قلم سرا

تکاپوی اندیشه و قلم

تکاپوی اندیشه و قلم

قلم سرا

توضیحات: این آرم به طور اختصاصی برای فاطمه سلیمی طراحی شده است لطفا کپی نکنید


این جا ، دنیای خیال و احساس من است. خوش آمدید
تکاپوی قلمم برای به تصویر کشاندن بهتر و بیشتر به نظرات زیبای شما نیاز مند است


از حضورتون یه دنیا ممنون.🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات

۹۱ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

۱۸:۲۶۳۱
تیر

عکس با هم زیاد گرفتیم اما او ژست نمی گرفت و به دوبین نگاه نمی کرد به جای دوربین تصویر خودمان را می دید برایش خودمان مهم تر از دوربین بود . برای عکس از خوردن و شیطنت دست بر نمی داشت،همان گونه در حال حرکت عکس می گرفت

💙 بعضی از ما تنها ژست می گیریم.ژست مذهبی بودن ،ژست به فکر مردم بودن،ژست مدیر بودن،ژست مهندس بودن،ژست دکتر بودن،ژست نماینده بودن،ژست رئیس جمهور بودن،ژست شهردار بودن وغیره. کاش گاهی درآینه نگاهی به خودمان می کردیم و به جای آن که ببینیم مردم چه می خواهند ببینند یا آنکه به نفع مان است که چه ببینیم،کمی خود واقعیمان را ببینیم.کمی به جای ژست گرفتن مطلق به وظایف ژستمان هم بیندیشیم.کمی فکر کنیم ملتی که مارا با این ژست می شناسد چه انتظاری دارد و یا اینکه وظیفه ی ما در قبال آنها چیست؟؟؟

کاش کمی از خودنمایی و خود بینی دور می شدیم وکمی واقعیت ها را می دیدیم.چه فرقی می کند دکتر باشیم ، مهندس یا  وزیر و سفیر و رئیس جمهور ،وقتی وظیفه ی خود را به خوبی انجام ندهیم ، وقتی کاری را نمی توانیم انجام دهیم از آن تفره رویم و اگر کسی می خواهد آن کار را انجام دهد مانعش شویم . شاید ما مقام داشته باشیم ،شاید پول داشته باشیم اما اگر مفید نباشیم چه سودی دارد . یک رفتگر اگر چه پول ندارد ،مقام ندارد اما عزت دارد وحداقل به وظیفه اش درست عمل می کند وگرنه ما در زباله هایی که خود آگاه  در کوچه خیابان های شهر پراکنده می کردیم مدفون می شدیم.حال اگر کار هایی راکه باید هر یک از ما در جامعه می کردیم و انجام نداده ایم و یا اشتباه انجام داده ایم را به زباله تبدیل کنیم باید گفت که مدت هاست در زباله های خود مدفون شده ایم.

چرا برای خوش آمد دیگران دست و پا می زنیم ، مذاکره می کنیم ،صلح می کنیم، حرف می زنیم، تفره می رویم و نادیده می گیریم .کمی به خود بازگردیم و برای خدا کار کنیم .اگر ذره ای از این بیشتر برای خدا درست کار کنیم کشور از چیزی که هست صد ها برابر بیشتر پیشرفت می کند

کمی خودمان باشیم نه ژشت های درون عکس هایمان


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۱۴:۲۰۳۱
تیر



نیک آویچ 2
حجم: 29.1 مگابایت

مدت زمان: 6 دقیقه 24 ثانیه 


خیلی دلم می خواد کلیپ های بیشتری از این شخصیت براتون بگذارم اما متاسفانه نتونستم حجمشون را کم کنم

راستی علاقه مندان به کتاب توجه کنند :

نیک آویچ کتاب زندگی نامه داره و برای آمید واری کتاب مناسبی است

توصیه می کنم اگه تونستید بخرید و بخونید


فاطمه سلیمی
۱۰:۲۲۳۱
تیر

سلام

غرض از مزاحمت پیچوندن گوش مخاطبان




خوب یه راست می رم سر اصل مطلب

بیشتر شمایی که این مطلب را می خونید و حتی خود من ،عادت داریم موبایل یا تبلت را تو دست بگیریم و لم بدیم توی تخت و فقط باچشم مطالب جالبی که به چشم می آیند یا لازمه که بدونیم را دنبال می کنیم

وای که اگه از ما بخواهند نظر بدیم یا نقد کنیم یا پیشنهاد بدیم

اون موقع است که دنیا زیبا و عالی می شه و همه می گیم خوبه مشکلی نیست در واقع حوصله نداریم حرف بزنیم

اما وقتی کار از کار گذشت همه می گیم من گفتما کسی گوشش بدهکار نبود


مخاطبان گرامی با تمام این وجود من خیلی خوشحال می شم شما حتی لم داده تو تخت یا روی مبل یا کنار اتاق به پشتی وب من را دنبال کنید

اصلا لازم نیست به خودتون زحمت بدید نظر طولانی بدید من بهمون «خوب بود»هم راضی هستم😊😊البته اگه نقد کنید ، پیشنهاد بدید ، طومار بنویسید یا هر چیز دیگه کلی ذوق می کنم و بیشتر خوش حال می شم

ولی آسون ترین کاری که می تونید بکنید اگه خیلی خسته اید و حال ندارید،می تونید همون طور که دارید با انگشت مبارک این صفحه را بالا پایین می کنید رو شکلکه یک فلش سبز رو به بالا است انگشت بزنید😊😊

نترسید اثر انگشتتون محرمانه پیش ما می مونه


خوب دیگه خداحافظ

فاطمه سلیمی
۰۰:۴۰۳۱
تیر


قسمت سی و هشتم: و جعلنا

و جعلنا خوندم … پام تا ته روی پدال گاز بود … ویراژ میدادم و می رفتم …

حق با اون بود … جاده پر بود از لاشه ماشین های سوخته… بدن های سوخته و تکه تکه شده … آتیش دشمن وحشتناک بود … چنان اونجا رو شخم زده بودن که دیگه اثری از جاده نمونده بود …

تازه منظورش رو می فهمیدم … وقتی گفت … دیگه ملائک هم جرات نزدیک شدن به خط رو ندارن … واضح گرا می دادن… آتیش خیلی دقیق بود …

باورم نمی شد … توی اون شرایط وحشتناک رسیدم جلو …

تا چشم کار می کرد … شهید بود و شهید … بعضی ها روی همدیگه افتاده بودن … با چشم های پر اشک فقط نگاه می کردم … دیگه هیچی نمی فهمیدم … صدای سوت خمپاره ها رو نمی شنیدم … دیگه کسی زنده نمونده که هنوز می زدن …

چند دقیقه طول کشید تا به خودم اومدم … بین جنازه شهدا دنبال علی خودم می گشتم …

غرق در خون … تکه تکه و پاره پاره … بعضی ها بی دست… بی پا … بی سر … بعضی ها با بدن های سوراخ و پهلوهای دریده … هر تیکه از بدن یکی شون یه طرف افتاده بود … تعبیر خوابم رو به چشم می دیدم …

بالاخره پیداش کردم … به سینه افتاده بود روی خاک … چرخوندمش … هنوز زنده بود … به زحمت و بی رمق، پلک هاش حرکت می کرد … سینه اش سوراخ سوراخ و غرق خون … از بینی و دهنش، خون

می جوشید … با هر نفسش حباب خون می ترکید و سینه اش می پرید …

چشمش که بهم افتاد … لبخند ملیحی صورتش رو پر کرد … با اون شرایط … هنوز می خندید …

زمان برای من متوقف شده بود …

سرش رو چرخوند … چشم هاش پر از اشک شد … محو تصویری که من نمی دیدم … لبخند عمیق و آرامی، پهنای صورتش رو پر کرد … آرامشی که هرگز، توی اون چهره آرام ندیده بودم … پرش های سینه اش آرام تر می شد … آرام آرام … آرام تر از کودکی که در آغوش پر مهر مادرش … خوابیده بود …

پ.ن: برای شادی ارواح مطهر شهدا … علی الخصوص شهدای گمنام … و شادی ارواح مادرها و پدرهای دریا دلی که در انتظار بازگشت پاره های وجودشان … سوختند و چشم از دنیا بستند … صلوات …

ان شاء الله به حرمت صلوات … ادامه دهنده راه شهدا باشیم … نه سربار اسلام …

فاطمه سلیمی
۲۳:۳۴۳۰
تیر

به نظرم مهربان بودن  یکی از دلایل بقا ء یک فرد  در جامعه  است .


انسان های بی مهر روزی مجبور میشوند کم بیاورند.


و کسی که نسبت به عشق بی مهری کند محکوم به فناست ...


علیرضا باکمال

فاطمه سلیمی
۱۸:۱۵۳۰
تیر

ماشین ها باهم مسابقه می دادند و به خط پایان می رسیدند اما هرگز به هم آسیب نمی رساندند و همیشه حمایت می شدند تا از میز به زمین پرتاب نشوندو به دره نیفتند

💙 چرا بعضی از ما نمی خواهیم درک کنیم که موفقیت دیگران باعث شکست ما نمی شود و شکست آنها باعث موفقیت ما نمی شود.چرا قبول نمی کنیم گاهی دیگران بیش از ما لیاقت این مسند و قدرت را دارند و مفیدتر از ما هستند و بهتر است کمکشان کنیم و حامیشان باشیم نه سد راهشان

چرا بعضی از ما ناجوانمردی را زرنگی حساب می کنیم وگمان می کنیم ناعادلانه برنده شدن در رغابت از جربزه ی ما است

چرا بعضی فکر می کنند یا باید خودت موفق شوی و یا جلوی موفقیت دیگران را بگیری....

چرا بعضی وقت ها یادمان می رود که خدا نظاره گر ما است و اگر پا در مسیر درست بگذاریم توسط او بسیار حمایت می شویم به طوری که نیازی به بیگانه نداریم... چرا یادمان می رود و مسیر اشتباه و به اصطلاح خودمان میانبر را انتخاب می کنیم ؟؟؟


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۱۶:۵۱۳۰
تیر



آیا لیاقت ما بازیچه بودن و مترسک بودن در دست دشمن است که ما را به هر طریقی برقصاند؟؟؟؟؟

خانما ، خواهرا ، خوشگل خانما تنها قبل از انجام کارهایمان 1 دقیقه بیندیشیم .... آیا کار ما و راه ما چیزی است که خدا می خواهد یا چیری که دشمن می خواهد

هیچ کس حق قضاوت ما را ندارد

ولی آیا خودمان هم حق قضاوت در مورد خودمان را نداریم؟؟؟ 

کمی باخودمان صادقانه حرف برنیم

آیا لیاقت من مترسک بودن در دستان دشمن است یا مادر بودن و خلیفه ی خدا بودن در زمین....؟؟؟

تنها خودمان از خودمان بپرسیم و پاسخ دهیم

هیسسسسسس 🙈🙉🙊

1دقیقه فقط خودمان و خودمان......

فاطمه سلیمی
۱۴:۲۰۳۰
تیر

با نیک آوویچ آشنا شوید


عاشق حرفاش می شید





نیک آویچ
حجم: 4.47 مگابایت

مدت زمان: 2 دقیقه 59 ثانیه 





ادامه اش را در پست آینده ببینید

فاطمه سلیمی
۰۰:۴۰۳۰
تیر

قسمت سی و هفتم : بیت المال

احدی حریف من نبود … گفتم یا مرگ یا علی … به هر قیمتی باید برم جلو … دیگه عقلم کار نمی کرد … با مجوز بیمارستان صحرایی خودم رو رسوندم اونجا … اما اجازه ندادن جلوتر برم …

دو هفته از رسیدنم می گذشت … هنوز موفق نشده بودم علی رو ببینم که آماده باش دادن …

آتیش روی خط سنگین شده بود … جاده هم زیر آتیش … به حدی فشار سنگین بود که هیچ نیرویی برای پشتیبانی نمی تونست به خط برسه … توپخونه خودی هم حریف نمی شد…

حدس زده بودن کار یه دیدبانه و داره گرا میده … چند نفر رو فرستادن شکارش اما هیچ کدوم برنگشتن … علی و بقیه زیر آتیش سنگین دشمن … بدون پشتیبانی گیر کرده بودن… ارتباط بی سیم هم قطع شده بود …

دو روز تحمل کردم … دیگه نمی تونستم … اگر زنده پرتم می کردن وسط آتیش، تحملش برام راحت تر بود … ذکرم شده بود … علی علی … خواب و خوراک نداشتم … طاقتم طاق شد … رفتم کلید آمبولانس رو برداشتم …

یکی از بچه های سپاه فهمید … دوید دنبالم …

– خواهر … خواهر …

جواب ندادم …

– پرستار … با توئم پرستار …

دوید جلوی آمبولانس و کوبید روی شیشه … با عصبانیت داد زد …

– کجا همین طوری سرت رو انداختی پایین؟ … فکر کردی اون جلو دارن حلوا پخش می کنن؟ …

رسما قاطی کردم …

– آره … دارن حلوا پخش می کنن … حلوای شهدا رو … به اون که نرسیدم … می خوام برم حلوا خورون مجروح ها …

– فکر کردی کسی اونجا زنده مونده؟ … توی جاده جز لاشه سوخته ماشین ها و … جنازه سوخته بچه ها هیچی نیست… بغض گلوش رو گرفت … به جاده نرسیده می زننت … ای

ن ماشین هم بیت الماله … زیر این آتیش نمیشه رفت … ملائک هم برن اون طرف، توی این آتیش سالم نمیرسن …

– بیت المال … اون بچه های تکه تکه شده ان … من هم ملک نیستم … من کسیم که ملائک جلوش زانو زدن …

و پام رو گذاشتم روی گاز … دیگه هیچی برام مهم نبود … حتی جون خودم …

فاطمه سلیمی
۱۸:۰۵۲۹
تیر

با هم ماشین بازی که می کردیم در نگاه او هیچ ماشینی با دیگری نباید تصادف می کرد به زندان می افتاد . وقتی داشتم با ماشین های او تصادف می کردم ماشین ها را به هوا بلند می کرد که مبادا آسیب ببینند

💙 چرا ما کمی به خودمان و دیگران توجه نمی کنیم.این همه جرائم رانندگی و زندانی های تصادفات و غیره برای چیست

خجالت آور نیست کشوری با این فرهنگ غنی و کهن و مردمی فهیم این همه بی نظمی و قانون شکنی و تصادفات داشته باشد؟؟خجالت آور نیست که بیشترین  میزان مرگ و میرش در تصادفات باشد؟؟؟؟اگر تمام افرادی که در تصادفات کشته اند را سازماندهی کنیم و برای دفاع به فلسطین بفرستیم بی شک در چند روز تمام اسرائیل را نابود می کنند

خجالت آور است که هنوز پس از این همه سال مترو سواری پایتخت نشین ها ، هنوز به محض ایستادن مترو همه به داخل هجوم می برند و اجازه ی پیاده شدن به کسی نمی دهند

راستی خدارا شکر که واگن بانوان را به کل جدا کردند ...چه افتضاحی بود قبل از جداشدنشان .واقعا خجالت آور بود که نوشته ی ساده ی واگن مخصوص بانوان را نمی توانستند بخوانند و وارد می شدند، البته وارد شدن به کنار اصلا مسئله ای نیست مهم آن است که با ورود مزاحمت هم برای بعضی ایجاد می کردند... که البته خدارا شکر این قبیل آدم های بی ملاحظه کم هستند و انگشت شمار

خدارا شکر که هنوز عده ی کثیری از مردان ایرانی هنوز غیرت دارند. آنقدر که از ناموس هم وطنانشان با جان خود محافظت کنند

خدا شهید علی خلیلی ،شهید امر به معروف  را قرین رحمت خویش قرار دهد


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۰۰:۵۱۲۹
تیر

قسمت سی و ششم : اشباح سیاه

حالم خراب بود … می رفتم توی آشپزخونه … بدون اینکه بفهمم ساعت ها فقط به در و دیوار نگاه می کردم … قاطی کرده بودم … پدرم هم روی آتیش دلم نفت ریخت …

برعکس همیشه، یهو بی خبر اومد دم در … بهانه اش دیدن بچه ها بود … اما چشمش توی خونه می چرخید … تا نزدیک شام هم خونه ما موند … آخر صداش در اومد …

– این شوهر بی مبالات تو … هیچ وقت خونه نیست …

به زحمت بغضم رو کنترل کردم …

– برگشته جبهه …

حالتش عوض شد … سریع بلند شد کتش رو پوشید که بره… دنبالش تا پای در رفتم اصرار کنم برای شام بمونه … چهره اش خیلی توی هم بود … یه لحظه توی طاق در ایستاد …

– اگر تلفنی باهاش حرف زدی … بگو بابام گفت … حلالم کن بچه سید … خیلی بهت بد کردم …

دیگه رسما داشتم دیوونه می شدم … شدم اسپند روی آتیش … شب از شدت فشار عصبی خوابم نمی برد …

اون خواب عجیب هم کار خودش رو کرد … خواب دیدم موجودات سیاه شبح مانند، ریخته بودن سر علی … هر کدوم یه تیکه از بدنش رو می کند و می برد …

از خواب که بلند شدم، صبح اول وقت … سه قلوها و دخترها رو برداشتم و رفتم در خونه مون … بابام هنوز خونه بود … مادرم از حال بهم ریخته من بدجور نگران شد … بچه ها رو گذاشتم اونجا … حالم طبیعی نبود … چرخیدم سمت پدرم…

– باید برم … امانتی های سید … همه شون بچه سید …

و سریع و بی خداحافظی چرخیدم سمت در … مادرم دنبالم دوید و چادرم رو کشید …

– چه کار می کنی هانیه؟ … چت شده؟ …

نفس برای حرف زدن نداشتم … برای اولین بار توی کل عمرم… پدرم پشتم ایستاد … اومد جلو و من رو از توی دست مادرم کشید بیرون …

– برو …

و من رفتم ..

فاطمه سلیمی
۱۹:۰۳۲۸
تیر

هنگام بازی با تبلت من هرگاه یک بازی را یاد می گرفت می گفت خوب یه بازی دیگر تا اینکه به کارتون سازی رسیدیم ، دیگر  نگفت بازی دیگر هر چه من خواستم بازی دیگری بکنیم دوباره می گفت خودمون کارتون بسازیم ، باهم صحنه و شخصیت انتخاب می کردیم داستان می ساختیم و به جای شخصیت ها حرف می زدیم و در پایان خودمان آن را تماشا می کردیم و می خندیدیم و می خندیدیم

💙 ما هم باید علم را از کشور های دیگر بگیریم ، آنها را فرا بگیریم و بومی کنیم و سپس به دنبال علمی جدید برویم

اما همه ی نیاز بشر و همه ی علم ،همین چیز های موجود نیست بسیار فراتر از این است که بشر تا کنون به دست آورده پس ماهم باید شروع کنیم .البته جوان تر ها شروع کرده اند کارتون های خود را ساخته اند تنها منتظر دیده شدن هستند

باید کمی نبوغ آنها را حمایت کنیم،باید حمایت کنیم تا برخوردار شویم از حضورو نبوغ و جوانیشان.وگرنه کسانی دستگیر آنها می شوند و آنهارا در اختیار می گیرند که باید محتاجانه منت کشی کنیم تا از نبوغ جوان خودمان بهره ای خرد ببریم

چرا ... چرا به این فکر نمی کنیم که اگر تمامی طرح ها و ایده های قابل اجرا ومفید را حمایت کنیم از فروش آنها چه درآمدی کسب می کنیم ، یا اینکه چقدر از کشور های دیگر بی نیاز می شویم، حتی فراتر از آن می توانیم به قطب صنعتی جهان تبدیل شویم

چرا هیچ خیری مثل ادیسون پیدا نمی شود که موسسه ی نبوغ بزند و ایده داران پیر و جوان را در کنار متخصصان جمع کند برای ساخت ناممکن ها...


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۰۱:۴۸۲۸
تیر

چند دقیقه پیش تو تلگرام به یه پست برخوردم عالی بود 

فک کردم خال از لطف نباشه که اینجا هم بفرستم




با خیال راحت بخوابید! اینجا ترکیه نیست! عراق و سوریه و یمن و فلسطین و افغانستان و ... نیست! اینجا "ایران" است و 'آقا' دارد!

فاطمه سلیمی
۰۰:۴۸۲۸
تیر

قسمت سی و پنجم : برای آخرین بار

این بار هم موقع تولد بچه ها علی نبود … زنگ زد، احوالم رو پرسید … گفت؛ فشار توی جبهه سنگینه و مقدور نیست برگرده …

وقتی بهش گفتم سه قلو پسره … فقط سلامتی شون رو پرسید …

– الحمدلله که سالمن …

– فقط همین … بی ذوق … همه کلی واسشون ذوق کردن…

– همین که سالمن کافیه … سرباز امام زمان رو باید سالم تحویل شون داد … مهم سلامت و عاقبت به خیری بچه هاست … دختر و پسرش مهم نیست …

همین جملات رو هم به زحمت می شنیدم … ذوق کردن یا نکردنش واسم مهم نبود … الکی حرف می زدم که ازش حرف بکشم … خیلی دلم براش تنگ شده بود … حتی به شنیدن صداش هم راضی بودم …

زمانی که داشتم از سه قلوها مراقبت می کردم … تازه به حکمت خدا پی بردم … شاید کمک کار زیاد داشتم … اما واقعا دختر عصای دست مادره … این حرف تا اون موقع فقط برام ضرب المثل بود …

سه قلو پسر … بدتر از همه عین خواهرهاشون وروجک …

هنوز درست چهار دست و پا نمی کردن که نفسم رو بریده بودن …

توی این فاصله، علی … یکی دو بار برگشت … خیلی کمک کار من بود … اما واضح، دیگه پابند زمین نبود … هر بار که بچه ها رو بغل می کرد … بند دلم پاره می شد …

ناخودآگاه یه جوری نگاهش می کردم … انگار آخرین باره دارم می بینمش … نه فقط من، دوست هاش هم همین طور شده بودن …

برای دیدنش به هر بهانه ای میومدن در خونه … هی می رفتن و برمی گشتن و صورتش رو می بوسیدن … موقع رفتن چشم هاشون پر اشک می شد … دوباره برمی گشتن بغلش می کردن …

همه … حتی پدرم فهمیده بود … این آخرین دیدارهاست … تا اینکه … واقعا برای آخرین بار … رفت …

فاطمه سلیمی
۱۷:۴۷۲۷
تیر

قسمت سی و چهارم: دو اتفاق مبارک

با خوشحالی پیشونیش رو بوسیدم …

– اتفاقا به نظر من خیلی هم به همدیگه میاید … هر کاری بتونم می کنم …

گل از گلش شکفت … لبخند محجوبانه ای زد و دوباره سرخ شد …

توی اولین فرصت که مادر علی خونه مون بود … موضوع رو غیر مستقیم وسط کشیدم و شروع کردم از کمالات خواهر کوچولوم تعریف کردن … البته انصافا بین ما چند تا خواهر … از همه آرام تر، لطیف تر و با محبت تر بود … حرکاتش مثل حرکت پر توی نسیم بود … خیلی صبور و با ملاحظه بود … حقیقتا تک بود … خواستگار پر و پا قرص هم خیلی داشت…

اسماعیل، نغمه رو دیده بود … مادرشون تلفنی موضوع رو باهاش مطرح کرد و نظرش رو پرسید … تنها حرف اسماعیل، جبهه بود … از زمین گیر شدنش می ترسید …

این بار، پدرم اصلا سخت نگرفت … اسماعیل که برگشت … تاریخ عقد رو مشخص کردن … و کمی بعد از اون، سه قلوهای من به دنیا اومدن … سه قلو پسر … احمد، سجاد، مرتضی … و این بار هم علی نبود …

فاطمه سلیمی
۰۸:۵۲۲۷
تیر

بخشنده بود وقتی از کیف صورتی زیبایش سوال کردم و چیزی که در آن است بلافاصله کتاب های داستانش را بیرون آورد و شروع به خواندن آنها برای من کرد ، خواند نمی دانست و لی می گفت بلدم چون برای او ظاهر و باطن یکی بود برایش ظاهر کتاب و تصاویر آن حکم نوشته هارا داشت و با نگاه به آنها همه را می خواند

💙 نه مثل ما که به مادیات چسبیده ایم وحتی حاضر به کمک کردن به کودکی رها شده در خیابان نیستیم

حاضر نیستیم اندکی از مالمان را خرج همسایه ای بکنیم که محتاج لقمه ای نان است

کسانی دیگر در جبهه های جنگ اسلام علیه کفر می جنگند و ما دادمان به آسمان است که چرا ما در کشور های دیگر می جنگیم 

کمک و بخشندگی تنها با پول نیست گاهی تنها لبخندی بخشش است و گاهی جان

گاهی باید جان ببخششی تا دیگران در آرامش باشند مثل کاری که نظامیان این کشور هر لحظه و هر ساعت در حق ما می کنند

گاهی جان و مال و وقت خودت را می بخشی همانند کاری که رهبر ما می کنند بی مزد و چشم داشت خود را وقف ما مردم می کند آیا قدر می دانیم وجود مبارکش را؟؟؟

در ظاهر قضایا مانده ایم .درمسئله ی هسته ای کورکورانه حرف دشمنی خون آشام و قدیمی را باور کردیم و درب آزمایشگاه ها و نیروگاه های هسته ای را بستیم راکتور ها را نابود کردیم و قلب آن هارا از جای درآوردیم . طوری تجهیزات را در بتن مدفون کردیم که گویی هرگز آنها را نداشته ایم و هرگز برای آنها شهیدی نداده ایم.کسی به فکرش نرسید این ظاهر دشمن است که قرار داد می بندد و دست می دهد گمان کردیم ظاهر را بلدیم اما در خواندن باطن بیسواد بودیم و قادر به درک آن نبودیم

باطن دشمن در پشت میز مذاکره نبود بلکه در کاخ سفید در حال عروسک گردانی بود.در فکر چگونگی دور زدن  جهان بود در فکر اینکه چگونه علم ملتی را نابود کند و دست آورد ملتی را مدفون کند و همواره وابسته...

 و ما چه احمقانه خواندیم تنها ظاهر قضیه را ....چه احمقانه.....

و چه احمقانه دل خوش کرده ایم هنوز به مذاکره ای سوری که تنها برای بستن دهان ملتی مدعی بود که به دنبال عدل می گشت

چه احمقانه بدون دانستن  باطن به ظاهر دل خوش شدیم....


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۰۰:۴۵۲۷
تیر

قسمت سی و سوم : نغمه اسماعیل

این بار که علی رفت جبهه، من نتونستم دنبالش برم … دلم پیش علی بود اما باید مراقب امانتی های توی راهی علی می شدم … هر چند با بمباران ها، مگه آب خوش از گلوی احدی پایین می رفت؟ …

اون روز زینب مدرسه بود و مریم طبق معمول از دیوار راست بالا می رفت … عروسک هاش رو چیده بود توی حال و یه بساط خاله بازی اساسی راه انداخته بود … توی همین حال و هوا بودم که صدای زنگ در بلند شد و خواهر کوچیک ترم بی خبر اومد خونه مون …

پدرم دیگه اون روزها مثل قبل سختگیری الکی نمی کرد … دوره ما، حق نداشتیم بدون اینکه یه مرد مواظب مون باشه جایی بریم … علی، روی اون هم اثر خودش رو گذاشته بود…

بعد از کلی این پا و اون پا کردن … بالاخره مهر دهنش باز شد و حرف اصلیش رو زد … مثل لبو سرخ شده بود …

– هانیه … چند شب پیش توی مهمونی تون … مادر علی آقا گفت … این بار که آقا اسماعیل از جبهه برگرده می خواد دامادش کنه …

جمله اش تموم نشده تا تهش رو خوندم … به زحمت خودم رو کنترل کردم …

– به کسی هم گفتی؟ …

یهو از جا پرید …

– نه به خدا … پیش خودمم خیلی بالا و پایین کردم …

دوباره نشست … نفس عمیق و سنگینی کشید …

– تا همین جاش رو هم جون دادم تا گفتم …

فاطمه سلیمی
۰۸:۵۰۲۶
تیر

بسیار باشخصیت و زیبا بود اما مقدار زیبایی تو برایش مهم نبود اصلا مقیاس زیبایی اش با ما فرق داشت

💙 نه مثل ما که درگیر ظواهر دنیا شده ایم و باطن افراد و وقایع برایمان غریبه شده است 

ظاهر فریبنده ی دشمن را می بینیم و می پنداریم که دشمن تغییر کرده،اما امان از دل غافل که دشمن همان اسن که بود بلکه پوست میشی بر تن گرگ کشیده شده است

هر چیزی را به دست جراحی زیبایی می سپاریم.فرش زیر پا را می فروشیم که بینی خود را عمل کنیم.سر بالا و عروسکی می کنیم و گمان می کنیم که زیبا شده ایم. تا به حال دقت کرده اید کسانی که جراحی زیبایی می کنند همه یک شکل می شوند؟؟؟اگر خانم باشند همه بینی یک سکل عروسکی سر بالا گونه ی پروتزی برجسته لب های پروتزی قلوه ای ، بدن باربی و باریک و همه کلا یک شکل فقط مدل آرایششان متمایز است

مگر چه عیبی دارد آفرینش بی نقص خدا که همه را متفاوت آفرید ؟؟؟ 

آیا واقعا اینقدر زیبایی ظاهر مهم است؟؟؟

اگر بله پس بگویید آیا می توانید با زنی زیبا اما بد اخلاق و زشت کردار سالیان زیاد زندگی کنید؟؟؟نه مطمئنا بد از چندی زیبایی اش برایتان عادی می شود و اخلاقش مهم تر،باطن و سرشتش مهم تر . در آن زمان است که دیگر با او نمی توانید کنار بیایید و رندگی کنید

حال اگر قرار باشد با زنی با زیبایی متوسط اما سیرتی زیبا زندگی کنید وقتی سیرت از صورت برایتان مهم تر شد به زیبایی سیرتش رسیدید دیگر هرگز از او دل زده نخواهید شد چون باطن زیبا اعمال زیبا به دنبال دارد و زیبایی اش هرگز عادی نمی شود و عشق و محبتش هرگز کم رنگ نمی شود

ظاهر زیبای کشور های بیگانه و رنک و لعاب آن از دور خوش است

از کسانی که آنجا زندگی طولانی داشته اند جویا شوید.پس از مدتی همه چیز علدی می شود و سختی ها نیز آنجا نمایان می شود و چه بد است که انسان پل های پشت سر را بشکند و راه را بر خود ببندد

کسانی که پناهنده می شوند به دشمن چه خیالی دارند ؟؟؟ وقتی همه چیز برایشان عادی شد ودیگر جذابیتی نداشت، چه می کند نه خانواده ای نه مردمی که به او اهمیت دهند و نه دوستانی که فقط برای خودت تو را بخواهند


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی
۰۰:۴۳۲۶
تیر

قسمت سی و دوم : تنبیه عمومی

علی به ندرت حرفی رو با حالت جدی می زد … اما یه بار خیلی جدی ازم خواسته بود، دست روی بچه ها بلند نکنم… به شدت با دعوا کردن و زدن بچه مخالف بود … خودش هم همیشه کارش رو با صبر و زیرکی پیش می برد …

تنها اشکال این بود که بچه ها هم این رو فهمیده بودن … اون هم جلوی مهمون ها … و از همه بدتر، پدرم …

علی با شنیدن حرف بچه ها، زیر چشمی نگاهی بهم انداخت … نیم خیز جلوی بچه ها نشست و با حالت جدی و کودکانه ای گفت …

– جدی؟ … واقعا مامان، مریم رو زد؟ …

بچه ها با ذوق، بالا و پایین می پریدن … و با هیجان، داستان مظلومیت خودشون رو تعریف می کردن …و علی بدون توجه به مهمون ها … و حتی اینکه کوچک ترین نگاهی به اونها بکنه … غرق داستان جنایی بچه ها شده بود …

داستان شون که تموم شد … با همون حالت ذوق و هیجان خود بچه ها گفت …

– خوب بگید ببینم … مامان دقیقا با کدوم دستش مریم رو زد …

و اونها هم مثل اینکه فتح الفتوح کرده باشن … و با ذوق تمام گفتن … با دست چپ …

علی بی درنگ از حالت نیم خیز، بلند شد و اومد طرف من … خم شد جلوی همه دست چپم رو بوسید … و لبخند ملیحی زد …

– خسته نباشی خانم … من از طرف بچه ها از شما معذرت می خوام …

و بدون مکث، با همون خنده برای سلام و خوشامدگویی رفت سمت مهمون ها … هم من، هم مهمون ها خشک مون زده بود … بچه ها دویدن توی اتاق و تا آخر مهمونی بیرون نیومدن … منم دلم می خواست آب بشم برم توی زمین … از همه دیدنی تر، قیافه پدرم بود … چشم هاش داشت از حدقه بیرون می زد …

اون روز علی … با اون کارش همه رو با هم تنبیه کرد … این، اولین و آخرین بار وروجک ها شد …

و اولین و آخرین بار من

فاطمه سلیمی
۰۸:۴۸۲۵
تیر

برایش سن تو مهم نبود بلکه محبت در قلبت مهم بود اگر کمی لبخند می زدی شروع به صحبت با تو می کرد

💙 نه اینکه مثل ما بسته به مقام و ثروت فرد با مردم رفتار می کنیم.هرکس را به اندازه ی جیبش می بینیم.به اندازهی خانه اش به آن احترام می گذاریم و به اندازه ی ماشینش با او دوستی می کنیم


فاطمه سلیمی متخلص به آوا 

فاطمه سلیمی