
می ترسم مسلم زمان را تنها در کوچه های فریبنده ی روزگار رها کنیم
آری سیدعلی را می گویم همان که غیورانه و یک تنه در مقابل دنیای کفر ایستاده است می ترسم از مسجد که پای بیرون نهد برای جهاد خود را تنها یابد ولی نه ترس من معنایی ندارد چون فرزندانی دارد از نسل آفتاب از نسل همان عاشوراییان از نسل همان دفاع مقدس  قسم به اشک ها و خون های ریخته شده از برای تو تنهایش نمی گذاریم
ولی صادقانه بگویم از خودم می ترسم که با آمدن خورشیدمان در کدام سمت شمشیر بزنم در کنارش یا مقابلش؟
بگو زودتر کاروانش را راه بیندازد بگو زود تر بیاید
ولی بگو با کاروان آب فراوان بیاورد
بگو بیاید ولی ...
بگو بیاید و تو ای خورشید ابدیت و اسطوره ی بندگی دستم را بگیر که هم چون هفتاد و دو تن در کنارش باشم نه چون ده ها هزار نفر مقابلش
بگو بیاید ولی جراتی ده که هنگام نماز سپرشم باشم نه تیر انداز به او
بگو بیاید دلمان تنگ شده
چقدر دلتنگی چقدر انتظار
می دانم انتظارمان آن طور که باید نیست وگرنه صبح از داغ نیامدنش جان می باختیم
ولی باز بگو بیاید ...


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۱۰:۱۱۳۱
شهریور



چه غریبانه بود قدم های مسلم در کوچه های کوفه که لحظه به لحظه تنها و تنها تر می شد
چقدر آن لحظه فراموش نشدنی است که هیچ کس دیگر در پشت او نبود. هیچ کس هیچ کس. حتی یک نفر از آنان که نا مه ی فدایت شوم برای امام فرستاده بودند
کسی نیست بگوید آهای بی غیرت ها اینگونه از امامتان استقبال می خواهید بکنید
چگونه امامتان را با سکه های طلا جایگزین کردید
مگر همه ی شما شکم هایتان از حرام پر بود که مسلم را تنها گذاشتید
نه همه را به گردن پسر مرجانه و شیطان نیندازید طمع تان شمارا به این روزگار کشاند
چه غریبانه بود شمشیر بازی عشق در میان کوچه های کوفه
 و چه غریبانه تر عطشی که پاسخ داده نشد که چون مقتدا لب تشنه بماند
چقدر غریبانه تر بود پروازش از بلندای کاخ ظلم که جسمش از آسمان به زمین پرواز کرد و روحش از زمین به آسمان
مسلم بگو کدام عشق تو را چنین آسمانی کرد کدام طریقت که چون سربازی مرگ را چنین باشکوه در آغوش کشی و به آغوش خدا برگردی
کدام نیرو قدم هایت را در کوچه های کوفه همراه بود تا غیورانه پا برجا بمانی و چنان نقش آفرین حماسه ای باشی که جاوید است در گذر زمان و پر رنگ تر می شود ولی ذره ای کم رنگ نه


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۲۳:۳۸۳۰
شهریور

قسمت هجدهم


قباد پیرمرد را کنار زد

_پیرمرد: هرچی می خواهید ببرید.همه چی مال شما .بیا اینم کمد مال شما

قباد می اومد جلو و من عقب تر می رفتم.قدم به قدم.

_فکر کردین گردن کلفتید کسی جلوتون در نمی یاد.فکر کردین زور بگید کسی حرفی نمی زنه.

یه ذره مرام و معرفت ندارین اونوقت سیبیل گذاشتیدلات های بی سر و پا .

هر چی می گفتم آتیشش بیشتر می شد. همسایه ها می شنیدند اما از روی ترس به خاطر خونوادهاشون چیزی نمی گفتند و صداشون در نمی اومد 

_شما ها هیچی نیستید . یک مشت بادکنک تو خالی که فکر کردین با وحشت مردم خودتونو باد کنید کسی نمی فهمه چقدر حقیرید

خیلی عصبانیش کردم . یهو دیدم از در اتاق اومدم بیرون.

پیرمرد مدام التماس می کرد و می گفت که فرار کنم.پای قباد به لب پاشنه ی در رسید.چاقوش را درآورد و ضامنش را کشید.

آخرین قدم را برداشتم .سردی دیوار را پشت سرم حس کردم.چسبیدم به دیوار.

"آخه دختر چه مرضی بود اینقدر عصبانیش کنی..."

قبادرو به همسایه هاکرد

_چه خبرتونه .برید خونه هاتون

همه رفتند تو خونه هاشون

_بچه ها همتون بیاد بیرون.

اومد جلو و جلوتر .چوب را از دستم کشید و پرت کرد اونور حیاط 

_پس یه جوجه تو منطقه ی من اونقدر جرئت پیدا کرده که با چوب بی هوا از پشت می زنه تو کمر قباد ...هان 

صداش گوشم را به درد آورد

یه نیش خند زدم 

_تومنطقه ی تو....هه....تو کی هستی که این منطقه هم به نامت باشه...تو حتی...

نگذاشت حرفم را بزنم .چاقو را گذاشت زیر گلوم و اونقدر نزدیک شد که بوی سیگار را از دهنش حس می کردم. دست چپش را هم کنار صورتم گذاشت رو دیوار.

_ببین خانوم خانوما چه خوشت بیاد و چه خوشت نیاد، این جا منطقه ی منه و حرف حرف منه یک دقیقه فرصت داری که بری و دیگه برنگردی وگرنه...

_وگرنه چی؟ تو هیچی نیستی...کسی هم نمی تونه من را مجبور به انجام کاری بکنه

_مثل آدم باهات حرف زدم.رات را بکش و برو

_منم مث آدم بهت گفتم تو باید از این جا بری .نامرد بی غیرت

آتیش به انبار کاه زدم. ازم کمی فاصله گفت و شروع کرد به خندیدن و قهقه زدن

_ازت داره خوشم میاد 

_بهتره نیاد چون من ازت خوشم نمیاد

مثل برق برگشت سمتم و سیلی محکمی زد تو گوشم.تنها چیزی که یادمه صدای زنگ توی گوشمه و چرخیدن دنیا دور سرم با سیلی اون.



فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۱۱:۵۰۳۰
شهریور



عاشقانه یعنی چه؟کسی می داند
آری هر روز و هر روز بارها می شنوی سخن عشق را
از همه مدل و همه نوعش را
عاشقانه داریم تا عاشقانه
عاشقانه های من و خدا
عاشقانه های پدر فرزندی
عاشقانه های مادر فرزندی
عاشقانه های خواهر برادری
انواع مختلف، کم و زیاد، اما یک عاشقانه فرق دارد
عاشقانه های من و او
من ،من نیستم بلکه جمله ی بشریت است که در من خلاصه شود
و او ، اونیست بلکه همراهی است برای من و مانوسی است دلپذیر
بگذریم از من و او
عاشقانه را معنا کنیم از همان مدل من و او
عاشقانه یعنی که شریک باشید زندگیتان را، عشقتان را، قلبتان را، و همه ی وجودتان را
خستگی اش را که می بینی از دید او ببینی سوختنش را برای ساختن تو
عاشقانه یعنی لوس کردن های من برای او و ناز کشیدن هایش گرچه می داند که می دانم دوستم دارد
عاشقانه یعنی شریک همه ی احساساتش باشی نه فقط شادیش یعنی در غم ها برایش آغوش بگشایی و همراهش باشی نه سرزنشگرش
عاشقانه یعنی با گفتن شب بخیر بوسه ی شبانه ی پیشانی ات را سرشار از مهر بگیری و نوازش موهایت لای انگشتانش قلبت را به آتش کشد
عاشقانه یعنی تو باشی و او ، همین و بس
عاشق که باشی عاشقانه می سازی از تک تک لحظه های زندگی ات
عاشقانه یعنی وقتی از در وارد می شود در آغوشش رها شوی و غرق در احساسش کنی
یعنی جان گفتن هایت جان باشد نه عادت گفتار که برای هرکس و ناکس نثار می کنی
عاشقانه یعنی صبح باصدای نسیم بیدار شوی و موهایت را نگین عشق ببندی و صبحانه را روی میز دلت پهن کنی یعنی ناز کنی و برایت لقمه بگیرد و غرق در لبخند شوی
یعنی زندگی ات را در شیطنت و شوخی و ناز کردن و ناز کشیدن غوطه ور سازی
عاشقانه یعنی رفیق روز های سختی اش باشی و در سخت ترین لحظات برایش لبخند بزنی و بگویی توهستی همین برایم کافیست
یعنی به او تکیه دهی و سر بر شانه اش بگذاری تا نوازشت کند
عاشقانه یعنی بفهمی تو و او برای هم هستید
 یعنی بفهمی دنیا در برابر لبخند او ارزشی ندارد
یعنی بفهمی شاید برای داشتنش باید همه ی دنیا را به زانو درآوری
عاشقانه یعنی بفهمی اخم تو قلب نازک مرا می شکند و قلب شکسته ام درمانی ندارد
عاشقانه یعنی وجود تو وجود خودت باهمه ی نقایصت
 یعنی دوستت دارم همان طور که هستی نه آن طور که می خواهم باشی
یعنی دست در دست هم آنی بشویم که می خواهیم نه ان که تو یا من بخواهیم
یعنی پله پله ی زندگی را بایکدیگر به چهارچوب نردبانمان بکوبیم و بالابرویم نردبانی دونفره که در هیچ کجا و هیچ لحظه ی زندگی پیدا نمی شود
عاشقانه یعنی بدانی من با تو باید به عاشقانه ی بزرگ تری برسم به خدا عاشقانه ای که همیشه بوده و هست و خواهد بود و بزرگ تر از آن است که عاشقانه ات مرا در خود حبس کند
بیا عاشقانه یمان را در عاشقانه های خدایمان محو کنیم تا ابدی بشویم برای همیشه و همیشه 


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۲۳:۴۷۲۹
شهریور

قسمت هفدهم


یه نگاه به ساعت انداختمو به سمت وسایلم دویدم

_اوه اوه...چرا دیگه داره دیرم میشه

_خوب خداحافظ همگی

داشتم کفش هام را می پوشیدم که احمد اومد جلوم

_خانومه....

_سلیمی هستم

_خانوم سلیمی گوشیتون جا موند ...

گوشی را به من داد

_خیلی ممنون . خودم را جا نگذارم خیلیه

از در زدم بیرون و خودم را رسوندم به اتوبوس.

روز خیلی خوبی بود .شادی توی خونه ی پیرمرد ترک های دیوار را کمرنگ کرده بود.

"آخیش.... بالا خره تموم شد."

رسیدم خوابگاه ...

خواستم گوشیم را از تو کیفم در بیارم . پاکت پولی که برای پیرمرد گذاشته بودم ، تو کیفم بود دست نخورده بود 

"اوه ..نه چرا... آخه؟

فردا اون قلدرها..

نه...نه.

فردا حتما برمی گردم..."

جزوه  های پاتو لوژی دکتر قینی را برای اولین بار باز می کردم  ولی فکرم پیش پیرمرد بود که فردا همه ی شادی ها با ریختن اون غول تشن ها توی خونش برباد می رفت.

صبح پنج شنبه با اولین زنگ ساعت از خواب پریدم و آماده شدم.

یک ساعت را کامل توی فکر بودم.

رسیدم دم در ... در باز بود و سر و صدا از تو خونه بلند بود

رفتم تو .همه ی همسایه ها توی حیاط بودند اما کسی جرئت حرف زدن نداشت.فقط داشتند بیرون ریخته شدن وسایل را نگاه می کردند .یک چوب از کنار وسایل برداشتم.

همه فریاد می زدند نرو خطرناکه..

دویدم توی اتاق 

یکشون وسایل را به هم می ریخت.یکیشون هم می خواست بره سر کمد و پیرمرد التماس می کرد که با کمد کاری نداشته باشند. می گفت کمد زنشه و هیچ کس حق نداره به اون دست بزنه.

رفتم تو.اصلا حواسم به کفشام نبود . به خودم اومدم دیدم با چوب زدم تو کمر اون مرده که می خواست بره سر کمد که از قضا از همه هیکلی تر بود.

افتاد رو زمین.

پیرمرد ترسید

_تو چرا اومدی اینجا؟

_اومدم کمک

_اینا غیرت ندارند.حرف حالیشون نیست.زود باش برو

_نه نمی رم

_این قدر کله شق نباش دختر

می خواستم برم هم دیر شده بود . همشون دیگه فهمیده بودند چی کار کردم.مرد از روی زمین بلند شد.جلوم ایستاد.از نظر هیکل مثل یه مورچه جلو یه فیل بودم.کل بدنم می لرزید اما سعی می کردم آروم به نظر برسم

شروع کردم به داد زدن

_چیه سرتون را انداختید اومدید تو.مگه این جا صاحب نداره؟

مرد نیش خند زد و با اشاره ی دست بقیه را جمع کرد

_این جوجه را ببینید ..اومده واسه ما کری می خونه

_گمشید برید بیرون از این خونه

_اوه اوه ...بی ادبم که هست

مرد شروع کرد بیاد جلو .پیرمرد وایساد جلوش

_آقا قباد ببخشش .خامی کرد . غلط کرد

_نه غلط کردم نه خامی غلط را اینا دارند می کنند که بی اجازه اومدند تو و قلدری می کنند و فک می کنند همه بردشونند

_ساکت دختر 

قباد پیرمرد را کنار زد...


ادامه دارد

فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

نکته:این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

فاطمه سلیمی
۰۹:۵۶۲۹
شهریور

فاطمه سلیمی
۱۲:۵۶۲۸
شهریور



این همه نقش چرا
نقشه ی پرواز چرا
دل من با تو نباشد
ته آغاز چرا
دل من بی تو فسرده است
قلب من آواره است
خانه ات دوست کجاست
کوی وصالت آنجاست؟
دل من زار و پریشان
در میان غم و خسران
دست یاری تو هست ای جانان؟
یک نفس می خواهم
یا که آوای تو را
یا که آغوشت را
یک بغل می خواهم
که به گرمای تو من محتاجم
می شود سوی من آغوش کنی باز
دل من تنها و بی کس
و تو را محتاج است
نظری سوی من انداز خدایا
که نگاهت همه درمان من است


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 



فاطمه سلیمی
۲۳:۰۴۲۷
شهریور

قسمت شانزدهم


پیرمرد اومد پیشم و نشست.لبخندی زد...

_تو به من می گی بابابزرگ. اما من حتی اسمت را هم نمی دونم

_فاطمه ...

_خیلی مهربونی فاطمه خانوم

_نه اونقدرا هم خوب نیستم

_خوش به حال پدر و مادرت

_ببینم خواهر و برادر نداری؟ازدواج کردی؟

_چرا ... یه خواهر و یه برادر دارم.برادرم بزرگتر از من و خواهرم کوچک تره ازدواج هم نکرده ام

همسایه ها توجهشون به نبود ما جلب شد.یکیشون به طعنه گفت:خوب باهم خلوت کردیدها...امرالله خان معرفی نمی کنید؟

با پیرمرد پیش بقیه رفتیم

_خوب من فاطمه ام .... از امروز نوه ی امرالله خان

همه خندیدند

_دختر من دانشجوی پزشکیه اهل اصفهان ...اما دوست نداره خانوم دکتر صداش کنید

دوباره همه خندیدند.

یکی یکی خودشونو معرفی کردند.تا این که به احمد رسید

_احمد: منم که همه می شناسید. 

_یکی از همسایه ها:این قدر خجالتی نباش. خودت را معرفی می کنی یا معرفیت کنم

_احمد موسوی هستم. دانشجوی پزشکی ،اهل شیراز

من شوکه شدم. دانشگاه تهران .... پزشکی....

بالاخره جشن تموم شد .همه داشتن می رفتند. ساعت دیگه 5 شده بود و اگه برنمی گشتم دیگه دیر می شد.

_آقای موسوی اگه میشه یه لحظه شما بمونید

_کاری دارید؟

_چند لحظه صبر کنید...

رفتم سراغ کیفم و حواله را برداشتم و گرفتم سمت احمد

_این چی هست؟

_این حواله ی خرید کتاب و این جور چیزاست.دانشگاه بهمون داده بود.اما خوب من نمایشگاه کتاب قبلی هرچی می خواستم خریده ام .دیگه این به دردم نمی خوره .از طرفی براش هزینه شده و فقط چند هفته وقت داره.گفتم شاید به درد شما بخوره .

این طوری که گفتم گرفت و نگاهی کرد

_ولی روی این نزده مال دانشگاه 

_نمی دونم ... شاید چون برای همه نبوده

_پس من این را استفاده می کنم و هزینه اش را به شما برمی گردونم

_نه..نه لازم نیست.اگه وقتش تموم می شد چون استفاده نداشتم هزینه ای به من برنمی گشت. شما فکر کنید وقتش برای من تموم شده

_به هر حال خیلی ممنون لطف کردید

_کاری نکردم

ماجرای حواله را به پیرمرد نگفته بودم ولی خودش دیگه فهمید قضیه چیه برای همین پرید وسط حرف زدنمون

_بابا دیرت نشه فاطمه

یه نگاه به ساعت انداختمو به سمت وسایلم دویدم

_اوه اوه...چرا دیگه داره دیرم میشه

خوب خداحافظ همگی

داشتم کفش هام را می پوشیدم که احمد اومد جلوم...


ادامه دارد


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

از قفس های شهر آزادم 


نکته:این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 

اینستا گرام: @salimi.fatameh

فاطمه سلیمی
۱۲:۴۸۲۷
شهریور

فاطمه سلیمی
۲۳:۴۷۲۶
شهریور

قسمت پانزدهم


به اتاق احمد رسیدم.با انگشت به شیشه ی پنجره زدم

_احمد: بله

_میشه یه لحظه بیایید بیرون؟

در را باز کرد.چشمش به من افتاد درجا خشکش زد

_سلام احمد آقا

_سلام...دوباره شما...

_نترسید این دفعه تا شب نمی مونم .یک ساعت دیگه می رم

خودش را جمع و جور کرد

_راستش برای یه موضوع دیگه ای اومدم.امروز تولد طاهره است.یه جشن کوچیک گرفته ایم،خواستیم شما را هم دعوت کنیم.ساعت 4 اتاق امرالله خان

_خیلی ممنون اما..

پریدم وسط حرفش

پس منتظریم

_رفتم دم اتاق خونواده ی طاهره.مادرش اومد بیرون .با اون صحبت کردم و ماجرا را براش گفتم و هماهنگ کردیم که ساعت 4 به بهونه ی عیادت بیند اتاق امرالله خان

اتاق را تاریک کردیم.همه اومده بودند حتی احمد.تا طاهره وارد شد،بمب کاغذ رنگی را ترکوندیم و برق ها را روشن کردیم.خیلی ذوق کرد با گوشی چند تا عکس دسته جمعی گرفتم.احمد گوشی را ازم گرفت و خواست که اون عکس بگیره . بالاخره منم تو چند تا عکس دسته جمعی دیده شدم.

طاهره با اشتیاق شمع هارا فوت کرد.تا حالا کسی براش جشن تولد نگرفته بود.کادو ها را قرار بود پیرمرد بده اما وقتی داد گفت اینا از طرف دخترمه.بچه ها کلی بغلم کردند و بوسیدنم.طاهره را محکم تر از همه بغل کردم و تو گوشش گفتم :خوب درس بخون تا آینده ی خودت را بسازی .همه چیز پول نیست. دوباره بغلم کرد.

احمد تو تمام این مدت عکس می گرفت.عکس های بانمکی شده اند.خداروشکر مانتو اندازه ی طاهره بود و خیلی خوشش اومد.

نگرانیم هنوز سر سه تا چیز مونده بود.لباس بافتنی که برای پیرمرد خریده بودم و می خواست به احمد بدم،همون حواله ای که برای احمد گرفته بودم و سوم چه جوری پول را به پیرمرد بدم؟

پیرمرد کادوی آخر را آورد.

_پیرمرد: احمد جان دیگه بسه اینقدر عکس گرفتی

احمد جلو رفت و پیرمرد گوشی را  ازش گرفت و کادو را داد دستش

_بیا بابا اینم کادوی شما

_نه این را نمی تونم قبول کنم

_از طرف من نیست از طرف دخترمه

_نه واقعا نمی تونم قبول کنم

_نگران نباش بابا.برش دار.اینا برامن خریده بود اما به سن من نمی خوره .برای شما خوبه

احمد با اصرار پیرمرد و بقیه بالاخره قبول کرد.وقتی بازش کرد فهمیدم خیلی خوشش اومده.

کیک را تقسیم کردیم و حسابی خوش گذروندیم.عکس پشت عکس و خنده پشت خنده .

خونه یه حال و هوای دیگه ای گرفته بود.

من به گوشه ای رفتم و دور از جمع نشستم.آروم پاکت پول را در آوردم و پشت قاب عکس طوبی خانوم گذاشتم. می دونستم پیر مرد هر روز صبح اون قاب را تمییز می کنه و اونو حتما می بینه.

پیرمرد اومد پیشم و نشست.لبخندی زد...

_تو به من می گی بابابزرگ. اما من حتی اسمت را هم نمی دونم

_فاطمه ...


ادامه دارد

فاطمه سلیمی

آوا

از قفس های شهر آزادم

نکته:این داستان تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده و واقعیت ندارد 


اینستا:@salimi.fatameh


فاطمه سلیمی
۲۳:۵۳۲۵
شهریور

قسمت چهاردهم


وسایل را بردم اتاق پیرمرد.حالش اونقدر خوب نبود که برای کار رفته باشه.رفتم دم در اتاقش .در را باز کرد.لبخند روی لبهام نشسته بود

سلام بابابزرگ

- سلام به روی ماهت... چه خبره... اینا براچیه ؟ عروسیه؟

ماجراش زیاده ... اجازه هست بیام تو

ببخشید بیا تو

از جلوی در کنار رفت و رفتم تو.

تمام وسایل را باز کردم و براش توضیح دادم ... صدای نده هاش کل خونه رو برداشته بود.

پیرمرد: این یکی را نگفتی چیه؟

آخرین بسته را برداشتم و دادم دستش

این .... یه هدیه برای شما است

پیرمرد آهسته بازش کرد.رنگ شادی چشمانش را پرکرده بود

خیلی زیباست . ولی یه کم زیادی براش پیرم

نهخیرم...خیلی هم خوبه.شما تازه اول جونیتونه.بپوشیدش تا برای جشن تولد تو تنتون باشه.

نه دختر گلم.بهتره اینو به احمد آقا بدی

این برای شما ست نه هیچ کس دیگه

اگه می خواهی من خوشحال بشم این کارو بکن...البته الآن دانشگاهه امتحان داشت وقتی اومد برو بهش بده

نه بابابزرگ..

پیرمرد ناراحت شد

آخه....پس خودتون بهش بدید

تو اینا خریدی ،من بهش بدم

اون از من این هدیه را قبول نمی کنه ولی شما بدید قبول می کنه

پیرمرد کاغذ کادو را دوباره بست

حالا یه فکری می کنیم

ساعت 3بعد از ظهر بود که احمد اومد.من با کمک پیرمرد اتاقش را برای جشن تزیین می کردم

خیلی خوشحال بود .از خنده هاش خنده ام می گرفت . به خصوص موقع ترکیدن بادکنک.

اگه دیده بودیش عاشق اخلاق و رفتارش می شدی....خوش به حال طوبی خانوم

ساعت 3.30شده بود .میز و شمع و کیک و همه چیز آماده شده بود.دم هر اتاق می رفتم و حرف می زدم وبرای ساعت 4 دعوتشون می کردم اتاق پیرمرد.به اتاق احمد رسیدم.با انگشت به شیشه ی پنجره زدم

احمد: بله

میشه یه لحظه بیایید بیرون؟

در را باز کرد.چشمش به من افتاد درجا خشکش زد


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

نکته: این داستان تنها در ذهن نویسنده رخ داده و واقعیت ندارد 


فاطمه سلیمی