قلم سرا

خط خطی های راحیل بانو

آغاز هر آغاز...


✔  اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و اجعلنا من خیر اعوانه و انصاره و المستشهدین بین یدیه


✔   اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک


✔  اَلسَّلامُ عَلَیکُم یَا اَولِیاءَ اللهِ وَ اَحِبّائَهُ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یَا اَصفِیَآءَ اللهِ وَ اَوِدّآئَهُ ، اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصَارَ دینِ اللهِ ، اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ رَسُولِ اللهِ ، اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَمیرِالمُومِنینَ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ فاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِسآءِ العالَمینَ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَبیمُحَمَّدٍ الحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ الوَلِیِّ النّاصِحِ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَبیعَبدِ اللهِ ، بِاَبی اَنتُم وَ اُمّی طِبتُم ، وَ طابَتِ الاَرضُ الَّتی فیها دُفِنتُم ، وَفُزتُم فَوزًا عَظیمًا ، فَیا لَیتَنی کُنتُ مَعَکُم فَاَفُوزَمَعَکُم 



توجه توجه⁉️

عاشقانه هایی که اینجا می نویسم لا مخاطب اند😊

۲۵ نظر موافقین ۲۴ مخالفین ۴
راحیل

رنگ های آسمان ، قسمت آخر

 

🌹

هو الحی

.

#قسمت_اخر

#قسمت_سی_و_پنجم

.

این که اینجاست الان رفیق شهیدمه 

محمد حسین

اسمم واسه اون شد محمد حسین

 

حرفاش که تموم شد صورتش پر اشک بود

چقدر خدایی شده بود

چقدر بزرگ شده بود

چقدر نورانی شده بود

 

گونه اش رو بوسیدم لبخند نشست رو لبش

سرم رو گذاشتم روی سینه اش 

با دو دست من رو تو آغوش کشید و سرم رو بوسید

- خانومم هیچ وقت رهام نکن بدون تو من می میرم

 

این جمله اش شیرین ترین جمله ی زندگیم بود

 

#راحیل

#رنگ_های_آسمان

#رمان #دانشجویی #ایرانی

۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
راحیل

رنگ های آسمان ، قسمت سی و چهارم

 

🌹

هو الحی

.

#قسمت_سی_و_چهارم

.

 

- یادته بیمارستان بودم

- خب

- اون موقع که بیرونت کردم همه ی حقیقت رو به حاج بابا گفتم

با خودم فکر می کردم وقتی بفهمه می زنه تو گوشم

اما وقتی فهمید نوازشم کرد و گفت اگه می خوامت برم دنبال انتخاب دلم

یادم رفته بود

تا اینکه خانواده ام رفتن

یاد حاج بابا افتادم اما نمی دونم چرا

تو تمام مدت ایران بودنم اون تنها کسی بود که نوازشم کرده بود

رفتم پیشش

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
راحیل

رنگ های آسمان ، قسمت سی و سوم

 

🌹

هو الحی

.

#قسمت_سی_و_سوم

.

حرف می زد به وجد می اومدم

دیگه مستقیم تو چشم هام نگاه نمی کرد

عجیب بود واسه خودم اما دلم بهش بله گفت

انگار نه انگار که دو سال تلخ برام گذشته بود

حرف هاش دل نشین بود

از من سوال نمی کرد چون من رو می شناخت اما از مسیر زندگیش و اهدافش و آرمان هاش و خانواده اش می گفت

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
راحیل

رنگ های آسمان ، قسمت سی و دوم

 

🌹

هو الحی

.

#قسمت_سی_و_دوم

.

- امروز کارن اومده بود اداره، اتاق من

- چی؟

چشمام گرد شده بود

- درست شنیدی کارن خیلی رسمی با کت و شلوار اومده بود اتاق من

خیلی عوض شده بود اما خودش بود

اومد و گفت که شیعه شده و می خواد اگه خانواده ما و تو راضی باشی با هم ازدواج کنید

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
راحیل

رنگ های آسمان ، قسمت سی و یکم

 

🌹

هو الحی

.

#قسمت_سی_و_یکم

.

یه نیمکت رو بروی فضای سبز بود

شد پاتوق درس خوندن تک نفره ی من

دو روز اول ماه رمضان در تنهایی گذشت

روز سوم بود داشتند قران می خوندند که دیدم کارن با یه سجاده و عرقچین اومد جلو ی من

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
راحیل